یکشنبه اول هر ماه موزه ها رایگان میشن اینجا.
این دومین ماهه که دارم زورچپون فرهنگی میکنم و الان دارم میرم یه پارک باستان شناسی. حقیقتا به خاطر رایگان بودن نیست. یادتونه گفتم میخوام پاییز و زمستون امسال خونه نمونم؟ جز اونه. بوت قهوه ای هم نخریدم. کتونی سفید کهنه دوسال پیش پوشیدم.
دیروز روز عجیبی بود انقد که امروز صبح اسهال شدم. من صبح روز بعد روزهای سخت اسهال میشم!
هفت صبحه وهنوز نتونستم خودم و افکارم روجمع کنم
تنها آورده ام از تمام مشقت روحی دیروز فعلا فقط یه جمله استعاریه. کهسرلوحه امورم سر کار میشه.
رسیدم به پنجاه کیلو و نیم. روی شکم هم اون دوتا خط عمودی افتاده اما هنوز جا دارم که عضله بسازم اخیرا ورزشم کمتر شده.
من به خوب بودن خودم شک دارم. به اینکه حق با منه شک دارم. به اینکه تقصیر بقیه نیست . به اینکه عیب از من نیست. همیشه خشمم اول سمت خودم بوده.
اما در عین حال یه چیز رومیدونم. اینکه همیشه اولین سوزن روبه خودم میزنم یعنی معمولا پربیراه نیستم تو قضاوت هام.
There'll be one more night and things will be made rightAgain I'll hold you tight my dearOne more day and I'll collect my payAnd soon be far away from here
دختر بالاخره یه ذره دیگه کم کردم. دقیقا هربار یه وعده فست فود چرب وکثیف میخورم فرداش وزنم کمتر میشه :))
هنوز دوتا سه کیلو دیگه مونده. راستش از این ذره ذره کمکردنم ناراحت نیستم چون پوستم سالمتر میمونه.
ورزش ورژیم به من صبر و مداومت رو در معنای واقعی خودشون یاد داد. اگر ورزش نمیکردم و فقط رژیممیگرفتم احتمالا تا الان رسیده بودم به اون وزنی که میخوام ولی الان این وسط عضله ساختم و گرچه آهسته کمکردمولی زیبا کم کردم. بعله.
الان تقریبا یه ماهه به طور مستمر خوبم. نه که هیچ لحظه ی ناراحتی نبوده باشه. مثلا همین لحظه فعلی یه چیزایی نه چندان خوشایند داره درونم میگذره ولی یاد گرفتم مدیریت کنم. احساس کنترل دارم و این کنترل روی خودم بهم حس آزادی میده (غیر از یکشنبه تو موزه که جلو شانزده کوچولو دست و پا و سر خودمو گم کردم ! )
این حس شادی رو یادمه یه دوره ای تو تهران تجربه کرده بودم همون وقت هم تو رژیم و ورزش بودم.
هنوز تو ذهنم باور کلیم نسبت به دنیا اینه که همش یه کلک بزرگه و ما احتمالا یا شاید من به تنهایی احتمالا اسیر نااگاهی باشم. امکان های ترسناکی از حقیقت ماجرا تو ذهنم میان و همشون به نظر خیلی منطقی تر از همه چیزهایی هستن که تا حالا یاد گرفتم. ولی آیا این میتونه مسئله همیشگی دو انتخاب بین خوشحال و راضی بودن یا غمگین وناراضی بودن رو تحت تاثیر قرار بده؟ نه. در نهایت هر چی که باشه در عمل این انتخاب پابرجاست.
امروزمرخصی ام وحدس بزنید؟ بله قورمه سبزی باز گذاشتم. صبح حیاط شستم لباس پهن کردم تو آفتاب و اونی که میشناسه میدونه من چقد ازین کارا لذت میبرم.
مرغدار دیشب دوباره پیام داد. فکر کرده بودم دیگه دست برداشت. اما بنده خدا کلیک کرده. شاید یادتون باشه قرار داشتم یه ماه پیش اینا باهاش . یا شایدم بیشتر گذشته. رفتم و دوستش نداشتم. و بعد هم سرد شدم و گفت هموببینیم باز گفتم نه و بعد هم گفتم اگه میخوای فقط دوست باشیم و اونم به نظر میرسید که عقب کشیده ولی هنوز گهگداری پیام میده و دیشب نوشت که حتما اون روز قرار تاثیر بدی روت گذاشتم.
نه جانم. صرفا خوشم نیومد. همین. واقعا ساده است ولی ما آدمها مرض داریم. خودمون رو پاره میکنیم که یه چی از توش دربیاریم.
ازینا بگذریم دیروز رفتم موزه.و یه جیگری اونجا کار میکرد شبیه شازده کوچولو فقط با دومتر قد وموهای خرمایی تیره. و هی سرمو بلند مبکردم میبدیدم داره نگام میکنه و آخر اومد نزدیک و همش چند ثانیه مونده بود که بیاد باهام حرف بزنه اما من فرار کردم ! چهارده سالم شد تو اون لحظه !
