نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

یک روز بعد از موعود

"مسیح نمی آید مگر هنگامی که دیگر به آمدنش نیازی نیست. او یک روز بعد از موعود خواهد آمد..."

پیام کافکا، هدایت



نقل قول

 ...and now someone else is going to be living in it

and that someone else is not me and you know how I feel about people who aren't me!

"Sheldon Cooper"


خیال


میتوانی خیال کنی دو تا بال بزرگ، خیلی قوی و طلایی داری غروب ها پر می کشی سمت بلندترین قله ای که میشناسی. می نشینی آنجا، پایت را روی پایت می اندازی و چشم میدوزی به شهری که چراغ هایش را روشن می کند. چندتا بال کوچک میزنی که خستگی شانه هایت دربیاید یا غبار را از روی بالهایت بتکانی. در آن سوی شهر کسی چشم دوخته به قله بلندی و یکهو می بیند که چیزی مثل یک آتش بازی طلایی آن دورها، اطراف آن قله می درخشد. او نمی داند این خیال کسی است. تو نمی دانی کسی رویای تو را با حیرت خیره شده. 

بی امید

تعطیلات، امروز برای من تمام می شود.

امسال احساس و فکرم نسبت به همه چیز فرق دارد. از همان قبل از عید. بی اعتقادی شیرینی دارم. سالها پیش در اوایل دهه ی بیست زندگی ام هم مدتی به این سمت و سو آمده بودم. اما آن روزها بی تجربه و بعدهایش ترسو بودم. و البته بعدترهایش فکر می کردم که  لازمه ی امید داشتن، معتقد بودن است. 

این روزها اما دیگر کم تجربه نیستم. نمی ترسم. و نه!"ناامید" نه! شادمانه "بی امید"ام. 

امروز


آسمان از ان آسمان هایی است که متعلق به هیچ فصلی نیست. اگر از بی زمانی ولت می کردند و می انداختندت توی امروز محال بود بتوانی بگویی یکی از روزهای دو هفته ی آخر اسفند است. حتی شاید نمی توانستی ساعتش را هم بگویی.

فقط میشود گفت که ابر است باران است خاکستری است و بو... بوی خواب های خیسی می آید که شاید اصلا خواب نبوده اند. 

شلدون لی کوپر

تا به حال کاراکترهای نه خیلی زیادی را ازمیان قهرمانان و شخصیت های کتاب ها و داستان ها، فیلم ها و سریال ها، خیلی دوست داشته ام. و برای اینکه همه ی آنهایی  که خیلی دوست داشته ام را به خاطر بیاورم هم کمی وقت لازم دارم اما از میان آنها این یکی قبل از همه، سریع و بی زحمت به ذهنم می رسد: دکتر شلدون لی کوپر.



اما من چرا شلدون کوپر را اینقدر دوست دارم؟


شاید دوست داشتنی ترین خصلت اوخودش بودنش در هر شرایطی است. این آدم رنگ عوض نمی کند. فرقی نمی کند کی مقابل اوست، پول دارترین آدم دنیا؟ یک غریبه ی معمولی که در ایستگاه قطار نشسته؟ معروف ترین فیزیکدان قرن؟ یا یک قلدر گردن کلفت و خرفت؟! او خودش می ماند. با منش همیشگی خودش حرف های خودش را می زند سبک خودش را حفظ می کند، علایق خودش، زبان خودش را.


بی نهایت صادق است. و صادقانه خودخواه است. می داند که ته دروغ فقط بیهوده پیچیده کردن زندگی است.  او صداقتش را آگاهانه انتخاب کرده است. هر چند به قیمت منفور شدنش تمام شود، و این قیمت البته برای او ناچیز است، چرا که اصولا به دیگران و نظرشان و زندگی شان اهمیتی نمی دهد. و درست به خاطر همین است که کلیشه های معمول که بدجنسی و دروغگویی را جذاب می دانند را در هم می شکند و این بار چیزی که واقعا جذاب است "صداقت" است چون بی نهایت خودخواهانه است. 


فردی خیلی بهداشتی است!(مشکلات وسواسش، و نه فقط وسواس تمیزی، برای من نه تنها خنده دار، بلکه قابل درک اند!)


