نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

اصالت

من هیاهو را دوست ندارم. هیچ چیز درست و حسابی در بستر کم عمق هیاهو ریشه نمی گیرد، بزرگ نمی شود. 

مثلا من آدم هایی را دوست دارم که از نقطه ای در زندگی خودشان را پیدا کرده اند، به چیزی چسبیده اند، بهش رسیده اند، ذره ذره ، آرام و سمج رشدش داده اند، بزرگ و ریشه دار و قوی اش کرده اند.  بی آنکه وقتشان را تلف کنند تا برای خودشان و علاقه شان نمایش و صحنه بسازند. این ها همان هایی است که به گمان من  در ابتذالی که زاییده ی هیاهو است رنگارنگ و مسخره نمی شوند. واقعا "کسی" می شوند. آنقدر واقعی اند که تفاوتشان با هم پیشه های تقلبی شان ملموس است؛ اگر نویسنده اند چیزی می نویسند آنقدر اصیل که وقتی خواندی اش با خودت می گویی: چقدر تا الان چیزهای احمقانه خوانده بودم! اگر بازیگرند نقشی بازی میکنند چنان متفاوت، که وقتی می بینی شان با خودت می گویی: چقدر بازیگر الکی توی دنیا هست! اگر نقاش اند چیزی می کشند که وقتی دیدی اش با خودت می گویی: احتمالا من تا حالا درکی از از نقاشی نداشته ام! 

کسی که احمق نیست از اینکه احمق ها روی دست بلندش کنند و سوت و کف بزنند کیف نمی کند. "کسی" که به اصالت چیزی واقف می شود دیگر از هیچ چیز جز معنی واقعی آن لذت نمی برد. 

از یک جایی به بعد

از یک جایی به بعد باید جرئت بکنی و بگویی:"روزهای خوب من شروع شده اند"

مگر از یک جایی به بعد تصمیمت را نگرفتی؟ 

مگر از یک جایی به بعد جرئت نکردی و گذشته را سپردی به خودش؟

مگر از یک جایی به بعد جرئت نکردی و آینده را امانت دادی به خودش ؟

مگر از یک جایی به بعد خوشحالی را با همه ی سخت بودنش ، انتخاب نکردی؟

مگر از یک جایی به بعد با وجود همه ی تردیدها، ترس ها، آشوب ها، نیرنگ ها، دروغ ها و دردها، خودت را ندادی دست خودت؟ 1

مگر از یک جایی به بعد جاذبه، فضا، نور و زمان را به چالش نکشیدی؟  2


از این جا به بعد باید جرئت کنی و بگویی:"روزهای خوب من شروع شده اند"



1 Ti proteggero' dalle paure delle ipocondrie

dai turbamenti... dalle ingiustizie e dagli inganni del tuo tempo (La cura)

2  Superero' le correnti gravitazionali, lo spazio e la luce (La cura)


قایق

گاهی انگار سوار یک قایق کوچکی. موجی بلندت می کند. کیف می کنی. بالاتر که بُرد  ات می ترسی. توی دلت خالی می شود. جیغ می کشی، بیشتر از سر سرخوشی تا ترس. چشمهایت را باز میکنی موج نشسته پایین. توی دلت همه چیز برگشته سرجای اول: راکد و غمگین. اما هنوز هراست از رسیدن موج بعدی جای خودش را توی دلت پیدا نکرده که آن موج بزرگتر از راه می رسد. فرصت نیست تا حسابی وحشت کنی باز هم کیف و سرخوشی ات به چیز دیگری مجال نمی دهند... این بار یادت باشد موج که نشست دلت را خوش نگه داری که توی دریایی و موج ها نفس های دریا هستند. 


محض اطلاع دارم این را گوش می دهم:

And you can say what is, or fight for it
Close your mind, or take a risk
You can say "it's mine" and clench your fists
Or see each sunrise as a gift



non mi sembrano neri

اگر تا حالا چای ماسالا نخوردید حتما برید دستورشو از اینترنت دربیارید درست کنید و بخورید. از اون چیزاییه که بعد از نوش کردنش می گید: اووووه چرا تا حالا کشفت نکرده بودم؟!

