-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 مرداد 1402 23:01
تو تنها نیستی
-
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
دوشنبه 9 مرداد 1402 09:15
یک لحظه است. بارقه ای از حالی به غایت خوش. و گرچه خوب میدانی به زودی می بازی اش به روزمرگی سرتاسر دروغینی، بیهوده می کوشی تا چاره ای بیابی شاید بماند… نوشته ای، شاید نوشته ای گذرگاهی شود به آن حال عجیب.
-
معجزه ای مگر
دوشنبه 26 تیر 1402 22:47
من هیچکس رو دوست ندارم. و نمیدونم از کی اینجوری شدم.
-
اونو نکردم ولی چیزای دیگه چرا!
یکشنبه 18 تیر 1402 22:53
دیگه اینکه با بدن شنی بخوابم برام داره یه چیز نرمال خیلی دل انگیز میشه. بقیه چیزام دارن نرمال میشن ولی بعضیاش دل انگیز نیستن، مثلا اینکه باید برای اینکه بدنم شنیه به کسی که نباید، جواب پس بدم. خوبه که عقلم سر جاش اومده. خوبه که بلد شدم به خودم نگیرم. خوبه که دیگه میفهمم آدما عقلشون سر جاشون نیست و بهتره به خودم نگیرم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 تیر 1402 18:19
دیشب تو ساحل زیر سایه اون ماه بزرگ قرمز که انگار فاصله اش تا آغوش ما یه وجب بود، روی شن هایی که ساعت یازده شب هنوز از گرمای تابستونی گرم بودن، تو کشاکش بوسه ها، به ذهنم اومد که به تعداد ستاره های بالا سرمون تو زندگی من شگفتی باریده … و باز هم میباره … و اینو من خوب میدونم
-
خوردن؟
شنبه 10 تیر 1402 09:31
یکی از چیزایی که خیلی برام لذتبخشه تماشا کردن آدم ها و حیوونا در حال خوردنه. شاید باورتون نشه هی تو دلم میگم الهی نوش جونت باشه. حالا اگه اون آدمو دوست داشته باشم که بیشتر. میدونی انگار طبیعی ترین و ساده ترین تلاش برای زنده موندن و زندگی کردنه. و من خوشم میاد که زنده ها زندگی رو دوست دارن، تحسین برانگیزه
-
دختری با شانه هایی هنوز صاف
چهارشنبه 7 تیر 1402 14:22
یکدفعه سفر میکنم برمیگردم دره گرم. میخواهم دستم را بگذارم روی شانه آن دخترکی که روی کاغذ مینویسد و بین کلمه ها شاخه باز میکند و پرانتز میگذارد و فلش میکشد، و بهش بگویم یک لحظه «برگرد». اون به من فکر نمیکند خیلی جوانتر از اینهاست که اهمیتی بدهد. دوست دارم شگفت زده اش بکنم با اینکه حس میکنم خجالت زده ام خواهد کرد....
-
توی تابستونِ دستای تو برفم
یکشنبه 4 تیر 1402 13:37
این آهنگه هست مال گوگوش که میگه واسه تو قد یه برگم… خیعیلی خوبه… :( آدم اینجوری عاشق میشه…
-
کدومو داری؟
دوشنبه 29 خرداد 1402 18:09
به شدت به یکی از این دو آپشن احتیاج دارم: یا به شکل معجزه واری دلم شاد بشه ، یعنی خدادادی یعنی از تو (داخل)، نه که چیز خاصی بشه ، گرچه شد هم خب دستش درد نکنه، یا اینکه برم بشینم تو یه دشت و صحرایی سیر دلم گریه کنم.
-
پروژه جدید آزادی و خوشحالی!
یکشنبه 28 خرداد 1402 21:14
مدت ها بود از دو سه ساعت قبل رفتن ننشسته بودم آرایش کنم. راستش ذوق خاصی ندارم ولی خب حالا که میز امشب بغل دریاست حیفه دو سه ساعت پای اینه ننشینم و اون عطر یاسی رو نزنم. بعدش مهم نیست. میخوام خودمو آزاد کنم و خوشحال باشم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 خرداد 1402 22:16
من گفته بودم من آدم سخت باختن نیستم، من اگه ببازم اسون می بازم. روزی میبازم که چیزی برای بردن نداشته باشم. این دیگه جنگیدن نداره
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 خرداد 1402 22:03
کون لق هر کی نمیپسنده یا نمیفهمه، اینجا دیگه دست کم مال منه و میتونم پست پشت پست بنویسم که غمگینم، تا روزی که دیگه غمگین نباشم.
