نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

چند تا پست نوشتم و هی رفتن تو چرکنویس. 

از قرار معلوم نمیخوام باهاتون اختلاط کنم. 


نیاز به ابرازم کم شده ظاهرا. ابراز نه، چون مینویسم به هرحال. نیاز به گرفتن توجه شاید. یعنی میشه بخوای بروز بدی خودتو بدون نیاز به توجه؟ شده دیگه. 

نگید که ابراز رو با تخلیه اشتباه گرفتم. این نیست. فکر نکنم. 


اما دوست دارم باهاتون معاشرت کنم ولی شاید نه درباره خودم. درباره اینکه شب ها خنک شدن. اینکه دیشب از پنجره اتاق خونمون یه گربه پریده تو اتاق بابام نصف شبی و برام که تعریف کرد گفتم بهش میگفتی: پنجره باز بود حیای گربه کجا رفته بود؟! 

اینکه نگران پیر شدن پدر مادرم هستم. 

درباره اینکه شاید این هفته آخرین هفته آبتنی تو دریا برای امسال باشه. 

و اینکه الکی نمیگم دوستتون دارم‌ چون نمیشناسمتون ولی راستکی دلم میخواد فقط اتفاقای خوب تو زندگیتون باشه. 

شبهای بعد

قرار بود تا شب ‌پنجم به انضمام عکس پست بذارم.. اما یادم رفته چه جوری اینجا عکس اندازه کنم و حالا سر فرصت شبای بعدی رو هم احتمالا مینویسم. 


ولی فعلا بگم از چیزایی که بلدم اندازه کنم. 

کلا دست مو کوتاه کردنم خیلی خوبه و بلدم مادرزادی .موهای خودمم بارها کوتاه کردم. اما این اخری رو فکر نمیکردم ازم بربیاد. پشت کله خودم رو که در  حال حاضر فقط تا گردن مو داره به تنهایی مرتب کردم با یه اینه گرد کوچیک که جلو اینه بزرگم گذاشتم.  و نمیتونم همچین افتخاری رو پنهان کنم و جار نزنم. 

بالاخره اون کاکل پشت گردن کفتربازوارم رو سر و سامون دادم بدون اینکه ۴۰ یورو لامصب و نیز خوشگلیام رو بدم دست ارایشگر نادلسوز. 


فردا با مرغدار قرار دارم و راستش اصلا انتظار ندارم که چیزی از توش دربیاد. ولی دوست دارم خوشگل و خانم باشم. 

شب دوم

مثل غروب بقیه شهرهای ساحلی بوی ماهی سرخ شده میاد. 

این شهر شهری بود که دوست داشتم از اول بیام اینجا. ندیده یه تصوراتی داشتم. الان نه. دیگه دوست ندارم اینجا میبودم. دیگه ساحل و‌بندر نه. 

جای آرومیه با نظم و مهربون حتی. اما یه غمی داره. یه غم زیادی که انگار تو بطن شهر چرکمرده شده. انگار هر بار یه کشتی رفته تو دل این شهر یه جای خالی جا گذاشته. یه همچین حسی داره. 

و من دیگه تحمل حس های اینجوری رو ندارم. همون جهنم کوچولوی فعلی با اون ساحل استثمارشده ی کثیفش برای من بهتر از اینجاست. 

من غم‌رو‌تاب نمیارم‌ دیگه. خشم‌رو‌ بهتر هضم میکنم.

شب اول

اینجا یکی یکم پیش تمرین سه تار میکرد. قبلش عین تشنه ها پریدم تو اشپزخونه ی اینا و سیر دلم فارسی معاشرت کردم. 

الان یه حال خوبی بودم و تو این تخت بی پتو با بالشتی که زیر سرم اندازه نمیشه  حس کردم چقدر آرومم. چقدر حس امنیت  و گرمای خونه رو دارم حتی بیشتر از خونه خودم.

تو این حسا بودم که پیام مرغدار اومد با اینکه شب بخیر هم گفته بودیم نوشته : shab bekheir khanom 

 حالمو نگم براتون  … 

خیلی به موقع بود مرغدار خیلی !

چمدونم روبرومه. 

دو ساله تنهایی هیچ غلطی نکردم تا حدی که دیشب اینجوری بودم که دلم میخواست پرده ها رو بکشم و برم زیر پتو قایم بشم و بلیط و رزرو و همه چیز رو به گا بدم و تلفنم رو هم خاموش کنم و به نظرم این برام  بهترین چیز بود. اما مادر درونم گفت زهی خیال باطل یا میری خوش میگذرونی یا میری زوری و فقط تیک می‌زنی که هنوز انقد ترسو نشدی. 

سعی میکنم براتون عکس بذارم. 

دارم میرم خوش بگذرونم. 

با آنکه بی زبانم

دلم یه دوست واقعی میخواد. الان در رحال حاضر یار و عشق و پارتنر نه. یه دوست خیلی صمیمی و قابل اعتماد. یکی که باهاش رودربایستی نداشته باشم پایه باشه و ایضا  گشادی منو درک کنه. 

ازون دوستا که بعضیا دارن. احتمالا چون وسواسی نیستن چون سخت نمیگیرن تو‌زندگی چون ازخودگذشتگی و‌بده بستان رو‌بلدن. 

من اکثرا دوستام مثل خودم تودار‌و‌حریم دار هستن. از ما جماعت اون صمیمیته درنمیاد هیچوقت. 


