یادمه خاله هام این ضرب المثل رو در موقعیت های مختلف برای آدمهای مختلف استفاده میکردن و همیشه خنده دار بود: ما به عن شدیم راضی، عن به ما کند بازی!
واقعا که من به عن شدم راضی عن هم با من کرد بازی
فرشی که قراره بخرم روانتخاب کردم بالاخره.
دارم یه تغییر دکوراسیون اساسی میدم از آبی طوسی میرم تو لاکی کرم بلکه یکم حال دلم بهتر شه. حالا فکر نکنید خبر خاصیه . یه فرش کوچیک و یه پرده و یه رومبلیه.
فردا صبح هم میرم خرید یلداطوری.
بدجوری دلم میخواد ماتحتم رو تکون بدم و یه تغییرات اساسی بدم. شایدم دادم کی میدونه.
نقطه دریایی البته.
دارم بهترین لحظات زندگیم رو تو مرخصی میگذرونم
به جرات میگم تا حالا انقد تو تعطیلات بهم خوش نگذشته
دوربین کنن قدیمیم رو دروردم که راش بندازم باز ، تو حافظه اش یه تعدادی عکس هست یکی دوتاش مال تابستون ۲۰۱۸ هستن از خودم تو اینه عکس گرفتم . یا خدا از همین الانم هم خیلی لاغرتر بودم. دروغه اگه بگم دلم نخواست بشممثل اونوقت . ولی ایده ای ندارم وزنم چقد بوده. احتمالا دو ر و بر ۴۵! در خودم نمیبینم ۵ کیلو دیگه کم کنم و البته مریض روانی هم نیستم.
دیگه تمرکزم رو از رو وزن و هیکل برداشتم. روزانه ورزش رو دارم و غذاخوردنم رو هم کنترل میکنم گرچه یه مقدار کالری رو بردم بالاتر.
تمرکزم الان رو چیه؟ دلم میخواد بهتون بگم اما الان یکم زوده.
با آخرین تکه کشکی که برام مونده امروز آش رشته بار گذاشتم.
فک کنم آخرین رشته هام هم باشن.
رسما معلوم نیست دیگه تا کی آش رشته نخورم.
جرات نمیکنم برم رو ترازو چون دو هفته گذشته به خاطر حال بدم همه چی رو تعطیل کرده بودم. از سرماخوردگی شروع شد و همینجور یکی پس از دیگری پی ام اس و پریود و افسردگی و رسیدم به پنج شنبه جمعه هفته پیش دیدم ول دادم بدجوری…
تا امروز صبح که نیم ساعت ورزش سبک کردم و رفتم دوش و الان کله ام رو خشک میکنم میرم خرید.
موهام اندازه وقتی شدن که تازه اومده بودم ایتالیا. خیلی خوبن الان.
امروز روز آخر کاریه و از فردا دوهفته میرم تعطیلات.
حداقل خوبیش این بود که حالنزاریم تو این ده روز گذشته بود و الان آخراشه وگرنه طبق روال تعطیلاتم به فنا میرفت.
دیشب ساعت نه شب خورش بادمجون خوردم و انگار بدنم فقط همینو میخواست برای تموم کردن سرگیجه هام. بدنم عملا داره میگه من کالری میخوام هرچقدرم سالمون و تخم مرغ و نون پروتیینی و فلان میدم بازم فایده نداره. رسما کالری میخواد. و خب باشه من تسلیمم. من و بادی رابطمون خوبه .
چرا اصرار دارم احوال غریبمرو بازگو کنم؟ احتمالا برای اینکه خودم بهتر بفهممشون.
حال غریب فعلیم چیزیه مثل درخشش یه تیکه هایی از نور اینجا و اونجا رو یه مردابی از غم. بعد فکر به همین عصبانیم میکنه. بعد یادم میاد که ولش کن بابا.
آخرین درسی که گرفتم و این روزها تمرینش میکنم تلاش نکردنه.
اون صدای درونم خیلی خیلی مهربون شده تو این سالهای اخیر. مهربون شدنش ظاهرا کمک زیادی به بهتر شدن اوضاع من نکرده اما بهتر با خودم کنار میام و اضطراب عمومیم که زمانی رو صد بود اومده رو پونزده بیست.
امروز صبح دم گوشم کفت: ببین شاید اصلا تو بهتر نشی اصلا کون لق اونی که میخوای بشی. این پنبه ای که جامعه تو گوشت گذاشتن رو دربیار. نمی ارزه به رنجت. کی میگه که اونا درست میگن؟ فقط حالت خوب باشه کون لق همه ی بقیه اش.
اینجا یه پستی نوشته بودم در مورد اینکه با به دوستیم سر یه چیز مسخره قطع ارتباط کردیم. یعنی خیلی ساده دیگه خبری از هم نگرفتیم. اعتراف میکنم اگه اون تو این مدت زنگ زده بود جواب میدادم و حرف میزدیم وشاید دوستی روادامه میدادم. اما نزد. تنها حرکتش فوروارد یه پست طنز بود و منم یه خنده گذاشتم.
و هرچی میگذره بیشتر در حیرت فرو میرم که من اصلا چرا با این در ارتباط بودم. این آدم بی حس خودخواه.
