-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مرداد 1404 13:11
امزوز من یه چیزی رو فهمیدم زندگی رو با شوخی و بیخیالی طی کن. - مورگانا ادرست روگم کردم بذار برام در مورد مرغدار هم راستش خودمم خندم میگیره ولی نه خبر نداره و ظاهرش کاملا برعکس توصیفاتته یعنی رسما هرچی گفتی برعکس کن
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مرداد 1404 14:00
It's not the wakin', it's the risin
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مرداد 1404 22:45
فقط دیوارا موندن. اینجا دیوارای خونه به خاطر رطوبت کپک میزنن. کل خونه رو امروز تمیز کردم وفردا که دیوارا رو ردیف کنم کاری نمیمونه. بعدش میرم سفر. مرغدار اصرار داره همو ببینیم واینکه سرما خورده و انقد مطمئن میگه نه من هیچ ویروسی بهت نمیدم عصبانیم میکنه. تا حالا این یکی از بزرگترین ردفلگ هاش بوده. میمونه برای بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مرداد 1404 14:24
برای اولین بار بعد از کوتاهی احساس پشیمونی میکنم از کوتاه کردن موهام و این نشونه خوبیه !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مرداد 1404 10:34
فردا تعطیله و هفته بعد هم میرم تعطیلات و امروز آخرین روز کاری قبل از تعطیلاته و خب طبیعتا توکونم عروسیه. ولی اول صبحی یه غمی منو گرفته باز. دیروز رییس منابع انسانی بهم پیام داد. هر وقت پیام اینو میبینم اسهالی میشم. دیده بود روکانال زدم دارم میرم تعطیلات پیام داد بهم بگه خوش بگذره و فلان. یه پیامی خیلی صمیمی. بعد از...
-
دل کنده ام از همه کس
سهشنبه 21 مرداد 1404 11:08
از سر کار گزارش میدم براتون تا حالا فکر کنم از اینجا پست نذاشته باشم. تو یه ترکیب عجیبی ام. دارم رو کد کار میکنم. در حالیکه اطرافم ایتالیایی استاندارد و غیر استاندارد صحبت میکنن و هدفون تو گوش من : ای تو هوای هر نفس عشق تو می ورزم و بس … و اومدم اینجا مینویسم. خوشبختانه بعد از یه مدت بالا هستم. واقعا نمیدونم این بالا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 مرداد 1404 09:40
دختر پنج ونیم صبح پاشدم موهامو رنگ کردم. از دوش درومدم رفتم حیاط جارو کردم. الان هشته و یکم دیگه میرم سوپرمارکت. وی در ۱۰ اگوست ۲۰۲۵ همچون پروانه ای با بالهای خال خالی از کپک دوران خمودی و رخوت و خاکتوسری برون جهید و باسن جنبان همه کارهای یک ماه گذشته را یکجایی کرد. + و البته این پست را نیز با فونت دو بلاگ اسکای که...
-
نکن بغل، بغل تریاکه
شنبه 18 مرداد 1404 13:58
سرمو برگردوندم شد ۱۲:۲۰ اگه صبح زود پانشی همینه. یه عالمه کار دارم. اعتراف میکنم اگر الان بغل داشتم از همینی که هستم گشادتر شده و کل این دو روز رو تو اون بغله میموندم و نه تنها خودم کوچکترین کاری نمیکردم بلکه آخر هفته یکی دیگه رو هم با دوزهای بسیار بالای اکسی توسین به فاک فنای عظیم میدادم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مرداد 1404 20:13
در مورد پست قبلی باید بگم که اون پست چرکنویس منتشر نشده و اون جمله در مورد خیانت بودن. اینکه ذات خیانت اینجوریه. اینکه همه چیز رو همه چیزهای خوب رو از الف تا ی زیر سوال میبره و هیچ راه در رویی نمیذاره. اما خب اون جمله مصداق های دیگه ای هم میتونه داشته باشه و بعضی چیزای دیگه هم همچین خاصیت شاش گونه ای دارن.
