نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

چندماهه متوجه شدم‌ علت اصلی بی انرژی بودن ‌نارضایتیم‌ و درجا زدنم تو زندگی شغل فعلیمه 

اینکه از اینجا بیام بیرون برم سر یه کار مشابه چیزی رو عوض نمیکنه احتمالا

اگر میخوام سقوط نکنم باید مجبورم یه فکر اساسی کنم 

چند وقت پیش یه دوست خیلی قدیمیم از جایی که نباید رد می‌شد رد شد. منم حقیقتا مدتی بود وایب خوبی نمیگرفتم از رفتارش باهام. و دوری و دوستی طوری طی میکردم و سر این ماجرا خیلی مستقیم منم از جایی که نباید رد میشدم شدم. 

قصد به هم زدن ارتباطمون رو نداشتم و اما ملاحظه هیچی رو هم نکردم. اونم دیگه رفته پیداش نیست. 

هیچی خواستم بگم خوشحالم. 

با اینکه تو یکی از تنهاترین تنهایی های تنهایان دورانم هستم (فکر نکنید معنی داره)  اما هنوز حسم از  نبود این شخص بهتر از بودنشه. و تاره فهمیدم دوستیش به درد خاله محترم خودش میخورده از همون اول. 

و تازه میفهمم مهم نیست آدم درست تو زندگیت داری یا نداری، آدم بیخود رو در هر حالتی باید بندازی بیرون.

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

صاحب یه گردنبند فیروزه شدم! 

کی جرات داره بره ایران بیاردش !  فکر نکنید منظورم اینه ایران موندن شهامت میخواد و‌میترسم و فلان. نه. 

اینکه بری اونجا و یهو به هر دلیلی پروازها رو کنسل کنن و از زندگیت بیفتی و نفهمی حالا چه غلطی کنی مشکله. 

من پارسال از دوماه قبل رفتنم همینجور دو به شک و مضطرب بودم و آخر ترسان و لرزان دو هفته رفتم و برگشتم و به روز بعد برگشتن من پروازا کنسل شدن! یعنی پروازم به روز دیرتر بود کل برنامه هام بهم میریخت. 

خلاصه که رب انار و گردنبند فیروزه و سبزه میدون و پیک نیک با خانواده و  نشنیدن هیچ زبانی غیر از فارسی و لری رو سخت آرزو میکنم ولی جون کشیدن یه استرس دیگه روی همه استرس هام رو ندارم. 



یه خونه خواستم با دوتا مرغ، یه مرغداری گرفتم با خدا میدونه چی!

آقا میگن تو مدیتیشن تجسم کنید و فلان… 

از شما چه پنهون من دلم یه خونه مزرعه طوری میخواد که توش دوتا مرغ و خروس و جوجه هم بتونم داشته باشم. در همین حد دلم خواسته. برا همین هربار تو تجسمم فقط یه مرغ تو بغلم تصور کردم به عنوان نماد اون زندگی. 

شما ممکنه مسخره کنید این حرفا رو. اما الان با یکی اشنا شدم که پرورش مرغ بیولوژیک داره !

خلاصه اگه چیزی رو تصور میکنید، از سر گشادی فقط یه لنگش  رو نگیرید. 



نمیتونم نگم که خونه رو بوی خورش کرفس برداشته. 

الان بیهوش میشم از خوشی 

زمانی که تو ایران سر کار میرفتم به دختره همکار داشتم انقد رو مخم بود که وقتی به بیرون رفتن از شرکت فکر میکردم بهترین تصورم این بود که این رو از همه جا میندازم بیرون و فرض میگیرم که هرگز تو زندگی من وجود نداشته و واقعا این زیباترین تصویری بود که برای بعد از خروج از شرکتم تصور میکردم. و اعتراف میکنم هنوز هم وقتی فکر میکنم دیگه مجبور نیستم اون آدم رو تو زندگیم  تحمل کنم یه احساس لاکچری طور خوبی بهم دست میده ! 

ببین قضیه این نیست که اون آدم چقد مهمه. تو میتونی تو یه اتاقی باشی و‌مشغول کار مهم یا غیرمهمی تو اوضاع خوب یا بدی باشی اما یه پشه ای هی ویز ویز ویز بچرخه و تو نتونی کاری جهت ساکت کردنش بکنی. دیگه اولین مسئله ات میشه اون پشه! 


… 

نمیدونم شاید من واقعا باید به گیرنده هام دست بزنم. 

سه طلاقه

یه نفر رو تو گوشیم بلاک کردم بعضی وقتا یاد بعضی از کاراش میفتم دلم میخواد برم رو همون بلاک دوباره بلاکش کنم! 



از این پسرایی که وقتی گریه میبینن انگار فاجعه شده…

باید بزنم به چاک

یه آقای دکتری زنگ زده بود به هلاکویی تعریف کرد چه زندگی سمی با زنش داشته. زنه از توهین و تحقیر به دست بزن هم رسیده بوده و الی بدتر. یعنی کارای این زن  انقد بد بودن که من حتی نمیخوام بازگو‌کنم. 