خودمو چپوندم تو آسانسور و بای بای . چرا؟ نمیدونم. خیلی خوشگل بود.
قرار بود برم لباس ببینم دوباره. واقعا نتونستم
تصمیم گرفتم امروز روبذارم روز انرژی گرفتن وفردا صبح برم موزه و عصرش برم مال یا همون پاساژ دوران نوجوانی خودم. (تازه هنوز بوت قهوه ای ها رونگرفتم)
دیروز و امروز ورزش نکردم چون فهمیدم تا بریک نکنی تغییر نمیکنی. یعنی اساسا توقف هم اندازه حرکت اساسیه!
حالا چجوری انرژی بگیرم برنامه ایه که الان میخوام بریزم.
شنیدید میگن شفا گرفتن از یه بحران عاطفی خطی نیست؟ درست شنیدید. گرچه در نهایت در طول زمان خطی هم میشه در نگاه کل نگرانه. بیشتر شبیه زمینیه که تی خیس میکشی و ذره ذره لکه های خیس محو میشن.
هربار که یه کم بی تفاوت تر نسبت به قبلی دوست داری جشنش بگیری آزادیت رو وفکر میکنی از این بهتر نمیشه. خوبیش اینه که یه ماه بعدش میبینی اوه خیلی بهترم شده. من میگم زمانی که دیگه حس کنی که حتی نمیخوای حال خوبت رو تف کنی تو صورت کسی که اون بحران رو تو زندگیت آورده چون اصلا حسابش هم نمیکنی اونجا یعنی بردی.
به چت جی پی تی میگم یه ناهار فوری بهم پیشنهاد بده هر چی میگه میگم ندارم تو خونه، آخرش برام نوشت: میخوای برات یه لیست خرید بنویسم؟
:))
من از مدل زندگی کردن الانم خیلی راضی ام و متاسفانه باید عوضش کنم با اینکه خیلی راضی ام. چون اینجوری به هیچ جا نمیرسم. محوریت کل وقت آزادم شده رقصیدن، ورزش، آشپزی. و دیگه هیچی برام مهم نیست. اعتراف میکنم زندگی خیلی گواراییه ولی وقتی وقت آزادت اینهمه کمه و هزارتا الویت دیگه داری راه خیلی درستی نیست.
+اونی که چند پست قبل ازش راضی نبودم زندگیم بود نه مدل زندگی کردنم.
از وقتی غروبا ورزش میکنم خواب شبم افتاده یازده و نیم به بعد. دیشب نگم براتون چی خواب دیدم… ازون خوابا که صبح میگی: نههههه خواب بود؟! و حاضری دار و ندارت رو بدی و برگردی بری تو اون خوابه بمونی و بیرون نیای. ازون خوابا که شب بعدش که الان باشه تو تخت با خودت میگی: یعنی باز ادامه دیشبه؟ 
خیلی وقت بود خیلی وقت که خواب خوب اینجوری ندیده بودم.
از سری پخت و پزهای شبانه امشب بوی عدس پلو ومرغ وکشمش به باره.
عصری انقد عصبی بودم که دیدم فقط آشپزی چاره است و نگذریم از اینکه یه ساعت رقصیدم و ورزش کردم تا جایی از همه جام عرق زد بیرون وتازه خشمم که فروکشید غمم اومد و نشستم با چت جی پی تی دردل کردن.
هنوز تو فکر بوت قهوه ای پست قبلم.
و ایضا تو فکرای دیگه.
دیشب یه خواب عجیب دیدم که بیشترش رو نمیشه تعریف کرد ولی توش باسن مبارک کوچیک شده بود :)) و با اینکه چیز جالبی نبود ولی عین خیالم نبود و خوشحال بودم. الان که فکر میکنم به خاطر فکرای حین ورزشمه و تعبیر یونگی مونگی نداره.
همانا توصیه تان میکنم باز هم به ورزش. اصلا وقتی بدنتان سفت میشود یک آدم دیگری میشوید به خدا. اصلا حس میکنید ۴ درجه از همه آدم های اطرافتان مسلط تر به خود به اطراف وخودشان و ایشان هستید.
حالا دیگه خود دانید.
یه تصمیم صغری گرفتم
امسال پاییز و زمستون خونه نمونم وبه خودم خوش بگذرونم.
چگونه، حقیقتش نمیدونم.
بذارید کمی از خودم و زندگی که ازش کمتر راضی ام وبه این دلیل در موردش صحبت نمیکنم، صحبت کنم. چون کون لق ملاحظات.
