-
داستان راستان
چهارشنبه 12 دی 1403 16:26
احساس نیاز نمیکنم به روایت کاری که میکنم یا حسی که دارم یا اوضاع این روزها، نه اینجا نه برای کسی دیگه. شاید اولین باره حسی که دارم (نمیدونم حس کلمه درستی هست یا نه) کفایتم میکنه. چرا مینویسم؟ شاید برای آینده شاید برای کسی دیگه.
-
تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد ، تا بود فلک، شیوهٔ او پردهدری بود
یکشنبه 9 دی 1403 19:51
میدانی مادر من، من پنهان شدنی نیستم. حتی اگر خودم بخواهم. روز رویارویی تو با خودت با این جهان بود وقتی که زنی دیگر از تو زاده شد. تو پنهان شدنی نیستی.
-
کفایت میکند بودن در هوایی که تو باشی
شنبه 8 دی 1403 22:32
دختر ! همیشه آینده آدم نیست که میاد دست ادم رو میگیره. گاهی گذشته ی آدمه. اون روزایی که تونستی اون روزایی که اسطوره خودت شدی. گاهی برگشتن الهام بخشه. امروز توی درد و رنج و سیاهی سرم رو گذاشتم و از خدا خواستم یه کاری کنه. تو چند ساعت چندین معرفت جدید به روم باز شد. اولیش اینکه هیچ بد نیست این سیاهی، همین حال همین رنج...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 دی 1403 23:16
ا مروز روز خیلی سنگینی بود. اصلا مطمئن نیستم فردا بهتر باشه. راستش اینه که هیچ امیدی ندارم. بی امید جلو میرم. فقط میدونم باید جلو برم. هر جوری که هستم. و دیگه امیدی ندارم که درست میشه. میدونم شاید هیچ وقت نشه. ولی دارم هرکار میتونم رو میکنم. و دمم گرم. با اینکه یه لحظه هایی آبی تیره رنگ کف دریا رو تصور میکنم و...
-
فارسی
پنجشنبه 6 دی 1403 11:51
فارسی دونستن به عقیده من یه امتیاز ویژه برای روح انسانیه.
-
من آیا در دنیای دیگری «من» هستم؟
چهارشنبه 28 آذر 1403 15:58
دو شبه تو خواب میرم یه دنیای دیگه. به شکل عجیبی کاملا از دنیای فعلی جدا میشم. هیچ کس هیچ چیز هیچ حسی حتی، از دنیای روزم باهام نیست. جوری که وقتی بیدار میشم تا ده دقیقه درگیر تطابق خودم با وضعیت موجود میشم. دنیای خیلی خاصی نیست. فقط کاملا یکی دیگه است. خیلی خیلی آرومتر و بی دردسر از این زندگی فعیلمه. روحم آزادتر و بی...
-
اگر
یکشنبه 11 آذر 1403 22:52
من حس میکنم اگه یه خواهر خوب مهربون پایه داشتم زندگی عشقیم کلا فرق میکرد. حالا تو این سن باز دلم تنگ خواهر داشتن شده. از طرفی … میدونی اصن «اگر» رو کاشتیم سبز نشد. نمیدونم چرا برگشتم به دوازده سیزده سالگیم یهو… که به واقعیت اعتراض داشتم. واقعیت خیلی به من یکی ریده. از یه جایی به بعد با همه کثافت و بوی گندش سعی کردم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آذر 1403 22:35
تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی چرا تازه نمیباشی ز الطاف ربیع دل چرا چون گل نمیخندی چرا عنبر نمیسایی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 آذر 1403 15:43
هیچ جوره قانع نمیشم. یعنی اصلا درز یا حاشیه ای نمونده که بخوام ازش در برم و خودم رو گول بزنم. تا یه جایی مغز هر آدمی ظرفیت خر شدن داره. ظرفیت خود خر کنی بهتره بگم. نمیشه از یه جایی به بعد. حتی اگه شرایط بدی هم داشته باشی تهش مغزت میگه ببین اکی میخوای اینجوری باشه، باشه! اما من میدونم تو هم باید اذعان کنی که اصل ماجرا...
