از دو روز گذشته بهترم. خیلی بهترم. راستش هیجان و استرسم سر جایش است اما لااقل دقیقا می دانم که برای چی استرس دارم و ناراحت هم نیستم. همین که شروع کنم به از سر گرفتن کارها استرسم هم کمتر و کمتر میشود. از صبح تا حالا تعطیل کرده بودم و داشتم خودم را روبراه می کردم آخه. این دو هفته ی گذشته من یکی از بزرگترین درس های زندگی ام را آموختم: "انجام دادن کارها". چند سالی هی این درس را خواندم و تجدیدی آوردم و افتادم. اگرچه قبل از این سالها، دوره هایی از زندگی ام نمره ام توی این درس الف بود. اما شاید بعضی از کارها بودند که انجامشان دانش یا تلاش بیشتری میخواست. مثل اینکه این دو هفته ی گذشته توانسته باشم واحد "انجام دادن کارها 2" را پاس کرده باشم. حالا بلدم چطور باید بزنم تو سر شک ها و تردیدها و ترس های احمقانه ام که منجر می شدند به فرار و تنبلی و رکود. بلدم ثبات قدم داشته باشم. و بلدم چشم بدوزم به یک نقطه و بگویم راهی جز شدنت نیست!
I felt like we had a secret, just the two of us, you know like that thing when you just want to be with the one person the whole time and you feel like the two of you understand something that nobody else gets.
American hustle
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم
و انگشتانم را بر تن سرد غروب می کشم
کسی مرا به دریا معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به آفتابی موج ها نخواهد برد
فروغ بود با دخل و تصرف های بی ریخت شخصی!
هایده میخونه: تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی.... در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای، نوشی تو بر سنگین دلان، زهری به کام خستگان.
منم شیر و دارچین میخورم.
به اندازه ی همین ترانه دلم گرفته. نه! بیشتر. بیشتر. بیشتر.
امروز کارتون Home رو گذاشتم رفتم زیر پتو و زل زده بودم به قیافه مسخره Oh (کاراکتر اصلی داستان) و امیدوار بودم با وجود صدای جیم پارسونز به هرحال سرحالم بیاره. خوابم برد.
گاه چیزی را میخواهی و شدنی نیست.
می خواهم ساده بنویسم. گاهی چیزی که میخواهی رسما وجود ندارد و اگر بخواهی به وجودش بیاوری عمری را از تو خواهد گرفت. بشود یا نشود. اما تو آن چیزی که "نیست" را میخواهی. و چون آن چیز نیست تو هم جان می کنی انگار که بودن تو هم به بودن آن بسته باشد.
می شود عمری جان کند. غصه خورد گریه کرد و هی به درگاه آسمانی پوچ رو کرد و زار زد.
می شود هم چیز دیگری خواست.
میخوام ماکارونی درست کنم چرب و قرمز. بابا زنگ زد. گفتم کجایی، بالا پشت بوم بود. داشت چیزی رو درست میکرد. گفت اومدم این بالا به یادت افتادم.
مرد زندگی منه.
City of stars
are you shining just for me
City of stars
there's so much that I can't see
who knows?
is this the start of something wonderful and new
or one more dream that I can not make true
Here, the fortunate ones through money or influence or luck might obtain exit visas and scurry to Lisbon. And from Lisbon to the new world
But the others wait in Casablanca. And wait. And wait. And wait
داشتم ترجمه می کردم طبق معمول وسطش پنچر شدم و پس سرمو خاروندمو چشامو خمار کردمو نق زدمو... پاشدم بستنی اوردمو زدم زیر آواز بعد دیدم خونه ساکته ظهر قشنگیه سیمین غانم می چسبه. خلاصه رفتم فولدر ایرانی قدیمی ها رو باز کردم و گوش دادم و خوندم که یهو یه ترک دیدم اسمش نازنینم بود. میخونه:
نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد، یا کدوم ترانه ی من تو رو مثل گلی پژمرد، نمی دونم نمی دونم که چی گفتم تو شنیدی، چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی...اگه روزی تو نباشی بین ما راهی نباشه نمی دونم کی میتونه که برام مثل تو باشه اگه روزی تو نباشی یا بری از من جدا شی نمی دونم تو میتونی عاشقی دوباره باشی.
