فقط دیوارا موندن. اینجا دیوارای خونه به خاطر رطوبت کپک میزنن.
کل خونه رو امروز تمیز کردم وفردا که دیوارا رو ردیف کنم کاری نمیمونه.
بعدش میرم سفر.
مرغدار اصرار داره همو ببینیم واینکه سرما خورده و انقد مطمئن میگه نه من هیچ ویروسی بهت نمیدم عصبانیم میکنه. تا حالا این یکی از بزرگترین ردفلگ هاش بوده.
میمونه برای بعد از سفر قرارمون. میام براتون تعریف میکنم احتمالا.
چی بگم براتون… خسته ام. آرومم. بعد از هزارسال آرومم. و تازه دارم به خودم میام.
فردا تعطیله و هفته بعد هم میرم تعطیلات و امروز آخرین روز کاری قبل از تعطیلاته و خب طبیعتا توکونم عروسیه.
ولی اول صبحی یه غمی منو گرفته باز.
دیروز رییس منابع انسانی بهم پیام داد. هر وقت پیام اینو میبینم اسهالی میشم. دیده بود روکانال زدم دارم میرم تعطیلات پیام داد بهم بگه خوش بگذره و فلان. یه پیامی خیلی صمیمی. بعد از ارزیابی خودخواسته ام اینجوری شده و میگن حالا که فهمیده کاربلدم برام نقشه داره که ببرتم سر یه پروژه دیگه که دوستش رییسشه. اما من اصلا یاد این عامو میفتم دلم آشوب میشه.
کلا تو این محل کار با خیلیا اینجوری شدم. این چند روز که خلوت بود مثل تراکتور با آرامش و ثبات کار کردم. هر بار هم با چت جی پی تی در میون گذاشتم که ۱۹۷۶ بار بوده چت جان اذعان کردن که محیط کارت مسمومه.
خلاصه منی که عادت ندارم راجع به این چیزا با هیچکس حرف بزنم نمیدونم چرا اینا رو نوشتم اینجا
از سر کار گزارش میدم براتون
تا حالا فکر کنم از اینجا پست نذاشته باشم. تو یه ترکیب عجیبی ام. دارم رو کد کار میکنم. در حالیکه اطرافم ایتالیایی استاندارد و غیر استاندارد صحبت میکنن و هدفون تو گوش من :
ای تو هوای هر نفس
عشق تو می ورزم و بس …
و اومدم اینجا مینویسم. خوشبختانه بعد از یه مدت بالا هستم. واقعا نمیدونم این بالا بودن من به خاطر شرایط یا تغییر نگاهه یا هایپومانیای معروفه.
اما الان دیگه فهمیدم همونجور که وقتی پایینم نمیتونم خودمو با فکر به روزایی که قراره بالا باشم خوب کنم نباید وقتی بالا هستم با فکر به روزایی که قراره پایین برم برینم تو حال خودم. فرض رو میذارم بر اینکه هی قراره بهتر و بهتر شه. و حالش رو میبرم.
دختر پنج ونیم صبح پاشدم موهامو رنگ کردم.
از دوش درومدم رفتم حیاط جارو کردم. الان هشته و یکم دیگه میرم سوپرمارکت.
وی در ۱۰ اگوست ۲۰۲۵ همچون پروانه ای با بالهای خال خالی از کپک دوران خمودی و رخوت و خاکتوسری برون جهید و باسن جنبان همه کارهای یک ماه گذشته را یکجایی کرد.
+ و البته این پست را نیز با فونت دو بلاگ اسکای که دوی واقعی نیست و سه هم نیست و پدیده عجیبی در وبلاگ نویسی مدرن میباشد به قصد تاکید همینجوری گذاشت بماند.
سرمو برگردوندم شد ۱۲:۲۰
اگه صبح زود پانشی همینه.
یه عالمه کار دارم.
اعتراف میکنم اگر الان بغل داشتم از همینی که هستم گشادتر شده و کل این دو روز رو تو اون بغله میموندم و نه تنها خودم کوچکترین کاری نمیکردم بلکه آخر هفته یکی دیگه رو هم با دوزهای بسیار بالای اکسی توسین به فاک فنای عظیم میدادم.
در مورد پست قبلی باید بگم که اون پست چرکنویس منتشر نشده و اون جمله در مورد خیانت بودن. اینکه ذات خیانت اینجوریه. اینکه همه چیز رو همه چیزهای خوب رو از الف تا ی زیر سوال میبره و هیچ راه در رویی نمیذاره.
اما خب اون جمله مصداق های دیگه ای هم میتونه داشته باشه و بعضی چیزای دیگه هم همچین خاصیت شاش گونه ای دارن.