-
همان یادداشته برای هدایت
دوشنبه 5 آذر 1403 16:08
What if you know that death will not save you
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 آبان 1403 14:38
در عجیب ترین عجیب های این روزها الان به این ویدیو برخوردم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 آبان 1403 13:19
سنجد طعم زندگی منو میده طعم خودم رو.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 مهر 1403 08:56
از شیش و نیم تا الان که هفت و نیمه نشستم روبروی صبح. و این بهترین درمان روحمه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 مهر 1403 08:18
+ رستگاری یعنی بیرون زدن از قبر
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 شهریور 1403 12:48
شبیه قبری میمونه که اندازته. تاریکه ، نموره خفه است قبره ! اما قبر توئه. کامل میشناسیش. از همه زیر و زبر و زوایاش خبر داری. دوستش نداری میخوای ازش بزنی بیرون میخوای هرگز بهش فکر نکنی.اما اسم تو روشه.
-
راه حل من باش
شنبه 10 شهریور 1403 07:41
ساعت شیش صبحه ومن بعد ازینکه یا یه خواب بد بیدار شدم حالم گهی شد یه مسئله بزرگ رو به شکل خیلی ساده ای با یه جواب ساده حل کردم. از اون جواب هایی که هر روز شاید میگیری ولی درکشون نمیکنی تا زمانی که خودت بهشون برسی. در طول زندگی برای آدم اتفاقای خوب و بد زیادی میفته. برای خیلی ها احتمالا بدش بیشتر از خوبش. مغز به شدت...
-
ورای دروغ ها بازی ها و حقارت هایی که به جسم و ذهن ما وارد میشوند ، میان ما آدمها ماجراهایی هست.
جمعه 9 شهریور 1403 09:36
فکر کنم امروز بعد از حدود یه هفته بالاخره برگشتم به لاین. دیروز یه ویدیو دیدم که توش پرسید اگه ازت بپرسن میون تموم آدمهایی که تا حالا شناختی قرار باشه یکیو انتخاب کنی که ببینی و باهاش وقت بگذرونی اون آدم کیه. من سه نفر رو انتخاب کردم که یکیشون دیگه تو این دنیا نیست. یکی دیگه اش یه دوستمه که بنا به مناسبات ! کمتر با...
-
جواب
شنبه 3 شهریور 1403 18:57
باغچه رو جارو میکنم، چراغ ها رو وصل میکنم رومیزی رومیندازم. (کمی دیگه شمع و شراب و پنیر وکاغذ دفترم میاد) همین چند دقیقه قبل مکالمه های یک ماه پیش رو خونده بودم. اونهمه سیاهی. فکر میکنم چی شد. میتونم فکر کنم که متاثر از انتخاب ها و شرایط زندگی کسی دیگه شدم. اما متقاعد نمیشم. چون همه چیز دقیقا وقتی عوض شد که من عوض...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 مرداد 1403 10:02
چطور آدم از ترومایی که خرخره اش رو گرفته بزرگتر میشه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مرداد 1403 09:05
اوضاع عجیبیه. … به آدمها نگاه کنید. خودتون رو ببینید، هر وقت دیدید چیزی رو توی اون آدم دوست ندارید.
-
از کیو تا…
یکشنبه 14 مرداد 1403 09:26
از آهنگ سیگاری یه ورژن لری ساختن یه جاییش میگن «از کیو تا قاضی آباد». به شکل خنده دار و عجیب غریبی همین یه عبارت ته دلمو روشن میکنه. حس میکنم اوه منم به جایی تعلق دارم که از کیو تا قاضی آباد داره و دلم غنج میره. اما الانم رو میبینم و از اینکه دیگه اونجا نیستم خوشحالم ازینکه دیگه تهران هم نیستم خوشحالم. نه که بگم...