البته پرواضح، منطقش بر احساسش می چربد، هر چند چاره ی دیگری هم ندارد! (و کاش این خصلتش طی فصول کم رنگ نمی شد)


کودک درونش زنده و پویاست. همیشه و هرجا دنبال بازی کردن و بازی ساختن است. از اینکه بازی ها را وارد زندگی واقعی کند ترسی ندارد. مرز میان واقعیت و رویا برای او مشخص نیست.


سخت کوش است. نبوغ را هرگز دلیلی برای کم کردن تلاشش نمی داند. و البته کاری را که شروع کرده باید تمام کند!


زیاد حرف می زند. (این گزینه البته فقط برای کسی مثل او نقطه ی قوت به حساب می آید! چون شنیدن آنچه در ذهن او می گذرد لذتبخش است.)


زندگی و مسائل مورد علاقه اش را جدی می گیرد.


به سادگی باهوش است

و خب قدش هم بلند است ، نگاهش گیراست و خنده هایش خداست.


دو سه گزارش

خسته ام

خوابمم میاد،  کارای فردا رو هم انجام ندادم، گرسنمه و نمیتونم پاشم چیزی بخورم.

میدانید یکی از بیریخت ترین چیزهای دنیا چیست؟  ترکیب مانتو و شلوار و روسری، چون چادر سر نمیکنم نمیخواهم نظرم را نسبت به اضافه کردن آن هم به این ترکیب اضافه کنم! اما نظر است خب گفتنش ایرادی ندارد...به هرحال بگذریم.

فردا کتاب دوم متروییم تموم میشه،  به لطف کلاسم که افتاده یه جای دور کتابخوانی صبحگاهی وارد برنامه ام شده و مترو سواری حالا جز قسمت های جالب روزمه...بعله ما باکلاسیم، شما چی هستی؟!

اندر اندوخته های من در باب عشق

اول اینکه عشق تحسینه، نه ترحم. و عشق شیفتگیه، نه عادت.

اونایی که میخوان همو ترک کنن اما نمیتونن، عاشق هم نیستن، اونا فقط ترسو هستن همین! عشق میون اوناییه که میتونن اما هر چی هم که بشه، نمیخوان  همو ترک  کنن.

حالا فرضا عاشق شدی میخوای بدونی عشقت درست کار میکنه؟ کافیه بیقراری ها و آروم و قرارت یه اندازه باشه...یه زمان باشه... به یه کیفیت باشه!



To Life, Sheldon's version

To life

To life

L'chaim!

life has a way of amusing us blessing and bruising us

God would like us to be joyful, even when our hearts lie panting on the floor


It gives you something to think about

something to drink about

Drink l'chaim to life!


عنوان ندارم

منبر رفتن بسه. این بار باید به خلوت بروم!

با سردرد بیدار شدم. سردرد ضربه ای یکطرفه  با تشعشعات دور چشم و پیشانی، مخلوط میگرن و سینوزیت!

من نمی ترسم.

شاید غصه دار باشم. شاید که نه. غصه دار هستم. اما نمی ترسم.

من با سیاه ترین ترس های زندگی ام روبرو شده ام. یک جورهایی حالا دیگر حتی از سر گذرانده امشان هم! 

دیروز بعد از مدتهای طولانی یک لحظه اضطرابی را تجربه کردم که ده سال پیش شاید خوراک هر روزم بود. به خودم گفتم چی شده؟ هیچی نشده بود. پس این حال مسخره ات واسه چیه؟ بعد یادم آمد که دیگر چیزی برای ترسیدن توی زندگی ام ندارم. 


خودآگاهی

دنیا به شکل عجیبی بی رحمه

زندگی آدمها توی ساختار و محیط های از پیش تعیین شده پی گرفته میشه. توقعات برابر در شرایط نابرابر. 

به گمان من فقط رسیدن به یک نقطه است که میتونه ورق رو برای کسی برگردونه، 

و اون نقطه،  خودآگاهیه.

