من شبا چه کار میکنم ده ده ونیم؟ بله کباب تابه ای درست میکنم برای ناهار فردا. چه بویی نصف شبی…
امروز نیز ورزش ننموندم.
یه چیزی توکله ام میگه نبند این پست رو یه چیز خوبی الان مینویسی. اما حقیقتا بهترین چیزی که الان برای ارائه دارم بوی این کباب تابه ایه با گوجه است که نمیتونم باتون به اشتراک بذارم. میگم اینهمه علم پیشرفت کرد و همین فرداست که هوش مصنوعی یا درمون بذاره یا شایدم نجاتمون بده از این نکبتمون ، اما هنوز نمیتونیم بو رو مثل صدا و تصویر به اشتراک بذاریم.
شما اگه میتونستید بو تو وبلاگتون بذارید الان چی میذاشتید؟
یا اگه میتونستید یه بو به یکی هدیه بدید که بهش بفهمونید دلتون براش تنگه که وسوسه اش کنید که یاد اون لحظه هاتون بندازینش چه بویی بهش میدادید؟
یا اصلا اگه میتونستید با یه بو یه کاری کنید چه بویی وچه کاری بود؟
پریودم و هم رژیمروشل تر کردم هم ورزش روسبکتر.
وزنم از یه هفته پیش همونه اما بدنم سفت شده و حس خوبی به خودم دارم.
بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم غصه سرآید.
این دوست آخریم رو که از دست دادم خیلی حس خوبی داره! مریض نیستم. آخه واقعا انگار نمیفهمیدم یا خودمومیزدم به اون راه که یه دوست دارم. الان که نیستش واقعا انگار سبک شدم.
آدم های اشتباه بعد از رفتنشون این حس رو میدن انگار سبک شدی. این آدم ازم دوره و حتی وقتی ارتباط داشتیم چیز خاصی نمیگفتیم از یه سری موضوع مورد علاقه مشترک حرف میزدیم. اما الان میبینم چقدر این آدم سنگین بود.
…
ملافه خوشبوی تازه از ماشین لباسشویی درومده رو بغلم کردم و به مردنم فکر میکنم و به این که فکرهای من هیچ راهگشا نخواهند بود.
و اینکه چرا «دیگری»» ممکنه نجات باشه؟
نمیدونم اینو گفتم یا نه. به بعضی مزخرفات درباره موزیک غمگین اهمیت ندید.
موزیک غمگین یه وقتایی شفاست.
شاید من آخرین نفری باشم که بتونم به کسی توصیه ای کنم.
اما اجازه بدید اینو باتون به اشتراک بذارم که حس میکنم چیزی زندگیم رو تکون عظیم و مثبتی داده.
خیلی ها جدیدا میگن مدیتیشن براشون اینکارو کرده. انکار نمیکنم.
اما اینی که من میخوام بگم خیلی تکراری تر از این حرفاست: ورزش رو امتحان کنید.
دارم ترکیبی از رقص و پیلاتس رو به طور روزانه صبح و غروب انجام میدم و بتون بگم که امروز وقتی ازم پرسیدن حالت چطوره اصلا نتونستم تظاهر کنم که « بد نیست مرسی» ازم خودش زدبیرون که «خوبم من خوووبم»
تو رژیمم و چشم نخورم دارم خوب پیش میرم
رژیم با ورزش.
فقط رو شکمم اون دوتا خطه بیفته به همین روز عزیز قسم غیر از کراپ تاپ نخواهم پوشید حتی توی برف و بارون!
اگه یه جایی هستی یه چیزی نیاز داری و اون چیز نیست چه کار میکنی؟
مثلا میخوای بخوابی بالشت تو اون اتاق نیست.
ملافه و لباس میپیچی و بالشت میسازی و زیر سرت میذاری.
چند تا پست نوشتم و هی رفتن تو چرکنویس.
از قرار معلوم نمیخوام باهاتون اختلاط کنم.
نیاز به ابرازم کم شده ظاهرا. ابراز نه، چون مینویسم به هرحال. نیاز به گرفتن توجه شاید. یعنی میشه بخوای بروز بدی خودتو بدون نیاز به توجه؟ شده دیگه.
نگید که ابراز رو با تخلیه اشتباه گرفتم. این نیست. فکر نکنم.
اما دوست دارم باهاتون معاشرت کنم ولی شاید نه درباره خودم. درباره اینکه شب ها خنک شدن. اینکه دیشب از پنجره اتاق خونمون یه گربه پریده تو اتاق بابام نصف شبی و برام که تعریف کرد گفتم بهش میگفتی: پنجره باز بود حیای گربه کجا رفته بود؟!
