نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

یه چیزی بگم ! تا دست نذاری رو کالا و خدمات با کیفیت و گرونتر نمیفهمی چقدر درآمدت کمه! 

یعنی من که اینجوری فهمیدم. یه کمی «سبک زندگیم» رو تغییر دادم فهمیدم چیزی که در ازای وقت و انرژیم میگیرم شوخی خیلی زشتیه. 


طبق عرایض یونگ من یه سایه داشتم، که عین اجل معلق سر کارم حاضر شده بود. قراره بره. و حس میکنم این برای من معنی داره. 

پروردگارم این شادی را تصاعدی بفرما. آمین.  

برگشتم به ورزش 

شرم رو قورت میدم و حیا رو قی میکنم و خدمتتون عارض میشم که یه نشیمنگاهی ساختم که خودم امروز به خودم هیزی کردم! خلاصه از من به شما که نه، از من به خودم در همه لحظات و حالات و موقعیت ها نصیحت: برقص و‌ ورزش کن. نه واسه نشیمنگاه نمیگم به خدا برای روحیه ات میگم. 


راستش هنوز پایینم اما مثل روزای قبل افتضاح نیستم. تصمیم گرفتم کجا برم برای تولدم. و فردا احتمالا بلیط ها رو‌میخرم‌. 

بوس به خودم. 


سودازده را موسم‌آشوب بهار است‌

این بیخبری مژده صد بوس و کنارست

ایران که بودم حتی قبل از اینکه اقدام کرده باشم برای مهاجرت از یه سال و خرده ای قبلش هربار خرید میرفتم فقط چیزی رو برمیداشتم که بدونم این ور به کاره. مامانم مسخره ام میکرد میگفت حالا تو بذار دری به تخته بخوره. اون موقع ها مانتو میپوشیدیم (ابنجوری میگم چون فکر کنم الان دیگه مانتو نمیپوشن) و‌من حاضر نبودم یه مانتو اضافه تر بخرم چون میگفتم‌میمونه‌به‌درد نمیخوره. در حالیکه اصلا حتی سرچ نکرده بودم ببینم چطور اپلای میخوام کنم. بقیه اش بماند. 

بعدها همینجا تو همین کشور تو خونه های اجاره ای هیچ چیز اضافه ای نمیخریدم که بارم سنگین نشه چون میدونستم قراره یه روز چمدون ببیندم برم یه شهر دیگه. 

دو سال و نیم پیش این خونه رو بلندمدت اجاره کردم و دیگه زیاد نترسیدم از خرت و پرت خریدن. برای اولین بار بعد از سالها تعداد کفش هام زیاد شد کفش مجلسی و تق تقی تو‌رنگ های مختلف خریدم. حتی دکوری از ایران برداشتم آوردم اینجا. گلدون خریدم. پالتو و بارونی اضافه گذاشتم تو کمدها…

حالا دوباره یه فصل جدید اومده. ته دلم میدونه که باید ترمز این خرده خریدها رو‌بکشم. لباس های کهنه رو که جدا میکنم میذارم تو  یه چمدون مجزا برای بیرون دادن، ته دلم حس خوبی میگیرم که لااقل یکم سبک شد، لباس گرم امسال زیاد ندارم اما همش دو به شکم که حتی یه بلوز ساده دیگه بخرم یا نه چون معلوم نیست این زمستون که سر بیاد اینجا باشم هنوز یا نه. 

از شما چه پنهون تو فکرم حتی برم یه چمدون بزرگ بخرم. 


ایندفعه هیچگونه پی ام اسی نداشتم ‌و خیلی خیلی عجیب بود تا اینکه خود روز اول پریود که مصادف شد با اون  ضدحال شنبه و یهو  از نظر روانی قل قل قل همینجور صخره به صخره کوه به کوه اومدم پایین تا دیروز صبح که اوجش بود پاشدم و فکر کردم زندگی از این تخمی تر مگه میشه آدم بدتر از من مگه هست.

امروز صبح ولی مودم داره برمیگرده و‌ خب به شما چه. 

لااقل میتونم بگم نشونه های برگشتن مود اینه که دلتون چیزی میخواد یا هوای چیزی میکنید. اینجوری که میشه آدم نباید ولش کنه باید همونو چنگ بزنه و نم نم نم برگرده بالا. تا پریود بعدی! 

دلم چی خواست؟ چهارتا آدم خوب. 

دلم‌ میخواد برای تولدم برم سفر ولی الان  حتی واقعا جون فکر‌کردن بهش رو‌ندارم. 

یاد گرفتم‌که اوقات خودمو تلخ نکنم. 

دنیا عادلانه نیست و معلوم هم نیست چجوری کار میکنه و نمیشه اعتماد کرد به هیچ آموخته ای. 

همینه که هست.

بپذیر و سخت نگیر. و تا جایی که بلدی کار درست خودت رو‌کن و شاد باش. 

اینا چیزاییه که من قطعی یاد گرفتم. 

