زندگی اینه.
صبح بیدارشدم چشمامو باز کردم و فکر کردم: زندگی اینه. همین زندگی که انقدر درباره اش شعر گفتن و آهنگ ساختن و حرف زدن و کتاب نوشتن. همینه. همین خونه ی موقتی که هر روز صبح توش بیدار میشم. همین نیمرو و خیار گوجه ی صبحونه که دوستش دارم. همین کارایی که همیشه دو ساعت از وقت انجامشون عقبم. همین نگرانی ها و بیم و امیدهای کوچیک و بزرگم. زنگ تلفن مامان و جمله ی همیشگی اش:"ناهار داری؟". همین آدمای دیگه که به نظرم مهربون، باهوش، بیخود، عوضی، خنگ، باحال، دل بزرگ یا دل کوچیک، جسور، بدبخت یا گداصفت میان. همین نسیم های خنک. همین پشه های خونخوار. زندگی همین سی و یک سالگی منه که با خیلی چیزا کنار اومده اما قبولشون نکرده. کلیشه است؟ اما دروغ که نیست: زندگی همین امروز و همین ساعته.
Every minute of an hour...
Don't think about the rest
And it's life
Live is life
Live is life
Live
اول های وسط های اردیبهشت بود فکر کنم که من از خدا خواستم یک طوری بشود. وای اگر آنطوری بشود...!
اردیبهشت امسال طولانی بود. دلم میخواهد از چیزهای "دیگر" بنویسم. اما توی عمرم انقدر تا حالا "تمرکز نبوده ام"! (یک استاد ایتالیایی مشنگ و خیلی بامزه داشتیم که اینطوری می گفت) و هیچ چیز غیر از اینکه دوباره باید بروم مدارکم را بدهم ترجمه (!) به ذهنم نمی رسد. و خب سخت است. رفت و آمد از همه چیز توی دنیا سخت تر است. و از همه ی رفت و آمدها، رفت و آمد توی آخر بهار و اول و وسط تابستان سخت تر است. حالا هی بنشینم فکر کنم چرا من هیچ کار نمی کنم؟ بس که همه چی رو سخت می کنی دیگه!!
ماه هاست ولایت پدری ام نرفته ام.. اسم بهتری برایش پیدا نکردم. چون خب خانه ام که اینجاست. حس می کنم شهرم هم اینجاست چون به اینجا احساس تعلق خاطر بیشتری دارم. و انصاف هم که داشته باشم بیشتر اتفاقات زندگی ام همینجا افتاده اند. قبلا دلتنگ آنجا می شدم. زیاد. الان دلم تنگش نیست. اصلا هیچ حسی بهش ندارم. حالا نه که عاشق اینجا باشم نه. من به گمانم از اول هم همین بودم. خاک برایم فقط خاک است و بس: خاک! و آدمها؟ بستگی دارد کی بیشتر مثل خودم باشد او میشود هم نژاد من. نه که مثلا از پوششی خاص و غذایی متفاوت خوشم نیاید یا موسیقی محلی برنیانگیزاندم، که به عکس من جان می دهم برای این چیزها. ولی برایم فرقی ندارد که کی از کجا این ها را ارائه می دهد. همانطور که اگر کسی به جای این ها، افتضاحی را ارائه دهد سوالی که هرگز از خودم نمیپرسم این است که او کی از کجاست.
و البته پرواضح است دیگر که به نظرم نادان ترین آدم ها برچسب زننده های کی از کجایی هستند.
معمولا وقتی به دهه ی بیست زندگی ام فکر می کنم مخصوصا آن سالهای اولش از روش و منش حتی گاه از افکار و احساسات و البته از انتخاب هام خوشم نمی آید. اما گاه چیزهایی را در خودمِ آن روزها می بینم، لابلای نوشته ها، فیلم ها و شاید بیشتر عکس ها، که کم و بیش برمی انگیزاندم. مثلا بی خیالی ام نسبت به اشیاو ابزار، بی توجهی ام نسبت به جزییات و تهی بودنم از وسواس، و سخت کوشی ام را از منِ آن روزها دوست دارم.
به هرحال منِ حالا شاید کمی وسواسی و خرده گیر باشد اما منِ باهوش تری است منِ مهربان تری است.خیلی هم منِ باکلاس تری است!