سرچ کردم دیدم ظاهرا این آهنگ دوباره بازخوانی شده و طبق معمول به شکل فجیعی! به هرحال نسخه امیر آرام که نمیدونم چه جوری از فولدر من سر در اورده و من هم تا حالا نشنیده بودمش قشنگه.
فیلم های مزخرف از کتاب های مزخرف بدترند. با اینکه از هر زاویه ای که نگاه کنی هزینه ی یک کتاب مزخرف بیشتر است. اگر بخواهی تمامش کنی وقتت را از یک فیلم بیشتر می گیرد، اگر خواستی بزنی جلو باید حواست را بیشتر بهش بدهی، چشم و چالت را بیشتر درمی آورد و حتی پولی هم که حساب کنی قیمتش از قیمت یک فیلم بیشتر است. تازه بعدش نمیتوانی فوری شیفت دلیتش کنی و پشت بندش بگویی: "...." (هر جوری که بهش نگاه می کنم می بینم هیچ جوری نمیشه یه ذره از این فحشو اینجا بنویسم!). اما نمی دانم چرا فیلم مزخرف بیشتر می... (شماره 1 یا 2 به انتخاب خودتان) به اعصاب آدم. شاید مثلا چون اولش چندتا بازیگر خوشگل و خوش تیپ و یک شهر قشنگ جلو چشمانت می چرخند و بهت نویدهای دروغکی می دهند. اما کتاب از اولش سرد و بی رمق و مردنی است و اگر خوب باشد یواش یواش خودش را رو می کند و اوج خوبی اش معمولا آن آخرهاست! اما اگر بد بود چیزی عوض نشده همانجور تا آخر بی ریخت مانده. شاید هم به خاطر این ها نیست و دلایل دیگری دارد. شاید هم این فقط یک مسئله ی شخصی است.
دیشب یک فیلم مزخرف دیدم و امشب یکی از آن دیشبی بدتر، "...."!
شب خوش فردا کلی کار دارم.
اگر باید تبدیل به شی میشدم و حق انتخاب داشتم که چی بشوم، میشدم مجسمه، تزیینی و بی کاربرد. یک گوشه ای تنها می نشستم و به هیچ جایم نبود که بقیه وسایل پشت سرم چه اراجیفی می بافند. من به هرحال زیبا بودم و سرد و مغرور. با جایی به هرحال از جای بقیه بهتر. یک روزی بچه ی شر و شیطانی میدوید و بهم طعنه میزد و می افتادم پایین. تق. از کمر دو نیمه می شدم. توی شکمم چسب می زدند و بالا تنه را به زور می گذاشتند روی پایین تنه اما فایده نداشت با آن چسب و آن بند و رد دور کمرم زشت می شدم. آنقدر ارزان نبودم که بیخیالم بشوند. یکی میگفت که این را می شود مثلا با فلان چیز یا دست فلان کس درستش کرد. مرا برمیداشتند میبردند گوشه ای توی انباری می گذاشتند تا روزی فلان کس یا فلان چیز پیدا شود. سالها میگذشت. من گوشه ای از انباری خاک میخوردم . دورم نمی انداختند. پودرم نمی کردند. اما دیگر سراغم را هم نمی گرفتند. جای من را توی خانه می دادند به یک آباژور یا یک ظرف کریستال.
و من همیشه توی دلم از آن چسب ارزان قیمت دم دستی شان آشوب بود.
زندگی ام مثل بوم سفید یک نقاش شده. همان هراس و همان سرگردانی و همان هیجان را دارم.
دیروز همه چیز را مرتب کردم. من مانده ام و یک هدف. حتی توی قفسه ی کتاب هام دیگر خبری از دفترچه یا حتی یادداشتی اضافی نیست. من مانده ام و بوم.
نوشته بودم: "برای هیچ چیز سرزنش نمی شوی چون این زندگی خودت است. هر جوری که میخواهی سپری اش کن".