اینکه نگران پیر شدن پدر مادرم هستم.
درباره اینکه شاید این هفته آخرین هفته آبتنی تو دریا برای امسال باشه.
و اینکه الکی نمیگم دوستتون دارم چون نمیشناسمتون ولی راستکی دلم میخواد فقط اتفاقای خوب تو زندگیتون باشه.
قرار بود تا شب پنجم به انضمام عکس پست بذارم.. اما یادم رفته چه جوری اینجا عکس اندازه کنم و حالا سر فرصت شبای بعدی رو هم احتمالا مینویسم.
ولی فعلا بگم از چیزایی که بلدم اندازه کنم.
کلا دست مو کوتاه کردنم خیلی خوبه و بلدم مادرزادی .موهای خودمم بارها کوتاه کردم. اما این اخری رو فکر نمیکردم ازم بربیاد. پشت کله خودم رو که در حال حاضر فقط تا گردن مو داره به تنهایی مرتب کردم با یه اینه گرد کوچیک که جلو اینه بزرگم گذاشتم. و نمیتونم همچین افتخاری رو پنهان کنم و جار نزنم.
بالاخره اون کاکل پشت گردن کفتربازوارم رو سر و سامون دادم بدون اینکه ۴۰ یورو لامصب و نیز خوشگلیام رو بدم دست ارایشگر نادلسوز.
فردا با مرغدار قرار دارم و راستش اصلا انتظار ندارم که چیزی از توش دربیاد. ولی دوست دارم خوشگل و خانم باشم.
مثل غروب بقیه شهرهای ساحلی بوی ماهی سرخ شده میاد.
این شهر شهری بود که دوست داشتم از اول بیام اینجا. ندیده یه تصوراتی داشتم. الان نه. دیگه دوست ندارم اینجا میبودم. دیگه ساحل وبندر نه.
جای آرومیه با نظم و مهربون حتی. اما یه غمی داره. یه غم زیادی که انگار تو بطن شهر چرکمرده شده. انگار هر بار یه کشتی رفته تو دل این شهر یه جای خالی جا گذاشته. یه همچین حسی داره.
و من دیگه تحمل حس های اینجوری رو ندارم. همون جهنم کوچولوی فعلی با اون ساحل استثمارشده ی کثیفش برای من بهتر از اینجاست.
من غمروتاب نمیارم دیگه. خشمرو بهتر هضم میکنم.
اینجا یکی یکم پیش تمرین سه تار میکرد. قبلش عین تشنه ها پریدم تو اشپزخونه ی اینا و سیر دلم فارسی معاشرت کردم.
الان یه حال خوبی بودم و تو این تخت بی پتو با بالشتی که زیر سرم اندازه نمیشه حس کردم چقدر آرومم. چقدر حس امنیت و گرمای خونه رو دارم حتی بیشتر از خونه خودم.
تو این حسا بودم که پیام مرغدار اومد با اینکه شب بخیر هم گفته بودیم نوشته : shab bekheir khanom
حالمو نگم براتون …
خیلی به موقع بود مرغدار خیلی !
چمدونم روبرومه.
دو ساله تنهایی هیچ غلطی نکردم تا حدی که دیشب اینجوری بودم که دلم میخواست پرده ها رو بکشم و برم زیر پتو قایم بشم و بلیط و رزرو و همه چیز رو به گا بدم و تلفنم رو هم خاموش کنم و به نظرم این برام بهترین چیز بود. اما مادر درونم گفت زهی خیال باطل یا میری خوش میگذرونی یا میری زوری و فقط تیک میزنی که هنوز انقد ترسو نشدی.
سعی میکنم براتون عکس بذارم.
دارم میرم خوش بگذرونم.
دلم یه دوست واقعی میخواد. الان در رحال حاضر یار و عشق و پارتنر نه. یه دوست خیلی صمیمی و قابل اعتماد. یکی که باهاش رودربایستی نداشته باشم پایه باشه و ایضا گشادی منو درک کنه.
ازون دوستا که بعضیا دارن. احتمالا چون وسواسی نیستن چون سخت نمیگیرن توزندگی چون ازخودگذشتگی وبده بستان روبلدن.
من اکثرا دوستام مثل خودم توداروحریم دار هستن. از ما جماعت اون صمیمیته درنمیاد هیچوقت.