نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

می شود؟


نمی دانم که نه، می دانم چرا پی این کار را تا حالا نگرفتم. به چند دلیل. مهم ترینش اینکه: "که چی؟!" خب احمقانه ترینش هم همین بود!

می شود؟ میشود دوباره تازه شوم؟ می شود خود را دوباره بسپارم به شعر، موسیقی، هنر، خیال و گیجی و  وهم؟ و واقعیت را از خودم بکنم و برگردم به روزهایی که توی افتاب های داغ تابستان بارش دانه های نور را می دیدم و خنک می شدم؟ 



ed Io avro' cura di te


استرس وقتی سراغ آدم میاد که آدم از کارهایی که قرار بوده انجام بده عقب افتاده. اون وقت استرس مثل یه هاپوی کوچولو ولی سمج میاد هی دورتو میگیره و پارس میکنه. گرچه به هرحال سگه و پاچه ات رو گرفته، ولی خیلی بامعرفته.

دیگه دفترای یادداشتم هم یاری نمیدن،  هی مینویسم این کارو اون کارو ولی هیچکدوم تیک نمیخورن. 

آیا من با خودم بد کردم؟ و در آینده بابت این روزا غصه ام میشه؟ ولی آخه آینده؟  آدم همیشه تو آینده اش در حال نق زدنه! 

 پس آینده جانم اگر روزی گذرت به این روزا افتاد و خواستی قضاوتم کنی لطف کن در حق خودت و خفه شو!

Cause I'm doing my best! 


- superero' le correnti gravitazionali, la luce e lo spazio per non farti invecchiare

تباهی


به گمانم تباهی باید وقف اندیشه و انرژی برای چیزی باشد که نباید. و همیشه از آنجا آغاز می شود که تو آنچه برای تو باید باشد را نمی یابی.و در نهایت چه اندوهناک تن می دهی. غروب ها به نقطه ای تهی در افق نگاه می کنی و هیچ سر در نمی آوری، هیچ سر در نمی آوری. و صبح ها به جای زنگ ساعت، گرومپ گرومپِ قلبت بیدارت می کند و نمی فهمی چرا؟ برای چه می زند؟ این چه مرگش است؟! و تازه می فهمی کار از تباهی گذشته این دیگر بی خبری است. 



از آدمها

هیچکس دوست ندارد وسط بنشیند، همه ترجیح میدهند به پنجره بچسبند، یا از در بیفتند ولی لااقل یک طرفشان آدم ننشسته باشد. 

ما در پی هم ایم ولی سخت از هم می گریزیم. ما همیشه در تلاشیم تا خود را به شکل هم درآوریم ولی از جزییات همدیگر بیزاریم.

ما ساعت ها و روزها و سالها می گردیم تا کسی شبیه خودمان را بیابیم چون کمترین تفاوت را تاب نمی آوریم. ترجیح می دهیم در تنهایی بمیریم و زیر بار عذاب جانکاه درکِ هم، خود را فرسوده نکنیم.

 از دور برای هم قشنگیم، به هم لبخند میزنیم و حتی یکدیگر را ستایش میکنیم،  اما هر کدام مرزی داریم هرچند نامرئی، اما الماس گونه سخت و باارزش.

دنیا


دنیایی که من شناختم با آنچه در پندارم پرورانده بودم هزارها سال نوری فاصله دارد. همه ی تعریف ها را باید پاک کنم از نو بنویسم. خوبی ، بدی، شجاعت، حقارت، قدرت، عشق، و حتی آزادی. و بی شک مقاومت خواهم کرد و به این زودی یاد نخواهم گرفت. 

سال ها پیش به کسی گفتم: من برای این دنیا ساخته نشده ام و او باور داشت که برعکس اتفاقا من خیلی آدم سرسختی هستم و خوب از پس این دنیا بر می آیم. بعدها کشف کردیم که سرسختی راز بقا نیست.سازش و انعطاف پذیری و فرصت طلبی کلید های موفقیت اند! 


che se uno deve, per forza emigrare,, allora e' meglio un altro sistema solare*

* ...که اگر کسی باید ناچارا مهاجرت کنه، بهتره به فکر یه سیستم خورشیدی دیگه باشه

,وسطای ترانه la pace sia con te 





میدل فینگرم تقدیم تو باد

بی شک یکی پشت صحنه نشسته تخمه میشکند و میخندد. و اصلا خبر ندارد چقدر لوث و مزخرف شده. 

میدل فینگرم را برای نویسنده ی احمق این کمدی سیاه بالا می برم و با همان چهره ی رنگی و دماغ قرمز و لباس های مسخره ای که تنم کرده رو سویش میکنم و با صدای غمگینی که روی کاراکترم گذاشته زمزمه میکنم:


You think I fucking care?!

جهنم

جهنم تکرار من است و تکثیرم آنجا که نباید باشم 

با آنها که نباید باشم

در خوابهایی تکراری زیر نور مهتابی در ساعت هایی که نمی دانی شان. 

جهنم آن مقامی است که گناهت را نمیدانی. و دلیل این همه تکرار و این همه تکثیر را در ساعتی که نمیدانی،  نمیفهمی.

