مثل غروب بقیه شهرهای ساحلی بوی ماهی سرخ شده میاد.
این شهر شهری بود که دوست داشتم از اول بیام اینجا. ندیده یه تصوراتی داشتم. الان نه. دیگه دوست ندارم اینجا میبودم. دیگه ساحل وبندر نه.
جای آرومیه با نظم و مهربون حتی. اما یه غمی داره. یه غم زیادی که انگار تو بطن شهر چرکمرده شده. انگار هر بار یه کشتی رفته تو دل این شهر یه جای خالی جا گذاشته. یه همچین حسی داره.
و من دیگه تحمل حس های اینجوری رو ندارم. همون جهنم کوچولوی فعلی با اون ساحل استثمارشده ی کثیفش برای من بهتر از اینجاست.
من غمروتاب نمیارم دیگه. خشمرو بهتر هضم میکنم.
اینجا یکی یکم پیش تمرین سه تار میکرد. قبلش عین تشنه ها پریدم تو اشپزخونه ی اینا و سیر دلم فارسی معاشرت کردم.
الان یه حال خوبی بودم و تو این تخت بی پتو با بالشتی که زیر سرم اندازه نمیشه حس کردم چقدر آرومم. چقدر حس امنیت و گرمای خونه رو دارم حتی بیشتر از خونه خودم.
تو این حسا بودم که پیام مرغدار اومد با اینکه شب بخیر هم گفته بودیم نوشته : shab bekheir khanom
حالمو نگم براتون …
خیلی به موقع بود مرغدار خیلی !
چمدونم روبرومه.
دو ساله تنهایی هیچ غلطی نکردم تا حدی که دیشب اینجوری بودم که دلم میخواست پرده ها رو بکشم و برم زیر پتو قایم بشم و بلیط و رزرو و همه چیز رو به گا بدم و تلفنم رو هم خاموش کنم و به نظرم این برام بهترین چیز بود. اما مادر درونم گفت زهی خیال باطل یا میری خوش میگذرونی یا میری زوری و فقط تیک میزنی که هنوز انقد ترسو نشدی.
سعی میکنم براتون عکس بذارم.
دارم میرم خوش بگذرونم.
دلم یه دوست واقعی میخواد. الان در رحال حاضر یار و عشق و پارتنر نه. یه دوست خیلی صمیمی و قابل اعتماد. یکی که باهاش رودربایستی نداشته باشم پایه باشه و ایضا گشادی منو درک کنه.
ازون دوستا که بعضیا دارن. احتمالا چون وسواسی نیستن چون سخت نمیگیرن توزندگی چون ازخودگذشتگی وبده بستان روبلدن.
من اکثرا دوستام مثل خودم توداروحریم دار هستن. از ما جماعت اون صمیمیته درنمیاد هیچوقت.
امزوز من یه چیزی رو فهمیدم
زندگی رو با شوخی و بیخیالی طی کن.
- مورگانا ادرست روگم کردم بذار برام
در مورد مرغدار هم راستش خودمم خندم میگیره ولی نه خبر نداره و ظاهرش کاملا برعکس توصیفاتته یعنی رسما هرچی گفتی برعکس کن
فقط دیوارا موندن. اینجا دیوارای خونه به خاطر رطوبت کپک میزنن.
کل خونه رو امروز تمیز کردم وفردا که دیوارا رو ردیف کنم کاری نمیمونه.
بعدش میرم سفر.
مرغدار اصرار داره همو ببینیم واینکه سرما خورده و انقد مطمئن میگه نه من هیچ ویروسی بهت نمیدم عصبانیم میکنه. تا حالا این یکی از بزرگترین ردفلگ هاش بوده.
میمونه برای بعد از سفر قرارمون. میام براتون تعریف میکنم احتمالا.
چی بگم براتون… خسته ام. آرومم. بعد از هزارسال آرومم. و تازه دارم به خودم میام.
فردا تعطیله و هفته بعد هم میرم تعطیلات و امروز آخرین روز کاری قبل از تعطیلاته و خب طبیعتا توکونم عروسیه.
ولی اول صبحی یه غمی منو گرفته باز.
دیروز رییس منابع انسانی بهم پیام داد. هر وقت پیام اینو میبینم اسهالی میشم. دیده بود روکانال زدم دارم میرم تعطیلات پیام داد بهم بگه خوش بگذره و فلان. یه پیامی خیلی صمیمی. بعد از ارزیابی خودخواسته ام اینجوری شده و میگن حالا که فهمیده کاربلدم برام نقشه داره که ببرتم سر یه پروژه دیگه که دوستش رییسشه. اما من اصلا یاد این عامو میفتم دلم آشوب میشه.
