به شکل دهشت انگیزی در "کنار گذاشتن" استادم. ...استاد شده ام!
کنار گذاشتن عادت ها، لوازم، اشیا یا سبک ها، مسیرها، مشاغل... و آدم ها.
آلبالوهایی که کم کم داشتن می گندیدن رو ریختم تو سطل پر از آب، کاهوها رو خرد کردم و هویچ های رنده شده رو ریختم روشون. حیف که غروب شده و روز کدبانوگری من تموم شد. امروز وقت سفارت داشتم... فردا باز میشم اونی که نصفشو نمیخوام!!
اشتباه کردم؟ سعی کردم بهش فکر نکنم و سعی می کنم هنوز.
اون روز داشتم دنبال یه آهنگ دیگه ای می گشتم یه آهنگ دیگه پیدا کردم! میگه:
تو منو ببر، از میون دشمنی روزایی که میان
از انعکاس گذشته ها چون برمیگردن
از آه هایی طولانی برای فریفتن وحشتی که مالیخولیاییت میکنه
از میون باوری که میگه به اندازه کافی قوی نیستم
وقتی مقابل دیوی زمین میخورم که از من بزرگتره
...
منو ببر
از این لحظه ها
از این سال های متجاوز
از هر زمانی که کم میارم
...
منو ببر
وقتی یه دیوار خیلی بلند جلومو گرفته تا نتونم فردامو ببینم
و منو اونجا میبینی وایسادم و سرمو میون دستام گرفتم
وقتی میون یه عالمه راه خروج از خودم می پرسم کی میدونه کدومش راه درسته
...
منو ببر از این لحظه ها
ازهمه ی این پوچی که میبینی
جایی که هیچی دیگه نمی تونه بهم آسیب بزنه
هر جا که هست عشقم منو ببر
...
کامل نیست. و همینشم تندتند و یه خط در میون ترجمه کردم اسم ترانه و اسم خواننده:
portami via , Fabrizio Moro
بعضی وقتها همه ی اتفاق ها را می توان مثل تکه های پازل کنار هم چید و تصویری رویایی حاصل کرد. یعنی گاه همه چیز در جهتی پیش می رود که گویی معنی و مقصود خاصی ورایش هست. حتی آن پیشامدهای نه چندان خوب، حتی وقتی آن وسیله ای که کار هر روزت را باهاش راه می اندازی ناگهان خیلی مسخره از جیب گشادت سر میخورد و توی تاکسی می افتد و گم می شود، دقیقا همان روزی که چیز نامتعارف خیلی بزرگی را از آف شصت درصدی فروشگاهی میخری که رفته بودی ازش چیزی بخری برای مقصودی کاملا مخالف کاربری آن چیز خیلی بزرگ با آن رنگ بیدار کننده اش!
در خانه، کوچه، خیابان، محل کار و... هر کس و هر چیز تکه ی کوچک یا بزرگی از آن پازل را دستت میدهد.
اما در نهایت وقتی تصویر تقریبا واضح و پدیدار شد، جای چند یا یک تکه ی بزرگ خالی می ماند. هیچ سر در نمی آوری، حس میکنی به بازی گرفته شده ای، اندوه عمیقی تمام قلبت را مسموم می کند...
برای همین است که اهمیت نمی دهم حالا که شاید دوباره کائنات با من شوخی شان گرفته...
در داستان دیوار از سارتر راوی همراه با دو محکوم به مرگ دیگر شب را سپری میکند تا صبح اعدام شود:
"در وضعی بودم که اگر می آمدند و به من میگفتند که می توانم دل راحت به خانه بروم و زندگی ام مصون خواهد بود این هم از خونسردی من نمی کاست:
وقتی آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داده چند ساعت و یا چند سال انتظار فرقی نمی کند."
کیست که تواند به آسمان برآمدن؟
خدایان آری جاودانه با آفتاب در آن مسکن گزیده اند
اما آدمیان را هر یک چند روزی به شماره داده اند
پس هرچه کنند باری به جز نسیم هوا نخواهد بود...
گیل گمش _ شاملو
دبیر ادبیات دلداده ای داشتیم که چهارزانو روی صندلی اش مینشست. حالا اینش مهم نیست. وقتی کسی اشتباهی میکرد، یا ضایع می شد، یا تو ذوقش میخورد آقای دبیر دلداده ی مهربان و خوش ذوقمان فقط می گفت: "پیش میاد!"
ش اش را هم جور قشنگی تلفظ می کرد.
