نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

طرحی تکراری از خوشبختی

این مسخره نیست که ذهن ما طرحی، طرح مشخصی، از خوشبختی داشته باشد؟ طرحی از خوشی، عشق، پیروزی و یا حتی هیجان و یا حتی آرامش!

ذهن ما  میتواند دست های زندگی را ببندد؟ یا باید یکی بزنیم پس سرمان و بهش بگوییم دست از سر ما و دنیا بردارد و به حال خود بگذارد؟ 


نقل قول

مندنی پور برای شروع درآمد داستان نو در کتاب ارواح شهرزاد همین قدر خوب و صمیمی نوشته :
بعضی از ما،  آنقدر اعتماد به نفس داریم که هرچه را نفهمیم، مهمل، بد و چرند می پنداریم. این بخت خوابی یا شاید هم بخت یاری، اندیشه ما را از درگیر شدن،  تشویشِ خلاف آمدِ عادت و مصرف نیروی ذهنی، آسوده می کند. 

...

دیوانگی است،  نه که من دیوانه باشم. همیشه چیزی آن بیرون بذر دیوانگی ام را باران میشود آفتاب می شود. نه! نه که من دیوانه باشم.

خاکم را دو دست توانا باید، برای کندن و بیرون کشیدن آن بذر. و آن وقت بادی بوزد، و بذر تازه ای، و سرزمین تازه ای و آفتاب خوشی و باران سر وقتی...


دیشب خواب دیدم دوستی یک گلدان پربرگ داشت کسی جاهای خوبش را قلمه زده بود توی آب گذاشته بود و برده بود برای خودش. من هم از او قلمه ای خواستم، قلمه ی بزرگی زد برداشت گذاشت توی آب برای خودش،  ریشه و ساقه ی بزرگ بی برگ را داد دست من:  کثیف، بی ریخت و وازده... میخواستم همانطور بگذارمش توی چمدانم که نمیدانم چرا انجا بود و فکر میکردم: این دووم نمیاره خراب میشه،  دوستم گفت اینو دیگه  توی آب نمیشه گذاشت، این باید خاک شه. با اینکه ظاهرش به درد نخور بود و هی فکر میکردم این یارو با خودش چی فکر کرده که این را داده دست من، اما میخواستم نگهش دارم چون از ریشه های محکمش و جوانه های کوچک روی ساقه اش میدانستم این چیزی است ورای آنچه آن دوتا دارند. اما هر چه می گشتم نه خاکی بود و نه حتی آبی. 

خودم

دارم سعی ام را می کنم. همه چیز یواش یواش دارد برمیگردد سر جای خودش، برمیگردم به خودم، نگران نیستم که بعد از تحمل این همه فشار لااقل عوض هم نشده ام:

این بار خیلی ماهرانه "پوست انداختم". 

گفته بودم یک روز برمیگردیم به خودمان می بالیم. لازم نیست برگردیم. مگر همین حالا چلاقیم؟!

...

صبح دوباره لباسِ بیرون پوشیده، نشستم روی زمین و پشتم را به لبه ی تخت تکیه دادم. کتابی را که از یک ماه پیش شروع کرده ام به خواندن دوباره دستم گرفتم، جاهای خوبش بود و چیزی از لابلای کلمه ها و صفحه ها توی وجودم ریخت! سرم خوش و دلم گرم شد، چشمم را بلند کردم و دیدم یک ربع ساعت تمام شده و باید از خانه بزنم بیرون، آن وقت آنقدر زهر به جامم ریخته شد که فکر کردم بهتر است اصلا چشم و گوش خودم را باز نمیکردم که میشود چقدر توی این دنیا خوش بود!

و فکر کردم بهتر است کتاب ها را بردارم، شعرها را دور بریزم، دست ببرم خط افقم را مثل نخ باریکی از سرجایش بردارم دور انگشت سبابه ام بپیچم و با سبابه ی دیگر دمش را بکشم: تق! 

اینجوری حتما به آرامش می رسم: بی هویت و بی حافظه 

ترجمه

ترجمه دوم هم تقریبا تموم شد، تایپ و بازنویسی و ویرایش مونده. البته اولی رو هم باید از اول بازخوانی و اصلاح و ویرایش کنم.

