امروز صبح مرخصی گرفتم بیشتر برای جمع کردن خودم. اما خب سرما همخوردم و سوپ احتیاج داشتم ومن مادر و خواهر خودمم تو غربت.
نوشتم میاد اما نمیخواد…
که چی بشه؟ که بگم من خوبم وخفنم وفلانم؟ چقد مگه مهمه؟ مامانم صبح بهم میگه تو خیلی قوی و محکمی. الان افتخار کنم؟ چه فرقی داره اصولا؟
همچنان بوس به من اما بوس محبت امیز. نه تشویق چیز معناداریه نه تقبیح. یکی میتونه یکی نه.
ته این دنیا خیلی کمه خیلی کوچیکه خیلی نزدیکه
شروع کردم به خوندن یه کتاب جدید. تازه صفحه ی یک هستم. بدون در نظر گرفتن مقدمه و فلان. در مورد بیزنسه. اما تا الان سه بار بغضیم کرد!
من یه چیزیم میشه؟!
هشت و نیم صبح دراز کشیدم رومبل و یه لحظه به سرکار فکر میکنم یه اضطراب گذرایی میاد. یاد اون چند ماه جهنمی میفتم که هر روز تقریبا هر روز صبح پنیک میشدم.
دیگه حتی دلم برای اون دختر نمیسوزه. بهش احساس اتصالی ندارم. انگار یه فیلم دیدم یک سال و نیم پیش. ازش عصبانی هم نیستم سرزنشش هم نمیکنم. فقط تماشاش میکنم انگار که هرگز در هیچ زمانی من اون آدم نبودم.
من چه سبزم امشب و
چه اندازه کله ام هشیار است
احتمالا دلیلش شکسته شدن یه طلسمیه. که خب درستش این نیست.. درستش اینه که تونستم یه قفلی رو باز کنم.
میدونید چی دلم میخواد؟ اره گفته بودن شکم چند تیکه . ولی به اینجا ختم نمیشه. جدیدا فهمیدم دلم میخواد کل بدنم ورزشکاری و محکم وقوی باشه. البته که منظورم اون مدل برجستگی های بدنسازی طوری نیست. منظورم قدرت و انعطاف بدنه. اگه تجربه اش رو داشته باشید میفهمید چرا وبلاگ من تغییر کرده انگار شده ژورنال بدنسازی. چون اون حسی که بدن قوی و سالم میده رو هیچ چیز دیگه ای به اون شکل ملموس به آدم نمیده.
اینکه وقتی دراز کشیدی میخوای پاشی هن و هن نکنی و کل سلول هات ناله نکنن که میخوان یه متر حرکتت بدن. در. عوض عین یه پر ، عین یه بچه چهار ساله بجهی و بپری. از این حس ها حرف میزنم. اینکه بتونی دقیقه ها بدویی و لذت واقعی دویدن رو حس کنی نه چون بدنت ضعیفه بعد دو متر دندون درد و گلو درد بگیری و تا ناکجات بسوزه. حس قوی بودن رو که تجربه میکنی یه آدم دیگه میشی.
به غیر از ورزشم چی براتون بنویسم که جذاب باشه؟
دوستان I feel like I’m stuck
و دیگه واقعا نمیدونم چکار کنم
ساعت چهار و نیم پنج سر کار تموم میشم. واقعا تموم میشم. مغزم ذهنم تموم میشه. و دیگه دارم تسلیم میشم. دارم تمام و کمال تسلیم میشم.
امروز یه ایمیل اومده از طرف منابع انسانی در مورد ساعت زدن روتیکتا و… یه مشت احمق نشستن اونجا فکر کردن چجوری آدمهایی که از خودشون باهوش ترن رو کنترل کنن. خود محیط کار و ذلت و بردگیش کم بوده حالا باید برای این چندرغاز کل نه ساعت رو چوب تو کونمون بذارن.