من آن روزها فهمیدم که برای همه، همه چیز ممکن است پیش بیاید، و پیشامدها را نباید خیلی جدی گرفت. همه ی آدم ها توانایی درک پیشامدهای همدیگر را دارند. چون برای همه پیش میاد دیگه!
وقتی ما قرار گذاشتیم دور هم جمع بشویم به طور ضمنی و نانوشته قبول کردیم با پیشامد های همدیگر کنار می اییم.
دو
اول اینکه میدانم یک نداشتیم. بعدم اینکه مرده شور ساعت سه بعد از ظهر را ببرند.
سه
ظهر ساعت سه هر کار کردم نتوانستم بنویسم، آن ساعت سر کار فقط دو راه دارم: گوشه ی پنجره ای را باز کنم بال بگشایم و تا دورترین جای آسمان پرواز کنم، یا اینکه بمیرم!
حالا ولی شب است، و فردا هم پنج شنبه است. و میدانم نباید بنویسم چون خراب میشود اما مگر دست خودم است که ننویسمش؟: توی دلم حنابندان است!
ساعت کاری؟ باید از 8 باشد تا 12. شاید هم درگیری همیشگی من با مشاغل گوناگون ربطی ندارد به ساعت کاری. مدتها فکر میکردم که من در دوران کودکی هیچ ایده ای راجع به اینکه در آِینده چه کاره بشوم نداشتم. هی فکر میکردم و هیچ چیز یادم نمی آمد جز اینکه دلم میخواست رییس یا مدیر سازمان بزرگی بشوم.اما چه سازمانی؟ ظاهرا ایده ای نداشتم.چند روز پیش یهو مغزم جرقه زد: قبل از این ایده ی رییس بزرگ شدن میخواستم معلم بشوم!
"شاید" مثل خیلی ازدختربچه های دیگر. اما برای اولین بار که این تصمیم کودکانه ام را بر زبان آوردم با موج بزرگ تودهنی های بزرگانه! روبرو شدم.موجی آنقدر کوبنده که مرا در خجالتی که به بار آورد غرق کرد. و تا امروز تا سی سالگی ام تا زمانی که دست کم میان ده شغل رنگارنگ دست به دست شده ام، کاملا فراموش کرده بودم که میخواستم معلم بشوم.
الان؟ الان دلم می خواهد کتابفروش بشوم.
و اصلا هم دوست ندارم بزرگترین کتابفروش شهرباشم یا چند شعبه و یک عالمه کارمند داشته باشم. هیچ هم جاه طلب نیستم و هیچ هم حال نمی کنم با رییس بزرگ شدن!
خب من اینطوری ام. ورای فریبی که خوردم از اول همین بوده ام.
دیشب که داشتم کوله ام را می بستم که برگردم توی ذهنم آمد که: کاش... . بعد فکر کردم بهتر است ادامه اش ندهم. آدم می تواند یک رمان "کاش" بنویسد. اما بهتر است ننویسد. به جایش زمزمه کردم: قسمت ما هم این بود. و قیافه ام را آن لحظه شبیه چهره ی سوخته و استخوانی مش خاتون تصور کردم، با آن چشم های درشت تیره که من هرگز ندیده ام اشک بریزند.
اینجا هوا خنک تر است. من بیقرارترم. اما هر چقدر بیشترمیدوم ساعت ها اینجا سریع تر می گذرند، بیشتر جا می مانم. من از سر زیاده خواهی به اینجا آمده ام اما اینجا کمتر می خواهم. لحظه هایی مثل حالا گمان می کنم که اینجا نمی شود اصلا چیزی را خواست.
کمی ترسیده ام. حال خوشی دارم و آن ضرب المثل بعد از هر خنده ای گریه ای و.. با اینکه خیلی مسخره است اما خب معمولا کار می کند.
خرمگسی پشت توری نشسته و زل زده توی چشمهام. فصل، فصل اوست خوش به حالش.
خوشبختی در ماهیت متزلزل لحظه ها تنیده است. چرت محضی بود. خوشبختی ربطی به لحظه ها ندارد. خوشبختی در ماهیت متزلزل آدمها تنیده است.
این آهنگ را میگذارم:
After laughter comes tears
(After laughter comes tears)
After your laughter there'll be tears
When you're in love, you're happy
Oh, and then, when your in a arm, you gaze
(After laughter comes tears)
This doesn't last always
گوشش بدهید، یک بعداز ظهر گرم، خوشتان خواهد آمد.
دوست دارم یه چیزی بنویسم. ولی چیزم نمیاد!
اومدم ولایت. دوست دارم همینجا سنگ بشم و دیگه نشه جابجا شم!