این مرحله ایه که تمرکز و فکر آزاد میخواد. 

باید جمعه ها  رو وقت بذارم...

یا شاید باید برم بانک بزنم

یا مخ!

یا خودمو به مریضی

یا به اون راه!


اوف هیچکدومش از من ساخته نیست! 

صداهای قشنگ

بعضی ها رو دیدین همش نیم وجبن ولی چه صدای رسا، بلند و البته دلنشینی دارن؟

آدم با خودش فکر میکنه تمرکز آفرینش این بشر رو سیستم صوتیش بوده،  انقدر که دیگه هزینه و امکاناتی نمونده صرف هیکلش بشه! ولی به هرحال خوب چیزی از آب درومده،  بستگی داره چقد به صداها اهمیت بدی.


اصن بعضیا رو باید هدفون کرد گذاشت تو گوش!


تو را هم حذف می کنم

به شکل دهشت انگیزی در "کنار گذاشتن" استادم. ...استاد شده ام!

کنار گذاشتن عادت ها، لوازم، اشیا یا سبک ها، مسیرها، مشاغل... و  آدم ها.



منو ببر

آلبالوهایی که کم کم داشتن می گندیدن رو ریختم تو سطل پر از آب، کاهوها رو خرد کردم و هویچ های رنده شده رو ریختم روشون. حیف که غروب شده و روز کدبانوگری من تموم شد. امروز وقت سفارت داشتم... فردا باز میشم اونی که نصفشو نمیخوام!!

اشتباه کردم؟ سعی کردم بهش فکر نکنم و سعی می کنم هنوز.

اون روز داشتم دنبال یه آهنگ دیگه ای می گشتم یه آهنگ دیگه پیدا کردم! میگه:


تو منو ببر، از میون دشمنی روزایی که میان

از انعکاس گذشته ها چون برمیگردن

از آه هایی طولانی برای فریفتن وحشتی که مالیخولیاییت میکنه

از میون باوری که میگه به اندازه کافی قوی نیستم

وقتی مقابل دیوی زمین میخورم که از من بزرگتره

...

منو ببر

از این لحظه ها

از این سال های متجاوز

از هر زمانی که کم میارم

...

منو ببر

وقتی  یه دیوار خیلی بلند جلومو گرفته تا نتونم فردامو ببینم

و منو اونجا میبینی وایسادم و سرمو میون دستام گرفتم

وقتی میون یه عالمه راه خروج از خودم می پرسم کی میدونه کدومش راه درسته

...

منو ببر از این لحظه ها

ازهمه ی  این پوچی که میبینی

جایی که هیچی دیگه نمی تونه بهم آسیب بزنه

هر جا که هست عشقم منو ببر

...

 

کامل نیست. و همینشم تندتند و یه خط در میون ترجمه کردم اسم ترانه و اسم خواننده:

 

 

 portami via , Fabrizio Moro

شوخی

بعضی وقتها همه ی اتفاق ها را می توان مثل تکه های پازل کنار هم چید و تصویری رویایی حاصل کرد. یعنی گاه همه چیز در جهتی پیش می رود که گویی معنی و مقصود خاصی ورایش هست. حتی آن پیشامدهای نه چندان خوب، حتی وقتی آن وسیله ای که کار هر روزت را باهاش راه می اندازی ناگهان خیلی مسخره از جیب گشادت سر میخورد و توی تاکسی می افتد و گم می شود، دقیقا همان روزی که چیز نامتعارف خیلی بزرگی را از آف   شصت درصدی فروشگاهی میخری که رفته بودی ازش چیزی بخری برای مقصودی کاملا مخالف کاربری آن چیز خیلی بزرگ با آن رنگ بیدار کننده اش!

در خانه،  کوچه،  خیابان،  محل کار و... هر کس و هر چیز تکه ی کوچک یا بزرگی از آن پازل را دستت میدهد. 

اما در نهایت وقتی تصویر تقریبا واضح و پدیدار شد، جای چند یا یک تکه ی بزرگ خالی می ماند. هیچ سر در نمی آوری، حس میکنی به بازی گرفته شده ای، اندوه عمیقی تمام قلبت را مسموم می کند...