این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است
گور گردان است و در او آرزوهای من است
آتش سردم که دارم جلوه ها در تیرگی
چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است
من نه باغم، غنچه های ناز من تکدانه نیست
پهن دشتم لاله های داغ من صد خرمن است
سینه ام اتش گرفت و شد نگاهم شعله بار
خانه می سوزد، نمایان شعله ها از روزن است
آه سیمین گوهری گمگشته در خاکسترم من بمانم، او فروریزد، زمان پرویزن است
سیمین بهبهانی
ولعم برای رسیدن به خواسته ام نمی گذارد کار دیگری بکنم.
شخصی یکبار آمد و از من راجع به کاری که میخواست انجام بدهد راهنمایی خواست. من چیز زیادی در رابطه با کارش نمی دانستم اما با توجه به شناختم از آن آدم و آن سوال های احمقانه اش فکر میکردم این یارو به جایی نمی رسد. رسید. به چیزی که میخواست رسید. مهم نیست چقدر به نظر بقیه شوت بیایی. مهم نیست چقدر اشتباه کنی. سوال های احمقانه بپرسی و کارهای مسخره انجام بدهی. مهم نیست آنها چه فکری راجع به آدمی می کنند که توی ذهنشان گیج و پرت و جامانده است. این زندگی، زندگی آنها نیست. این زندگی توست. آنها فقط تصویر و صدا و علامت هستند یا گاهی نویز و خش.
فکر کنم نباید این را اینجا بنویسم اما می نویسم. میخواهم شفاف تر باشم و آزادتر. و اینجا واقعی تر.
باورم... نه که نشود می شود چون قبلا هم از این خل بازی ها زیاد درآورده ام: یک ماه یا شاید هم بیشتر وقتم را الکی توی سایت های دانشگاه ها هدر دادم. یک سایت دولتی و درست و درمان هست که همه چیز را شسته رفته و آماده برای امثال من گذاشته. البته عمرا این سایت را پیدا نمی کردم اگر این یک ماه گذشته آن همه خل بازی در نمی آوردم. ولی خب قبلا هم دیده بودمش. یک دهم نگاهی انداخته بودم و کودن وار بسته بودمش!
حالا لیست انتخاب هایم روبرویم است. اینکه تعدادشان زیاد نیست اول خوشحالم کرد. می شود توی دو سه روز همه را گشت. اما بعد به وحشتم انداخت: این ها خیلی کم اند. با توجه به اینکه هر کدام هم احتمالا محدودیت های خاص خودشان را دارند. نمی دانم چه می شود. امروز داشتم فکر می کردم همه ی هیجان زندگی به همین است. که نمی دانی چه می شود. و به خاطر همین حتما غمگین ترین آدمها آنهایی هستند که توی زندگی شان هیچ چیز نمی شود.
امروز حالم بهتر است. معلوم نیست؟

دیروز رفته ای کاهو و گوجه و لوبیاسبز و بادمجان و کدو و لیمو ترش و کلی چیزهای رنگی و تازه ی دیگر خریده ای و امروز ساعت دو نیم ظهر زنگ میزنی هات داگ ویژه سفارش میدهی اگر اسم این فروپاشی و بحران نیست، پس فروپاشی و بحران توامان چه چیز دیگری می تواند باشد؟!
زده به سرم. زدم به خاکی... .
دروغ؟ بلدم. بهترش را هم بلدم! وقتی هرگز دروغگو نبوده ای می توانی بهترین دروغ ها را بگویی.
الان هات داگه رسید... واقعا هم مزه ی سگ داغ می دهد. دست کم پنج سال بود نخورده بودم. و دست کم تا پنج سال دیگر هم نخواهم خورد! از خودم خجالت می کشم این چه آشغالی است.
اما به هرحال من دروغگو نیستم. پتانسیلش هم چیز بیخودی است توی وجودم که میشد چیز بهتری باشد مثل گرم و صمیمی بودن که حتی ذره ای استعدادش را هم ندارم.
به چیزهای جدی فکر میکنم. به تمام کردن همه چیز.
پی نوشت: هات داگ را کشیدم بیرون نان ساندویچ را با کاهو و خیارشورو گوجه اش خوردم.
چند شب پیش In Bruges رو دیدم. حرف نداشت.


اعتراف می کنم این چند روز گذشته انقدر ترسیده بودم و ناامید بودم که هیچ کاری نکردم. هیچی.
