شبیه قبری میمونه که اندازته.
تاریکه ، نموره خفه است قبره ! اما قبر توئه. کامل میشناسیش. از همه زیر و زبر و زوایاش خبر داری.
دوستش نداری میخوای ازش بزنی بیرون میخوای هرگز بهش فکر نکنی.اما اسم تو روشه.
ساعت شیش صبحه ومن بعد ازینکه یا یه خواب بد بیدار شدم حالم گهی شد یه مسئله بزرگ رو به شکل خیلی ساده ای با یه جواب ساده حل کردم.
از اون جواب هایی که هر روز شاید میگیری ولی درکشون نمیکنی تا زمانی که خودت بهشون برسی.
در طول زندگی برای آدم اتفاقای خوب و بد زیادی میفته. برای خیلی ها احتمالا بدش بیشتر از خوبش. مغز به شدت با اتفاقات بد دچار شرطی شدگی میشه. اینکه چرا مغز اتفاقات بد رو انتخاب میکنه برای شرطی شدن بحثنامربوطیه وقتی این کار اشتباه باشه. صرفا باید به مغز گفت برو خوب ها رو بچین . و یا اصولا نچین. چون تو ورای ماجراهایی هستی که سرت اومده. اگر میتونی خوب هاش رو برداری برای حال خوب خب بهتر. ولی درستش اینه که تو ربطی به اتفاقات زندگیت نداری.
فکر کنم امروز بعد از حدود یه هفته بالاخره برگشتم به لاین.
دیروز یه ویدیو دیدم که توش پرسید اگه ازت بپرسن میون تموم آدمهایی که تا حالا شناختی قرار باشه یکیو انتخاب کنی که ببینی و باهاش وقت بگذرونی اون آدم کیه. من سه نفر رو انتخاب کردم که یکیشون دیگه تو این دنیا نیست. یکی دیگه اش یه دوستمه که بنا به مناسبات ! کمتر با هم در ارتباطیم و از راه دور سخت میشه اون صمیمیته ایجاد شه. یکی دیگه شون کسیه که به انتخاب خودم باهاش در ارتباط نیستم. تناقض عجیبیه میدونم. زنده است قابل تماسه و جز اون سه نفره اما احتمالا هرگز دیگه در عمرم باهاش تماس نمیگیرم. چون میدونم و به این باور رسیدم که مهم نیست چقدر روحمون به هم نزدیکه فکرمون منشمون کاراکترامون انقد با هم در تناقضه که ته ارتباطمون فقط درد و ناراحتیه. افسوس عمیقه. حس کردن عظمت اون پتانسیل و در عمل دیدن اینکه تو این دنیا تو این سطح از آگاهی غیرممکنه که اون پتانسیل به کار بیفته.
حالا هر بار که به میم فکر میکنم آرزو میکنم کاش میشد دور بشم ازش انقد دور بشم که کاملا فراموشش کنم. و دیگه درگیر این مزخرفات و حقارت های روزمره بینمون نباشم. اصلا یادم نیاد که همچین چیزایی بودن. الان که این فکر رو کردم دیدم هومممم چقدر شبیه ماجرای اون نفر سومه این قضیه.
ورای دروغ ها بازی ها و حقارت هایی که به جسم و ذهنمون وارد شدن و میشن، میان ما آدمها ماجراهایی هست.
اما نه اینجا نه این وقت…
باغچه رو جارو میکنم، چراغ ها رو وصل میکنم رومیزی رومیندازم.
(کمی دیگه شمع و شراب و پنیر وکاغذ دفترم میاد)
همین چند دقیقه قبل مکالمه های یک ماه پیش رو خونده بودم. اونهمه سیاهی. فکر میکنم چی شد. میتونم فکر کنم که متاثر از انتخاب ها و شرایط زندگی کسی دیگه شدم. اما متقاعد نمیشم. چون همه چیز دقیقا وقتی عوض شد که من عوض شدم. نمیخوام فکر کنم که من مفعول جدید این داستان جدیدم. چون حقیقت نداره.