پدرسگا اصلا پرونده ام رو‌ باز نکردن و هیچی سه ساعت تو صف موندن برای اینکه برم امضا بزنم که منو فراموش نکنید… 

دنیا عادلانه نیست. اونی که تو ایران مونده فکر میکنه من بردم. و منی که اینجام و روزی صدبار میخوان بهم بفهمونن که تو کمتری دارم از فولاد سختتر میشم که این چیزا توم فرو نره. 

دنیا عادلانه نیست. و من نمیتونم بار دنیا رو به دوش بکشم. 

میدونی بد نشد. یه روزی اون کارت دستم میاد. اگه امروز بود ذوقش رو‌میکردم. اما اونروزیی که میاد میدونم ارزشی نداره. 

دنیا عادلانه نبست و من نمیتونم با بی عدالتی بجنگم. 


همینه که هست. بپذیر و  تا جایی که بلدی کار درست خودت رو کن و شاد باش. 


این ج .. ده خانم مسیول امور انسانی شرکت وقتی تو ایران جنگ شد و حالم بد بود و از استرس هر نیم ساعت بغضم میترکید نذاشت از خونه کار کنم. 

بهم گفت از ما خجالت نکش و راحت باش اگه میخوای جلو ما گریه کنی. 

زمانی که من حتی نمیتونستم با خونه تماس بگیرم چون اینترنت ایران قطع بود. 

حالا دخترش رفته امریکا و اپلیکیشنی که باش میخواد با دخترش تماس بگیره ازش دوتا پسورد اضافه میخواد (حالا نه که تنها اپلیکیشن موجود باشه)  مث خری که تو ک.. نش گذاشته باشن داره نعره میزنه. 


من اینارو ببخشم؟ 

به عکسای پنج ماه پیشم نگاه میکنم که موهامو اونهمه کوتاه کردم و حس میکنم تازه به خودم اومدم. یه جورایی از کاری که کردم تعجب میکنم انگار یکی دیگه اون تصمیم رو گرفته . انگار تو یه بی حسی روانی بودم. الان اگه بهم بگن حاضری دوباره اون کار رو‌کنی میگم مگه دیوانه ام. 

ولی اونموقع کاملا مطمئن بودم و پشیمون هم نشدم. 

میخوام بگم یه آدم دیگه ام الان. واقعا تو‌ بی ثباتی شدیدی بودم. 

سخت گذشت. 


یه آهنگه هست نمیدونم از کجا هفت هشت سال پیش  سر از  پلی لیستم درورد اسمش in love هست از کیارش سنجرانی. اون دوره روزی چند بار گوش میدادم.  دیگه  همیشه باهام موند. الان داره پلی میشه . اولش که شروع میشه مستقیم میرم سیدخندان و میشم اون دختری که دنبال یورو میگشت و راهی غربت بود. بعد که کمی میگذره میبردم تو اون خیابونه که بعد از porta romana بود و نه وسط هیاهوی سنتر بود نه تو سکوت و انزوای حومه و میشم اون دختری که حالش بیخودی خوب بود. 

آخرای آهنگ برمیگردم‌ همینجا تو این گیجی و‌گنگی‌. جایی که انگار توش نیستم میشم اون‌ دختری که خودش رو‌گم‌ کرد‌ و دوباره پیدا شد.



یکشنبه اول هر ماه موزه ها رایگان میشن اینجا. 

این دومین ماهه که دارم زورچپون فرهنگی میکنم و‌ الان دارم میرم یه پارک باستان شناسی. حقیقتا به خاطر رایگان بودن نیست. یادتونه گفتم میخوام پاییز و زمستون امسال خونه نمونم؟ جز اونه. بوت قهوه ای هم نخریدم. کتونی سفید کهنه دوسال پیش پوشیدم. 


دیروز روز عجیبی بود انقد که امروز صبح اسهال شدم. من صبح روز بعد روزهای سخت اسهال میشم! 

هفت صبحه و‌هنوز نتونستم خودم و افکارم رو‌جمع کنم 

تنها آورده ام از تمام مشقت روحی دیروز فعلا فقط یه جمله استعاریه. که‌سرلوحه امورم سر کار میشه.

رسیدم به پنجاه کیلو و نیم. روی شکم هم اون دوتا خط عمودی افتاده اما هنوز جا دارم که عضله بسازم اخیرا ورزشم کمتر شده. 


من به خوب بودن خودم شک دارم. به اینکه حق با منه شک دارم. به اینکه تقصیر بقیه نیست . به اینکه عیب از من نیست. همیشه خشمم اول سمت خودم بوده. 

اما در عین حال یه چیز رو‌میدونم. اینکه همیشه اولین سوزن رو‌به خودم‌ میزنم یعنی معمولا پربیراه نیستم تو قضاوت هام. 



There'll be one more night and things will be made rightAgain I'll hold you tight my dearOne more day and I'll collect my payAnd soon be far away from here

دختر بالاخره یه ذره دیگه کم کردم. دقیقا هربار یه وعده فست فود  چرب و‌کثیف میخورم فرداش وزنم کمتر میشه :))

هنوز دو‌تا سه کیلو دیگه مونده. راستش از این ذره ذره کم‌کردنم ناراحت نیستم چون پوستم سالمتر میمونه. 