 



گذشته ها

...همه عاقبت از رودخانه می گذریم، یکی مثل من به آب میزند، یکی سنگ و یکی تخته پیدا می کند. یکی هم به دامن این و آن آویزان می شود. من خیس خیس شده ام، دامنم پاره شده، رنجورم و می لرزم و حتی بغض کرده ام. اما برخلاف تو من زندگی ام را مدیون دامن  هیچکس نیستم. 


از نوشته های روزهایی کمی دورتر؛ اردیبهشت 94 

طرحی تکراری از خوشبختی

این مسخره نیست که ذهن ما طرحی، طرح مشخصی، از خوشبختی داشته باشد؟ طرحی از خوشی، عشق، پیروزی و یا حتی هیجان و یا حتی آرامش!

ذهن ما  میتواند دست های زندگی را ببندد؟ یا باید یکی بزنیم پس سرمان و بهش بگوییم دست از سر ما و دنیا بردارد و به حال خود بگذارد؟ 


نقل قول

مندنی پور برای شروع درآمد داستان نو در کتاب ارواح شهرزاد همین قدر خوب و صمیمی نوشته :
بعضی از ما،  آنقدر اعتماد به نفس داریم که هرچه را نفهمیم، مهمل، بد و چرند می پنداریم. این بخت خوابی یا شاید هم بخت یاری، اندیشه ما را از درگیر شدن،  تشویشِ خلاف آمدِ عادت و مصرف نیروی ذهنی، آسوده می کند. 

...

دیوانگی است،  نه که من دیوانه باشم. همیشه چیزی آن بیرون بذر دیوانگی ام را باران میشود آفتاب می شود. نه! نه که من دیوانه باشم.

خاکم را دو دست توانا باید، برای کندن و بیرون کشیدن آن بذر. و آن وقت بادی بوزد، و بذر تازه ای، و سرزمین تازه ای و آفتاب خوشی و باران سر وقتی...


دیشب خواب دیدم دوستی یک گلدان پربرگ داشت کسی جاهای خوبش را قلمه زده بود توی آب گذاشته بود و برده بود برای خودش. من هم از او قلمه ای خواستم، قلمه ی بزرگی زد برداشت گذاشت توی آب برای خودش،  ریشه و ساقه ی بزرگ بی برگ را داد دست من:  کثیف، بی ریخت و وازده... میخواستم همانطور بگذارمش توی چمدانم که نمیدانم چرا انجا بود و فکر میکردم: این دووم نمیاره خراب میشه،  دوستم گفت اینو دیگه  توی آب نمیشه گذاشت، این باید خاک شه. با اینکه ظاهرش به درد نخور بود و هی فکر میکردم این یارو با خودش چی فکر کرده که این را داده دست من، اما میخواستم نگهش دارم چون از ریشه های محکمش و جوانه های کوچک روی ساقه اش میدانستم این چیزی است ورای آنچه آن دوتا دارند. اما هر چه می گشتم نه خاکی بود و نه حتی آبی. 

خودم

دارم سعی ام را می کنم. همه چیز یواش یواش دارد برمیگردد سر جای خودش، برمیگردم به خودم، نگران نیستم که بعد از تحمل این همه فشار لااقل عوض هم نشده ام:

این بار خیلی ماهرانه "پوست انداختم". 

گفته بودم یک روز برمیگردیم به خودمان می بالیم. لازم نیست برگردیم. مگر همین حالا چلاقیم؟!

...

صبح دوباره لباسِ بیرون پوشیده، نشستم روی زمین و پشتم را به لبه ی تخت تکیه دادم. کتابی را که از یک ماه پیش شروع کرده ام به خواندن دوباره دستم گرفتم، جاهای خوبش بود و چیزی از لابلای کلمه ها و صفحه ها توی وجودم ریخت! سرم خوش و دلم گرم شد، چشمم را بلند کردم و دیدم یک ربع ساعت تمام شده و باید از خانه بزنم بیرون، آن وقت آنقدر زهر به جامم ریخته شد که فکر کردم بهتر است اصلا چشم و گوش خودم را باز نمیکردم که میشود چقدر توی این دنیا خوش بود!

و فکر کردم بهتر است کتاب ها را بردارم، شعرها را دور بریزم، دست ببرم خط افقم را مثل نخ باریکی از سرجایش بردارم دور انگشت سبابه ام بپیچم و با سبابه ی دیگر دمش را بکشم: تق! 

اینجوری حتما به آرامش می رسم: بی هویت و بی حافظه 

ترجمه

ترجمه دوم هم تقریبا تموم شد، تایپ و بازنویسی و ویرایش مونده. البته اولی رو هم باید از اول بازخوانی و اصلاح و ویرایش کنم.

این مرحله ایه که تمرکز و فکر آزاد میخواد. 

باید جمعه ها  رو وقت بذارم...

یا شاید باید برم بانک بزنم

یا مخ!

یا خودمو به مریضی

یا به اون راه!


اوف هیچکدومش از من ساخته نیست! 

صداهای قشنگ

بعضی ها رو دیدین همش نیم وجبن ولی چه صدای رسا، بلند و البته دلنشینی دارن؟

آدم با خودش فکر میکنه تمرکز آفرینش این بشر رو سیستم صوتیش بوده،  انقدر که دیگه هزینه و امکاناتی نمونده صرف هیکلش بشه! ولی به هرحال خوب چیزی از آب درومده،  بستگی داره چقد به صداها اهمیت بدی.


اصن بعضیا رو باید هدفون کرد گذاشت تو گوش!