خواب دیدم که درس ها رو خونده بودم اما امتحان ها رو نداده بودم. درسته. من همه درس ها رو بلدم. حالا وقت امتحانه. من خدای این داستانم. و دیگه بازی نمیخورم. همه جواب ها منم.
از آهنگ سیگاری یه ورژن لری ساختن یه جاییش میگن «از کیو تا قاضی آباد». به شکل خنده دار و عجیب غریبی همین یه عبارت ته دلمو روشن میکنه. حس میکنم اوه منم به جایی تعلق دارم که از کیو تا قاضی آباد داره و دلم غنج میره.
اما الانم رو میبینم و از اینکه دیگه اونجا نیستم خوشحالم ازینکه دیگه تهران هم نیستم خوشحالم. نه که بگم مهاجرت خوبه و آدم دور بشه و رشد میکنه و اینجا بهتره و …،نه. نه اصلا منظورم این نیست.
دارم تو یه سطح کاملا کاملا فردی حرف میزنم. تجربه های کاملا شخصی خودم که قابل تعمیم به هیچ احد دیگه ای نیست. از زیر این درختایی که عین درختای پارک نزدیک خونه تهرانم بودن رد میشم و و باز تو دلم پروانه ای میشه.
حس میکنم تعلق هم اکتسابیه. عشق هم. یعنی یه جور دیگه ای بگم. از اول همه متعلق به همه جا هستن همه چیز متعلق به همه است. عشق تو یه سطح بی نهایتی جاریه و همه نسبت به هم عاشقن. بعد ما انتخاب میکنیم. یعنی فرض کن یه کمد لباس داری از عشق به همه چیز و همه کس و برای امروز یکی رو میپوشی برای اون ماه یکی رو برای اون سال یا سالها یکی دیگه رو.
یه چراغی رو روشن میکنی یکی دیگه رو نه. بعضی از چراغها از اولی که به دنیا میای روشنن. و تو فکر میکنی این ها چراغ های منن. و خبر نداری که تو دشت نور داری.
من تازه دارم میفهمم شرقی بودن یعنی چی. نه شرق دور. منظورم همین رمز و رازیه که فرهنگ ما توی خودش داره.
تازه دارم میفهمم زیبایی ما چرا فرق میکنه. چرا شب چشم ما یه چیز دیگه است. نگاه ما گیرا و عمیقه چون ما تا ته درد رو فهمیدیم و زندگی کردیم (نه به خاطر شرایط اجتماعی و جغرافیایی. فقط به خاطر اینکه ما بلدیم ته هر حسی رو بیرون بکشیم.) ما مالیخولیایی بودن رو به جون خریدیم و زندگی ساده و شاد رو باختیم تا احساساتی بودن رو از دست ندیم.
ده و هجده دقیقه شب ابگوشت داره قل میزنه وبوش خونه رو پر کرده.
بوی غذا تو خونه شاید آرامش بخش ترین چیز دنیا باشه. بهش نور چراغ زرد و نسیم خنکتابستونی رو اضافه کنید. هیچی نمیتونه این ترکیب رو خراب کنه. نه حتی تنهایی. که چه بسا تنهایی بهترش هم کنه.
حالا قرار نیست یازده شب ابگوشت بخورم گذاشتم واسه فردا.
یکم دیگه میخوابم.
ماه خیلی درخشانه امشب هرچند نصفه است.
سلی خواننده رو دیدید؟ نوجوون که بودم یه پسری تو محلمون بود (یا میومد تو محلمون) شبیه اون. شایدم یه ذره گنده تر. من و دوستام اسمشو گذاشته بودیم شرک. من هنوز کوچولو به نظر میام کم و بیش ولی اون زمان واقعا کوچولو موچولو بودم کلا اگه چهل کیلو بودم. شرک گنده ترین پسری که دیده بودم به عمرم از من خوشش میومد و چندباری جرات نزدیک شدن هم کرد.
یادمه خوشم اومده بود از این تضاد و از اینکه احتمالا اونم از این تضاد خوشش اومده. به نظر هم پسر آروم و ساده ای میومد و من بهش راضی بودم. اما داستانی پیش نیومد چون من یه دهه شصتی فوق سنگین بودم (کاملا عکس وزن فیزیکیم) . الان یهو سلی رودیدم یادم اومد. بازم به اون تضاده فکر کردم و خوشم اومد.