-
آموزش های بی ملاحظه
چهارشنبه 15 مرداد 1404 01:16
یه پست دیگه نوشتم که مثل بیشتر پستای اینجا سر از چرکنویس درورد خط آخرش رو براتون میذارم چون آموزنده است: …چون تو نمیتونی تو یه لیتر آب پاک گوارا یه قطره شاش بریزی و بگی «چرا ننوشی، فقط یه قطره بود! تو یه لیتر آب رو نمیبینی؟! »
-
همینا
یکشنبه 12 مرداد 1404 10:52
با اینکه با اندازه فعلی موهام حال میکنم وهیچ پشیمون نیستم از کاری که دوماه پیش کردم، دلم برای موی بلندم تنگ شده. و با اینکه الان تو اون فاز کاکل پشت گردن هستم و دست کم دو ماه دیگه لازمه که بتونم باب بزنم. که شایدم اصلا باب نزدم . بزنم هم احتمالا فرنچ باب میزنم. طبق معمول همه کارهام عقب افتادن . میخواستم یه مسافرت برم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 مرداد 1404 00:21
امشب یه چیز عجیب کشف کردم شلوار گل گلی تو خونه ای واقعا حالمو خوب میکنه ! این حسو بهم میده که این تایم این حال این لحظه مال منه و هر چی که دلم بخواد!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مرداد 1404 23:51
کی این جنگ هر روزه برای نجنگیدن تموم میشه؟ کی بلد میشم نجنگم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 تیر 1404 16:34
اگر آدمی هستی که هوش هیجانی بالایی داره و ذاتت خوبه لطفا ساکت نمون لطفا گشاد نباش لطفا بی تفاوت نشو دنیا رو کسایی که هوش هیجانی بالایی دارن و عوضی هستن دارن به گه میکشن چون متاسفانه قدرت تشخیص و تحلیل اکثریت خرابه، خرااااب
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 تیر 1404 10:18
هشت و سی و دو دقیقه. با مرغدار میچتیم روزانه و حس خوبی داره و این که چیز خاصی نیست و آدم نرمالیه و یهو خودشو مثل آدمای قبلی زندگیم شرحه شرحه نکرد اون اول (من نمیگم که خاصیت شرحه بیرون کشی دارم اما به هر دلیل مزخرف روانی اون شرحه دری کن ها تو زندگیم اومدن بیشتر) بهم حس آرامش و امنیت میده. یه جور تمرینه برای من اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 تیر 1404 23:25
گاهی تو سریالا یه شخصیت تباهی هست که حالا هر بار به جای متفاوت کارش میلنگه. هر بار سعی میکنم با نگاه ناظر بیرونی بگم این الان چه کار کنه بهتره و در نهایت حالا دیر یا زود از تباهی بیرون میکشدش اون استراتژی. من قاعدتا خودمو با شخصیت خودم که تا حدی تو ذهنم قویتر شده جای اون شخصیت میذارم و تصمیم میگیرم. معمولا از اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 تیر 1404 20:37
من از وقتی می می های کارلا برونی رو دیدم فهمیدم هیچی به می می نیست.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 تیر 1404 15:13
چندماهه متوجه شدم علت اصلی بی انرژی بودن نارضایتیم و درجا زدنم تو زندگی شغل فعلیمه اینکه از اینجا بیام بیرون برم سر یه کار مشابه چیزی رو عوض نمیکنه احتمالا اگر میخوام سقوط نکنم باید مجبورم یه فکر اساسی کنم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 تیر 1404 23:16
چند وقت پیش یه دوست خیلی قدیمیم از جایی که نباید رد میشد رد شد. منم حقیقتا مدتی بود وایب خوبی نمیگرفتم از رفتارش باهام. و دوری و دوستی طوری طی میکردم و سر این ماجرا خیلی مستقیم منم از جایی که نباید رد میشدم شدم. قصد به هم زدن ارتباطمون رو نداشتم و اما ملاحظه هیچی رو هم نکردم. اونم دیگه رفته پیداش نیست. هیچی خواستم...