خلاصه حالا آقاهه سرطان گرفته بود و  زنه چند بار بهش گفته بوده الهی بزنه به کل بدنش. و تازه بعد از بیست و خرده ای سال آقا به خودش اومده ظاهرا. 

خب این دیگه سرطان نیست این هدیه الهیه. 

خدا از اون  بالا بدنت از این پایین دارن میگن وات د فاک من؟! 

امروز کسی منو میدید از بیرون قطعا فکر میکرد روانی ام. شایدم هستما. قضیه اینه که ریحونامو دیدم که یهو خشک شده بودن. عین دیوونه ها از هولم آب گرفتم روشون یهو پلاسیده شدن. از حیاط اومدم تو حالم آشوب شده بود. به خودم اومدم که چم شده از خودم پرسیدم واقعا به خاطر ریحوناست؟! که جوابم آره بود و همین که تایید کردم با خودم زدم زیر گریه. اونم نه معمولی. قشنگ هق و هق زار زدم. چون تقصیر خودم بودم دیروز واقعا بهشون نگاه کردم و‌مطمئن بودم آب میخوان و ندادم. 

البته گرمای بیرون بقیه گل ها رو هم خشک کرده. 

حتی ارکیده تو خونه یکی از گلاش امروز افتاد. الان ریحون ها بهترن و جون گرفتن باز. ولی گوجه ام گ..یده شده . یعنی خب من داربست نداشتم و نبستم و گوجه کار خوبی نیستم و این بار رو که بچینم دیگه گوجه نمیکارم. 


موهام رو تقریبا ۵ هفته پیش پیکسی کوتاه کردم . این سری کوتاه کردن موهام خیلی بهم چسبیده. از همون اول راضی بودم تا الان که دارن از اینور اونور میزنن بیرون. یکی از اون تصمیم های خوب روزگارم بود این بار.  هم از اندازه فعلیشون هم از هر روز یه ذره بلندتر شدنشون دارم لذت میبرم. 


غیر از این ها چی بگم براتون. دچار یه بحران روانی ام که از بیرون هیچیش پیدا نیست. شرایط رو باید عوض کنم  چون دلیل اصلیش شرایطمه اما چون از درون ضعیفم نمیتونم. میدونم در نهایت این چرخه از داخل میشکنه چون معمولا به اون بیرون امید خاصی نیست و هر وقت حال آدم بده تجربه ثابت کرده بیرون دوبرابر تر میزنه. 

گل گاو زبونم رو‌ مینوشم و ‌‌خدافظ همگی.

لعنتی زندگی کن

لابلای نوشته های روزانه ام (همون ژورنال  تازه به دوران رسیده ها  :)) ) چند خط میبینم و تکونم میده: 

«دیشب تصور کردم این خونه رو بعد از خودم. من می میرم یکی  میاد سر وسایل من… منی که دیگه نیستم. منی که هیچ زندگی نکردم. منی که سفر نرفتم. منی که نخندیدم. منی که  همش ناراحت بودم برای یه مشت مزخرفات… » 


نذار کسی نشیمنگاه روحت رو سیاه کنه

وقتی کون سیاه اولین گوجه ام رو دیدم یاد اون حرفه افتادم که اگه زن حامله ‌ویارش رو  نخوره کون بچه اش سیاه میشه. و گفتم این تقصیر من بود این بوته چند روز بی آب میموند و یهو بهش آب میدادم حتما مال اون بوده. 

الان زدم چت جی پی تی ‌و عکس کون گوجه ام رو نشون دادم گفت به این میگن پوسیدکی گلگاه و دقیقا به خاطر آبیاری نامنظمه! باعث میشه گیاه نتونه کلسیم خاک رو جذب کنه. 

حالا نشستم فکر میکنم ببین سر ما آدما چی میاد تو رابطه های شل کن سفت کن… 

کبری خانم کی باشه. نازنین خانم رو دریاب

ساعت نه صبحه. حال عجیبی دارم. یه خوب خاصی ام. 

خوب الکی نیست. یعنی پر از انگیزه و فلان نیستم. یعنی فاز مانیا نیست. 

به خوب خودآگاهه. خوبم چون به خودم واقفم. میدونم میترسم ضعف دارم ولی دستم تو دست ترس و ضعفمه. و میدونم شهامت دارم و قوی ام. 


اولین گوجه ام سرخ شد. اما امروز دیدم کونش سیاهه. :( 

امروز بوته رو هرس میکنم چیزی که مقاومت کرده بودم در برابرش. گوجه کون سالم هم کم نداره به هرحال. 

عوضش ریحونام خیلی خوب شدن. یه نون گوجه ریحون به زودی همش made by Nazanin تو راهه. نونش هم خودم میپزم چون!

نه

«نه» میتونه جواب این سوال باشه که «از بیماری لاعلاجی رنج میبره؟» 

«عزیزش رو از دست داد؟» «ورشکست شد؟»