من زنی شاعر بودم.
غربت به کمرم زد.
کمر و قلم و قلبم با هم شکست.
بردار ، بردار ببر این حرف های جامانده را. من که شاعری ورشکسته ام.
تا حالا دقت نکرده بودم شوفاژ صدا داره.
امروز تنها دوست ایرانی که تو این شهر پیدا کردم برام یه بسته آورده بود. توش دوتا کنسرو قورمه سبزی بزرگ ، یه ترشی بندری، یه ترشی لیته، یه سیر ترشی ، یه بسته سماق و یه شیشه خیارشور بود… نمیدونم چجوری جبران کنم. همشون محصول صادراتی از ایران بودن از بسته بندی معلوم بود. معمولا خیلی گرونتر هم درمیان.
دلم گرم شد.
واقعا دلم گرم شد.
یه چیزایی هست که اینجا نمیشه گفت.
به هیچکس نمیشه گفت.
به خودم هم نمی گفتم.
حالا به خودم گفتم و انگار آزاد شدم یا دارم میشم. نمیدونم.
روح خودمو عریان گذاشتم روبروی آینه. و زخم هام شرم آور نیستن.