برای خیلی ها در نگاه اول غیرمنطقی به نظر می رسد:
هر مشکلی که با هر کسی دارید هیچ ربطی به ان آدم ندارد، همه ی مشکل خودتان هستید.
من این را روی همه آزمایش نکرده ام. اما امروز طی مشاهداتی روی یک رابطه به این کشف رسیدم! و فعلا خوش دارم تعمیمش بدهم: چیزی نیست که بخواهیم با کسی حل و فصلش کنیم. همه چیز این تو است، با خودت که کنار آمده باشی دیگر با کسی مشکل و درگیری نداری.
دهانم بوی بهارنارنج می دهد
بچه که بودیم یاس ها را از دمشان می کندیم و مثل پروانه
ها شیره شان را می خوردیم. و شاید هم غریزی و هم تجربی بود که می دانستیم کدام ها
را باید بچینیم و کدام ها شیرین ترند.
هنوز هم لحظه هایی هست که توی دلم فرو میریزد، یکهو
انگار همه چیز پوشالی بوده باشد، همه ی امیدها، همه ی باورها، و یکهو همه ی وجودم
میخواهد ناامیدانه و تلخ گریه کند،
اما آن لحظه ها کوتاهند. فریب های ناشیانه اند دیگر.
من قد خم نمی کنم
کودکی شیرین و شاد در من می دود، جیغ های پر خنده سر می
دهد. پر از حرفهای خوب و فکرهای تازه است، کودکی که دهانش بوی شیره ی یاس می دهد،
و می داند خوب می داند که پایان ها خوش اند.
قضیه ساده است. آدمهایی با حال و روز من تحملش را ندارند. تاب آوردن بهار سخت است. الان برایتان پیچیده اش می کنم. گنجشگ ها می دانند در بهار چه باید بکنند. درخت ها هم می دانند. ابرها، هوا، علف ها، گربه ها، بچه ها، سنجاقک ها، بادها، جریان آب و خلاصه تک تک سلول های هستی خوب می دانند در بهار اوضاع به چه طریق باید باشد. و البته همه چیز هم برای آنکه طریق مذکورشان را پی بگیرند به راه است. همه در تفاهمی خودجوش شروع می کنند به آزاد کردن انرژی در بستری مهیا. آنقدر این انرژی زیاد می شود که اگر جزیی از آن نباشی میان آن منفجر خواهی شد. عاطلانه و باطلانه!
آدمهای بیچاره آنهایی که خالی از انرژی اند و یا بستر آزادسازی انرژی شان فروریخته، این بیچاره ها دچار تناقض مهیبی می شوند. سلول های طفلی آنها هم جزیی از همان سلول های هستی است اما انگار که آنها خود جزیی از هستی نیستند،انرژی اطرافشان انگار که آنها را می گذارد لای پنجره ای از اتاقشان که باز گذاشته اند تا هوای بهاری ازش بیاید تو، و هی فشارشان میدهد. و این طوری هاست که طرف های غروب قلبشان جر میخورد اعصابشان به هم می پیچد و دلشان میخواهد سر به تن هیچ دنیایی و هیچ بهار لعنتی نباشد. به این در اصطلاح می گویند spring depression!
باید یاد بگیری گاه آدمهایی می ایند توی زندگی ات که دروغ می گویند، دلشان از قبل پر است از هر گهی که توی زندگی شان خورده اند، بعد می نشینند روبروی تو و همه اش را بالا می آورند روی میزی که میانتان در روز قرارتان است. باید یاد بگیری که دستت را روی آن میز نگذاری. عقب بکشی. دستت را جلوی دهانت بگذاری و نگاه نکنی. و باید بدانی که آن میز ربطی به تو ندارد.باید بدانی هستند ادمهایی که دروغ می گویند. حتی با صاف و ساده و مسخره ترین قیافه ها. باید یاد بگیری که از پشت آن میزها بی دلخوری بلند شوی، هرچند تو دعوت نکرده اما صورتحساب را پرداخت کرده باشی. باید یاد بگیری قبل از اینکه فضاحت آن دلقک ها به تو بپاشد آن میزها را ترک کنی و دلخور نباشی.
