صبح دوباره لباسِ بیرون پوشیده، نشستم روی زمین و پشتم را به لبه ی تخت تکیه دادم. کتابی را که از یک ماه پیش شروع کرده ام به خواندن دوباره دستم گرفتم، جاهای خوبش بود و چیزی از لابلای کلمه ها و صفحه ها توی وجودم ریخت! سرم خوش و دلم گرم شد، چشمم را بلند کردم و دیدم یک ربع ساعت تمام شده و باید از خانه بزنم بیرون، آن وقت آنقدر زهر به جامم ریخته شد که فکر کردم بهتر است اصلا چشم و گوش خودم را باز نمیکردم که میشود چقدر توی این دنیا خوش بود!
و فکر کردم بهتر است کتاب ها را بردارم، شعرها را دور بریزم، دست ببرم خط افقم را مثل نخ باریکی از سرجایش بردارم دور انگشت سبابه ام بپیچم و با سبابه ی دیگر دمش را بکشم: تق!
اینجوری حتما به آرامش می رسم: بی هویت و بی حافظه
ترجمه دوم هم تقریبا تموم شد، تایپ و بازنویسی و ویرایش مونده. البته اولی رو هم باید از اول بازخوانی و اصلاح و ویرایش کنم.
این مرحله ایه که تمرکز و فکر آزاد میخواد.
باید جمعه ها رو وقت بذارم...
یا شاید باید برم بانک بزنم
یا مخ!
یا خودمو به مریضی
یا به اون راه!
اوف هیچکدومش از من ساخته نیست!
بعضی ها رو دیدین همش نیم وجبن ولی چه صدای رسا، بلند و البته دلنشینی دارن؟
آدم با خودش فکر میکنه تمرکز آفرینش این بشر رو سیستم صوتیش بوده، انقدر که دیگه هزینه و امکاناتی نمونده صرف هیکلش بشه! ولی به هرحال خوب چیزی از آب درومده، بستگی داره چقد به صداها اهمیت بدی.
اصن بعضیا رو باید هدفون کرد گذاشت تو گوش!
به شکل دهشت انگیزی در "کنار گذاشتن" استادم. ...استاد شده ام!
کنار گذاشتن عادت ها، لوازم، اشیا یا سبک ها، مسیرها، مشاغل... و آدم ها.
آلبالوهایی که کم کم داشتن می گندیدن رو ریختم تو سطل پر از آب، کاهوها رو خرد کردم و هویچ های رنده شده رو ریختم روشون. حیف که غروب شده و روز کدبانوگری من تموم شد. امروز وقت سفارت داشتم... فردا باز میشم اونی که نصفشو نمیخوام!!
اشتباه کردم؟ سعی کردم بهش فکر نکنم و سعی می کنم هنوز.
اون روز داشتم دنبال یه آهنگ دیگه ای می گشتم یه آهنگ دیگه پیدا کردم! میگه:
تو منو ببر، از میون دشمنی روزایی که میان
از انعکاس گذشته ها چون برمیگردن
از آه هایی طولانی برای فریفتن وحشتی که مالیخولیاییت میکنه
از میون باوری که میگه به اندازه کافی قوی نیستم
وقتی مقابل دیوی زمین میخورم که از من بزرگتره
...
منو ببر
از این لحظه ها
از این سال های متجاوز
از هر زمانی که کم میارم
...
منو ببر
وقتی یه دیوار خیلی بلند جلومو گرفته تا نتونم فردامو ببینم
و منو اونجا میبینی وایسادم و سرمو میون دستام گرفتم
وقتی میون یه عالمه راه خروج از خودم می پرسم کی میدونه کدومش راه درسته
...
منو ببر از این لحظه ها
ازهمه ی این پوچی که میبینی
جایی که هیچی دیگه نمی تونه بهم آسیب بزنه
هر جا که هست عشقم منو ببر
...
