-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمن 1404 19:12
من زنی شاعر بودم. غربت به کمرم زد. کمر و قلم و قلبم با هم شکست. بردار ، بردار ببر این حرف های جامانده را. من که شاعری ورشکسته ام.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 بهمن 1404 15:08
هوا داره بهاری میشه. حال من ذره ذره ریزه ریزه نم نم بهتر شده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 بهمن 1404 00:54
تا حالا دقت نکرده بودم شوفاژ صدا داره. امروز تنها دوست ایرانی که تو این شهر پیدا کردم برام یه بسته آورده بود. توش دوتا کنسرو قورمه سبزی بزرگ ، یه ترشی بندری، یه ترشی لیته، یه سیر ترشی ، یه بسته سماق و یه شیشه خیارشور بود… نمیدونم چجوری جبران کنم. همشون محصول صادراتی از ایران بودن از بسته بندی معلوم بود. معمولا خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 بهمن 1404 18:33
یه چیزایی هست که اینجا نمیشه گفت. به هیچکس نمیشه گفت. به خودم هم نمی گفتم. حالا به خودم گفتم و انگار آزاد شدم یا دارم میشم. نمیدونم. روح خودمو عریان گذاشتم روبروی آینه. و زخم هام شرم آور نیستن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 بهمن 1404 18:32
بالاخره باز شد اینجا …
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 دی 1404 12:55
با یه قیافه حیرون خنگ توهین شده ای میگه : « چه معنی میده نازنین؟» حالا به کنار که بعد از سه سال نمیدونه اسم همکارش چیه . فرض کنیم اصلا من یه کلمه ای برداشتم گذاشتم با یه معنایی که فقط خودم میدونم تو چرا به خودت میگیری؟! اونوقت به من میگفتن همه چی رو پرسونال نکن من واقعا فهمیدم هر وقت یکی یه چیزی رو به کسی دیگه نسبت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1404 00:17
نه که از جاهایی که نخونده باشم سوال اومده بود. برگه رو از زیر دستم کشیدن. بلد بودم و رد شدم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 دی 1404 16:42
هنوز فرشم نرسیده. این وسط یکم چیز میز گذاشتم تو قفسه ها، خیلی خوشگل شد. نمیتونم رومبلی انتخاب کنم تا فرش نیاد. ….همیشه همین بوده. باید با دیر شدن ساخت. امروز هوا گرفته است انقد صبر کردم موهام یکم بلند شن خسته شدم. فکر نکنم دیگه از این غلطا تو زندگیم بکنم. کلا دیگه غلط ملط تو زندگیم نمیکنم. کامل همه درسهام رو بلد شدم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 دی 1404 00:01
خبر نداده که نمیاد. سوال که ازش داشتم فقط برای ۱۵ دقیقه وقتی که میخواسته بذاره طاقچه بالا گذاشته و با اکراه جواب داده. پیام میده “نمیتونم بیام فردا اما در دسترس خواهم بود… فقط برای تو.” ای ریدم تو اون محبت انحصاریت برای من!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 دی 1404 13:33
جالب نیست دقیقا از اولین روز زمستون بوی بهار میاد؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 دی 1404 23:39
یه اتفاق عجیبی برام افتاده . من این چند وقت همش فکر میکردم بهره وریم پایینه کارایی که میخوام رو نمیکنم چون همش سرم تو گوشیه و اسکرین تایمم بالاست. الان دو سه روزه زیاد اسکرول نمیکنم ویدیوی مزخرف هم کمتر دیدم و به اون کارهام هم دارم رسیدگی میکنم (خیلی بهتر نسبت به قبل) خیلی از کارهای اجباری موبایلی رو هم انداختم رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دی 1404 14:56
