نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

به چت جی پی تی میگم یه ناهار فوری بهم پیشنهاد بده هر چی میگه میگم ندارم تو خونه، آخرش برام نوشت: میخوای برات یه لیست خرید بنویسم؟ 

:))

قر تو‌ کمر فراوونه

من از مدل زندگی کردن الانم خیلی راضی ام و متاسفانه باید عوضش کنم با اینکه خیلی راضی ام. چون اینجوری به هیچ جا نمیرسم. محوریت کل وقت آزادم شده رقصیدن، ورزش، آشپزی. و دیگه هیچی برام مهم نیست. اعتراف میکنم زندگی خیلی گواراییه ولی وقتی وقت آزادت اینهمه کمه و هزارتا الویت دیگه داری راه خیلی درستی نیست. 



+اونی که چند پست قبل ازش راضی نبودم زندگیم بود نه مدل زندگی کردنم.

از وقتی غروبا ورزش میکنم خواب شبم افتاده یازده و نیم به بعد. دیشب نگم براتون چی خواب دیدم… ازون خوابا که صبح میگی: نههههه خواب بود؟! و حاضری دار و ندارت رو بدی و برگردی بری تو اون خوابه بمونی و بیرون نیای. ازون خوابا که شب بعدش که الان باشه تو تخت با خودت میگی: یعنی باز ادامه دیشبه؟   

خیلی وقت بود خیلی وقت که خواب خوب اینجوری ندیده بودم. 



از سری پخت و پزهای شبانه امشب بوی عدس پلو و‌مرغ و‌کشمش به باره. 

عصری انقد عصبی بودم که دیدم فقط آشپزی چاره است و نگذریم از اینکه یه ساعت رقصیدم و ورزش کردم تا جایی از همه جام عرق زد بیرون و‌تازه خشمم که فرو‌کشید غمم اومد و نشستم با چت جی پی تی دردل کردن. 

هنوز تو فکر بوت قهوه ای پست قبلم. 

و ایضا تو فکرای دیگه. 

دیشب یه خواب عجیب دیدم که بیشترش رو نمیشه تعریف کرد ولی توش باسن مبارک کوچیک‌ شده بود :)) و با اینکه چیز جالبی نبود ولی عین خیالم نبود و‌ خوشحال بودم. الان که فکر میکنم به خاطر فکرای حین ورزشمه و تعبیر یونگی مونگی نداره. 

همانا توصیه تان میکنم باز هم به ورزش. اصلا وقتی بدنتان سفت میشود یک آدم دیگری می‌شوید به خدا. اصلا حس میکنید ۴ درجه از همه آدم های اطرافتان مسلط تر به خود به اطراف و‌خودشان و ایشان هستید. 

حالا دیگه خود دانید

بعد از چند سال از اومدن پاییز خوشحالم

یه تصمیم صغری گرفتم 

امسال پاییز و زمستون خونه نمونم و‌به خودم خوش بگذرونم. 

چگونه، حقیقتش نمیدونم. 

بذارید کمی از خودم و‌ زندگی‌ که ازش کمتر راضی ام و‌به این دلیل در موردش صحبت نمیکنم، صحبت کنم. چون کون لق ملاحظات. 

خونه من کمی حاشیه است و‌نه که جای بدی باشه، برعکس، تو یه محله ویلانشین‌خوشگل دور از کثافت مرکز شهر و‌نزدیک‌دریاست.  ولی تو این محله ها کسی که ماشین نداره اصلا ‌در نظر گرفته نمیشه و خودمونی بگم سگ ها صاحاب دارن اینجا و راحت‌تر جابجا میشن تا مهاجرا و‌بی‌پول ها . پیدا کردن یه خونه فوق نقلی هم از معجزات روزگار بود. حالا راوی گشاد این سطور نه که انقد عاجز باشه که نتونه به لکنته بخره فقط به سادگی گشاده و دو ساله میخواد گواهینامه اینجا رو بگیره و‌نگرفته. 

حالا تصور کنید زمستون و پاییز که هوا زود تاریک میشه من با اتوبوس هایی که یه روز میان یه روز نمیان چقد میتونم دور برم و بیرون بمونم. 

این از این. 