کامل نیست. و همینشم تندتند و یه خط در میون ترجمه کردم اسم ترانه و اسم خواننده:
portami via , Fabrizio Moro
بعضی وقتها همه ی اتفاق ها را می توان مثل تکه های پازل کنار هم چید و تصویری رویایی حاصل کرد. یعنی گاه همه چیز در جهتی پیش می رود که گویی معنی و مقصود خاصی ورایش هست. حتی آن پیشامدهای نه چندان خوب، حتی وقتی آن وسیله ای که کار هر روزت را باهاش راه می اندازی ناگهان خیلی مسخره از جیب گشادت سر میخورد و توی تاکسی می افتد و گم می شود، دقیقا همان روزی که چیز نامتعارف خیلی بزرگی را از آف شصت درصدی فروشگاهی میخری که رفته بودی ازش چیزی بخری برای مقصودی کاملا مخالف کاربری آن چیز خیلی بزرگ با آن رنگ بیدار کننده اش!
در خانه، کوچه، خیابان، محل کار و... هر کس و هر چیز تکه ی کوچک یا بزرگی از آن پازل را دستت میدهد.
اما در نهایت وقتی تصویر تقریبا واضح و پدیدار شد، جای چند یا یک تکه ی بزرگ خالی می ماند. هیچ سر در نمی آوری، حس میکنی به بازی گرفته شده ای، اندوه عمیقی تمام قلبت را مسموم می کند...
برای همین است که اهمیت نمی دهم حالا که شاید دوباره کائنات با من شوخی شان گرفته...
در داستان دیوار از سارتر راوی همراه با دو محکوم به مرگ دیگر شب را سپری میکند تا صبح اعدام شود:
"در وضعی بودم که اگر می آمدند و به من میگفتند که می توانم دل راحت به خانه بروم و زندگی ام مصون خواهد بود این هم از خونسردی من نمی کاست:
وقتی آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داده چند ساعت و یا چند سال انتظار فرقی نمی کند."
کیست که تواند به آسمان برآمدن؟
خدایان آری جاودانه با آفتاب در آن مسکن گزیده اند
اما آدمیان را هر یک چند روزی به شماره داده اند
پس هرچه کنند باری به جز نسیم هوا نخواهد بود...
گیل گمش _ شاملو
دبیر ادبیات دلداده ای داشتیم که چهارزانو روی صندلی اش مینشست. حالا اینش مهم نیست. وقتی کسی اشتباهی میکرد، یا ضایع می شد، یا تو ذوقش میخورد آقای دبیر دلداده ی مهربان و خوش ذوقمان فقط می گفت: "پیش میاد!"
ش اش را هم جور قشنگی تلفظ می کرد.
من آن روزها فهمیدم که برای همه، همه چیز ممکن است پیش بیاید، و پیشامدها را نباید خیلی جدی گرفت. همه ی آدم ها توانایی درک پیشامدهای همدیگر را دارند. چون برای همه پیش میاد دیگه!
وقتی ما قرار گذاشتیم دور هم جمع بشویم به طور ضمنی و نانوشته قبول کردیم با پیشامد های همدیگر کنار می اییم.
دو
اول اینکه میدانم یک نداشتیم. بعدم اینکه مرده شور ساعت سه بعد از ظهر را ببرند.
سه
ظهر ساعت سه هر کار کردم نتوانستم بنویسم، آن ساعت سر کار فقط دو راه دارم: گوشه ی پنجره ای را باز کنم بال بگشایم و تا دورترین جای آسمان پرواز کنم، یا اینکه بمیرم!
حالا ولی شب است، و فردا هم پنج شنبه است. و میدانم نباید بنویسم چون خراب میشود اما مگر دست خودم است که ننویسمش؟: توی دلم حنابندان است!
ساعت کاری؟ باید از 8 باشد تا 12. شاید هم درگیری همیشگی من با مشاغل گوناگون ربطی ندارد به ساعت کاری. مدتها فکر میکردم که من در دوران کودکی هیچ ایده ای راجع به اینکه در آِینده چه کاره بشوم نداشتم. هی فکر میکردم و هیچ چیز یادم نمی آمد جز اینکه دلم میخواست رییس یا مدیر سازمان بزرگی بشوم.اما چه سازمانی؟ ظاهرا ایده ای نداشتم.چند روز پیش یهو مغزم جرقه زد: قبل از این ایده ی رییس بزرگ شدن میخواستم معلم بشوم!