و تازه بعدش جنگ و تقلایی سخت و شجاعانه شروع میشه 

اندر احوالات صبح های شنبه

خسته ام. یعنی در واقع بهتره بگم به کمبود خواب دچارم. هر چی صبح ها زودتر بیدار میشم شبا دیرتر خوابم می بره. امروز صبح به پارکینگ که رسیدم یه قمری خوشگل درست جلو در بود. جوری نشسته بود انگار روی تخمش نشسته و درو که باز کردم نپرید. پشت سرش از تو نورگیر یه عالمه پر سفید و خاکستری میریخت. گیج شدم. دعوا کرده اومده اینجا؟!

دیدم تکون نمیخوره و راحته منم راحت از کنارش ردشدم که اشتباه کردم! چون پرید! زیرشم تخم نبود! کی آخه دم در خونه مردم تخم میذاره؟!

از ساختمون اومدم بیرون: برف میومد. اونا پر پرنده ها نبودن که! دونه های برف بودن آروم از نورگیر میریختن پایین! طفلی قمری...

خیره شدم تو چشای خورشید که تو اون هوا میشد راحت و خیره بهش چشم بدوزی. کتف و بالم سفید شد.

یک چیزهایی توی سر آدم یا دل آدم

یک وقت هایی هم آدم دلش نمی‌خواهد آنچه توی سرش است را روی کاغذ بریزد. یا آنچه توی دلش است را...

انگار که فرقی نکند. حتی اگر دلی بلرزد. دریچه ای به روی فکر کسی باز شود. چیز تازه ای توی سینه کسی دوباره نفس بکشد. اما انگار برای آن کسی که می‌نویسد هیچ فرقی نکند... .آن آدم نمی‌نویسد. صف کلمه ها توی کله اش درازتر و شلوغ می‌شود، از هم می‌پاشد، آن تو، توی کله ی نویسنده ای که نمی‌نویسد جنجال به راه می‌افتد. آن وقت دیگر حتی اگر بخواهد هم بنویسد چیزی از تویش درنمی‌آید جز هذیان. 


لحظه ها

 

امروز به لیوان ته رنگی بزرگی که شستم و گذاشتم رو آبچکان و برق میزد، نگاه کردم و حس کردم چه حس خوبی دارم! شاید به نظر مسخره بیاد اما همه چیز از لیوان از برق تنش و ماتحت رنگیش بیرون میزد و توی وجود من ریخته می شد. مثل اینکه یه جایی یه روزی یه لحظه هایی با کسی گفته باشی و خندیده و باشی و همون لحظه ها چشمت رو دوخته باشی به اون لیوان بزرگ و براق ته رنگی... و لحظه ها رو از یاد برده باشی...

 

پی نوشت:

چی دارم گوش می دم؟!

هر وقت هستی با خودم می گم حتما خدا این دور و اطرافه...

جادوگری، از دور رفتارت، شبیه یه دشت پر از اسبه...

برف خوب

دیدید بعضی وقتا هست که آدم نمی دونه چه مرگشه، الان همون مرگمه.

امروز یه کلمه اشتباهی به شاگردم یاد دادم. تقصیر من نیست! به منم از اول همونجوری اشتباهی یاد داده بودن. رفته مرکز مخم نشسته، تکونم نمی خوره! اونقدم مهم نیست که جلسه بعد بخوام اصلاحش کنم. کسی هم واسه من اصلاحش نکرد. بعدا خودم فهمیدم غلط بوده! اما امروز زور اون غلطی که یادم داده بودن به اون درستی که خودم یاد گرفته بودم چربید! می بینی؟ اون مرکز نشسته هیچ! دورم بر میداره!

...

لیدی گاگا به دادم میرسه شروع کرده میخونه:

You're giving me a million reasons to let you go

You're giving me a million reasons to quit the show

You're givin me a million reasons

Give me a million reasons

Givin me a million reasons...

دیشب خواب برف می دیدم. برف زیاد. برف خوب. برف سفید. داشتم یه عالمه لباس می پوشیدم، دو تا شلوار، دو تا سه تا بلوز زیر پالتو، کلاه، دستکش، جوراب پشمی. کفش گرم و محکم. میخواستم برم تو برفا. برفای زیاد، برفای خوب، برفای سفید. پر از شوق بودم، پر از خوشحالی.


زندگی "دود" قطاری است که در "قلب" پلی می پیچد