میخوام خودم رو نجات بدم ولی جون ندارم :(
خدمتتون عارض بشم که ۴۹ رو روی ترازو دیدم. وخب الان دیگه قضیه ، قضیه ی وزن نیست و داستان پروتئین و وزنه میاد وسط. چون میخوام ورزشکاری و محکم تر و جوون (منظور جوان نیست، منظور جووونه) بشم.
شلوارها به کنار، تنگ ترین دامن هام هم دور کمرم میچرخن. حس خوبیه ولی موندم با لباس هایی که همه بهم گشاد شدن چه کنم.
یه زمانی فکر میکردم اون شلوار کرمی که اندازه ام بشه چه ذوقی کنم. حقیقتا زیاد ذوق نکردم چون نمه نمه بهش نزدیک شدم. رسیدن اینجوری هاست ذوقش کمه چون زحمتش روکشیدی. برا همینه که از دست دادن دردش تا کجاتو میسوزونه اما شادی به دست آوردن هیچ تو اون حد و اندازه ها نیست. چون از دست دادن معمولا یهویی و پدرصلواتی گونه است. اما به دست آوردن ذره ذره است و بابت هر میلیمترش فلانت فلان شده.
اگه شما بلدین غیر از مرغ وماهی و تخم مرغ من از کجا پروتیین بزنم بر بدن بهم بگید. به جز پودر اینا.
رغبت نمیکنم هر روزگوشت بخورم.
حس میکنم کسی هست، آدم خیلی خیلی مهمی هست که باید بروم با او صحبت کنم. برایش تعریف کنم. بهش همه چیز را بگویم. از خود جدیدم حرف بزنم. ازش حمایت بخواهم.
حس میکنم ضروری است که باهاش قرار ملاقاتی داشته باشم.
و او احتمالا از آینده برایم خواهد گفت. از قطعیت ها.
بهم تبریک میگوید و بهم حتما خواهد گفت: خودت را ببخش. تو هرگز اشتباه نبوده ای.
او باید بهم بگوید که حالا چه کار کنم.
ممکن است گریه کنم. ممکن است بهش بگویم من راستی راستی هیچی حالیم نیست. او لبخند خواهد زد وخواهد گفت خودت را خیلی دست کم گرفته ای. هیچ جای نگرانی نیست. هیچ.
ممکن است اما و اگر بیاورم. و اوخواهد گفت: نترس. خیالت راحت. من امضا میکنم. من تضمین میکنم.
و من میدانم که اعتبار او از اعتبار هر آدمی که توی زندگی ام تا به حال شناخته ام و خواهم شناخت بیشتر است.
این آهنگ داریوش که میگه : خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود، تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
براتون پیش اومده؟ همچین آدمی تو زندگیتون بوده؟ میشه یکی انقد خوش شانس باشه یه آدم اینجوری تو زندگیش دیده باشه؟
انگار منم تنها بازمانده نبردی سهمگین. دشمن نیست. مرده. از پا درآمده. بعد از روزها جنگ و خون و درد.
من بردم. من ماندم.
اما مگر میشود در سکوت و سکون این میدان میان جسدهای بیجان و غبار و خون جشن پیروزی گرفت؟
باید پاشم ورزشم روکنم وبعد بخوابم. بعد ورزش دیگه خواب چی نمیدونم. ولی همینه.
آخر هفته اونجایی که میخواستم برم بارونیه و نمیتونم سفر برم. خداروشکر دوشنبه که سر کار نمیرم اینجا هم بارونیه و میخوام برم بشینم تو یه بارکنار پنجره .
یه چیزی بگم ! تا دست نذاری رو کالا و خدمات با کیفیت و گرونتر نمیفهمی چقدر درآمدت کمه!
یعنی من که اینجوری فهمیدم. یه کمی «سبک زندگیم» رو تغییر دادم فهمیدم چیزی که در ازای وقت و انرژیم میگیرم شوخی خیلی زشتیه.