الانم هنوز ناراحتم. ولی به هرحال فردا باز شروع می کنم. یعنی قدمم سرجاشه.
اولین کاری که هر روز انجام میدم شونه کردن موهامه. یعنی پا میشم از رو میز برس رو برمیدارم. میشینم رو تخت، با دقت و باملاحظه، با طمانینه موهامو شونه می کنم. اول دسته های کوچیک بعد دسته بزرگ تر بعد شونه ی نهایی. تقریبا نود درصد مواقع این اولین کاریه که در طول روز انجام میدم. اون ده درصد باقیمونده هم به هر علتی که اینکارو نکرده باشم تا ظهر یا نهااایتا خیلی دیر بشه بعدازظهر باید موهامو شونه کنم. دیروز موهام رو هم شونه نکردم. تازه غروب فهمیدم!
بچه که بودیم میگفتیم اگر میخوای چیزی اتفاق بیفته بهش فکر نکن. به هر چی که فکر کنی یعنی فرصت وقوعشو سوزوندی. چون همیشه اون چیزی اتفاق میفته که تو بهش فکر نکردی. متاسفانه من خیالپرداز خوبی هستم. اما زندگی باید بزرگتر و شگفت آورتر ازین حرف ها باشه مگر نه؟
فردا صبح میرم کاهو و گوجه و میوه میخرم. و حواسمو جمع می کنم که پرت نشه!
*"You cannot find peace by avoiding life, Leonard"
The hours*
روزها دیر می گذرند.
به صبح که فکر می کنم انگار دارم به پریروز فکر می کنم. پس چرا سالها انقدر زود می گذرند؟!
بعضی وقت ها از کاه برای خودم کوه می سازم. نامه ی ساده ای رو که باید چهار روز پیش می نوشتم هنوز ننوشتم و الان هم داره سنگینی می کنه. امشب می نویسم و فردا صبح حتما میفرستم.
قانون جذب میگه اگر زندگیت رو دوست داشته باشی چیزای دوست داشتنی بیشتری سمتت میاد. قبلا هم گفتم، چرت میگه! چیزا دست و پا ندارن و عقل و احساسم ندارن که بفهمن تو دوستشون داری و بدون بیان سمتت. تو هم خر نیستی زندگی که دوسش نداری رو زورکی دوست داشته باشی. بر فرض خودتم خر کردی دیگه واویلا! تو و اون زندگی کوفتیت در آغوش هم ever after میشید.
اما برعکس اگر زندگیت رو دوست نداشته باشی بالاخره یه جایی تو یه مرحله ای تصمیم می گیری تغییرش بدی. هرگز نباید به فضاحت زندگی عادت کرد. و هرگز نباید خودآگاهی رو تو جریان زندگی از دست داد. لازم نیست آدم بشینه غصه بخوره و شکایت کنه. میتونه خوشحالی های خودش رو هم پیدا کنه اما انکار حقیقت سازنده نیست، ویرانگره.
چرا اینستاگرام نه؟
چون شلوغه و من اصولا از جاهای شلوغ خوشم نمیاد.
چون اگر کسی عکست رو دید و خوندت و لایکت کرد یه درصد فکر کن واقعا از عکست و مطلبت و خودت خوشش اومده!
چون تو نمیخوای خصوصی بنویسی اما عمرا هم نمیخوای غلام بوقی وحسن گولاخ و اسی شل مغز، زیر قدومت گل و بوس وقلب بنفش بریزن و چپ و راست به به و چه چه ات کنن.
چون اینستاگرام اگرچه شایدهدفش این نبود اما به هرحال کاربری فعلیش بیشتر از همه به درد کسی مثل کیم کارداشیان میخوره.
چون هرگز نمیتونی فکرشم کنی که بتونی پستی بذاری و بیخیال واکنش بقیه و در ادامه پست های دیگران بشی! مثلا دختر نوه عموی خاله ات اگر بوس فرستاد و نوشت: وای عجیجم چه پست ملوسی و تو سکوت اختیار کردی و دفعه ی بعدی نرفتی عکس تدی برهاشو لایک کنی، اونوقته که یه فامیلو به هم ریختی!
و البته مهم تر از همهچون جای نوشتن نیست.
این ها کفش های گلی شلیِ یک عدد آدم سرگردان و نگران است که زیر باران رفته به تصمیم های زندگی اش می اندیشد!

Little do you know
how) I'm trying to pick myself up piece by piece)