"شاید" مثل خیلی ازدختربچه های دیگر. اما برای اولین بار که این تصمیم کودکانه ام را بر زبان آوردم با موج بزرگ تودهنی های بزرگانه! روبرو شدم.موجی آنقدر کوبنده که مرا در خجالتی که به بار آورد غرق کرد. و تا امروز تا سی سالگی ام تا زمانی که دست کم میان ده شغل رنگارنگ دست به دست شده ام، کاملا فراموش کرده بودم که میخواستم معلم بشوم.
الان؟ الان دلم می خواهد کتابفروش بشوم.
و اصلا هم دوست ندارم بزرگترین کتابفروش شهرباشم یا چند شعبه و یک عالمه کارمند داشته باشم. هیچ هم جاه طلب نیستم و هیچ هم حال نمی کنم با رییس بزرگ شدن!
خب من اینطوری ام. ورای فریبی که خوردم از اول همین بوده ام.
دیشب که داشتم کوله ام را می بستم که برگردم توی ذهنم آمد که: کاش... . بعد فکر کردم بهتر است ادامه اش ندهم. آدم می تواند یک رمان "کاش" بنویسد. اما بهتر است ننویسد. به جایش زمزمه کردم: قسمت ما هم این بود. و قیافه ام را آن لحظه شبیه چهره ی سوخته و استخوانی مش خاتون تصور کردم، با آن چشم های درشت تیره که من هرگز ندیده ام اشک بریزند.
اینجا هوا خنک تر است. من بیقرارترم. اما هر چقدر بیشترمیدوم ساعت ها اینجا سریع تر می گذرند، بیشتر جا می مانم. من از سر زیاده خواهی به اینجا آمده ام اما اینجا کمتر می خواهم. لحظه هایی مثل حالا گمان می کنم که اینجا نمی شود اصلا چیزی را خواست.
کمی ترسیده ام. حال خوشی دارم و آن ضرب المثل بعد از هر خنده ای گریه ای و.. با اینکه خیلی مسخره است اما خب معمولا کار می کند.
خرمگسی پشت توری نشسته و زل زده توی چشمهام. فصل، فصل اوست خوش به حالش.
خوشبختی در ماهیت متزلزل لحظه ها تنیده است. چرت محضی بود. خوشبختی ربطی به لحظه ها ندارد. خوشبختی در ماهیت متزلزل آدمها تنیده است.
این آهنگ را میگذارم:
After laughter comes tears
(After laughter comes tears)
After your laughter there'll be tears
When you're in love, you're happy
Oh, and then, when your in a arm, you gaze
(After laughter comes tears)
This doesn't last always
گوشش بدهید، یک بعداز ظهر گرم، خوشتان خواهد آمد.
دوست دارم یه چیزی بنویسم. ولی چیزم نمیاد!
اومدم ولایت. دوست دارم همینجا سنگ بشم و دیگه نشه جابجا شم!
با اینکه وقت ندارم به حالم فکر کنم ولی فکر کنم خوبم. نمیخوام به آینده فکر کنم. میخوام لحظه ی افطار مادرم ذوب بشم. حل بشم تو آب جوش و عسلش. یهو مامانم اینا وقت کشیدن غذا حس کنن اا انگار یه چیزی کمه!یه لحظه فکر کنن انگار یکیشون نیست. بعد نگاهی بندازن به خودشون و تو ذهنشون خودشونو بشمارن و ببینن نه! درسته! از اول همین ها بودن. همین تعداد همین جوری. هرگز دختری تو این خونه نبوده. چه حس مسخره ای! بخار آب جوش و عسل مادرم توی صورتش بخوره و با خودش فکر کنه چرا یه لحظه فکر کردم من باید یه دختر داشته باشم!