یک دسته بچه شر و شیطان توی وجود من زندگی می کنند، بعضی روزها توی کوچه ی دلم هلهله ای به پاست، قلبم را با دو سنگ اندازه و دروازه کرده اند و هی: گل! گل!، خون به رگهایم میدوانند و قرار ازم میگیرند. پا به پایشان دنبال توپی خیالی این ور و آن ور میدوم.
بعضی روزها حوصله شان نمیکشد، ظهر گرم جمعه ای است و هر کدام بیخیال _بی آنکه آثار شرارت از صورتشان رفته باشد!_ گوشه ای خفته اند.
بعضی روزها به جان هم می افتند و لباس هم را پاره می کنند و توی سرو صورت هم میزنند (همان روزهایی که گوشه ای نشسته ام و دست را توی موهام برده ام و هی مخچه ام را فشار میدهم و پوست لبهایم را میخورم)
یک شب هایی ولی شب امتحانشان است، از توی سینه ام فقط صدای پچ پچ می آید و یکی جمله ی نامفهومی را هی تکرار می کند، گوشه ی دلم یکی ناخن می جود، یکی به همه دروغ گفته که همه چیز را از حفظ است و خودش را زده به آن راه، و یکیشان حسابی ترسیده، می لرزد و راستی راستی تب کرده.
آب را توی ظرفش، هوا را توی محیطش، و حتی یک تکه سنگ را بسته به جایی که هست میشود معنی کرد.
لااقل توی این ساختاری که ما هستیم توی همین سه بعدی زندگی، بستگی دارد کجا باشی تا تصمیم هایت، حرفهایت، تا خود بودنت چه باشد. به خاطر همین بعضی وقتها آدم خودش را هم درک نمی کند. نمی فهمد چرا چه شد که فلان دقیقه فلان جا چنان حماقتی کرد، مگر اینکه برگردد به فلان دقیقه فلان جا!
صبوری کردن را بلد شدم، و باز هم میشوم! و این گنجی است که هیچ آسان به دست نمی آید.
دراز کشیده ام توی تخت و منتظرم اولین چایی روزم خنک شود، به سقف سفید خیره می شوم، و دلم میخواهد مرا به جایی ببرد که خواب هایم دیشب نبردند.
یک طرف سرم می کوبد.
شب ها آن گوشه ی زیر قفسه ی کتاب ها را در هم ریخته نگه می دارم و دست نمیزنم و می سپرم به صبح فردا.
دارم نگاهشان میکنم تکه پاره های من اند که چشم های پرامید و ملتمسشان را بهم دوخته اند، انگار که خدایی کور باشم.
نمی دانم که نه، می دانم چرا پی این کار را تا حالا نگرفتم. به چند دلیل. مهم ترینش اینکه: "که چی؟!" خب احمقانه ترینش هم همین بود!
می شود؟ میشود دوباره تازه شوم؟ می شود خود را دوباره بسپارم به شعر، موسیقی، هنر، خیال و گیجی و وهم؟ و واقعیت را از خودم بکنم و برگردم به روزهایی که توی افتاب های داغ تابستان بارش دانه های نور را می دیدم و خنک می شدم؟
استرس وقتی سراغ آدم میاد که آدم از کارهایی که قرار بوده انجام بده عقب افتاده. اون وقت استرس مثل یه هاپوی کوچولو ولی سمج میاد هی دورتو میگیره و پارس میکنه. گرچه به هرحال سگه و پاچه ات رو گرفته، ولی خیلی بامعرفته.
دیگه دفترای یادداشتم هم یاری نمیدن، هی مینویسم این کارو اون کارو ولی هیچکدوم تیک نمیخورن.
آیا من با خودم بد کردم؟ و در آینده بابت این روزا غصه ام میشه؟ ولی آخه آینده؟ آدم همیشه تو آینده اش در حال نق زدنه!
پس آینده جانم اگر روزی گذرت به این روزا افتاد و خواستی قضاوتم کنی لطف کن در حق خودت و خفه شو!
Cause I'm doing my best!
- superero' le correnti gravitazionali, la luce e lo spazio per non farti invecchiare
به گمانم تباهی باید وقف اندیشه و انرژی برای چیزی باشد که نباید. و همیشه از آنجا آغاز می شود که تو آنچه برای تو باید باشد را نمی یابی.و در نهایت چه اندوهناک تن می دهی. غروب ها به نقطه ای تهی در افق نگاه می کنی و هیچ سر در نمی آوری، هیچ سر در نمی آوری. و صبح ها به جای زنگ ساعت، گرومپ گرومپِ قلبت بیدارت می کند و نمی فهمی چرا؟ برای چه می زند؟ این چه مرگش است؟! و تازه می فهمی کار از تباهی گذشته این دیگر بی خبری است.
هیچکس دوست ندارد وسط بنشیند، همه ترجیح میدهند به پنجره بچسبند، یا از در بیفتند ولی لااقل یک طرفشان آدم ننشسته باشد.