از آدمای نمایشی بیزارم. اینایی که از کلمات اغراق امیز برای موقعیت های مسخره استفاده میکنن. ازینایی که هی میخوان بگن خوبن. ازینایی که چیزی که همه سالها پیش بهش رسیدن رو تازه بهش میرسن و ول نمیکنن دیگه انگار جاذبه رو کشف کردن. ازینایی که هر کار میکنن که بگن منو ببینید. دست خودم نیست مور مورم میشه.اصلا غیرقابل تحمل تر از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 دی 1404 00:39
دوشنبه ها بامداد خمار میبینم.سریال قوی ای نیست و مخصوصا اینکه یازده قسمته هیچ اتفاقی نیفتاده.بازی هاش هم خیلی قوی و خوب نیستن. ولی فضاسازی و طراحی صحنه اش خیلی قشنگه بیشتر برا اون میبینم و خوشم میاد از اون حال و هوا. الان دو هفته است به خودم حال میدم تو گوشی نگاه نمیکنم. میندازم رو لپ تاپ یه چایی با هل هم دم میکنم و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 دی 1404 13:17
یه گلدون یه سال پیشا خریدم که اسم گلش رو نمیدونستم. برادرم که دید گفت این گل سنگه. گله واقعا عینهو سنگ نه رشد میکرد نه خشک میشد هیچی بی واکنش! تا حدی که فکر کردم حتما مصنوعیه! یکی دوبار یکی دو برگش رو کندم پاره کردم ببینم پلاستیک نباشه. تا چند وقت پیش که متوجه شدم برگاش دارن خشک میشن. خب الحمدلله که زنده بود که خشک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذر 1404 17:35
میز یلدا چیدم. از من «خوشحال» تر کی هست!
-
درددل های فولکلورانه
یکشنبه 30 آذر 1404 12:26
یادمه خاله هام این ضرب المثل رو در موقعیت های مختلف برای آدمهای مختلف استفاده میکردن و همیشه خنده دار بود: ما به عن شدیم راضی، عن به ما کند بازی! واقعا که من به عن شدم راضی عن هم با من کرد بازی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آذر 1404 01:27
فرشی که قراره بخرم روانتخاب کردم بالاخره. دارم یه تغییر دکوراسیون اساسی میدم از آبی طوسی میرم تو لاکی کرم بلکه یکم حال دلم بهتر شه. حالا فکر نکنید خبر خاصیه . یه فرش کوچیک و یه پرده و یه رومبلیه. فردا صبح هم میرم خرید یلداطوری. بدجوری دلم میخواد ماتحتم رو تکون بدم و یه تغییرات اساسی بدم. شایدم دادم کی میدونه. نقطه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آذر 1404 16:55
دارم بهترین لحظات زندگیم رو تو مرخصی میگذرونم به جرات میگم تا حالا انقد تو تعطیلات بهم خوش نگذشته دوربین کنن قدیمیم رو دروردم که راش بندازم باز ، تو حافظه اش یه تعدادی عکس هست یکی دوتاش مال تابستون ۲۰۱۸ هستن از خودم تو اینه عکس گرفتم . یا خدا از همین الانم هم خیلی لاغرتر بودم. دروغه اگه بگم دلم نخواست بشممثل اونوقت ....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1404 11:47
الان دیدم تو این وبلاگ ۸۵۵ تا چرکنویس دارم ۷۶۴ تا منتشر شده. میخوام برم بخونم چرکنویسامو!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آذر 1404 13:45
با آخرین تکه کشکی که برام مونده امروز آش رشته بار گذاشتم. فک کنم آخرین رشته هام هم باشن. رسما معلوم نیست دیگه تا کی آش رشته نخورم. جرات نمیکنم برم رو ترازو چون دو هفته گذشته به خاطر حال بدم همه چی رو تعطیل کرده بودم. از سرماخوردگی شروع شد و همینجور یکی پس از دیگری پی ام اس و پریود و افسردگی و رسیدم به پنج شنبه جمعه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذر 1404 10:33