باید یاد بگیری که جایی میز بی دروغی با یک رومیزی سفید و تمیز و کسی با قیافه ای نه چندان صاف و ساده منتظر توست و نمی شود که شما از جای دیگر دلخور، سر آن میز بنشینید.
این وبلاگ انگار فرم گرفته...
وقتی چیزی فرم خاصی می گیرد سخت است بخواهی ماهیت درونش را عوض کنی، مثلا فرض کن توی گیلاس خیلی خوشگلی دوغ بریزی یا مثلا یک پیرمرد کت و شلواری شیک و پیک و نحیف و مظلوم را بگذاری روی موتور قراضه و قرضی یک یاروی بدهکار دزدی، حالا هرچقدر هم پیرمرده خودش آدم باحالی باشد!
می دانی چه می خواهم بگویم؟
من
عاشق بی ار تی هستم. شب باشد، خلوت باشد، توی گوشم موزیک باشد، کنار پنجره باشم. به
چراغ های شیرینی فروشی سر خیابانمان چشم بدوزم و پیاده نشوم. ایستگاه من را رد کند.
هی برود. هی برود. ته خط دوباره اتوبوس برگشت را سوار شوم و به این فکر نکنم که این
رفتن است یا برگشتن.
آنهایی که
حقیقت را دریافته اند سکوت می کنند
و انهایی
هم که چیزی نمی دانند هی زر زیادی می زنند
و بعضی ها
هم هستند که حقیقت را دریافته اند اما ترجیح می دهند همچنان زر بزنند این ها یا
ترسو اند یا به حقیقت دیگری پی برده اند انهم اینکه: گور بابای حقیقتی که بشاشد
بهمان بگذار زرمان را بزنیم!
من؟ من یه کار و یه زندگی ساده میخواستم، یه گوشه ی امن و آزاد. و دیگر هیچ! فقط عصرا و غروبایی رو میخواستم که تو بسترشون بتونم مال خودم باشم... اما دنیا اینو برای من نمیخواد، دنیا میخواد من سختی و خسران و حرمان! رو تجربه کنم و تلاش کنم و به زور، استعدادهای الهی که در من اشتباها به ودیعه گذاشته شده رو از کون خودم بکشم بیرون!
خدا میداند من در یکی از زندگی های قبلی ام چه ماجرای عاشقانه ای را از سر گذرانده ام...یا حتی نتوانسته ام از سر بگذرانم...
توی این یکی کالکشن (که باید ترجمه اش کنم!) یک رنگی هست اسمش را گذاشته اند "زرد لیمویی" که بهتر بود می گذاشتند زرد زرده تخممرغ پخته، و یکی دیگر هست که گذاشته اند "زرد آفتابی" که بهتر بود می گذاشتند زرد زرده تخممرغ عسلی که بوی ک..ن مرغش هنوز نرفته، این کالکشن مثل خود محل کار من است به همه چیز بیشتر از اندازه اهمیت داده اند. همه چیزهای چیپ را به شکل زننده ای جدی گرفته اند. به "خاکستری ابری" اش نگاه کن رنگ آدامس شیک جویده شده ای است که چندین روز از چسباندنش به گوشه ی میز میگذرد و قبل از چسباندن حسابی دست مالی هم شده بوده...
بعضی از خیابان ها مثل دفتر خاطرات هستند. در طولشان که قدم می زنی حس ورق زدن البوم قدیمی عکسی را داری. ناگاه سر یک پیچ دلت می ریزد. زیر سایه یک درخت روبروی ساندویچی، خنده ات می گیرد. کنار ایستگاه اتوبوس غمی توی دلت موج بر می دارد. آدم ها غریبه اند اما زمین زیر پایت تو را خوبِ خوب می شناسد. آدرس بعضی از خیابان ها را باید در ذهن حادثه ای یا خاطره ای یا داستانی جستجو کرد. گاهی یک زندگی کروکی یک خیابان است.