-
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
شنبه 13 مرداد 1403 00:00
من تازه دارم میفهمم شرقی بودن یعنی چی. نه شرق دور. منظورم همین رمز و رازیه که فرهنگ ما توی خودش داره. تازه دارم میفهمم زیبایی ما چرا فرق میکنه. چرا شب چشم ما یه چیز دیگه است. نگاه ما گیرا و عمیقه چون ما تا ته درد رو فهمیدیم و زندگی کردیم (نه به خاطر شرایط اجتماعی و جغرافیایی. فقط به خاطر اینکه ما بلدیم ته هر حسی رو...
-
هر عشقی می میرد خاموشی میگیرد
سهشنبه 26 تیر 1403 23:55
ده و هجده دقیقه شب ابگوشت داره قل میزنه وبوش خونه رو پر کرده. بوی غذا تو خونه شاید آرامش بخش ترین چیز دنیا باشه. بهش نور چراغ زرد و نسیم خنکتابستونی رو اضافه کنید. هیچی نمیتونه این ترکیب رو خراب کنه. نه حتی تنهایی. که چه بسا تنهایی بهترش هم کنه. حالا قرار نیست یازده شب ابگوشت بخورم گذاشتم واسه فردا. یکم دیگه...
-
روزهایی که گمان نمیکردیم دور شوند
شنبه 16 تیر 1403 20:31
سلی خواننده رو دیدید؟ نوجوون که بودم یه پسری تو محلمون بود (یا میومد تو محلمون) شبیه اون. شایدم یه ذره گنده تر. من و دوستام اسمشو گذاشته بودیم شرک. من هنوز کوچولو به نظر میام کم و بیش ولی اون زمان واقعا کوچولو موچولو بودم کلا اگه چهل کیلو بودم. شرک گنده ترین پسری که دیده بودم به عمرم از من خوشش میومد و چندباری جرات...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 تیر 1403 10:02
وقتی میبینم آدمها توی ۷۰ سالگی با داشتن زندگی سر و سامان گرفته ای هنوز از اضطراب رنج میبرن میفهمم علت ها واقعا در بیرون نیستن. یعنی خب آدم فکر میکنه چرا کسی که دغدغه خاصی برای بچه هاش نداره وضع مالی اش کفاف رفاهش رو میده . سر کار نمیره و اضطراب شغل و رییس و همکار نداره. خیلی تنها نیست و کم و بیش آدم هایی تو زندگیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 خرداد 1403 14:58
همون کاری رو انجام بده که از ترس قلبت رومیاره تو گلوت
-
خدایا با من حرف بزن
شنبه 12 خرداد 1403 13:28
از صبح خودمو ول دادم رو تخت و مبل. ایندفعه بدون عذاب وجدان. یعنی یه لحظه عنتر درونم گفت پاشو… زدم تو دهنش. چند هفته است خونه رو تمیز نکردم. اونقدی کثیفم نمیشه دیگه چون آشپزی نمیکنم. حالم بالا و پایین داره اما بهترم در کل. دیگه درد عمیق نمیکشم و فقط فکر میکنم و غمگینم . سر کارم ول دادم. قبول کردم همه چیز رو. بلیط...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 خرداد 1403 20:09
شما مسئول خیانت کسی نیستید. ایضا شما قادر به کنترل خیانت کسی نیستید.بخواد بکنه با کمترین فرصت ها میکنه بخواد نکنه با تمام فرصت ها هم نمیکنه. شما ناجی هیچکس نمیتونید باشید اگر کسی تمایل به کمک شما نداشته باشه. شما هرگز قلب کسی رو نمیتونید تسخیر کنید اگر درهای قلبش رو بسته باشه. شما هرگز نمیتونید محبت و توجه کسی رو جلب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 خرداد 1403 11:48
I’’m gonna show you this one is gonna be a miracle
-
سپر انداختن بخشی از داستانه
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 07:43
خیلیا میگن زندگی جنگه. حالا کار ندارم به اینکه جنگ اصطلاح خوبیه یا نه یا مثلا نباید به زندگی اینجور نگاه کرد و فلان… فقط اگه واقعا هم قراره از اون منظر نگاه کرد به زندگی به عقیده من فقط جنگ نیست بلکه زندگی جنگ و تسلیم توامانه زندگی داشتی درباره دادن و گرفتنه درباره تحمیل و پذیرش
-
Quote
دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 01:31
LISA: Tu non ti scoraggi mai? GILLES: Altroché. LISA: E allora? GILLES: Ti guardo e mi chiedo se malgrado i miei dubbi, i miei sospetti, le mie inquietudini e la mia stanchezza ho davvero voglia di perdere questa donna. E la risposta mi viene sempre. Sempre la stessa. E insieme a lei mi viene il coraggio. Amare è...