کاش ادم میتونست خاطرات خوب و بدش رو جدا کنه و بدا رو بندازه دور برای همیشه.
وقتی میبینم آدمها توی ۷۰ سالگی با داشتن زندگی سر و سامان گرفته ای هنوز از اضطراب رنج میبرن میفهمم علت ها واقعا در بیرون نیستن. یعنی خب آدم فکر میکنه چرا کسی که دغدغه خاصی برای بچه هاش نداره وضع مالی اش کفاف رفاهش رو میده . سر کار نمیره و اضطراب شغل و رییس و همکار نداره. خیلی تنها نیست و کم و بیش آدم هایی تو زندگیش داره. بیماری خطرناکی نداره و سر پای خودشه. خب این ادم چرا باید مضطرب باشه.
هیچی دیگه. درستش نکنی هرچی که هم پیش بیاد تو زندگیت تا آخر تا روز آخر نادرست میمونه.
از صبح خودمو ول دادم رو تخت و مبل. ایندفعه بدون عذاب وجدان. یعنی یه لحظه عنتر درونم گفت پاشو… زدم تو دهنش.
چند هفته است خونه رو تمیز نکردم. اونقدی کثیفم نمیشه دیگه چون آشپزی نمیکنم. حالم بالا و پایین داره اما بهترم در کل. دیگه درد عمیق نمیکشم و فقط فکر میکنم و غمگینم . سر کارم ول دادم. قبول کردم همه چیز رو.
بلیط گرفتم برای ایران. به اولین چیزی که فکر میکنم سه تارمه.
دیشب خواب عجیبی دیدم که اینجا احساس امنیت نمیکنم برای تعریف کردنش. مشابهش رودیده بودم ولی جالبه الان یه پرده جدید افتاده بود. من یه ایشوی حل نشده بزرگ دارم در ناخوداگاهم که اصلا نمیدونم چه کارش میتونم کنم. و خب باید بیست سال پیش لااقل پونزده سال پیش دنبالشو میگرفتم و نمیذاشتم انقد برینه به زندگیم. از وقتی هم فهمیدم زیاد نتونستم براش کاری کنم.فقط دست از سرزنش خودم برداشتم.
من فکر میکردم آدمها رو دوست ندارم. ولی این درست نیست. خداروشکر لااقل فهمیدم این درست نیست. خیلی احساس خالی بودن بهم میداد. اینو از اونجایی فهمیدم که در اوج ناراحتی وخشمونفرتم از کسی دلم میخواد بهش کمک کنم. نمیکنم چون نمیخوام خودمو خراب کنم.
میدونی دلم میخواست یکی دو سطح از خودم برم بالاتر تن و ذهن و روحم رو بگیرم و هرچی فکر و احساسه رو ازش بتکونم. عینهویه لباس هی بتکونم خودمو تا جایی که هیچ فکر و احساسی نمونه. چون به نظرم میاد بیشترش غلط و ساختگی و مزاحمه. انقد آت و آشغال این مدت توی خودم ساختم که دیگه نمیتونم با سطوح بالاتر خودم ارتباط بگیرم انگار همه چی کیپ شده.
میدونی کلمات با همه بزرگیشون و زایندگیشون در عین حال محدود کننده و مخرب هستن. منظورم این نیست که کلمه ای سازنده و کلمه ای دیگه مخربه. نه همون عبارت خوب که برای نجات میاد میتونه ناقض خودش باشه.
و شاید این ارتباطی به کلمات نداره. شاید این مفاهیم هستند که در ذات خودشون اینجوری آن. هرچیزی نقض خودش رو در درون خودش داره.
«تصمیم نگیر» «رها باش» تصمیم نگیر خودش یه تصمیمه یه دستوره . رها باش کجا در خودش رهایی داره.
سکوت درست ترین حقیقته. ولی چطور میشه در سکوت بالندگی کرد. برای همین حتی سکوت اشتباه ترین گزینه است.