اون زمانی که حالم خیلی بد بود چند بار بهش زنگ زدم بار اول و دوم اوکی بود بار سوم رسما نشون میداد که حوصله مود منو نداره. از اونجا فهمیدم هیچوقت دوستی در کار نبوده.
تو اون پستم نوشتم چقد حس سبکی دارم که این آدم دیگه تو زندگیم نیست. ولی الان یه مرحله اون ور ترم با اینکه هرگز انقد تنهایی تا تهم تو نکرده در تمام دوران های زندگیم. و عملا گاهی از تنهایی سردرد میشم،مطمئنم اگه این رفیق فاب سابق زنگ بزنه دیگه جوابش رو نمیدم. واقعا همکینه نکردم و برعکس از این وضع حال خوبی دارم فقط حس میکنم اصلا ارزشی نداره برام.
یه چیز دیگه هم هست یاد گرفتم هیچوقت از کسی که به نزدیک ترین آدمهای زندگی خودش خیانت میکنه برای من دوست در نمیاد. میتونم تایمی بگذرونم ( که بهتره نگذرونمو آدم درستش رو پیدا کنم) ولی هرگز نباید اعتماد کنم و دل ببندم.
امروز صبح مرخصی گرفتم بیشتر برای جمع کردن خودم. اما خب سرما همخوردم و سوپ احتیاج داشتم ومن مادر و خواهر خودمم تو غربت.
نوشتم میاد اما نمیخواد…
که چی بشه؟ که بگم من خوبم وخفنم وفلانم؟ چقد مگه مهمه؟ مامانم صبح بهم میگه تو خیلی قوی و محکمی. الان افتخار کنم؟ چه فرقی داره اصولا؟
همچنان بوس به من اما بوس محبت امیز. نه تشویق چیز معناداریه نه تقبیح. یکی میتونه یکی نه.
ته این دنیا خیلی کمه خیلی کوچیکه خیلی نزدیکه
شروع کردم به خوندن یه کتاب جدید. تازه صفحه ی یک هستم. بدون در نظر گرفتن مقدمه و فلان. در مورد بیزنسه. اما تا الان سه بار بغضیم کرد!
من یه چیزیم میشه؟!
هشت و نیم صبح دراز کشیدم رومبل و یه لحظه به سرکار فکر میکنم یه اضطراب گذرایی میاد. یاد اون چند ماه جهنمی میفتم که هر روز تقریبا هر روز صبح پنیک میشدم.
دیگه حتی دلم برای اون دختر نمیسوزه. بهش احساس اتصالی ندارم. انگار یه فیلم دیدم یک سال و نیم پیش. ازش عصبانی هم نیستم سرزنشش هم نمیکنم. فقط تماشاش میکنم انگار که هرگز در هیچ زمانی من اون آدم نبودم.
من چه سبزم امشب و
چه اندازه کله ام هشیار است
احتمالا دلیلش شکسته شدن یه طلسمیه. که خب درستش این نیست.. درستش اینه که تونستم یه قفلی رو باز کنم.
میدونید چی دلم میخواد؟ اره گفته بودن شکم چند تیکه . ولی به اینجا ختم نمیشه. جدیدا فهمیدم دلم میخواد کل بدنم ورزشکاری و محکم وقوی باشه. البته که منظورم اون مدل برجستگی های بدنسازی طوری نیست. منظورم قدرت و انعطاف بدنه. اگه تجربه اش رو داشته باشید میفهمید چرا وبلاگ من تغییر کرده انگار شده ژورنال بدنسازی. چون اون حسی که بدن قوی و سالم میده رو هیچ چیز دیگه ای به اون شکل ملموس به آدم نمیده.
اینکه وقتی دراز کشیدی میخوای پاشی هن و هن نکنی و کل سلول هات ناله نکنن که میخوان یه متر حرکتت بدن. در. عوض عین یه پر ، عین یه بچه چهار ساله بجهی و بپری. از این حس ها حرف میزنم. اینکه بتونی دقیقه ها بدویی و لذت واقعی دویدن رو حس کنی نه چون بدنت ضعیفه بعد دو متر دندون درد و گلو درد بگیری و تا ناکجات بسوزه. حس قوی بودن رو که تجربه میکنی یه آدم دیگه میشی.
به غیر از ورزشم چی براتون بنویسم که جذاب باشه؟
دوستان I feel like I’m stuck
و دیگه واقعا نمیدونم چکار کنم
ساعت چهار و نیم پنج سر کار تموم میشم. واقعا تموم میشم. مغزم ذهنم تموم میشه. و دیگه دارم تسلیم میشم. دارم تمام و کمال تسلیم میشم.
امروز یه ایمیل اومده از طرف منابع انسانی در مورد ساعت زدن روتیکتا و… یه مشت احمق نشستن اونجا فکر کردن چجوری آدمهایی که از خودشون باهوش ترن رو کنترل کنن. خود محیط کار و ذلت و بردگیش کم بوده حالا باید برای این چندرغاز کل نه ساعت رو چوب تو کونمون بذارن.
میخوام خودم رو نجات بدم ولی جون ندارم :(