موهام اندازه وقتی شدن که تازه اومده بودم ایتالیا. خیلی خوبن الان. امروز روز آخر کاریه و از فردا دوهفته میرم تعطیلات. حداقل خوبیش این بود که حالنزاریم تو این ده روز گذشته بود و الان آخراشه وگرنه طبق روال تعطیلاتم به فنا میرفت. دیشب ساعت نه شب خورش بادمجون خوردم و انگار بدنم فقط همینو میخواست برای تموم کردن سرگیجه هام....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 آذر 1404 11:19
چرا اصرار دارم احوال غریبمرو بازگو کنم؟ احتمالا برای اینکه خودم بهتر بفهممشون. حال غریب فعلیم چیزیه مثل درخشش یه تیکه هایی از نور اینجا و اونجا رو یه مردابی از غم. بعد فکر به همین عصبانیم میکنه. بعد یادم میاد که ولش کن بابا. آخرین درسی که گرفتم و این روزها تمرینش میکنم تلاش نکردنه. اون صدای درونم خیلی خیلی مهربون شده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آذر 1404 13:29
اینجا یه پستی نوشته بودم در مورد اینکه با به دوستیم سر یه چیز مسخره قطع ارتباط کردیم. یعنی خیلی ساده دیگه خبری از هم نگرفتیم. اعتراف میکنم اگه اون تو این مدت زنگ زده بود جواب میدادم و حرف میزدیم وشاید دوستی روادامه میدادم. اما نزد. تنها حرکتش فوروارد یه پست طنز بود و منم یه خنده گذاشتم. و هرچی میگذره بیشتر در حیرت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آذر 1404 01:00
آدمای خودبزرگ نما دووم نمیارن. هر دسته ای دووم بیاره این یه دسته از ادما محکوم به شکستن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 آذر 1404 11:43
امروز صبح مرخصی گرفتم بیشتر برای جمع کردن خودم. اما خب سرما همخوردم و سوپ احتیاج داشتم ومن مادر و خواهر خودمم تو غربت. نوشتم میاد اما نمیخواد… که چی بشه؟ که بگم من خوبم وخفنم وفلانم؟ چقد مگه مهمه؟ مامانم صبح بهم میگه تو خیلی قوی و محکمی. الان افتخار کنم؟ چه فرقی داره اصولا؟ همچنان بوس به من اما بوس محبت امیز. نه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 آذر 1404 19:31
شروع کردم به خوندن یه کتاب جدید. تازه صفحه ی یک هستم. بدون در نظر گرفتن مقدمه و فلان. در مورد بیزنسه. اما تا الان سه بار بغضیم کرد! من یه چیزیم میشه؟!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آذر 1404 11:07
هشت و نیم صبح دراز کشیدم رومبل و یه لحظه به سرکار فکر میکنم یه اضطراب گذرایی میاد. یاد اون چند ماه جهنمی میفتم که هر روز تقریبا هر روز صبح پنیک میشدم. دیگه حتی دلم برای اون دختر نمیسوزه. بهش احساس اتصالی ندارم. انگار یه فیلم دیدم یک سال و نیم پیش. ازش عصبانی هم نیستم سرزنشش هم نمیکنم. فقط تماشاش میکنم انگار که هرگز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 آذر 1404 23:43
من چه سبزم امشب و چه اندازه کله ام هشیار است احتمالا دلیلش شکسته شدن یه طلسمیه. که خب درستش این نیست.. درستش اینه که تونستم یه قفلی رو باز کنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آذر 1404 13:15
میدونید چی دلم میخواد؟ اره گفته بودن شکم چند تیکه . ولی به اینجا ختم نمیشه. جدیدا فهمیدم دلم میخواد کل بدنم ورزشکاری و محکم وقوی باشه. البته که منظورم اون مدل برجستگی های بدنسازی طوری نیست. منظورم قدرت و انعطاف بدنه. اگه تجربه اش رو داشته باشید میفهمید چرا وبلاگ من تغییر کرده انگار شده ژورنال بدنسازی. چون اون حسی که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آذر 1404 00:20