-
مهم نیست چه جوری شروع کردی مهم اینه چطور تمومش کنی
پنجشنبه 25 خرداد 1402 00:57
خوش به حال اینایی که وبلاگ دردلی و فحش به این و اون دارن. منم یکی دوتا داشتم قبلا این ور و اونور، بعد انقد در زندگی فرو رفتم یا زندگی در من فرو رفت که وقت نمیشد اصلا شرح فرورفتگی ها رو بنویسم. این شد که بستم. حالا ولی جایی ندارم برای چسناله و فحش کشی. حقیقتا کسی رو هم ندارم که مخش رو کار بگیرم. خودم عموما پای درددل...
-
شبهای خرداد
دوشنبه 22 خرداد 1402 23:25
۲۲ خرداد ۱۴۰۲- پنجره بازه و شب خودشو میکشه تو اتاقت. کمی نفست رو عمیق تر کنی بوی دریا میرسه. کار سختی نیست از نوستالژی قدیمی یه نوستالژی جدید برای آینده بسازی. میذاری گوگوش بخونه: دیگه عشق و عاشقی از ما گذشته... . سعی میکنی چشماتو ببندی به روی ابتذال این روزات و فکر کنی همه چیز همونیه که به نظر میاد، آدما همونی هستن...
-
شعرهای ساکت معصوم
یکشنبه 21 خرداد 1402 22:08
بعضی ها آمده اند برای نرسیدن. برای خواندن ترانه های غمگین. برای جایی وسط راه گذاشتن و رفتن بی آنکه راستی هرگز عاشق شده باشند. قصه هایی هست به کوتاهی یک نیم نگاه اشتباهی.
-
ای غم تا کجا همراه می آیی؟!
یکشنبه 21 خرداد 1402 18:33
از شما چه پنهون حس میکنم دیگه بالاخونه ام کار نمیکنه، فکر کنم از غم زیادِ سرکوب شده است. پریشب وقتی یهو وسط رقص یه حال خوبی شدم تازه دوزاریم افتاد که چقد غمگین بودم و به روی خودم نیاوردم. فقط همش از یه ورم میزد بیرون. خدا یکشنبه ها رو از ما نگیره. گفته بودم من یه یکشنبه به دنیا اومدم؟ آره گفته بودم. چقد من به خطا...
-
بله این زندگی جنابعالیه
چهارشنبه 17 خرداد 1402 09:26
احتیاج دارم به ۵ روز تعطیلی که توش نه پریود باشم، نه دلم درد کنه، نه دراما داشته باشم، نه گوشیم بشکنه، نه اسباب کشی باشه، نه کسی اعتراف عاشقانه کنه، نه قرار باشه چیزی تحویل کسی بدم، نه اصلا کسی کاری به کارم داشته باشه نه کاری به کار کسی داشته باشم… از اون نقطه به بعد من میتونم بفهمم و شاید بتونم هضم کنم که برای زندگی...
-
دلا من نمیخواستم تو خو کنی به تنهایی *
یکشنبه 14 خرداد 1402 21:06
انقد تنها بودم که تموم زیر و زبرهای تنهایی رو حفظم. دیگه نه تنها از انجام تنهایی هیچ کاری خجالت نمیکشم بلکه بعضی از کارا رو دیگه اساسا نمیتونم با کسی دیگه انجام بدم. تو شناختن غریبه ها متبحر شدم. تو جا دادن خودم بین ادمایی که تا دو روز پیش نمیدونستم اصلا وجود دارن. و خب البته تو ترک کردن و دل کندن و به پشت...
-
and sometimes when the night is slow*
شنبه 13 خرداد 1402 00:36
دختر اینا لحظههای عمر توئه که پر از بوی یاس و بوی دریا شده، که ماه از پنچرهاش سرک کشیده تو، که همون نسیمی میاد که تو شش سالگیت میومد. که سرشب بهاریش پرندههاش خوابیدن و جیرجیرکاش بیدار شدن. * a thousand kisses deep
-
ساحلهای برگشتنی
جمعه 12 خرداد 1402 12:59
یه وبلاگ رو از شهریور ۸۶ شروع کردم به نوشتن. توش تراانه های ایتالیایی ترجمه میکردم. چند سال پیش میشه دختر؟ ۱۶ سال! از ۸۶ تا ۹۰ و ۹۲ کم و بیش آپدیت میشد بعدها همون موقعی که بلاگفا ترکید تو ۹۴ اینا، شروع کرده بودم آموزش ایتالیایی میذاشتم و خوب هم پیش میرفت. دیگه بعد از انفجار بلاگفا از ۸ سال پیش به این ور چیزی ننوشتم....