ما در پی هم ایم ولی سخت از هم می گریزیم. ما همیشه در تلاشیم تا خود را به شکل هم درآوریم ولی از جزییات همدیگر بیزاریم.
ما ساعت ها و روزها و سالها می گردیم تا کسی شبیه خودمان را بیابیم چون کمترین تفاوت را تاب نمی آوریم. ترجیح می دهیم در تنهایی بمیریم و زیر بار عذاب جانکاه درکِ هم، خود را فرسوده نکنیم.
از دور برای هم قشنگیم، به هم لبخند میزنیم و حتی یکدیگر را ستایش میکنیم، اما هر کدام مرزی داریم هرچند نامرئی، اما الماس گونه سخت و باارزش.
دنیایی که من شناختم با آنچه در پندارم پرورانده بودم هزارها سال نوری فاصله دارد. همه ی تعریف ها را باید پاک کنم از نو بنویسم. خوبی ، بدی، شجاعت، حقارت، قدرت، عشق، و حتی آزادی. و بی شک مقاومت خواهم کرد و به این زودی یاد نخواهم گرفت.
سال ها پیش به کسی گفتم: من برای این دنیا ساخته نشده ام و او باور داشت که برعکس اتفاقا من خیلی آدم سرسختی هستم و خوب از پس این دنیا بر می آیم. بعدها کشف کردیم که سرسختی راز بقا نیست.سازش و انعطاف پذیری و فرصت طلبی کلید های موفقیت اند!
che se uno deve, per forza emigrare,, allora e' meglio un altro sistema solare*
* ...که اگر کسی باید ناچارا مهاجرت کنه، بهتره به فکر یه سیستم خورشیدی دیگه باشه
,وسطای ترانه la pace sia con te
بی شک یکی پشت صحنه نشسته تخمه میشکند و میخندد. و اصلا خبر ندارد چقدر لوث و مزخرف شده.
میدل فینگرم را برای نویسنده ی احمق این کمدی سیاه بالا می برم و با همان چهره ی رنگی و دماغ قرمز و لباس های مسخره ای که تنم کرده رو سویش میکنم و با صدای غمگینی که روی کاراکترم گذاشته زمزمه میکنم:
You think I fucking care?!
جهنم تکرار من است و تکثیرم آنجا که نباید باشم
با آنها که نباید باشم
در خوابهایی تکراری زیر نور مهتابی در ساعت هایی که نمی دانی شان.
جهنم آن مقامی است که گناهت را نمیدانی. و دلیل این همه تکرار و این همه تکثیر را در ساعتی که نمیدانی، نمیفهمی.
...همه عاقبت از رودخانه می گذریم، یکی مثل من به آب میزند، یکی سنگ و یکی تخته پیدا می کند. یکی هم به دامن این و آن آویزان می شود. من خیس خیس شده ام، دامنم پاره شده، رنجورم و می لرزم و حتی بغض کرده ام. اما برخلاف تو من زندگی ام را مدیون دامن هیچکس نیستم.
از نوشته های روزهایی کمی دورتر؛ اردیبهشت 94
این مسخره نیست که ذهن ما طرحی، طرح مشخصی، از خوشبختی داشته باشد؟ طرحی از خوشی، عشق، پیروزی و یا حتی هیجان و یا حتی آرامش!
ذهن ما میتواند دست های زندگی را ببندد؟ یا باید یکی بزنیم پس سرمان و بهش بگوییم دست از سر ما و دنیا بردارد و به حال خود بگذارد؟
دیوانگی است، نه که من دیوانه باشم. همیشه چیزی آن بیرون بذر دیوانگی ام را باران میشود آفتاب می شود. نه! نه که من دیوانه باشم.
خاکم را دو دست توانا باید، برای کندن و بیرون کشیدن آن بذر. و آن وقت بادی بوزد، و بذر تازه ای، و سرزمین تازه ای و آفتاب خوشی و باران سر وقتی...
دیشب خواب دیدم دوستی یک گلدان پربرگ داشت کسی جاهای خوبش را قلمه زده بود توی آب گذاشته بود و برده بود برای خودش. من هم از او قلمه ای خواستم، قلمه ی بزرگی زد برداشت گذاشت توی آب برای خودش، ریشه و ساقه ی بزرگ بی برگ را داد دست من: کثیف، بی ریخت و وازده... میخواستم همانطور بگذارمش توی چمدانم که نمیدانم چرا انجا بود و فکر میکردم: این دووم نمیاره خراب میشه، دوستم گفت اینو دیگه توی آب نمیشه گذاشت، این باید خاک شه. با اینکه ظاهرش به درد نخور بود و هی فکر میکردم این یارو با خودش چی فکر کرده که این را داده دست من، اما میخواستم نگهش دارم چون از ریشه های محکمش و جوانه های کوچک روی ساقه اش میدانستم این چیزی است ورای آنچه آن دوتا دارند. اما هر چه می گشتم نه خاکی بود و نه حتی آبی.