از اونجاییکه دادن آمار چیزی که دارم گوش می دم داره تو پست هام به یه سنت تبدیل میشه الان دارم  il mio amore e' differenteeee گوش میدم که RMC hits  گذاشته... 

امروز صبح چند دقیقه قبل از بیدار شدن یه چیزی مثل نیمچه خواب بهم عارض شد! من بودم توی هفتاد هشتاد یا شایدم نود سالگی. طبیعتا ترسیدم. چون هرگز برای خودم عمر درازی رو تصور نکردم. ظاهرا قرار بود برم خانه ی سالمندان و ازش متنفر بودم. بعدش تازه فهمیدم هر آدمی می تونه یه دلیل محکم داشته باشه برای اینکه بخواد به فکر مال اندوزی باشه. آدمای پیر خیلی بی پناه می شن.

همش دنبال یه چیزی ام برای آخر این پست، حالا نه که خیلی هم طولانی و عمیق بود! 

آهنگه اینجوری شروع میشه: sposta questi anni neri


تصمیم ها

 

بیایید فرض کنیم زمان فقط حلقه ای از تکرار هفته هاست.

شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه و دوباره شنبه، یکشنبه، دوشنبه... و دوباره و دوباره.

یعنی ماه، سال، دهه، نیم قرن و یا قرنی وجود ندارد. و البته کسی هفته ها را نمی شمارد. و البته قرار هم نیست زندگی در خلال این هفته ها تکراری باشد. ولی لزومی به یادآوری و تکرار و تذکر این یا آن هفته نیست. در پایان هر هفته همه چیزِ آن هفته به فراموشی سپرده می شود. هیچ کس نمی داند در کدام هفته ی زندگی اش است. اسمش را بگذار بحران! بحران دهه ی سوم زندگی! به جهنم برایم مهم نیست! اگر زمان بندی زندگی بر اساس هفته ها و فراموشی بود چنین بحرانی اصلا معنا نداشت.

فرض کن اتفاق مهمی در یکی از هفته‌ها می افتد. فقط کافی است همه بگویند فلان اتفاق! بستگی به آدمها دارد که فکر کنند آن اتفاق «کی» افتاده! به هوششان به عرضه شان به امیدشان به روحیه شان به خوش بینی شان، یا نه اصلا به هیچکدام از این ها بستگی ندارد.

بستگی دارد به تصمیم‌شان.

 

الکی جات


کلید برق اتاق من درست بالای تختمه ، شبا همین طور که چشمام خسته میشه پامو میکشم سمتش و انگشت شست پام در حرکتی کاملا عشقولانه لب کلیدبرقو میبوسه و دم گوشش میگه شب بخیر 

اما فردا صبح دستم با تلخی و کدورت می پره به کلید بیچاره   و با چهار انگشت تو پهلوش میزنه: هوی صبح شده! و اون بیچاره هم یهو چشماشو چهارتا میکنه و برق از سه فازش میپره... دلش میشکنه اما تا شب به امید بوس انگشت شست پام صبوری میکنه...

این بود قصه ی امشب...

خیلی هم لوس خیلی هم الکی


طرحی نو

اصلا می دانی چیست؟

بیا تا گل برافشانیم و می هم که نداریم کمی دلستر در ساغر می اندازیم

فلک را سقف بکشافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشگر انگیزد... خودمون تنهایی بنیادش را هم نتوانستیم براندازیم لااقل یک کمی دورش می کنیم دو تا پخه می کنیم کمی بترسد.

یک روزی سالها بعد برمیگردیم به خودمان می بالیم، قول می دهم


But you can never leave

معده ام تیر می کشه


آقایی با لباس و کلاه و پاپیون مشکی روبرو ایستاده، پشت سرش پرده ی روشنیه، رنگ خاصی که توصیف کردنی نیست، بین شیری و طلایی و سفید. میگه: به دنیای بی زمان و مکان خوش اومدی

خم میشه کلاهش رو از سر بر نمیداره دستهاش رو به سمت پرده میگیره و با لحن ایگلز میگه:

But you can never leave!