برای همین است که اهمیت نمی دهم حالا که شاید دوباره کائنات با من شوخی شان گرفته...


خیال موهوم ابدیت


در داستان دیوار از سارتر راوی همراه با دو محکوم به مرگ دیگر شب را سپری می‌کند تا صبح اعدام شود:

"در وضعی بودم که اگر می آمدند و به من میگفتند که می توانم دل راحت به خانه بروم و زندگی ام مصون خواهد بود این هم از خونسردی من نمی کاست: 

وقتی آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داده چند ساعت و یا چند سال انتظار فرقی نمی کند." 


نسیم هوا

کیست که تواند به آسمان برآمدن؟ 

خدایان آری جاودانه با آفتاب در آن مسکن گزیده اند

اما آدمیان را هر یک چند روزی به شماره داده اند

پس هرچه کنند باری به جز نسیم هوا نخواهد بود...


گیل گمش _ شاملو


پیام


این هم پیامی از لباس بنده روی بند رخت!


امروز، یک و دو و سه

دبیر ادبیات دلداده ای داشتیم که چهارزانو روی صندلی اش مینشست. حالا اینش مهم نیست. وقتی کسی اشتباهی میکرد،  یا ضایع می شد، یا تو ذوقش میخورد آقای دبیر دلداده ی مهربان و خوش ذوقمان فقط می گفت: "پیش میاد!"

ش اش را هم جور قشنگی تلفظ می کرد. 

من آن روزها فهمیدم که برای همه،  همه چیز ممکن است پیش بیاید، و پیشامدها را نباید خیلی جدی گرفت. همه ی آدم ها توانایی درک پیشامدهای همدیگر را دارند. چون برای همه پیش میاد دیگه!

وقتی ما قرار گذاشتیم دور هم جمع بشویم به طور ضمنی و نانوشته قبول کردیم با پیشامد های همدیگر کنار می اییم.


دو

اول اینکه میدانم یک نداشتیم. بعدم اینکه مرده شور ساعت سه بعد از ظهر را ببرند. 


سه

ظهر ساعت سه هر کار کردم نتوانستم بنویسم، آن ساعت سر کار فقط دو راه دارم: گوشه ی پنجره ای را باز کنم بال بگشایم و تا دورترین جای آسمان پرواز کنم، یا اینکه بمیرم!

حالا ولی شب است، و فردا هم پنج شنبه است. و میدانم نباید بنویسم چون خراب میشود اما مگر دست خودم است که ننویسمش؟: توی دلم حنابندان است!



می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

ساعت کاری؟ باید از 8 باشد تا 12. شاید هم درگیری همیشگی من با مشاغل گوناگون ربطی ندارد به ساعت کاری. مدتها فکر میکردم که من در دوران کودکی هیچ ایده ای راجع به اینکه در آِینده چه کاره بشوم نداشتم. هی فکر میکردم و هیچ چیز یادم نمی آمد جز اینکه دلم میخواست رییس یا مدیر سازمان بزرگی بشوم.اما چه سازمانی؟ ظاهرا ایده ای نداشتم.چند روز پیش یهو مغزم جرقه زد: قبل از این ایده ی رییس بزرگ شدن میخواستم معلم بشوم!

"شاید" مثل خیلی ازدختربچه های دیگر. اما برای اولین بار که این تصمیم کودکانه ام را بر زبان آوردم با موج بزرگ تودهنی های بزرگانه! روبرو شدم.موجی آنقدر کوبنده که مرا در خجالتی که به بار آورد غرق کرد. و تا امروز تا سی سالگی ام تا زمانی که دست کم میان ده شغل رنگارنگ دست به دست شده ام، کاملا فراموش کرده بودم که میخواستم معلم بشوم.

الان؟ الان دلم می خواهد کتابفروش بشوم.

و اصلا هم دوست ندارم بزرگترین کتابفروش شهرباشم یا چند شعبه و یک عالمه کارمند داشته باشم. هیچ هم جاه طلب نیستم و هیچ هم حال نمی کنم با رییس بزرگ شدن!

خب من اینطوری ام. ورای فریبی که خوردم از اول همین بوده ام.