خدمتتون عارض بشم که ۴۹ رو روی ترازو دیدم. وخب الان دیگه قضیه ، قضیه ی وزن نیست و داستان پروتئین و وزنه میاد وسط. چون میخوام ورزشکاری و محکم تر و جوون (منظور جوان نیست، منظور جووونه) بشم.
شلوارها به کنار، تنگ ترین دامن هام هم دور کمرم میچرخن. حس خوبیه ولی موندم با لباس هایی که همه بهم گشاد شدن چه کنم.
یه زمانی فکر میکردم اون شلوار کرمی که اندازه ام بشه چه ذوقی کنم. حقیقتا زیاد ذوق نکردم چون نمه نمه بهش نزدیک شدم. رسیدن اینجوری هاست ذوقش کمه چون زحمتش روکشیدی. برا همینه که از دست دادن دردش تا کجاتو میسوزونه اما شادی به دست آوردن هیچ تو اون حد و اندازه ها نیست. چون از دست دادن معمولا یهویی و پدرصلواتی گونه است. اما به دست آوردن ذره ذره است و بابت هر میلیمترش فلانت فلان شده.
اگه شما بلدین غیر از مرغ وماهی و تخم مرغ من از کجا پروتیین بزنم بر بدن بهم بگید. به جز پودر اینا.
رغبت نمیکنم هر روزگوشت بخورم.
حس میکنم کسی هست، آدم خیلی خیلی مهمی هست که باید بروم با او صحبت کنم. برایش تعریف کنم. بهش همه چیز را بگویم. از خود جدیدم حرف بزنم. ازش حمایت بخواهم.
حس میکنم ضروری است که باهاش قرار ملاقاتی داشته باشم.
و او احتمالا از آینده برایم خواهد گفت. از قطعیت ها.
بهم تبریک میگوید و بهم حتما خواهد گفت: خودت را ببخش. تو هرگز اشتباه نبوده ای.
او باید بهم بگوید که حالا چه کار کنم.
ممکن است گریه کنم. ممکن است بهش بگویم من راستی راستی هیچی حالیم نیست. او لبخند خواهد زد وخواهد گفت خودت را خیلی دست کم گرفته ای. هیچ جای نگرانی نیست. هیچ.
ممکن است اما و اگر بیاورم. و اوخواهد گفت: نترس. خیالت راحت. من امضا میکنم. من تضمین میکنم.
و من میدانم که اعتبار او از اعتبار هر آدمی که توی زندگی ام تا به حال شناخته ام و خواهم شناخت بیشتر است.
این آهنگ داریوش که میگه : خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود، تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
براتون پیش اومده؟ همچین آدمی تو زندگیتون بوده؟ میشه یکی انقد خوش شانس باشه یه آدم اینجوری تو زندگیش دیده باشه؟
انگار منم تنها بازمانده نبردی سهمگین. دشمن نیست. مرده. از پا درآمده. بعد از روزها جنگ و خون و درد.
من بردم. من ماندم.
اما مگر میشود در سکوت و سکون این میدان میان جسدهای بیجان و غبار و خون جشن پیروزی گرفت؟
باید پاشم ورزشم روکنم وبعد بخوابم. بعد ورزش دیگه خواب چی نمیدونم. ولی همینه.
آخر هفته اونجایی که میخواستم برم بارونیه و نمیتونم سفر برم. خداروشکر دوشنبه که سر کار نمیرم اینجا هم بارونیه و میخوام برم بشینم تو یه بارکنار پنجره .
یه چیزی بگم ! تا دست نذاری رو کالا و خدمات با کیفیت و گرونتر نمیفهمی چقدر درآمدت کمه!
یعنی من که اینجوری فهمیدم. یه کمی «سبک زندگیم» رو تغییر دادم فهمیدم چیزی که در ازای وقت و انرژیم میگیرم شوخی خیلی زشتیه.
طبق عرایض یونگ من یه سایه داشتم، که عین اجل معلق سر کارم حاضر شده بود. قراره بره. و حس میکنم این برای من معنی داره.
پروردگارم این شادی را تصاعدی بفرما. آمین.
برگشتم به ورزش
شرم رو قورت میدم و حیا رو قی میکنم و خدمتتون عارض میشم که یه نشیمنگاهی ساختم که خودم امروز به خودم هیزی کردم! خلاصه از من به شما که نه، از من به خودم در همه لحظات و حالات و موقعیت ها نصیحت: برقص و ورزش کن. نه واسه نشیمنگاه نمیگم به خدا برای روحیه ات میگم.
راستش هنوز پایینم اما مثل روزای قبل افتضاح نیستم. تصمیم گرفتم کجا برم برای تولدم. و فردا احتمالا بلیط ها رومیخرم.
بوس به خودم.
ایران که بودم حتی قبل از اینکه اقدام کرده باشم برای مهاجرت از یه سال و خرده ای قبلش هربار خرید میرفتم فقط چیزی رو برمیداشتم که بدونم این ور به کاره. مامانم مسخره ام میکرد میگفت حالا تو بذار دری به تخته بخوره. اون موقع ها مانتو میپوشیدیم (ابنجوری میگم چون فکر کنم الان دیگه مانتو نمیپوشن) ومن حاضر نبودم یه مانتو اضافه تر بخرم چون میگفتممیمونهبهدرد نمیخوره. در حالیکه اصلا حتی سرچ نکرده بودم ببینم چطور اپلای میخوام کنم. بقیه اش بماند.
بعدها همینجا تو همین کشور تو خونه های اجاره ای هیچ چیز اضافه ای نمیخریدم که بارم سنگین نشه چون میدونستم قراره یه روز چمدون ببیندم برم یه شهر دیگه.