ورزش و‌رژیم به من صبر و مداومت رو در معنای واقعی خودشون یاد داد. اگر ورزش نمیکردم و فقط رژیم‌میگرفتم احتمالا تا الان رسیده بودم به اون وزنی که میخوام ولی الان این وسط عضله ساختم و گرچه آهسته کم‌کردم‌ولی زیبا کم کردم. بعله. 

الان تقریبا یه ماهه به طور مستمر خوبم. نه که هیچ لحظه ی ناراحتی نبوده باشه. مثلا همین لحظه فعلی یه چیزایی نه چندان خوشایند داره درونم میگذره ولی یاد گرفتم مدیریت کنم. احساس کنترل دارم و این کنترل روی خودم بهم حس آزادی میده (غیر از یکشنبه تو موزه که جلو شانزده کوچولو دست و پا و سر خودمو گم کردم ! ) 

این حس شادی رو یادمه یه دوره ای تو تهران تجربه کرده بودم همون وقت هم تو رژیم و ورزش بودم. 

هنوز تو ذهنم باور کلیم نسبت به دنیا اینه که همش یه کلک بزرگه و ما احتمالا یا شاید من به تنهایی احتمالا اسیر نااگاهی باشم. امکان های ترسناکی از حقیقت ماجرا تو ذهنم میان و همشون به نظر خیلی منطقی تر از همه چیزهایی هستن که تا حالا یاد گرفتم. ولی آیا این میتونه  مسئله همیشگی دو انتخاب بین خوشحال و راضی بودن یا غمگین و‌ناراضی بودن رو تحت تاثیر قرار بده؟ نه. در نهایت هر چی که باشه در عمل این انتخاب پابرجاست. 

امروز‌مرخصی ام و‌حدس بزنید؟ بله قورمه سبزی باز گذاشتم. صبح حیاط شستم لباس پهن کردم تو آفتاب و اونی که میشناسه میدونه من چقد ازین کارا لذت میبرم. 

مرغدار دیشب دوباره پیام داد. فکر کرده بودم دیگه دست برداشت. اما بنده خدا کلیک کرده. شاید یادتون باشه قرار داشتم یه ماه پیش اینا باهاش . یا شایدم بیشتر گذشته. رفتم و دوستش نداشتم. و بعد هم سرد شدم و گفت همو‌ببینیم باز گفتم نه و بعد هم گفتم اگه میخوای فقط دوست باشیم و اونم به نظر میرسید که عقب کشیده ولی هنوز گهگداری پیام میده و دیشب نوشت که حتما اون روز قرار تاثیر بدی روت گذاشتم. 

نه جانم. صرفا خوشم نیومد. همین. واقعا ساده است ولی ما آدم‌ها مرض داریم. خودمون رو پاره می‌کنیم که یه چی از توش دربیاریم. 


ازینا بگذریم دیروز رفتم موزه.و  یه جیگری اونجا کار میکرد شبیه شازده کوچولو فقط با دومتر قد و‌موهای خرمایی تیره. و هی سرمو بلند مبکردم میبدیدم داره نگام میکنه و  آخر اومد نزدیک و همش چند ثانیه مونده بود که بیاد باهام حرف بزنه اما من فرار کردم ! چهارده سالم شد تو اون لحظه ! 

خودمو چپوندم تو آسانسور و بای بای . چرا؟ نمیدونم. خیلی خوشگل بود. 


قرار بود برم لباس ببینم دوباره. واقعا نتونستم 

تصمیم گرفتم امروز رو‌بذارم روز انرژی گرفتن و‌فردا صبح برم‌ موزه و عصرش برم مال یا همون پاساژ دوران نوجوانی خودم. (تازه هنوز بوت قهوه ای ها رو‌نگرفتم) 

دیروز و امروز ورزش نکردم چون فهمیدم تا بریک نکنی تغییر نمیکنی. یعنی اساسا توقف هم اندازه حرکت اساسیه! 

حالا چجوری انرژی بگیرم برنامه ایه که الان میخوام بریزم. 


شنیدید میگن شفا گرفتن از یه بحران عاطفی خطی نیست؟ درست شنیدید. گرچه در نهایت در طول زمان خطی هم میشه در نگاه کل نگرانه. بیشتر شبیه زمینیه که تی خیس میکشی و ذره ذره لکه های خیس محو‌ میشن. 

هربار که یه کم بی تفاوت تر نسبت به قبلی دوست داری جشنش بگیری آزادیت رو و‌فکر میکنی از این بهتر نمیشه. خوبیش اینه که یه ماه بعدش میبینی اوه خیلی بهترم شده. من میگم زمانی که دیگه حس کنی که حتی نمیخوای حال خوبت رو تف کنی تو صورت کسی که اون بحران رو تو زندگیت آورده چون اصلا حسابش هم نمیکنی اونجا یعنی بردی.