نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

اگر آدمی هستی که هوش هیجانی بالایی داره و ذاتت خوبه لطفا ساکت نمون لطفا گشاد نباش لطفا بی تفاوت نشو 

 دنیا رو کسایی که هوش هیجانی بالایی دارن و عوضی هستن دارن به گه میکشن 

چون متاسفانه قدرت تشخیص و تحلیل اکثریت خرابه،  خرااااب

هشت و سی و دو دقیقه. 


با مرغدار میچتیم روزانه و حس خوبی داره و این که چیز خاصی نیست و آدم نرمالیه و یهو خودشو مثل آدمای قبلی زندگیم شرحه شرحه نکرد اون اول (من نمیگم که خاصیت شرحه بیرون کشی دارم اما به هر دلیل مزخرف روانی اون شرحه دری کن ها تو زندگیم اومدن بیشتر) بهم حس آرامش و امنیت میده. یه جور تمرینه برای من اینکه این سبک از ارتباط رو تجربه کنم. 

امروز قراره برم بیرون خرید کفش و لباس و این چیزا با اینکه اصلا نه انگیزه دارم نه حوصله نه دیگه این چیزا خوشحالم میکنن. (اعتراف میکنم فقط اون گردنبند فیروزه که برام تو ایران گرفتن خیلی ذوقمندم کرد) خلاصه که تقریبا زوری دارم میرم و شاید بپیچونم خودم با خودم! 

دارم به اون نقطه ای میرسم که برم چند دست تکراری از یه لباس روشن گشاد بخرم و کلا با همون ها سر کنم تو همه موقعیت ها. شاید حالم موقتی باشه نمیدونم. اما یه عطر جدید خوب میخوام بگیرم و این قصه اش فرق میکنه.

یه دختره تو سوپرمارکت هست خیلی ناز و مهربونه و من ازش خوشم میاد به عنوان یه دختر خوب و مهربون! اما یه جوری بهم نگاه میکنه اخیرا انگار بهم نظر داره. نمیدونم شاید میخواد سر دوستی باز کنه ولی نگاه هاش اخیرا یه جوری ان بخدا! 

قراره دلمه فلفل درست کنم واسه فردا. 

دلم واسه موهام تنگ شده. 

گاهی یاد سفرامون با میم می افتم و دلم تنگ میشه و میدونم چرا. 




گاهی تو سریالا یه شخصیت تباهی هست که  حالا هر بار به جای متفاوت کارش میلنگه.

هر بار سعی میکنم با نگاه ناظر بیرونی بگم این الان چه کار کنه بهتره و در نهایت حالا دیر یا زود از تباهی بیرون میکشدش اون استراتژی. 

من قاعدتا خودمو با شخصیت خودم که تا حدی تو ذهنم قویتر شده جای اون شخصیت میذارم و تصمیم میگیرم. 

معمولا از اینکه راه حل هام صد در صد اون آدم رو نجات میدن مطمئنم.  ولی خب اون تصمیم‌ها  معمولا مناسب اون شخصیت ها نیستن.

اگه تباهی اون آدم ادامه داشته باشه یعنی هر بار یه گند بدتر بزنه باز من میگم خب الان با وجود این گند چه کنه…


یه سریال جدید هم هست. 

من از وقتی می می های کارلا برونی رو دیدم فهمیدم هیچی به می می نیست. 

چندماهه متوجه شدم‌ علت اصلی بی انرژی بودن ‌نارضایتیم‌ و درجا زدنم تو زندگی شغل فعلیمه 

اینکه از اینجا بیام بیرون برم سر یه کار مشابه چیزی رو عوض نمیکنه احتمالا

اگر میخوام سقوط نکنم باید مجبورم یه فکر اساسی کنم 

چند وقت پیش یه دوست خیلی قدیمیم از جایی که نباید رد می‌شد رد شد. منم حقیقتا مدتی بود وایب خوبی نمیگرفتم از رفتارش باهام. و دوری و دوستی طوری طی میکردم و سر این ماجرا خیلی مستقیم منم از جایی که نباید رد میشدم شدم. 

قصد به هم زدن ارتباطمون رو نداشتم و اما ملاحظه هیچی رو هم نکردم. اونم دیگه رفته پیداش نیست. 

هیچی خواستم بگم خوشحالم. 

با اینکه تو یکی از تنهاترین تنهایی های تنهایان دورانم هستم (فکر نکنید معنی داره)  اما هنوز حسم از  نبود این شخص بهتر از بودنشه. و تاره فهمیدم دوستیش به درد خاله محترم خودش میخورده از همون اول. 

و تازه میفهمم مهم نیست آدم درست تو زندگیت داری یا نداری، آدم بیخود رو در هر حالتی باید بندازی بیرون.

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

صاحب یه گردنبند فیروزه شدم! 

کی جرات داره بره ایران بیاردش !  فکر نکنید منظورم اینه ایران موندن شهامت میخواد و‌میترسم و فلان. نه. 

اینکه بری اونجا و یهو به هر دلیلی پروازها رو کنسل کنن و از زندگیت بیفتی و نفهمی حالا چه غلطی کنی مشکله. 

من پارسال از دوماه قبل رفتنم همینجور دو به شک و مضطرب بودم و آخر ترسان و لرزان دو هفته رفتم و برگشتم و به روز بعد برگشتن من پروازا کنسل شدن! یعنی پروازم به روز دیرتر بود کل برنامه هام بهم میریخت. 