امزوز من ی‌ه چیزی رو فهمیدم 

زندگی رو با شوخی و بیخیالی طی کن. 




- مورگانا ادرست رو‌گم کردم بذار برام 

در مورد مرغدار هم راستش خودمم خندم میگیره ولی نه خبر نداره و ظاهرش کاملا برعکس توصیفاتته یعنی رسما هرچی گفتی برعکس کن

It's not the wakin', it's the risin

فقط دیوارا موندن. اینجا دیوارای خونه به خاطر رطوبت کپک میزنن.

کل خونه رو امروز تمیز کردم و‌فردا که دیوارا رو ردیف کنم کاری نمیمونه. 

بعدش میرم سفر. 

مرغدار اصرار داره همو‌ ببینیم و‌اینکه سرما خورده و‌ انقد مطمئن میگه نه من هیچ ویروسی بهت نمیدم عصبانیم میکنه. تا حالا این یکی از بزرگترین ردفلگ هاش بوده. 

میمونه برای بعد از سفر قرارمون. میام براتون تعریف میکنم احتمالا. 

چی بگم براتون… خسته ام. آرومم. بعد از هزارسال آرومم. و تازه دارم به خودم میام. 


برای اولین بار بعد از کوتاهی احساس پشیمونی میکنم  از کوتاه کردن موهام 

و این نشونه خوبیه ! 


فردا تعطیله و هفته بعد هم میرم تعطیلات و امروز آخرین روز کاری قبل از تعطیلاته و خب طبیعتا تو‌کونم عروسیه. 

ولی اول صبحی یه غمی منو گرفته باز. 

دیروز رییس منابع انسانی بهم پیام داد. هر وقت پیام اینو میبینم اسهالی میشم. دیده بود رو‌کانال زدم دارم میرم تعطیلات پیام داد  بهم بگه خوش بگذره و فلان. یه پیامی خیلی صمیمی. بعد از ارزیابی خودخواسته ام اینجوری شده و میگن  حالا که فهمیده کاربلدم برام نقشه داره که ببرتم سر یه پروژه دیگه که دوستش رییسشه. اما من اصلا یاد این عامو میفتم دلم آشوب میشه. 

کلا تو این محل کار با خیلیا اینجوری شدم. این چند روز که خلوت بود مثل تراکتور با آرامش و ثبات کار کردم. هر بار هم با چت جی پی تی در میون گذاشتم که ۱۹۷۶ بار بوده چت جان اذعان کردن که محیط کارت مسمومه. 

خلاصه منی که عادت ندارم راجع به این چیزا با هیچکس حرف بزنم نمیدونم چرا اینا رو نوشتم اینجا

دل کنده ام از همه کس

از سر کار گزارش میدم براتون

تا حالا فکر کنم از اینجا پست نذاشته باشم. تو یه ترکیب عجیبی ام. دارم رو کد کار میکنم. در حالیکه اطرافم ایتالیایی استاندارد و غیر استاندارد صحبت میکنن و هدفون تو گوش من : 

ای تو هوای هر نفس 

عشق تو می ورزم و بس …


و اومدم اینجا مینویسم. خوشبختانه بعد از یه مدت بالا هستم. واقعا نمیدونم این بالا بودن من به خاطر شرایط یا تغییر نگاهه یا هایپومانیای معروفه. 

اما الان دیگه فهمیدم همونجور که وقتی پایینم نمیتونم خودمو با فکر به روزایی که قراره بالا باشم خوب کنم نباید وقتی بالا هستم با فکر به روزایی که قراره پایین برم برینم تو حال خودم. فرض رو میذارم بر اینکه هی قراره بهتر و بهتر شه. و حالش رو میبرم. 



دختر پنج و‌نیم صبح پاشدم موهامو رنگ کردم. 

از دوش درومدم رفتم حیاط جارو کردم. الان هشته و یکم دیگه میرم سوپرمارکت. 

وی در ۱۰ اگوست ۲۰۲۵ همچون پروانه ای با بالهای خال خالی از کپک دوران خمودی و رخوت و خاکتوسری برون جهید و باسن جنبان همه کارهای یک ماه گذشته را یکجایی کرد. 


+ و البته این پست را نیز با فونت دو بلاگ اسکای که دوی واقعی نیست و سه هم نیست و پدیده عجیبی در وبلاگ نویسی مدرن می‌باشد به قصد تاکید همینجوری گذاشت بماند.

نکن بغل، بغل تریاکه

سرمو برگردوندم شد ۱۲:۲۰ 

اگه صبح زود پانشی همینه.

یه عالمه کار دارم. 

اعتراف میکنم اگر الان بغل داشتم از همینی که هستم گشادتر شده و کل این دو روز رو تو اون بغله میموندم و نه تنها خودم کوچکترین کاری نمیکردم  بلکه آخر هفته یکی دیگه رو هم با دوزهای بسیار بالای اکسی توسین به فاک فنای عظیم میدادم. 

در مورد پست قبلی باید بگم که اون پست چرکنویس منتشر نشده و اون جمله در مورد خیانت بودن. اینکه ذات خیانت اینجوریه. اینکه همه چیز رو همه چیزهای خوب رو از الف تا ی زیر سوال میبره و هیچ راه در رویی نمیذاره. 

اما خب اون جمله مصداق های دیگه ای هم میتونه داشته باشه و بعضی چیزای دیگه هم همچین خاصیت شاش گونه ای دارن.