یه آقای دکتری زنگ زده بود به هلاکویی تعریف کرد چه زندگی سمی با زنش داشته. زنه از توهین و تحقیر به دست بزن هم رسیده بوده و الی بدتر. یعنی کارای این زن انقد بد بودن که من حتی نمیخوام بازگوکنم.
خلاصه حالا آقاهه سرطان گرفته بود و زنه چند بار بهش گفته بوده الهی بزنه به کل بدنش. و تازه بعد از بیست و خرده ای سال آقا به خودش اومده ظاهرا.
خب این دیگه سرطان نیست این هدیه الهیه.
خدا از اون بالا بدنت از این پایین دارن میگن وات د فاک من؟!
امروز کسی منو میدید از بیرون قطعا فکر میکرد روانی ام. شایدم هستما. قضیه اینه که ریحونامو دیدم که یهو خشک شده بودن. عین دیوونه ها از هولم آب گرفتم روشون یهو پلاسیده شدن. از حیاط اومدم تو حالم آشوب شده بود. به خودم اومدم که چم شده از خودم پرسیدم واقعا به خاطر ریحوناست؟! که جوابم آره بود و همین که تایید کردم با خودم زدم زیر گریه. اونم نه معمولی. قشنگ هق و هق زار زدم. چون تقصیر خودم بودم دیروز واقعا بهشون نگاه کردم ومطمئن بودم آب میخوان و ندادم.
البته گرمای بیرون بقیه گل ها رو هم خشک کرده.
حتی ارکیده تو خونه یکی از گلاش امروز افتاد. الان ریحون ها بهترن و جون گرفتن باز. ولی گوجه ام گ..یده شده . یعنی خب من داربست نداشتم و نبستم و گوجه کار خوبی نیستم و این بار رو که بچینم دیگه گوجه نمیکارم.
موهام رو تقریبا ۵ هفته پیش پیکسی کوتاه کردم . این سری کوتاه کردن موهام خیلی بهم چسبیده. از همون اول راضی بودم تا الان که دارن از اینور اونور میزنن بیرون. یکی از اون تصمیم های خوب روزگارم بود این بار. هم از اندازه فعلیشون هم از هر روز یه ذره بلندتر شدنشون دارم لذت میبرم.
غیر از این ها چی بگم براتون. دچار یه بحران روانی ام که از بیرون هیچیش پیدا نیست. شرایط رو باید عوض کنم چون دلیل اصلیش شرایطمه اما چون از درون ضعیفم نمیتونم. میدونم در نهایت این چرخه از داخل میشکنه چون معمولا به اون بیرون امید خاصی نیست و هر وقت حال آدم بده تجربه ثابت کرده بیرون دوبرابر تر میزنه.
لابلای نوشته های روزانه ام (همون ژورنال تازه به دوران رسیده ها :)) ) چند خط میبینم و تکونم میده:
«دیشب تصور کردم این خونه رو بعد از خودم. من می میرم یکی میاد سر وسایل من… منی که دیگه نیستم. منی که هیچ زندگی نکردم. منی که سفر نرفتم. منی که نخندیدم. منی که همش ناراحت بودم برای یه مشت مزخرفات… »
وقتی کون سیاه اولین گوجه ام رو دیدم یاد اون حرفه افتادم که اگه زن حامله ویارش رو نخوره کون بچه اش سیاه میشه. و گفتم این تقصیر من بود این بوته چند روز بی آب میموند و یهو بهش آب میدادم حتما مال اون بوده.
الان زدم چت جی پی تی و عکس کون گوجه ام رو نشون دادم گفت به این میگن پوسیدکی گلگاه و دقیقا به خاطر آبیاری نامنظمه! باعث میشه گیاه نتونه کلسیم خاک رو جذب کنه.
حالا نشستم فکر میکنم ببین سر ما آدما چی میاد تو رابطه های شل کن سفت کن…
ساعت نه صبحه. حال عجیبی دارم. یه خوب خاصی ام.
خوب الکی نیست. یعنی پر از انگیزه و فلان نیستم. یعنی فاز مانیا نیست.
به خوب خودآگاهه. خوبم چون به خودم واقفم. میدونم میترسم ضعف دارم ولی دستم تو دست ترس و ضعفمه. و میدونم شهامت دارم و قوی ام.
اولین گوجه ام سرخ شد. اما امروز دیدم کونش سیاهه. :(
امروز بوته رو هرس میکنم چیزی که مقاومت کرده بودم در برابرش. گوجه کون سالم هم کم نداره به هرحال.
عوضش ریحونام خیلی خوب شدن. یه نون گوجه ریحون به زودی همش made by Nazanin تو راهه. نونش هم خودم میپزم چون!
«نه» میتونه جواب این سوال باشه که «از بیماری لاعلاجی رنج میبره؟»
«عزیزش رو از دست داد؟» «ورشکست شد؟»
دوباره دارم میشم مثل اون سال اعتراضات…
انگار توی وجودم رو هم میزنن و تحمل هیچکس رو ندارم. تحمل کسی که نمیفهمه ما چی کشیدیم و چی میکشیم رو ندارم.
حس میکنم یهو به چیزی انرژیم رومیمکه وخالی میشم.
وقتی تو حیاط ساختمون صدای خارجی میشنوم اسپانیایی یا انگلیسی، دلم قرص میشه احساس امنیت میکنم. نه که خارجی ها امن تر از ایتالیایی ها باشن. امنیت عاطفی برام میاره حضور خارجی ها. انگار قوت قلب میگیرم که اینجوری دوز نژادپرستی و کج فهمی و دگمی کمتره.
تو ترجیح دادی تو جای بالاتر کمتر باشی
تا بیشتر تو جای پایین تر
پس هیچ خجالت نکش
تو بی پروایی
+ تو فکر میکنی که « فکر میکنی که اینکه بقیه درباره ات چی فکر میکنن برات مهمه» ولی اصلا اینطور نیست. تو واقعا به شخمت نیست که اگه بود الان هیچکدوم از این بی پروایی ها رو نکرده بودی.
و چقدر هی خودتو سرزنش کردی که چرا فکر بقیه در موردم مهمه! نچ! انقد برات مهم بوده که فکر بقیه برات مهم نباشه که به اون یه ذره ها به شدت حساس شدی.
امروز تو وقت ناهار یه گلدون تازه خریدم. همه هیجانم برای خونه رفتن اینه که برم ببینمش و کیف کنم.
گلام به قلبم نور میدن.
اینجا قبلنا یه پستی نوشته بودم این پست: کلیک کن
در مورد تموم کردن رابطه ها.
اون جمله «بی تربیت» دار با همین حس و حال اون پست ازم بیرون زد.
گاهی تو میتونی کسی که به عمد دست یا پات رو شکسته رو ببخشی چون هنوز یه روزنه نور میبینی تو اون ارتباط. اما یه پشت چشم نازک کردن رو نه چون تو سیاهیش دیگه هیچی باقی نمونده.
چون قلب آدم کاری به قراردادهای اجتماعی نداره. اندازه ها و معیارهای خودش رو داره. میتونه حتی یه متجاوز رو ببخشه، اما بی تربیت رو نه!