کلا تو این محل کار با خیلیا اینجوری شدم. این چند روز که خلوت بود مثل تراکتور با آرامش و ثبات کار کردم. هر بار هم با چت جی پی تی در میون گذاشتم که ۱۹۷۶ بار بوده چت جان اذعان کردن که محیط کارت مسمومه.
خلاصه منی که عادت ندارم راجع به این چیزا با هیچکس حرف بزنم نمیدونم چرا اینا رو نوشتم اینجا
از سر کار گزارش میدم براتون
تا حالا فکر کنم از اینجا پست نذاشته باشم. تو یه ترکیب عجیبی ام. دارم رو کد کار میکنم. در حالیکه اطرافم ایتالیایی استاندارد و غیر استاندارد صحبت میکنن و هدفون تو گوش من :
ای تو هوای هر نفس
عشق تو می ورزم و بس …
و اومدم اینجا مینویسم. خوشبختانه بعد از یه مدت بالا هستم. واقعا نمیدونم این بالا بودن من به خاطر شرایط یا تغییر نگاهه یا هایپومانیای معروفه.
اما الان دیگه فهمیدم همونجور که وقتی پایینم نمیتونم خودمو با فکر به روزایی که قراره بالا باشم خوب کنم نباید وقتی بالا هستم با فکر به روزایی که قراره پایین برم برینم تو حال خودم. فرض رو میذارم بر اینکه هی قراره بهتر و بهتر شه. و حالش رو میبرم.
دختر پنج ونیم صبح پاشدم موهامو رنگ کردم.
از دوش درومدم رفتم حیاط جارو کردم. الان هشته و یکم دیگه میرم سوپرمارکت.
وی در ۱۰ اگوست ۲۰۲۵ همچون پروانه ای با بالهای خال خالی از کپک دوران خمودی و رخوت و خاکتوسری برون جهید و باسن جنبان همه کارهای یک ماه گذشته را یکجایی کرد.
+ و البته این پست را نیز با فونت دو بلاگ اسکای که دوی واقعی نیست و سه هم نیست و پدیده عجیبی در وبلاگ نویسی مدرن میباشد به قصد تاکید همینجوری گذاشت بماند.
سرمو برگردوندم شد ۱۲:۲۰
اگه صبح زود پانشی همینه.
یه عالمه کار دارم.
اعتراف میکنم اگر الان بغل داشتم از همینی که هستم گشادتر شده و کل این دو روز رو تو اون بغله میموندم و نه تنها خودم کوچکترین کاری نمیکردم بلکه آخر هفته یکی دیگه رو هم با دوزهای بسیار بالای اکسی توسین به فاک فنای عظیم میدادم.
در مورد پست قبلی باید بگم که اون پست چرکنویس منتشر نشده و اون جمله در مورد خیانت بودن. اینکه ذات خیانت اینجوریه. اینکه همه چیز رو همه چیزهای خوب رو از الف تا ی زیر سوال میبره و هیچ راه در رویی نمیذاره.
اما خب اون جمله مصداق های دیگه ای هم میتونه داشته باشه و بعضی چیزای دیگه هم همچین خاصیت شاش گونه ای دارن.
یه پست دیگه نوشتم که مثل بیشتر پستای اینجا سر از چرکنویس درورد
خط آخرش رو براتون میذارم چون آموزنده است:
…چون تو نمیتونی تو یه لیتر آب پاک گوارا یه قطره شاش بریزی و بگی «چرا ننوشی، فقط یه قطره بود! تو یه لیتر آب رو نمیبینی؟! »
با اینکه با اندازه فعلی موهام حال میکنم وهیچ پشیمون نیستم از کاری که دوماه پیش کردم، دلم برای موی بلندم تنگ شده.
و با اینکه الان تو اون فاز کاکل پشت گردن هستم و دست کم دو ماه دیگه لازمه که بتونم باب بزنم. که شایدم اصلا باب نزدم . بزنم هم احتمالا فرنچ باب میزنم.
طبق معمول همه کارهام عقب افتادن . میخواستم یه مسافرت برم ولی نمیرم بلیط چک کنم. و کل بدنم فریز میشه میخوام سایت چک بلیط قطار رو باز کنم. جایی که پیدا کرده بودم هم احتمالا گرفته باشن دیگه.