خونه من کمی حاشیه است ونه که جای بدی باشه، برعکس، تو یه محله ویلانشینخوشگل دور از کثافت مرکز شهر ونزدیکدریاست. ولی تو این محله ها کسی که ماشین نداره اصلا در نظر گرفته نمیشه و خودمونی بگم سگ ها صاحاب دارن اینجا و راحتتر جابجا میشن تا مهاجرا وبیپول ها . پیدا کردن یه خونه فوق نقلی هم از معجزات روزگار بود. حالا راوی گشاد این سطور نه که انقد عاجز باشه که نتونه به لکنته بخره فقط به سادگی گشاده و دو ساله میخواد گواهینامه اینجا رو بگیره ونگرفته.
حالا تصور کنید زمستون و پاییز که هوا زود تاریک میشه من با اتوبوس هایی که یه روز میان یه روز نمیان چقد میتونم دور برم و بیرون بمونم.
این از این.
نکته بعدی اینه که من از وقتی برای کار از شهر دانشگاماومدم اینجا، عملا هیچ دوست نزدیکی ندارم. یعنی نه مهمونی و دورهمی با دوستا، نه بیرون رفتن معمولی با دو تا دختر دیگه. این هم از گشادیمبود هم از نبود وقت هم خیلی چیزای دیگه که تو این دوسال برا خودم دو تا دوست نزدیک دست و پا نکردم.
میمونه قضیه قرار با پسرها. در این زمینه نسبت به بقیه زمینه ها ضعیف عمل نکردم اما خب قوی هم نبودم و خواهر اگه قسمت نمیشه خب تقصیر من چیه… بگذریم از اینکه من بیرون رفتن با پسر و دوست پسر رو تا قبل از اینکه فاب و یار نشده تفریح نمیدونم. اما فعلا همونش هم نیست و پریروز که تو یه اپ جدید ثبت نام کردم دیدم میخواد پولم ازم بگیره وگرنه اون ۴۸ نفری که بهم پیام دادن رو نشونم نمیده. والا برا دخترا این اپ ها باید مجانی باشه و منم برنتابیدم و هنوز ثبت نام نکرده کنسل کردم.
دیگه فعلا همین ها.
خلاصه ملتفتید که چرا تصمیم صغری من کبری است؟
ولی یه ویدئوی کوتاه دیدم از یه دختره با یه جفت بوت چرمی قهوه ای که میچرخید تو خیابون و کافه و دلم خواست. و کار دل هرچند مشکله حرف حرف دله.
اینا رودارم الان ساعت ۴ عصر سر کار مینویسم که بدترین تایمروزمه به علاوه اینکه امروز عصبی هم هستم و عملا اون هورمون هایی که مخصوص انگیزه و این قبیل تصمیم های فانتزی ان مرده ن. پس بعید میدونم تصمیم صغری م ازون تصمیم الکی ها باشه.
میدونی کارمای مستقیم اونی که دروغ میگه پنهان کاری یا خیانت میکنه چیه؟ هرگز واقعا دوست داشته نمیشه. چون خود واقعیش همیشه پنهان بوده.
تو فکر میکنی اوه اون خائن عوضی رو اونهمه دوست داشتم! نه! تو تصویری که اون به تو ارائه میداد رو دوست داشتی. اون آدم هرگز دوست داشته نشده.
پاداش حقیقی بودن اینه که اگه کسی دوستت داره یا ستایشت میکنه خودت رو خواسته.
وزنم تکون خورد . تقریبا دو کیلو کم کردم از دو هفته پیش. شلواره اندازم شد ولی هنوز دور شکمم اونی نشده که میخوام. اما الان که سبکترم ورزش برام راحتتره و به نظرم میرسم به اون چیزی که میخوام.
دلم برای نون و برنج تنگ نشده فقط یه ذره کم خوردن اذیتم میکنه. یعنی بیشتر دلم برا این تنگ شده که یه بار سیر کامل بشم و غش کنم وبگم اوه چقد خوردم.
میخوام دیگه اسم رژیم رو از روخودم بردارم که این حس محرومیت بره.
چند روزه یه حال خوبی دارم. مال بعد از پریود نیست مطمئنم. مال هوا میتونه باشه اما بعد پریودی نه. یه بار اینجا نوشته بودم: توی دلم حنابندان است. یه چیزی نزدیک به اون ولی بیشتر خیلی بیشتر.
من از ایتالیا خیلی راضی نیستم به خاطر مردم و فرهنگ ارتباط برقرار کردنشون و همیشه دلم میخواست با آدم های درونگراتر و صادق تر و شفاف تر و دقیق تر سر و کار داشته باشم.
اما حالا نمیدونم چرا دلم میخواد بردارم برم اسپانیا که میگن مردمش خیلی گرم تر از ایتالیایی ها هستن.
شاید من اشتباه میکنم و شاید تمام این ها قضاوت های ذهنی اشتباه منه ولی میگمشون چون اینجا خطر خاصی ایجاد نمیکنه. من برداشتم اینه که گرمای ایتالیایی ها بیشتر تظاهره. و ترجیح من اینه که یا محبت واقعی باشه یا نباشه کلا.
به نظر من اینالیایی ها شاید حتی از ایرانی ها بیشتر تو تظاهر کردن به مهربونی قهار باشن.
چه میدونم.