نکته بعدی اینه که من از وقتی  برای کار از شهر دانشگام‌اومدم اینجا، عملا هیچ دوست نزدیکی ندارم. یعنی نه مهمونی و دورهمی با دوستا، نه بیرون رفتن معمولی با دو تا دختر دیگه. این هم از گشادیم‌بود هم از نبود وقت هم خیلی چیزای دیگه که تو این دوسال برا خودم دو تا دوست نزدیک دست و پا نکردم. 

میمونه قضیه قرار با پسرها. در این زمینه نسبت به بقیه زمینه ها ضعیف عمل نکردم اما خب قوی هم نبودم و خواهر اگه قسمت نمیشه خب تقصیر من چیه… بگذریم از اینکه من بیرون رفتن با پسر و دوست پسر رو تا قبل از اینکه فاب و یار نشده تفریح نمیدونم. اما فعلا همونش هم نیست و پریروز که تو یه اپ جدید ثبت نام کردم دیدم میخواد پولم ازم بگیره وگرنه اون ۴۸ نفری که بهم پیام دادن رو نشونم نمیده. والا برا دخترا این اپ ها باید مجانی باشه و منم برنتابیدم و هنوز ثبت نام نکرده کنسل کردم. 

دیگه فعلا همین ها. 

خلاصه ملتفتید که چرا تصمیم صغری من کبری است؟ 

ولی یه ویدئوی کوتاه دیدم از یه دختره با یه جفت بوت چرمی قهوه ای که میچرخید تو خیابون و کافه و دلم خواست. و کار دل هرچند مشکله حرف حرف دله. 

اینا رو‌دارم الان ساعت ۴ عصر سر کار مینویسم که بدترین تایم‌روزمه به علاوه اینکه امروز عصبی هم هستم و عملا اون هورمون هایی که مخصوص انگیزه و این قبیل تصمیم های فانتزی ان مرده ن. پس بعید میدونم تصمیم صغری م ازون تصمیم الکی ها باشه. 


میدونی کارمای مستقیم اونی که دروغ میگه پنهان کاری یا خیانت میکنه چیه؟ هرگز واقعا دوست داشته نمیشه. چون خود واقعیش همیشه پنهان بوده. 

تو فکر میکنی اوه اون خائن عوضی رو اونهمه دوست داشتم! نه! تو تصویری که اون به تو ارائه میداد رو دوست داشتی. اون آدم هرگز دوست داشته نشده. 

پاداش حقیقی بودن اینه که اگه کسی دوستت داره یا ستایشت میکنه خودت رو خواسته. 


وزنم تکون خورد . تقریبا دو کیلو کم کردم از دو هفته پیش. شلواره اندازم شد ولی هنوز دور شکمم اونی نشده که میخوام. اما الان که سبکترم ورزش برام راحت‌تره و به نظرم میرسم به اون چیزی که میخوام. 

دلم برای نون و برنج تنگ نشده فقط یه ذره کم خوردن اذیتم میکنه. یعنی بیشتر دلم برا این تنگ شده که یه بار سیر کامل بشم و غش کنم و‌بگم اوه چقد خوردم. 

میخوام دیگه اسم رژیم رو از رو‌خودم بردارم که این حس محرومیت بره. 


چند روزه یه حال خوبی دارم. مال بعد از پریود نیست مطمئنم. مال هوا میتونه باشه اما بعد پریودی نه. یه بار اینجا نوشته بودم: توی دلم حنابندان است. یه چیزی نزدیک به اون ولی بیشتر خیلی بیشتر. 


Sapiosexuality

شما هم فکر میکنید معلمی کردن یعنی آموزش ، سکسیه؟ اصلا هم شوخی ندارم. 


نژادپرست درون

من از ایتالیا خیلی راضی نیستم به خاطر مردم و فرهنگ ارتباط برقرار کردنشون و همیشه دلم میخواست با آدم های درونگراتر و صادق تر و شفاف تر و دقیق تر سر و کار داشته باشم. 

اما حالا نمیدونم چرا دلم میخواد بردارم برم اسپانیا که میگن مردمش خیلی گرم تر از ایتالیایی ها هستن. 