...

شده آنقدر خسته شده باشید، که نخواهید بخوابید؟ یا فکر کنید، یا اهمیت بدهید، یا حتی نفس بکشید؟

شده برایتان مهم نباشد اگر الان یک غول چراغ واقعی جلو چشمتان ظاهر بشود؟ آنقدر خسته باشید که وقتی ظاهر شد و ازتان پرسید آرزویت را بگو، بگویید هر کار خودت خواستی بکن، برام هیچ فرقی نداره. و واقعا هم برایتان هیچ چیز، هیچ فرقی نداشته باشد.

شده مرده باشید و کسی نداند؟ 



پی نوشت: اگر همه ی کسانی که "کتاب حسن" را می نویسند"کتابه حسن" و قاعدتا  "آفتاب دل انگیز" را هم مینویسند"آفتابه دل انگیز"! همه با هم دچار حمله قلبی بشوند و بلافاصله بعدش هم ریغ رحمت را دریغ کنند! و همگی به گوری دسته جمعی سپرده شوند،  یک فاتحه هم سر آن قبر خیلی خیلی بزرگ نخواهم خواند!

قراردادهای اشتباهی

اعداد هم مثل قانون ها، قراردادهای ما هستند.

مثل همین عید من... که پست قبل درباره اش نوشتم. قرارداد تازه ای با خودم، با زندگی، با دنیا، با سرنوشت.

قانون ها بی شک شکست پذیرند. و قراردادها، بستگی به ما دارند، بی شک شکستنی...


دبیرستانی بودم، یادم نیست چندم. یک روز ساعتم را از مچم بازم کردم و گفتم این دارد من را بدجوری آزار می دهد. و تا سالها بعد من هرگز ساعت به دستم نبستم. 

امروز هم خط کش ها و و اندازه ها و و درجه ها و عددهای زیادی هستند که باید از خودم باز کنم. از ذهنم، از قلبم، از زندگی ام.

بعضی چیزها را نباید جدی گرفت وگرنه سوار تو می شوند و گاه آنقدر روی کولت سنگینی می کنند که در آخر زمینت میزنند، بعضی چیزها مثل همین  اعداد، همین قراردادهای اشتباهی...

سفر

شده تا به‌حال صبح راه بیفتید به مقصد شهر دیگری، و قرار باشد دست کم تا قبل از ظهر نشد، تا ظهر به آنجا رسیده باشید؟ 

اما ماشین روشن نمی‌شود، یک ساعت باهاش کلنجار می‌روید و آخر بعد از اینکه مشکل مسخره و پیش‌پا افتاده اش را کشف و حل کردید راه می‌افتید، به جادهٔ اصلی که می‌رسید ترافیک بی سابقه ‌ای توی جادهٔ لخت و خلوت همیشگی راه افتاده، منصرف نمی‌شوید چون امکان ندارد توی این جاده همچین وضعی دوام داشته باشد، ده دقیقه، بیست دقیقه، سه ربع، یک ساعت و نیم... دیگر به قدر کافی صبر کرده اید و راه برگشت هم نیست، بعد از دو ساعت راه باز می‌شود. اعصابتان به هم ریخته سرتان درد میکند آفتاب توی چشمتان می‌زند، حالا پا را روی گاز گذاشته‌اید و زیرلب "تف" می گویید. اما اشکالی ندارد سه چهار ساعت دیگر می رسید، نزدیک ظهر گرسنه تان شده، یک جایی مثلا بغل رستورانی می زنید کنار تا آبی به صورتتان بزنید چیزی بخورید و اعصاب خوردی از سر گذشته را فراموش کنید... برمی گردید می بینید ماشین نیست...