-
بابا بپذیر دیگه!
جمعه 12 خرداد 1402 00:45
حافظ میگه: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد... . خیلی میفهمه این بشر. میدونی انگار یه تیکه سنگ سیاه و سنگینه. برف میاد روشو میپوشونه، بارون میادمیشوردش، آفتاب میشه گرمش میکنه. خاک روش رو میگیره، باد از روش رد میشه... ولی اون تکون نمیخوره. دیگه حداقل یه چیز رو میدونم اونم اینکه درد من داشتن و نداشتن نیست. رسیدن و...
-
من به قدر کافی خوشبخت نیستم
یکشنبه 7 خرداد 1402 11:07
سرانگشتام بوی سیر میدن و کیف میکنم. امکان آشپزی کردن برای من یعنی به قدر کافی شاید حتی بیشتر از کافی خوشبختم. شاید خیلیا اینو بخونن و فکر کن اه ازون اداهای مسخره. و خب شاید خوش به حالشون که انقد زندگی آرومی داشتن. از پایین بوی سیگار میاد و حتی اینم خوشاینده. چشمامو میبندم میرم تو حیاط کوچیک خونمون که توش مامان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 خرداد 1402 00:01
میخوام برگردم، بیست سالم بشه، عاشق بشم. یکی پیدا شه که من اولیش باشم. هرچی گفت رو چشم بسته باور کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 خرداد 1402 09:50
+ راستی شما این اهنگ شروین حاجی پور رو شنیدین؟ باحاله همین که میگه: آره اون روز نزدیکه ولی فعلا که یه سگ پیاده ای
-
منو ببر اونجایی که هنوز هیچی خراب نشده بود
سهشنبه 2 خرداد 1402 09:36
فکر می کردم خیلی قوی هستم. ولی الان تا فرو ریختن به اندازه یه جمله فقط یه جمله فاصله دارم. مهره کمرم از اون جایی که عمل کرده بودم درد می کنه. پریروز که با کون و کول پس افتادم از همون جا ضربه دید. حوصله درد و مریضی ندارم. فقط این یکی تو زندگیم نبوده یا کم بوده. دعا کنید خوب شه زودتر. بقیه اش به تخمام. ... یه پیجی هست...
-
دوبار تنهایی
شنبه 30 اردیبهشت 1402 23:07
آدما میان بهت میگن تو تنها نیستی. دیگه ازین به بعد احساس تنهایی نکن، یه دوست کنارت داری. ازین به بعد من هستم. تو همون وقتم میدونی همش دروغه. اما دلت میخواد باور کنی. چشمت رو روی نشونه های بد میبندی. با چشم بسته اعتماد میکنی. ته دلت هنوز میدونی یه جای کار می لنگه. و آخرش از همونجا همه چی وارونه میشه. با اینکه تمام...
-
اشک ها و پوزخندها!
شنبه 30 اردیبهشت 1402 11:39
به سفیدی این صفحه نگاه میکنم و میخوام خودمو وادار کنم که چیزی بنویسم. ... اینی که میگن اگه احساست تغییر کنه زندگیت تغییر میکنه درست نیست. حال ات تغییر میکنه اما زندگی بیرونی به حس و حال آدم مربوط نیست. آدم از خونه ای به خونه دیگه میره، از ماشینی به ماشین دیگه، از پارتنری به پارتنر دیگه ، از کاری به کار دیگه، و قریب...
-
کو حریفی کش سرمست (پوزخند)
دوشنبه 25 اردیبهشت 1402 00:41
نوشته های قدیممو که میخونم ، قدیم یعنی خیلی قدیم زیر ۲۵ سالگی منظورمه، بی پرواییم برای خودمم خیلی جالبه. حتی ایمیل های قدیمی، عکسا و... . هیچگونه محافظه کاری تو ابراز خودم نداشتم. اگر کاری نکرده بودم دلیلش این بود دلم نمیخواست. بعدش عوض شدم. تقریبا ده سالی اون وسط «ملاحظه کار» شدم. ایضا ملاحظه نویس. اگر کاری نمیکردم...
-
از لابلای نوشتههای دور
یکشنبه 24 اردیبهشت 1402 11:36
La tristezza non diventa triste quando ci fa piangere?!