خلاصه که رب انار و گردنبند فیروزه و سبزه میدون و پیک نیک با خانواده و  نشنیدن هیچ زبانی غیر از فارسی و لری رو سخت آرزو میکنم ولی جون کشیدن یه استرس دیگه روی همه استرس هام رو ندارم. 



یه خونه خواستم با دوتا مرغ، یه مرغداری گرفتم با خدا میدونه چی!

آقا میگن تو مدیتیشن تجسم کنید و فلان… 

از شما چه پنهون من دلم یه خونه مزرعه طوری میخواد که توش دوتا مرغ و خروس و جوجه هم بتونم داشته باشم. در همین حد دلم خواسته. برا همین هربار تو تجسمم فقط یه مرغ تو بغلم تصور کردم به عنوان نماد اون زندگی. 

شما ممکنه مسخره کنید این حرفا رو. اما الان با یکی اشنا شدم که پرورش مرغ بیولوژیک داره !

خلاصه اگه چیزی رو تصور میکنید، از سر گشادی فقط یه لنگش  رو نگیرید. 



نمیتونم نگم که خونه رو بوی خورش کرفس برداشته. 

الان بیهوش میشم از خوشی 

زمانی که تو ایران سر کار میرفتم به دختره همکار داشتم انقد رو مخم بود که وقتی به بیرون رفتن از شرکت فکر میکردم بهترین تصورم این بود که این رو از همه جا میندازم بیرون و فرض میگیرم که هرگز تو زندگی من وجود نداشته و واقعا این زیباترین تصویری بود که برای بعد از خروج از شرکتم تصور میکردم. و اعتراف میکنم هنوز هم وقتی فکر میکنم دیگه مجبور نیستم اون آدم رو تو زندگیم  تحمل کنم یه احساس لاکچری طور خوبی بهم دست میده ! 

ببین قضیه این نیست که اون آدم چقد مهمه. تو میتونی تو یه اتاقی باشی و‌مشغول کار مهم یا غیرمهمی تو اوضاع خوب یا بدی باشی اما یه پشه ای هی ویز ویز ویز بچرخه و تو نتونی کاری جهت ساکت کردنش بکنی. دیگه اولین مسئله ات میشه اون پشه! 


… 

نمیدونم شاید من واقعا باید به گیرنده هام دست بزنم. 

سه طلاقه

یه نفر رو تو گوشیم بلاک کردم بعضی وقتا یاد بعضی از کاراش میفتم دلم میخواد برم رو همون بلاک دوباره بلاکش کنم! 



از این پسرایی که وقتی گریه میبینن انگار فاجعه شده…

باید بزنم به چاک

یه آقای دکتری زنگ زده بود به هلاکویی تعریف کرد چه زندگی سمی با زنش داشته. زنه از توهین و تحقیر به دست بزن هم رسیده بوده و الی بدتر. یعنی کارای این زن  انقد بد بودن که من حتی نمیخوام بازگو‌کنم. 

خلاصه حالا آقاهه سرطان گرفته بود و  زنه چند بار بهش گفته بوده الهی بزنه به کل بدنش. و تازه بعد از بیست و خرده ای سال آقا به خودش اومده ظاهرا. 

خب این دیگه سرطان نیست این هدیه الهیه. 

خدا از اون  بالا بدنت از این پایین دارن میگن وات د فاک من؟! 

امروز کسی منو میدید از بیرون قطعا فکر میکرد روانی ام. شایدم هستما. قضیه اینه که ریحونامو دیدم که یهو خشک شده بودن. عین دیوونه ها از هولم آب گرفتم روشون یهو پلاسیده شدن. از حیاط اومدم تو حالم آشوب شده بود. به خودم اومدم که چم شده از خودم پرسیدم واقعا به خاطر ریحوناست؟! که جوابم آره بود و همین که تایید کردم با خودم زدم زیر گریه. اونم نه معمولی. قشنگ هق و هق زار زدم. چون تقصیر خودم بودم دیروز واقعا بهشون نگاه کردم و‌مطمئن بودم آب میخوان و ندادم. 

البته گرمای بیرون بقیه گل ها رو هم خشک کرده. 

حتی ارکیده تو خونه یکی از گلاش امروز افتاد. الان ریحون ها بهترن و جون گرفتن باز. ولی گوجه ام گ..یده شده . یعنی خب من داربست نداشتم و نبستم و گوجه کار خوبی نیستم و این بار رو که بچینم دیگه گوجه نمیکارم. 


موهام رو تقریبا ۵ هفته پیش پیکسی کوتاه کردم . این سری کوتاه کردن موهام خیلی بهم چسبیده. از همون اول راضی بودم تا الان که دارن از اینور اونور میزنن بیرون. یکی از اون تصمیم های خوب روزگارم بود این بار.  هم از اندازه فعلیشون هم از هر روز یه ذره بلندتر شدنشون دارم لذت میبرم. 


غیر از این ها چی بگم براتون. دچار یه بحران روانی ام که از بیرون هیچیش پیدا نیست. شرایط رو باید عوض کنم  چون دلیل اصلیش شرایطمه اما چون از درون ضعیفم نمیتونم. میدونم در نهایت این چرخه از داخل میشکنه چون معمولا به اون بیرون امید خاصی نیست و هر وقت حال آدم بده تجربه ثابت کرده بیرون دوبرابر تر میزنه. 

گل گاو زبونم رو‌ مینوشم و ‌‌خدافظ همگی.