نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نه که از جاهایی که نخونده باشم سوال اومده بود. 

برگه‌ رو‌ از زیر دستم‌ کشیدن.

بلد بودم ‌و رد شدم. 

هنوز فرشم نرسیده. این وسط یکم چیز میز گذاشتم تو قفسه ها، خیلی خوشگل شد. نمیتونم رومبلی انتخاب کنم تا فرش نیاد. 


….همیشه همین بوده. باید با دیر شدن ساخت. 

امروز هوا گرفته است

انقد صبر کردم موهام یکم بلند شن خسته شدم. فکر نکنم دیگه از این غلطا تو زندگیم بکنم. کلا دیگه غلط ملط تو زندگیم نمیکنم. کامل همه درس‌هام رو بلد شدم. الان داک ردفلگ شناسی و پست داک نلغزندگی و عدم تاب آوری دارم. 

دلم برای آدم‌هایی تنگه که تو‌ زندگیم نبودن. 

خبر نداده که نمیاد. سوال که ازش داشتم فقط برای ۱۵ دقیقه وقتی که میخواسته بذاره  طاقچه بالا گذاشته و با اکراه جواب داده. پیام میده “نمیتونم بیام فردا اما در دسترس خواهم بود… فقط برای تو.” ای ریدم تو اون محبت انحصاریت برای من! 


جالب نیست دقیقا از اولین روز زمستون بوی بهار میاد؟

یه اتفاق عجیبی برام افتاده . من این چند وقت همش فکر میکردم بهره وریم پایینه کارایی که میخوام رو نمیکنم چون همش سرم تو گوشیه و اسکرین تایمم بالاست. 

الان دو  سه روزه زیاد اسکرول نمیکنم‌ ویدیوی مزخرف هم کمتر دیدم و به اون کارهام هم دارم رسیدگی میکنم (خیلی بهتر نسبت به قبل) خیلی از کارهای اجباری  موبایلی رو هم انداختم رو لپتاپ . بعد الان اسکرین تایمم رو دیدم دو برابر همیشه است! 

بهره وری من ظاهرا ربطی به اعتیادم به گوشی نداره! 

 از آدمای نمایشی بیزارم. اینایی که از کلمات اغراق امیز برای موقعیت های مسخره استفاده میکنن. ازینایی که هی میخوان بگن خوبن. ازینایی که چیزی که همه سالها پیش بهش رسیدن رو تازه بهش میرسن و ول نمیکنن دیگه انگار جاذبه رو کشف کردن. 

ازینایی که هر کار میکنن که بگن منو ببینید. 

دست خودم نیست مور مورم میشه.اصلا غیرقابل تحمل تر از اینا نیست. 


دوشنبه ها بامداد خمار میبینم.سریال قوی ای نیست و مخصوصا اینکه یازده قسمته هیچ اتفاقی نیفتاده.بازی هاش هم خیلی قوی و خوب نیستن.  ولی فضاسازی و طراحی صحنه اش خیلی قشنگه بیشتر برا اون میبینم و خوشم میاد از اون حال و هوا. الان دو هفته است به خودم حال میدم تو گوشی نگاه نمیکنم. میندازم رو لپ تاپ یه چایی با هل هم دم میکنم و کنارش به تیکه کیک میذارم و میشینم با آرامش خودمو در guilty pleasure ام غرق میکنم. 

امروز صبح فرشی که گفته بودمو سفارش دادم گفته بعد از کریسمس میرسه. 

+ دوست داشتم یه دوست  (دختر) نزدیکم داشتم اونم پایه بامداد خمار بود با هم میدیدیم. و بعدش بحثای سبک و سخیف میکردیم اعم ازینکه خاک تو سر محبوبه. تا حالا دوستایی که خیلی شبیه خودم باشن خیلی کم داشتم. هرگز هم اهمیتی ندادم که دوستام چقد باهام فرق دارن. ولی باید جالب باشه یکی خیلی هم نظرت باشه.

یه گلدون یه سال پیشا خریدم که اسم گلش رو نمیدونستم. برادرم که دید گفت این گل سنگه. گله واقعا عینهو سنگ نه رشد میکرد نه خشک می‌شد هیچی بی واکنش! تا حدی که فکر کردم حتما مصنوعیه! یکی دوبار یکی دو برگش رو کندم پاره کردم ببینم پلاستیک نباشه. 