-
اندوه بزرگی است زمانی که نباشی
دوشنبه 23 تیر 1404 15:33
صاحب یه گردنبند فیروزه شدم! کی جرات داره بره ایران بیاردش ! فکر نکنید منظورم اینه ایران موندن شهامت میخواد ومیترسم و فلان. نه. اینکه بری اونجا و یهو به هر دلیلی پروازها رو کنسل کنن و از زندگیت بیفتی و نفهمی حالا چه غلطی کنی مشکله. من پارسال از دوماه قبل رفتنم همینجور دو به شک و مضطرب بودم و آخر ترسان و لرزان دو هفته...
-
یه خونه خواستم با دوتا مرغ، یه مرغداری گرفتم با خدا میدونه چی!
یکشنبه 22 تیر 1404 00:40
آقا میگن تو مدیتیشن تجسم کنید و فلان… از شما چه پنهون من دلم یه خونه مزرعه طوری میخواد که توش دوتا مرغ و خروس و جوجه هم بتونم داشته باشم. در همین حد دلم خواسته. برا همین هربار تو تجسمم فقط یه مرغ تو بغلم تصور کردم به عنوان نماد اون زندگی. شما ممکنه مسخره کنید این حرفا رو. اما الان با یکی اشنا شدم که پرورش مرغ بیولوژیک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 تیر 1404 13:29
نمیتونم نگم که خونه رو بوی خورش کرفس برداشته. الان بیهوش میشم از خوشی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 تیر 1404 10:20
زمانی که تو ایران سر کار میرفتم به دختره همکار داشتم انقد رو مخم بود که وقتی به بیرون رفتن از شرکت فکر میکردم بهترین تصورم این بود که این رو از همه جا میندازم بیرون و فرض میگیرم که هرگز تو زندگی من وجود نداشته و واقعا این زیباترین تصویری بود که برای بعد از خروج از شرکتم تصور میکردم. و اعتراف میکنم هنوز هم وقتی فکر...
-
سه طلاقه
پنجشنبه 19 تیر 1404 21:39
یه نفر رو تو گوشیم بلاک کردم بعضی وقتا یاد بعضی از کاراش میفتم دلم میخواد برم رو همون بلاک دوباره بلاکش کنم!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 تیر 1404 18:28
از این پسرایی که وقتی گریه میبینن انگار فاجعه شده…
-
باید بزنم به چاک
یکشنبه 15 تیر 1404 10:39
یه آقای دکتری زنگ زده بود به هلاکویی تعریف کرد چه زندگی سمی با زنش داشته. زنه از توهین و تحقیر به دست بزن هم رسیده بوده و الی بدتر. یعنی کارای این زن انقد بد بودن که من حتی نمیخوام بازگوکنم. خلاصه حالا آقاهه سرطان گرفته بود و زنه چند بار بهش گفته بوده الهی بزنه به کل بدنش. و تازه بعد از بیست و خرده ای سال آقا به خودش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 تیر 1404 19:57
امروز کسی منو میدید از بیرون قطعا فکر میکرد روانی ام. شایدم هستما. قضیه اینه که ریحونامو دیدم که یهو خشک شده بودن. عین دیوونه ها از هولم آب گرفتم روشون یهو پلاسیده شدن. از حیاط اومدم تو حالم آشوب شده بود. به خودم اومدم که چم شده از خودم پرسیدم واقعا به خاطر ریحوناست؟! که جوابم آره بود و همین که تایید کردم با خودم زدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 تیر 1404 22:56
گل گاو زبونم رو مینوشم و خدافظ همگی.
-
لعنتی زندگی کن
یکشنبه 8 تیر 1404 14:55
لابلای نوشته های روزانه ام (همون ژورنال تازه به دوران رسیده ها :)) ) چند خط میبینم و تکونم میده: «دیشب تصور کردم این خونه رو بعد از خودم. من می میرم یکی میاد سر وسایل من… منی که دیگه نیستم. منی که هیچ زندگی نکردم. منی که سفر نرفتم. منی که نخندیدم. منی که همش ناراحت بودم برای یه مشت مزخرفات… »
-
نذار کسی نشیمنگاه روحت رو سیاه کنه
شنبه 7 تیر 1404 19:37
وقتی کون سیاه اولین گوجه ام رو دیدم یاد اون حرفه افتادم که اگه زن حامله ویارش رو نخوره کون بچه اش سیاه میشه. و گفتم این تقصیر من بود این بوته چند روز بی آب میموند و یهو بهش آب میدادم حتما مال اون بوده. الان زدم چت جی پی تی و عکس کون گوجه ام رو نشون دادم گفت به این میگن پوسیدکی گلگاه و دقیقا به خاطر آبیاری نامنظمه!...