با اینکه وقت ندارم به حالم فکر کنم ولی فکر کنم خوبم. نمیخوام به آینده فکر کنم. میخوام لحظه ی افطار مادرم ذوب بشم. حل بشم تو آب جوش و عسلش. یهو مامانم اینا وقت کشیدن غذا حس کنن اا انگار یه چیزی کمه!یه لحظه فکر کنن انگار یکیشون نیست. بعد نگاهی بندازن به خودشون و تو ذهنشون خودشونو بشمارن و ببینن نه! درسته! از اول همین ها بودن. همین تعداد همین جوری. هرگز دختری تو این خونه نبوده. چه حس مسخره ای! بخار آب جوش و عسل مادرم توی صورتش بخوره و با خودش فکر کنه چرا یه لحظه فکر کردم من باید یه دختر داشته باشم!
دیشب خواب دیدم مثل وقت هایی که دلم گرفته یا میخواهم فکر کنم یا آرام بگیرم، رفتم توی بالکن ایستادم (درست یادم نیست دلم گرفته بود یا میخواستم فکر کنم یا آرام بگیرم یا همینجوری از سرخوشی رفتم). داشتم میرفتم سمت نرده که مردی را پایین توی حیاط آپارتمان دیدم. برعکس همیشه برنگشتم و توی دلم گفتم کون لقش به من چه اصن من چرا برگردم. حالا یادم آمد سرخوش بودم و میخواستم هوای تازه هم بخورم که کیفم کوک شود و برای همین هم به هیچ طرفم نبود که آن پایین چه فکری درباره ام خواهند کرد. گردنم را صاف کردم و دستهایم را روی نرده گذاشتم و سینه ام را دادم جلو و با آن تاپ یقه شل و بازوهای لخت، کلئوپاترایی بودم برای خودم در بالکن خانه ای اجاره ای. که ناگهان مرد سرش را بلند کرد سمت من. باور کردنی نبود! سزار! خود خودش بود! خیره شدیم توی چشم های هم. توی حیاط آپارتمان ما چه کار میکرد؟! آمده بود که بماند، که همسایه ما شود(فکر کنم بعدش فهمیدم) یک کوله پشتی هم روی دوشش بود. من نتوانستم جلو خودم را بگیرم خندیدم. خنده که نه، یک جور لبخند خیلی بزرگ. او هم لبخند بزرگی به من زد. دقیقه ای همانطور خیره و لبخندبزرگ زنان به هم خیره ماندیم. بعد او وارد ساختمان شد یعنی کسی آمد دنبالش و بردش تو وگرنه بعید می دانم میتوانست نگاهش را از من بگیرد. بعد هم یادم است من کنار پنجره دیگری نشسته بودم و منتظر بودم دوباره سر و کله اش پیدا شود. و بعد هم میخواستم بروم دستشویی که ظاهرا کل ساختمان ما یک دستشویی داشت آن هم به سبک خانه های عهد کلئوپاترایی در ایران! توی حیاط بود و همه ی واحدها از همان یکی استفاده می کردند! خلاصه اش اینکه من رفتم دستشویی و دیدم حسابی کثیف شده و پرسیدم که این کار کدام کره خری است و کاشف به عمل آمد کار همسایه ی جدیدمان سزار است!
دوباره ر..ید توی عشق و عاشقی مان...
نظر شما چیست؟
من می توانم متمرکز شوم؟
اهمیت ندهم
و بنویسم
Here's to the hearts that ache
Here's to the mess we make
میخوام بنویسم، در مورد آدمهایی که خراب میشن رو آدمای دیگه. حالا چه از نظر مادی چه معنوی.
اما خسته ام. سرماخوردم. تمرکز ندارم. و ماکارونیم هم رو اجاقه. از همه اینا گذشته صبح یه ربع به پنج یه سوسک با شاخک هایی بزرگتر از اندازه تنه ی خودش، کشتم. از صبح تهوع دارم! تازه چقدر برای خودم تکرار کردم که این هم یه جونوره مثه بقیه. که تو خونه ی همه تو زندگی همه هست...! اما باز هم تهوع دارم.
دیروز رمان تازه ای رو تموم کردم و فکم افتاد از ترجمه ی مترجم نامی اش! جز افتضاح ترین ترجمه هایی بود که خوندم. و تصورش رو بکنید غلط املایی! توی کتاب به اون معروفی. توی اثر مترجم "بزرگی" که خودش ویراستاره! اون هم نه یه جا! نه یه بار!
دنیا، دنیای زد و بندهاست.