تا چند وقت پیش که متوجه شدم برگاش دارن خشک میشن. خب الحمدلله که زنده بود که خشک می‌شد ولی ناراحت شدم و گذاشتم یکم جلو پنجره و چند روز پیش دیدم طوریش نیست چون از شاخه های پایینیش جوونه های تازه زده و داره برگای قدیمی رو خشک میکنه که جا برای برگای تازه باز کنه. 

به عنوان  گلی که یکسال عین مجسمه بود خیلی هیجان زده ام کرده. 


راستی ارکیده ام امسال دو شاخه داده! کاش بلاگ اسکای انقد سر اپلود عکس سختش نکرده بود کلی عکس میذاشتم. چند بار تلاش کردم خیلی وقتمو گرفت. 

میز یلدا چیدم.


از من «خوشحال» تر کی هست! 

درددل های فولکلورانه

یادمه خاله هام این ضرب المثل رو در موقعیت های مختلف برای آدم‌های مختلف استفاده میکردن و همیشه خنده دار بود:  ما به عن شدیم راضی، عن به ما کند بازی! 

واقعا که من به عن شدم راضی عن هم با من کرد بازی 

فرشی که قراره بخرم رو‌انتخاب کردم‌ بالاخره. 

دارم یه تغییر دکوراسیون اساسی میدم از آبی طوسی میرم تو لاکی کرم بلکه یکم حال دلم بهتر شه. حالا فکر نکنید خبر خاصیه . یه فرش کوچیک و یه پرده و یه رومبلیه.

فردا صبح هم میرم خرید یلداطوری. 

بدجوری دلم میخواد ماتحتم رو تکون بدم و یه تغییرات اساسی بدم. شایدم دادم کی میدونه. 

نقطه دریایی البته.

دارم بهترین لحظات زندگیم رو تو مرخصی میگذرونم

به جرات میگم تا حالا انقد تو تعطیلات بهم خوش نگذشته 

دوربین کنن قدیمیم رو دروردم که راش بندازم باز ، تو حافظه اش یه تعدادی عکس هست یکی دوتاش مال تابستون ۲۰۱۸ هستن از خودم تو اینه عکس گرفتم . یا خدا از همین الانم هم خیلی لاغرتر بودم. دروغه اگه بگم دلم نخواست بشم‌مثل اونوقت . ولی ایده ای ندارم وزنم چقد بوده. احتمالا دو ر و بر ۴۵! در خودم نمیبینم ۵ کیلو‌ دیگه کم کنم و البته مریض روانی هم نیستم. 

دیگه تمرکزم رو از رو وزن و هیکل برداشتم. روزانه ورزش رو دارم و غذاخوردنم رو هم کنترل میکنم گرچه یه مقدار کالری رو بردم بالاتر. 

تمرکزم الان رو چیه؟ دلم میخواد بهتون بگم اما الان یکم زوده. 


الان دیدم  تو این وبلاگ ۸۵۵ تا چرکنویس دارم ۷۶۴ تا منتشر شده. 

میخوام برم بخونم چرکنویسامو! 

با آخرین تکه کشکی که برام مونده امروز آش رشته بار گذاشتم.  

فک کنم آخرین رشته هام هم باشن. 

رسما معلوم نیست دیگه تا کی آش رشته نخورم. 

جرات نمیکنم برم رو ترازو چون دو هفته گذشته به خاطر حال بدم همه چی رو تعطیل کرده بودم. از سرماخوردگی شروع شد و همینجور یکی پس از دیگری  پی ام اس و پریود و افسردگی  و رسیدم به پنج شنبه جمعه هفته پیش دیدم ول دادم بدجوری…

تا  امروز صبح که نیم ساعت ورزش سبک کردم  و رفتم دوش و الان کله ام رو خشک میکنم میرم خرید. 


موهام اندازه وقتی شدن که تازه اومده بودم ایتالیا. خیلی خوبن الان. 

امروز روز آخر کاریه و  از فردا دو‌هفته میرم تعطیلات. 

حداقل خوبیش این بود که حالنزاریم تو این ده روز گذشته بود و الان آخراشه وگرنه طبق روال تعطیلاتم به فنا میرفت. 

دیشب ساعت نه شب خورش بادمجون خوردم و انگار بدنم فقط همینو میخواست برای تموم کردن سرگیجه هام. بدنم عملا داره میگه من کالری میخوام هرچقدرم سالمون و تخم مرغ و نون پروتیینی و فلان میدم بازم فایده نداره. رسما کالری میخواد. و خب باشه من تسلیمم. من و بادی رابطمون خوبه .