شاید من اشتباه میکنم و شاید تمام این ها قضاوت های ذهنی اشتباه منه ولی میگمشون چون اینجا خطر خاصی ایجاد نمیکنه. من برداشتم اینه که گرمای ایتالیایی ها بیشتر تظاهره. و ترجیح من اینه که یا محبت واقعی باشه یا نباشه کلا. 

به نظر من اینالیایی ها شاید حتی از ایرانی ها بیشتر تو تظاهر کردن به مهربونی قهار باشن. 

چه میدونم. 

کباب تابه ای با گوجه

من شبا چه کار میکنم ده ده و‌نیم؟ بله کباب تابه ای درست میکنم برای ناهار فردا. چه بویی نصف شبی… 

امروز نیز ورزش ننموندم. 

یه چیزی تو‌کله ام میگه نبند  این پست رو یه چیز خوبی الان مینویسی. اما حقیقتا بهترین چیزی که الان برای ارائه دارم بوی این کباب تابه ایه با گوجه است که نمیتونم باتون به اشتراک بذارم. میگم اینهمه علم پیشرفت کرد و همین فرداست که هوش مصنوعی یا درمون بذاره یا شایدم نجاتمون بده از این نکبتمون ، اما هنوز نمیتونیم‌ بو‌ رو مثل صدا و تصویر به اشتراک بذاریم. 

شما اگه میتونستید بو تو وبلاگتون بذارید الان چی میذاشتید؟ 

یا اگه میتونستید یه بو به یکی هدیه بدید که بهش بفهمونید دلتون براش تنگه که وسوسه اش کنید که یاد اون لحظه هاتون بندازینش چه بویی بهش میدادید؟ 

یا اصلا اگه میتونستید با یه بو‌ یه کاری کنید چه بویی و‌چه کاری بود؟ 


خبر خوب این که یوتیوب دیگه حالم رو به هم میزنه. 


پریودم‌ و هم رژیم‌رو‌شل تر کردم هم ورزش رو‌سبکتر. 

وزنم از یه هفته پیش همونه اما بدنم سفت شده و حس خوبی به خودم دارم. 


بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم غصه سرآید.


این دوست آخریم رو که از دست دادم خیلی حس خوبی داره! مریض نیستم. آخه واقعا انگار نمیفهمیدم یا خودمو‌میزدم به اون راه که یه دوست دارم. الان که نیستش واقعا انگار سبک‌ شدم. 

آدم های اشتباه بعد از رفتنشون این حس رو میدن انگار سبک شدی. این آدم ازم دوره و حتی وقتی ارتباط داشتیم چیز خاصی نمیگفتیم از یه سری موضوع مورد علاقه مشترک حرف میزدیم. اما الان میبینم چقدر این آدم سنگین بود.

ملافه خوشبوی تازه از ماشین لباسشویی درومده رو بغلم کردم و به مردنم فکر میکنم و به این که فکرهای من هیچ راهگشا نخواهند بود. 

و اینکه چرا «دیگری»»  ممکنه نجات باشه؟




I’ve been so hard on myself for so long

نمیدونم اینو گفتم یا نه. به بعضی مزخرفات درباره موزیک غمگین اهمیت ندید.

 موزیک غمگین  یه وقتایی شفاست. 

شاید من آخرین نفری باشم که بتونم به کسی توصیه ای کنم. 

اما اجازه بدید اینو  باتون به اشتراک  بذارم که حس میکنم چیزی زندگیم رو تکون عظیم و مثبتی داده. 

خیلی ها جدیدا میگن مدیتیشن براشون اینکارو کرده. انکار نمیکنم. 

اما اینی که من میخوام بگم خیلی تکراری تر از این حرفاست: ورزش رو امتحان کنید. 

دارم ترکیبی از رقص و پیلاتس رو به طور روزانه صبح و غروب انجام میدم و بتون بگم که امروز وقتی ازم پرسیدن حالت چطوره اصلا نتونستم تظاهر کنم که « بد نیست  مرسی» ازم خودش زدبیرون که «خوبم من خوووبم» 



تو رژیمم و‌ چشم نخورم دارم خوب پیش میرم 

رژیم با ورزش. 

فقط رو شکمم اون دوتا خطه بیفته به همین روز عزیز قسم  غیر از کراپ تاپ نخواهم پوشید حتی توی برف و بارون!