دو سال و نیم پیش این خونه رو بلندمدت اجاره کردم و دیگه زیاد نترسیدم از خرت و پرت خریدن. برای اولین بار بعد از سالها تعداد کفش هام زیاد شد کفش مجلسی و تق تقی تورنگ های مختلف خریدم. حتی دکوری از ایران برداشتم آوردم اینجا. گلدون خریدم. پالتو و بارونی اضافه گذاشتم تو کمدها…
حالا دوباره یه فصل جدید اومده. ته دلم میدونه که باید ترمز این خرده خریدها روبکشم. لباس های کهنه رو که جدا میکنم میذارم تو یه چمدون مجزا برای بیرون دادن، ته دلم حس خوبی میگیرم که لااقل یکم سبک شد، لباس گرم امسال زیاد ندارم اما همش دو به شکم که حتی یه بلوز ساده دیگه بخرم یا نه چون معلوم نیست این زمستون که سر بیاد اینجا باشم هنوز یا نه.
از شما چه پنهون تو فکرم حتی برم یه چمدون بزرگ بخرم.
ایندفعه هیچگونه پی ام اسی نداشتم و خیلی خیلی عجیب بود تا اینکه خود روز اول پریود که مصادف شد با اون ضدحال شنبه و یهو از نظر روانی قل قل قل همینجور صخره به صخره کوه به کوه اومدم پایین تا دیروز صبح که اوجش بود پاشدم و فکر کردم زندگی از این تخمی تر مگه میشه آدم بدتر از من مگه هست.
امروز صبح ولی مودم داره برمیگرده و خب به شما چه.
لااقل میتونم بگم نشونه های برگشتن مود اینه که دلتون چیزی میخواد یا هوای چیزی میکنید. اینجوری که میشه آدم نباید ولش کنه باید همونو چنگ بزنه و نم نم نم برگرده بالا. تا پریود بعدی!
دلم چی خواست؟ چهارتا آدم خوب.
دلم میخواد برای تولدم برم سفر ولی الان حتی واقعا جون فکرکردن بهش روندارم.
یاد گرفتمکه اوقات خودمو تلخ نکنم.
دنیا عادلانه نیست و معلوم هم نیست چجوری کار میکنه و نمیشه اعتماد کرد به هیچ آموخته ای.
همینه که هست.
بپذیر و سخت نگیر. و تا جایی که بلدی کار درست خودت روکن و شاد باش.
اینا چیزاییه که من قطعی یاد گرفتم.
پدرسگا اصلا پرونده ام رو باز نکردن و هیچی سه ساعت تو صف موندن برای اینکه برم امضا بزنم که منو فراموش نکنید…
دنیا عادلانه نیست. اونی که تو ایران مونده فکر میکنه من بردم. و منی که اینجام و روزی صدبار میخوان بهم بفهمونن که تو کمتری دارم از فولاد سختتر میشم که این چیزا توم فرو نره.
دنیا عادلانه نیست. و من نمیتونم بار دنیا رو به دوش بکشم.
میدونی بد نشد. یه روزی اون کارت دستم میاد. اگه امروز بود ذوقش رومیکردم. اما اونروزیی که میاد میدونم ارزشی نداره.
دنیا عادلانه نبست و من نمیتونم با بی عدالتی بجنگم.
همینه که هست. بپذیر و تا جایی که بلدی کار درست خودت رو کن و شاد باش.
این ج .. ده خانم مسیول امور انسانی شرکت وقتی تو ایران جنگ شد و حالم بد بود و از استرس هر نیم ساعت بغضم میترکید نذاشت از خونه کار کنم.
بهم گفت از ما خجالت نکش و راحت باش اگه میخوای جلو ما گریه کنی.
زمانی که من حتی نمیتونستم با خونه تماس بگیرم چون اینترنت ایران قطع بود.
حالا دخترش رفته امریکا و اپلیکیشنی که باش میخواد با دخترش تماس بگیره ازش دوتا پسورد اضافه میخواد (حالا نه که تنها اپلیکیشن موجود باشه) مث خری که تو ک.. نش گذاشته باشن داره نعره میزنه.
من اینارو ببخشم؟
به عکسای پنج ماه پیشم نگاه میکنم که موهامو اونهمه کوتاه کردم و حس میکنم تازه به خودم اومدم. یه جورایی از کاری که کردم تعجب میکنم انگار یکی دیگه اون تصمیم رو گرفته . انگار تو یه بی حسی روانی بودم. الان اگه بهم بگن حاضری دوباره اون کار روکنی میگم مگه دیوانه ام.
ولی اونموقع کاملا مطمئن بودم و پشیمون هم نشدم.
میخوام بگم یه آدم دیگه ام الان. واقعا تو بی ثباتی شدیدی بودم.
سخت گذشت.
یه آهنگه هست نمیدونم از کجا هفت هشت سال پیش سر از پلی لیستم درورد اسمش in love هست از کیارش سنجرانی. اون دوره روزی چند بار گوش میدادم. دیگه همیشه باهام موند. الان داره پلی میشه . اولش که شروع میشه مستقیم میرم سیدخندان و میشم اون دختری که دنبال یورو میگشت و راهی غربت بود. بعد که کمی میگذره میبردم تو اون خیابونه که بعد از porta romana بود و نه وسط هیاهوی سنتر بود نه تو سکوت و انزوای حومه و میشم اون دختری که حالش بیخودی خوب بود.
آخرای آهنگ برمیگردم همینجا تو این گیجی وگنگی. جایی که انگار توش نیستم میشم اون دختری که خودش روگم کرد و دوباره پیدا شد.