یه پست دیگه نوشتم که مثل بیشتر پستای اینجا سر از چرکنویس درورد
خط آخرش رو براتون میذارم چون آموزنده است:
…چون تو نمیتونی تو یه لیتر آب پاک گوارا یه قطره شاش بریزی و بگی «چرا ننوشی، فقط یه قطره بود! تو یه لیتر آب رو نمیبینی؟! »
با اینکه با اندازه فعلی موهام حال میکنم وهیچ پشیمون نیستم از کاری که دوماه پیش کردم، دلم برای موی بلندم تنگ شده.
و با اینکه الان تو اون فاز کاکل پشت گردن هستم و دست کم دو ماه دیگه لازمه که بتونم باب بزنم. که شایدم اصلا باب نزدم . بزنم هم احتمالا فرنچ باب میزنم.
طبق معمول همه کارهام عقب افتادن . میخواستم یه مسافرت برم ولی نمیرم بلیط چک کنم. و کل بدنم فریز میشه میخوام سایت چک بلیط قطار رو باز کنم. جایی که پیدا کرده بودم هم احتمالا گرفته باشن دیگه.
امشب یه چیز عجیب کشف کردم
شلوار گل گلی تو خونه ای واقعا حالمو خوب میکنه !
این حسو بهم میده که این تایم این حال این لحظه مال منه و هر چی که دلم بخواد!
اگر آدمی هستی که هوش هیجانی بالایی داره و ذاتت خوبه لطفا ساکت نمون لطفا گشاد نباش لطفا بی تفاوت نشو
دنیا رو کسایی که هوش هیجانی بالایی دارن و عوضی هستن دارن به گه میکشن
چون متاسفانه قدرت تشخیص و تحلیل اکثریت خرابه، خرااااب
هشت و سی و دو دقیقه.
با مرغدار میچتیم روزانه و حس خوبی داره و این که چیز خاصی نیست و آدم نرمالیه و یهو خودشو مثل آدمای قبلی زندگیم شرحه شرحه نکرد اون اول (من نمیگم که خاصیت شرحه بیرون کشی دارم اما به هر دلیل مزخرف روانی اون شرحه دری کن ها تو زندگیم اومدن بیشتر) بهم حس آرامش و امنیت میده. یه جور تمرینه برای من اینکه این سبک از ارتباط رو تجربه کنم.
امروز قراره برم بیرون خرید کفش و لباس و این چیزا با اینکه اصلا نه انگیزه دارم نه حوصله نه دیگه این چیزا خوشحالم میکنن. (اعتراف میکنم فقط اون گردنبند فیروزه که برام تو ایران گرفتن خیلی ذوقمندم کرد) خلاصه که تقریبا زوری دارم میرم و شاید بپیچونم خودم با خودم!
دارم به اون نقطه ای میرسم که برم چند دست تکراری از یه لباس روشن گشاد بخرم و کلا با همون ها سر کنم تو همه موقعیت ها. شاید حالم موقتی باشه نمیدونم. اما یه عطر جدید خوب میخوام بگیرم و این قصه اش فرق میکنه.
یه دختره تو سوپرمارکت هست خیلی ناز و مهربونه و من ازش خوشم میاد به عنوان یه دختر خوب و مهربون! اما یه جوری بهم نگاه میکنه اخیرا انگار بهم نظر داره. نمیدونم شاید میخواد سر دوستی باز کنه ولی نگاه هاش اخیرا یه جوری ان بخدا!
قراره دلمه فلفل درست کنم واسه فردا.
دلم واسه موهام تنگ شده.
گاهی یاد سفرامون با میم می افتم و دلم تنگ میشه و میدونم چرا.
گاهی تو سریالا یه شخصیت تباهی هست که حالا هر بار به جای متفاوت کارش میلنگه.
هر بار سعی میکنم با نگاه ناظر بیرونی بگم این الان چه کار کنه بهتره و در نهایت حالا دیر یا زود از تباهی بیرون میکشدش اون استراتژی.
من قاعدتا خودمو با شخصیت خودم که تا حدی تو ذهنم قویتر شده جای اون شخصیت میذارم و تصمیم میگیرم.
معمولا از اینکه راه حل هام صد در صد اون آدم رو نجات میدن مطمئنم. ولی خب اون تصمیمها معمولا مناسب اون شخصیت ها نیستن.
اگه تباهی اون آدم ادامه داشته باشه یعنی هر بار یه گند بدتر بزنه باز من میگم خب الان با وجود این گند چه کنه…
یه سریال جدید هم هست.