حالا حتما باید بنویسم؟
این روزها آدم ها سنگ صبور همدیگر نمیشوند. یادم نمی آید آخرین بار سنگ صبور چه کسی شدم. اما یادم می آید که فرار کرده باشم از شنیدن چسناله های آدم ها، یا حتی توی ذوقشان زده باشم یا مسخره شان کرده باشم بلکه بیخیال شوند. حتی جرئت و نیرو هم بهشان داده ام. اما ازینکه ساکت بنشینم و گوش کنم یا همدردی کنم بیزار بوده ام. حالا کسی را ندارم که سنگ صبورم باشد. یعنی هیچکس را سزاوار این نمیدانم که به غصه های من گوش بدهد. از این بگذریم که از نفس عمل هم اصولا بیزارم. اما گاهی میترسم غمباد بگیرم. گاه از بزرگی هراس و اندوه توامان روی سینه ام نفسم بالا نمی آید.و هی نگاه می کنم و هی میگردم دنبال یک سنگ که از غصه های من خم به ابرو نیاورد و بعدها اگر مرا توی حال بهتری دید چیزی را با نگاه معناداری به روی نیاورد و فقط گوش کند گوش کند...
من خودم را چه شکلی می بینم؟ شکل یک کرگدن بنفش مخملی، با یک جفت چشم قهوه ای کاملا بی ربط.
این خواب هم تمام می شود.
بیدار می شوم و می بینم عجب!
گاهی حس می کنم بخار آبم یک جایی توی آسمان سرگردان. از دورها مرا شکل ابری گیج می بینند که معلوم نیست چرا باران نمی شود. هر کسی جوری که دوست دارد می بیندم. یکی شکل یک بوته ی هویچ، یکی شکل یک ویولون یکی شکل یک گربه ماهی.و من تنها چیزی که حس می کنم تبخیر و بی وزنی است.
نمیترسم. قبلا هم گفته بودم که نمی ترسم. بیزارم.
نمیخواهم ادای ادمهای افسرده را دربیاورم. خلقم تنگ است اما افسردگی به قبر باباش بخندد.
دیشب شاخ شدم و سشوار نکشیدم. موهای خیسم را مثل دخترهای شر و شیطان و پرشور فیلم های هالیوودی ریختم روی شانه و مشغول کارهای دیگرم شدم. دیشب از سردرد سه بار بیدار شدم. امروز صبح با یک قرص گنده سرپا بودم و الان دوباره یک سمت سرم دارد میریزد پایین.
it's our infinity and it might be small
But I'd rather have this than nothing at all
Let's play with life like a deck of cards
I'll shuffle you away and then blame it on the stars
... مثل آن روزهایی که صبح خیلی زود از خانه بیرون می زدم،هوا تاریک و بارانی بود. از هیچ چیز نمی ترسیدم، میدانستم باید چه کار کنم. با اینکه فقط یک دخترکوچولو توی لباس مدرسه بودم. میدانستم با هوا با کوچه با آدمها با باران با زندگی چه باید بکنم. دانستنی بی هیچ تردید. گذشته آنقدر بزرگ نبود که رنجم بدهد و آینده آنقدر نزدیک نبود که بترساندم. مطمئن بودم از پسش بر می آیم. همه چیز در نوجوانی فرو ریخت.
نوشتن چیزی را حل نمی کند. من هم نمی نویسم که چیزی را حل کنم. خوش شانسی، جسارت، و حال و حوصله این ها چیزها را حل می کنند. یک دختر هم خانه ای داشتم ، بعد از اینکه دوست پسرش باهاش به هم زده بود یک شب میخواست از خانه بزند بیرون که یک پاکت سیگار بخرد، با شلوار گشاد خانه و تاپی که از نافش بالا زده بود و گیسهای نامرتب. دوست هایش جلویش را گرفته بودند و می گفتند این چه رفتاری است؟! دختر می گفت: چیه؟ داغونم؟ زشته اینجوری برم بیرون؟ وضعم افتضاحه؟ دوست هایش میخواستند به او بگویند بهتر است خودش را برای آن پسره خراب نکند. اما به نظر من آن دختر فقط اهمیتی نمی داد. بعضی وقت ها آدم صرفا اهمیت نمی دهد. حتی اگر همه فکر کنند این یارو خودش را خراب کرده است.