-
جوانی بگذرد تو قدرش ندانی
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 11:06
جوانی خود را چگونه گذراندید؟ توی اتوبوس و اتاقهای اجارهای. با کوله پشتی سنگینی تویش مایع لباسشویی و بطری آب. بزرگ شدی؟ آره. ارزید؟ نمیدانم. خشنودی؟ شکایتی ندارم. و...؟ تمام نشده
-
ماجراجویی بعدی
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 17:18
اگر قرار بود روزی با کسی فرار کنیم برویم یک جای دور، میرویم ژاپن. نه توی شهرهای بزرگش. شهر کوچک یا روستا. بعد چون ژاپنی ها غریبهها را دوست ندارند کسی چندان با ما گرم نمیگیرد به جز تاک و توک آدمهای خاصی. اما ما سعی مکینم لباسهای شبیه آنها بپوشیم و زندگیمان مدل آنها بشود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 12:37
شما هم اگه پول نداشته باشین مغزتون درد میگیره؟
-
آی کیو نژادپرست ها به همین سادگی همین قدر پایینه
دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 00:32
نژادپرستی منفوره نه فقط به دلایل اجتماعی. از منظر روانشناسی نژادپرستی یه جور خطای شناختیه. که احتمالأ از بلاهت بی حد و حصری نشأت میگیره. و کی با آدم احمق زبون نفهم حال میکنه؟ قضیه اینه که نژادپرستی به طور ساده تعمیم دادنه. من یه رفتاری رو تو یه دسته ای به طور مکرر مشاهده کردم (و تو بیشتر کیس های نژادپرستانه من حتی...
-
سفرهایی تو را در کوچههاشان خواب میدیدند، تو را آن روزهای دور این مرغهای دریایی به هم تبریک گفتند...*
جمعه 15 اردیبهشت 1402 20:14
چیزی که بیشتر از همه تو این کشور زجرم میده اینه که هیچوقت نمیدونم چیزی که گفتم چطور به نظر اومده. نمیدونم که، هیچوقت تو کشور خودمونم نمیدونیم. منظورم اینه اینجا معیاری ندارم. تو کشور خود آدم تجربههای قبلی، تربیت و خلاصه فرهنگ اموخته شده یه خطکش همچین کج و کولهای به هرحال دستت میده. اینجا انگار یه سنگریزه رو...
-
il valigione
جمعه 8 اردیبهشت 1402 23:04
Sono io di nuovo, la ragazza con il valigione rosso! پنج سال پیش تو قطار میلان به فلورانس، چمدونم هیچ جا جاش نمیشد نه بالا نه بغلا نه جلو پام... طرفای بعدازظهر و غروب بود و من پروازم هفت صبح همون روز با تاخیر دو ساعته پریده بود. از دوازده و یک شب تو فرودگاه بودیم. من نه فقط اون شب، که از دو شب قبلش نخوابیده بودم. تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1402 19:03
امکان بعضی از چیزها توی این زندگی واجب بود. مثلا واجب بود بتوانی هر وقت بخواهی دکمه ای را بزنی و توی بازار میوه کنار پدرت ظاهر بشوی و توی دست او چند کیلو بلال تازه باشد. واجب بود بشود حداقل یک ساعت، فقط یک ساعت در ماه، بتوانی خاطره ای را دوباره زندگی کنی.
-
اجتناب ناپذیری
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 00:27
توی این جریان همه ترسم از این بود که تلخیش به جونم بمونه. که آدم دیگه ای بشم. که باورام تکون بخورن. که دیگه بهم نچسبه لذت رسیدن. نمیدونم اون آدم قبلی چه گلی به سرم زده بود که فکر میکردم وای از اینکه عوض بشه. میترسیدم از اینکه بزرگتر بشم و بالغتر بشم و دنیا رو بیشتر بفهمم. چون هر بار دیده بودم که یه مرحله قبلش چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اردیبهشت 1402 14:33
دنیایی را تصور کنید که تعداد خانه ها خیلی بیشتر از تعداد آدم هاست. و هیچکس هرگز بی سرپناه نیست.
-
یعنی حتی اینم میگذره ؟!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1402 13:18
از شدت استرس پتو رو گرفتم محکم چنگ میزنم. واقعا هیچ کار دیگه ای ازم برنمیاد، قبلنا لپ خودمو چنگ میزدم. دیگه اون حالت حالمو خوب نمیکنه. ازون احساس مازوخیستی نشأت گرفته از حس گناه بیرون اومدم. میدونم تقصیر لُپای من نیست. تقصیر خودمم نیست. اینجوریه و باید بگذره. به چیزی که ممکنه پیش بیاد هم فکر نمیکنم چون میدونم فایده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اردیبهشت 1402 12:25
بعدها یه کتاب خواهم نوشت به اسم اعترافات. کتابی خواهد بود درباره رنج ها و فقدان ها. همه اون چیزایی که اعتراف بهشون برام از اعتراف به گناه سخت تره. اون کتاب همه آدم ها رو در آغوش خواهد کشید.