-
کبری خانم کی باشه. نازنین خانم رو دریاب
شنبه 7 تیر 1404 10:42
ساعت نه صبحه. حال عجیبی دارم. یه خوب خاصی ام. خوب الکی نیست. یعنی پر از انگیزه و فلان نیستم. یعنی فاز مانیا نیست. به خوب خودآگاهه. خوبم چون به خودم واقفم. میدونم میترسم ضعف دارم ولی دستم تو دست ترس و ضعفمه. و میدونم شهامت دارم و قوی ام. اولین گوجه ام سرخ شد. اما امروز دیدم کونش سیاهه. :( امروز بوته رو هرس میکنم چیزی...
-
نه
جمعه 6 تیر 1404 17:32
«نه» میتونه جواب این سوال باشه که «از بیماری لاعلاجی رنج میبره؟» «عزیزش رو از دست داد؟» «ورشکست شد؟»
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 خرداد 1404 16:54
دوباره دارم میشم مثل اون سال اعتراضات… انگار توی وجودم رو هم میزنن و تحمل هیچکس رو ندارم. تحمل کسی که نمیفهمه ما چی کشیدیم و چی میکشیم رو ندارم. حس میکنم یهو به چیزی انرژیم رومیمکه وخالی میشم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 خرداد 1404 21:51
وقتی تو حیاط ساختمون صدای خارجی میشنوم اسپانیایی یا انگلیسی، دلم قرص میشه احساس امنیت میکنم. نه که خارجی ها امن تر از ایتالیایی ها باشن. امنیت عاطفی برام میاره حضور خارجی ها. انگار قوت قلب میگیرم که اینجوری دوز نژادپرستی و کج فهمی و دگمی کمتره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 خرداد 1404 18:48
چقدر عوض شدم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 خرداد 1404 19:36
تو ترجیح دادی تو جای بالاتر کمتر باشی تا بیشتر تو جای پایین تر پس هیچ خجالت نکش تو بی پروایی + تو فکر میکنی که « فکر میکنی که اینکه بقیه درباره ات چی فکر میکنن برات مهمه» ولی اصلا اینطور نیست. تو واقعا به شخمت نیست که اگه بود الان هیچکدوم از این بی پروایی ها رو نکرده بودی. و چقدر هی خودتو سرزنش کردی که چرا فکر بقیه در...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 خرداد 1404 19:29
امروز تو وقت ناهار یه گلدون تازه خریدم. همه هیجانم برای خونه رفتن اینه که برم ببینمش و کیف کنم. گلام به قلبم نور میدن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 خرداد 1404 14:41
اینجا قبلنا یه پستی نوشته بودم این پست: کلیک کن در مورد تموم کردن رابطه ها. اون جمله «بی تربیت» دار با همین حس و حال اون پست ازم بیرون زد. گاهی تو میتونی کسی که به عمد دست یا پات رو شکسته رو ببخشی چون هنوز یه روزنه نور میبینی تو اون ارتباط. اما یه پشت چشم نازک کردن رو نه چون تو سیاهیش دیگه هیچی باقی نمونده. چون قلب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 خرداد 1404 14:33
بعضی وقت ها فقط کلمه «بی تربیت» بسیار قویتر از فحش های خواهرمادره. + توی یادداشت های سرکارم به این جمله برمیخورم: تو احتیاجی نداری که با این بی تربیت ارتباط برقرار کنی. تکبیر
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 خرداد 1404 17:32
اون کاری که هی میخواستم بکنم و اینجا هم نوشتم که میخوام بکنم رو کردم. خیلی عجیبه که روی سرم احساس سبکی ندارم و هنوز انگار مغزم خاطره موهامو با خودش حمل میکنه. بالاخره که حقیقت رو حس میکنه