نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

What do you say , is this the time…

صبح بیدار شدم، چند تا کار انجام بدم. یه دفعه از لپ تاپم یه صدای خوفناکی بیرون زد. رفتم  هارد اکسترام  رو آوردم به بکاپ بگیرم علی الحساب . که یهو از هارد آهنگ Until We Get There از Lucius بیرون زد.این اهنگو ده سال پیش، (چقدر راحت این روزها آدم می‌گه ده سال پیش) گوش می‌دادم و برام پر از معنی بود. فکر میکردم نفرین شده است. چون هربار فکر میکرپم it’s the time و آهنگ رو کوش میدادم تایمش نبود و تو ذوقم میخورد. بعد دست از سر آهنگه برداشتم. الان که گوش دادم دیدم تموم اون چیزایی که میخواستم شده و البته هرگز هم وقتش نشد. 

اما نکته اش این نبود. 

الان جایی هستم که دوباره آهنگه برام پر از معنیه ولی یه چیزیو بلدم. اینکه هیچ وقت وقتش نمیشه وقتش بوده و هست. 

امسال میخوام یه هدیه تولد خیلی ویژه به خودم بدم. 

وقتش شد بهتون میگم 

ایتالیاییا وقتی مورچه میبینن انگار وارد جنگ جهانی سوم شدن . همونجور واکنش نشون میدن 

دلم تنگ شده برا تهران . 


میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره ( ی سم)

فردا میرم‌پادوا، اگه دیگه خبری ازم نشد بدونید تو پادوا کله پا شدم. 

میرم ببینم چه جوریاست. چون احتمالا دیگه بار و بندیل رو ببندم و از این به قول خواننده های امروزی شهر سرد بی تفاوت تخمی برای همیشه برم. 

دو سه روزه بالاخره بعد از سه هفته پایین بودن خیلی شدید حالم خوب شده. بخش بزرگیش البته هورمونیه. ولی هورمونی خالی خالی هم نیست. 

امیدوارم لااقل سفر خوبی بشه. 

دلم میخواد باز هی بیام اینجا. 

سر  کار نه و نیم صبح مانیا برم داشته. 

و میخوام وسط افیس پاشم با گوگوش داد بزنم : 

جاده آآآآغوووششو باز کرده برام….

از ۷ اسفند به ۳ مرداد: هنوز تمام نشده دختر !

یا خود اعظم خدا! 

اینجا باز شده! 

چقدر عجیب


میبینم برا شمایی که ایران بودید  زودتر باز شده. 

برا من فکر میکردم دیگه تا ابدالاباد بسته شد. 


برا همین احتمالا برگردم بلاگفا 

این بلاگ اسکای به بادی بنده . 

هربار تو هر لحظه قوی بودن رو انتخاب میکنم. آیا این درسته؟ 

هنوز عصبی ام. 

از این «تمرین» جدید خوشم میاد. اولیش تمرین «تمرین کردن». 

و بعدی هاش تمرین کردن چیزهای دیگه. 

مثل تمرین خودداری. تمرین یعنی یادآوری پیوسته. و الزام. الزام با درک به وجود میاد. وقتی کامل درک کردی ملزم میشی. و با یادآوری مستمر تمرین میکنی. 

چجوری درک میکنی؟ 

معمولا به سختی. 





آدم‌ها

آدم‌هایی که میشناسم 

آدم هایی که ترک میکنم 

آدم هایی که به یاد می آورم آدم هایی که از من گذر میکنند که از آنها گذر میکنم 

وجود تکه تکه ی من هستند. 

نه گفتگو نه عزلت نشینی در ذات خود مواجه یا فرار نیستند. 

تا با که بنشینی و از که گذر کنی… 

هر سلام دو معنی دارد 

و هر خداحافظی هم…

من زنی شاعر بودم. 

غربت به کمرم زد. 

کمر و قلم و قلبم با هم شکست. 

بردار ، بردار ببر این حرف های جامانده را. من که شاعری ورشکسته ام. 


هوا داره بهاری میشه. 

حال من ذره ذره ریزه ریزه نم نم بهتر شده. 

تا حالا دقت نکرده بودم شوفاژ صدا داره. 

امروز تنها دوست ایرانی که تو این شهر پیدا کردم برام یه بسته آورده بود. توش دوتا کنسرو قورمه سبزی بزرگ ، یه ترشی بندری، یه ترشی لیته، یه سیر ترشی ، یه بسته سماق و یه شیشه خیارشور بود… نمیدونم چجوری جبران کنم. همشون محصول صادراتی از ایران بودن از بسته بندی معلوم بود. معمولا خیلی گرونتر هم درمیان. 

دلم گرم شد. 

واقعا دلم گرم شد. 



یه چیزایی هست که اینجا نمیشه گفت. 

به هیچکس نمیشه گفت. 

به خودم هم نمی گفتم.

حالا به خودم گفتم و انگار آزاد شدم یا دارم میشم. نمیدونم. 

روح خودمو عریان گذاشتم روبروی آینه. و زخم هام شرم آور نیستن. 

بالاخره باز شد اینجا …