-
برای همین دستی از بالا باید باشه
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 09:47
هشت صبح افتادم رو مبل گوشی به دست. ناهار مهمون دارم. میخوام سعی کنم بهم خوش بگذره. چی در کنترل منه؟ فرض کنیم اصلا کنترل دنیا و ادمها رو میدادن دست من. من مگه تو کنترل خودم هستم؟ فکر میکنی دنیا رو کی اداره میکرد تو اون شرایط؟ من؟ نچ. مادر و پدر و جامعه و همه اونایی که ناخودآگاه من رو پی ریزی کردن. گیر و گورای روانی و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 اردیبهشت 1403 12:53
آیا باید از لحظه ها آغاز کرد یا از مکان ها ؟ یا از فکر ها؟ یا از احساس ها؟
-
یه دیواره… که خیلی چیزا داره
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 12:08
من یه خواننده دارم به اسم «دیوار»، نمیدونم واقعا منظورش از اسمش دیواره یا مثلا چیز شاعرانه ای مثل دی واره. اما اگه دیواره تنها دیوار شگفت انگیزیه که نه تنها برای جدایی و انزوا ساخته نشده که کاملا برعکس. تنها کسیه که منو از انزوای اختیاریم تو این وبلاگ تونست بیرون بکشه و باعث بشه براش بنویسم که دیوار عزیزم نمیدونم زنی...
-
تازه فحشم نمیده بی ادبم نیست
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 13:37
یه نفر درون منه که از من قویتره . همیشه کار درست رو نمیکنه ولی تو بعضی از زمینه ها کارش حرف نداره . شگفت زده ام میکنه. مثلا من تصمیم میگیرم در رابطه با یه شرایط یا شخصی ساکت و صبور باشم و اهمیت ندم، یهو در لحظه مثل شیر گرسنه ازم میزنه بیرون و انگار دهنم مال من نیست بدنم مال من نیست یه چیزایی رو با یه لحن و صدایی میگم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 21:05
میخوام از صفر شروع کنم. گرچه تمام جونم خسته است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اردیبهشت 1403 23:46
من و دروغ های تو از تو کسی را آفریدیم که هیچکس نه حتی حقیقت تو از من جدایش نخواهد کرد. به دلم خواهم گفت، همچنان که به کودکی که والدش مرده میگویند، که او رفته ولی تو را تا آخر دوست خواهد داشت.
-
کبری میگیرم صغری میچینم
شنبه 15 اردیبهشت 1403 15:29
تصمیم کبری گرفتم یه سفر برم ایران. سه تارم رو بردارم بیارم. با یه سری چیز میزی که جاموندن. میخوام ایضا یه لیست درست کنم باشه و نباشه. چیزایی که باشن تو زندگیم و چیزایی که نباشن. این وبلاگ باشه است. یه تصمیم جدید دیگه هم دارم که هنوز خیلی تصمیم نیست ولی دارم خیلی بهش فکر میکنم. تصمیم نیست یعنی اینکه بیشتر تجلیه. یه...
-
Never care for what they know
شنبه 15 اردیبهشت 1403 10:17
دلم برای روزای خوب بودنم تنگ شده. مثلا اون بهاری که تهران دنبال کارای ایتالیا اومدن میدوییدم. با همه استرس و اضطرابی که داشت هر وقت به اون روزا فکر میکنم حال خوبی میشم. دگردیسی بزرگی در من رخ داد. یا دوره ای که تو فلت دانشگاه بودم و اون بهاری که پنج تا امتحان سخت رو تو دوماه دادم. با همه تنهایی و غصه ای که داشتم… با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 16:19
من به جایی اعماق دریاها تعلق دارم. جایی که هیچکس نیست.