هر اتفاقی ممکن است افتاده باشد، به هر جا و هر کسی که ذهنتان می رسد زنگ می زنید، گزارش می دهید، اما حالا چه باید کرد؟ پول، مدرک، کوفت و زهرمار همه اش تو ماشین بوده... می نشینید یک جایی کنار جاده، بغض می کنید و می خواهید سر به تن مقصد و مبدا و راه و وسیله، هیچکدام نباشد... کسی از شهرتان تلفنی بهتان می گوید منتظر بمان می آیم دنبالت. دیگر فکر نمی کنید و فقط هر کی هر چی گفت می گویید: باشه. بعد از یک ساعت زنگ می زند می گوید به طریقی برایتان پول می فرستد و خودش نمی تواند بیاید. 

یکی دو ساعت بعد سوار اتوبوسی هستید که هن و هن کنان، سنگین و بی تفاوت دارد به طرف مقصد شما حرکت می کند. 

به مقصد که می رسید از غروب گذشته، چراغ های شهر روشن اند. مردم در پایان روزشان یا به خانه ها رفته و یا دارند می روند. عجیب است خسته نیستید، ناراحت هم نیستید، و نه حتی شاکی... رسیده اید... کسی زنگ میزند به موبایلتان که حالا دیگر چیزی هم از شارژش نمانده . می گوید: ماشینت پیدا شده...


همه ی این ها را نوشتم که بگویم الان درست حس همان مسافر شب رسیده را دارم!


هر که که یاد روی تو کردم جوان شدم


آدمها از لُپ پیر می شوند... دقت نکرده اید؟ دقت کنید اولین نشانه های چمدان بستن جوانی، چروک های زیر چشم نیست، بغل های چانه است، لپ ها از گونه ها به نرمی  سر خورده اند دو طرف چانه...

دلشان؟ آره من منکر آن نمی شوم. ولی خب پیر شدن دل از نظر لغوی چیز مهملی است... چون پیری قاعدتا امری برگشت ناپذیر است. اما دلی که پیر شده می تواند جوان شود. کافی است آن وسط ها مثل شعر حافظ یک نگاری پیدا بشود مثلا... پس اصلا اسم اشتباهی برایش پیدا کرده اند. دل از آن چیزهایی است که هیچ وقت سن نداشته، یک چیز مجرد بی زمان و مکان که فقط کیفیت خوشی اش پایین و بالا شده.


یک روز تعطیل

یک روز تعطیل برای خودت

یک روز که بتوانی اوهامت را توی صندوقی فلزی بگذاری درش را ببندی، هرچند لق و لوق! و زیرلب بگویی باشید تا فردا...

یک روز که نگاه کردنت به سقف با روزهای دیگر فرق داشته باشد. نه هیچ ترسی و نه رد هیچ آرزویی را روی خطوط و گوشه های نوک تیز چهاردیواری اتاقت جستجو نکنی. خودت باشی و حس بودن. کیفور از این خوش شانسی بزرگ. بی آنکه فکر کنی .

جمعه های مهربان طفلی... چقدر الکی تو سرتان زده اند. همه ی آنهایی که هرگز توی زندگی شان نفهمیده اند توقف چیست. در سکون تو ناشیانه و احمقانه بیقراری میگیرند. همه ی آنهایی  که هرگز لختی درنگ نکرده اند.

بعدازظهر جمعه دست گمی از بغل یک مادر ندارد. کافی است نترسی. و خودت را بهش بسپاری. و دیگر فکر نکنی...

ماجراها

من هیچ گاه از ماجراها نترسیده ام. بی گمان این ماجراها بوده اند که از من ترسیده اند. من هرگز ابایی نداشته ام از اینکه خودم را به امواج خیال ها یا  احساسات بسپرم. به نقاشی ناشیانه ای نگاه کنم و تراژدی پرماجرایی را میان طرح ها و رنگهایش تصویر کنم. 

به قرص ماه نگاه کنم و قصه بسازم...نه! من هرگز از آنچه زندگی می تواند با قلب کسی کند نهراسیده ام. این تقصیر من نیست که زندگی پا پس کشیده است...


پی نوشت:

منتظر اتفاق خاصی نیستم

منتظر فصل تازه ای، ماجرای تازه ای نیستم

ایوون

ایوونم درد منو دیگه دوا نمی کنه!