به غیر از ورزشم چی براتون بنویسم که جذاب باشه؟ دوستان I feel like I’m stuck و دیگه واقعا نمیدونم چکار کنم ساعت چهار و نیم پنج سر کار تموم میشم. واقعا تموم میشم. مغزم ذهنم تموم میشه. و دیگه دارم تسلیم میشم. دارم تمام و کمال تسلیم میشم. امروز یه ایمیل اومده از طرف منابع انسانی در مورد ساعت زدن روتیکتا و… یه مشت احمق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آذر 1404 23:56
خدمتتون عارض بشم که ۴۹ رو روی ترازو دیدم. وخب الان دیگه قضیه ، قضیه ی وزن نیست و داستان پروتئین و وزنه میاد وسط. چون میخوام ورزشکاری و محکم تر و جوون (منظور جوان نیست، منظور جووونه) بشم. شلوارها به کنار، تنگ ترین دامن هام هم دور کمرم میچرخن. حس خوبیه ولی موندم با لباس هایی که همه بهم گشاد شدن چه کنم. یه زمانی فکر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آذر 1404 18:11
حس میکنم کسی هست، آدم خیلی خیلی مهمی هست که باید بروم با او صحبت کنم. برایش تعریف کنم. بهش همه چیز را بگویم. از خود جدیدم حرف بزنم. ازش حمایت بخواهم. حس میکنم ضروری است که باهاش قرار ملاقاتی داشته باشم. و او احتمالا از آینده برایم خواهد گفت. از قطعیت ها. بهم تبریک میگوید و بهم حتما خواهد گفت: خودت را ببخش. تو هرگز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آذر 1404 01:37
این آهنگ داریوش که میگه : خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود، تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود براتون پیش اومده؟ همچین آدمی تو زندگیتون بوده؟ میشه یکی انقد خوش شانس باشه یه آدم اینجوری تو زندگیش دیده باشه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 آبان 1404 20:39
انگار منم تنها بازمانده نبردی سهمگین. دشمن نیست. مرده. از پا درآمده. بعد از روزها جنگ و خون و درد. من بردم. من ماندم. اما مگر میشود در سکوت و سکون این میدان میان جسدهای بیجان و غبار و خون جشن پیروزی گرفت؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 آبان 1404 12:43
ای شرقی غمگین رو باید رو یه ملودی دیگه با یه آهنگ دیگه خیلی باشکوهتر خوند
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 آبان 1404 00:00
باید پاشم ورزشم روکنم وبعد بخوابم. بعد ورزش دیگه خواب چی نمیدونم. ولی همینه. آخر هفته اونجایی که میخواستم برم بارونیه و نمیتونم سفر برم. خداروشکر دوشنبه که سر کار نمیرم اینجا هم بارونیه و میخوام برم بشینم تو یه بارکنار پنجره .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 آبان 1404 16:25
یه چیزی بگم ! تا دست نذاری رو کالا و خدمات با کیفیت و گرونتر نمیفهمی چقدر درآمدت کمه! یعنی من که اینجوری فهمیدم. یه کمی «سبک زندگیم» رو تغییر دادم فهمیدم چیزی که در ازای وقت و انرژیم میگیرم شوخی خیلی زشتیه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 آبان 1404 22:53
طبق عرایض یونگ من یه سایه داشتم، که عین اجل معلق سر کارم حاضر شده بود. قراره بره. و حس میکنم این برای من معنی داره. پروردگارم این شادی را تصاعدی بفرما. آمین.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 آبان 1404 23:30
برگشتم به ورزش شرم رو قورت میدم و حیا رو قی میکنم و خدمتتون عارض میشم که یه نشیمنگاهی ساختم که خودم امروز به خودم هیزی کردم! خلاصه از من به شما که نه، از من به خودم در همه لحظات و حالات و موقعیت ها نصیحت: برقص و ورزش کن. نه واسه نشیمنگاه نمیگم به خدا برای روحیه ات میگم. راستش هنوز پایینم اما مثل روزای قبل افتضاح...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 آبان 1404 11:54
سودازده را موسمآشوب بهار است