دوباره دارم میشم مثل اون سال اعتراضات…
انگار توی وجودم رو هم میزنن و تحمل هیچکس رو ندارم. تحمل کسی که نمیفهمه ما چی کشیدیم و چی میکشیم رو ندارم.
حس میکنم یهو به چیزی انرژیم رومیمکه وخالی میشم.
وقتی تو حیاط ساختمون صدای خارجی میشنوم اسپانیایی یا انگلیسی، دلم قرص میشه احساس امنیت میکنم. نه که خارجی ها امن تر از ایتالیایی ها باشن. امنیت عاطفی برام میاره حضور خارجی ها. انگار قوت قلب میگیرم که اینجوری دوز نژادپرستی و کج فهمی و دگمی کمتره.
تو ترجیح دادی تو جای بالاتر کمتر باشی
تا بیشتر تو جای پایین تر
پس هیچ خجالت نکش
تو بی پروایی
+ تو فکر میکنی که « فکر میکنی که اینکه بقیه درباره ات چی فکر میکنن برات مهمه» ولی اصلا اینطور نیست. تو واقعا به شخمت نیست که اگه بود الان هیچکدوم از این بی پروایی ها رو نکرده بودی.
و چقدر هی خودتو سرزنش کردی که چرا فکر بقیه در موردم مهمه! نچ! انقد برات مهم بوده که فکر بقیه برات مهم نباشه که به اون یه ذره ها به شدت حساس شدی.
امروز تو وقت ناهار یه گلدون تازه خریدم. همه هیجانم برای خونه رفتن اینه که برم ببینمش و کیف کنم.
گلام به قلبم نور میدن.
اینجا قبلنا یه پستی نوشته بودم این پست: کلیک کن
در مورد تموم کردن رابطه ها.
اون جمله «بی تربیت» دار با همین حس و حال اون پست ازم بیرون زد.
گاهی تو میتونی کسی که به عمد دست یا پات رو شکسته رو ببخشی چون هنوز یه روزنه نور میبینی تو اون ارتباط. اما یه پشت چشم نازک کردن رو نه چون تو سیاهیش دیگه هیچی باقی نمونده.
چون قلب آدم کاری به قراردادهای اجتماعی نداره. اندازه ها و معیارهای خودش رو داره. میتونه حتی یه متجاوز رو ببخشه، اما بی تربیت رو نه!
بعضی وقت ها فقط کلمه «بی تربیت» بسیار قویتر از فحش های خواهرمادره.
+ توی یادداشت های سرکارم به این جمله برمیخورم: تو احتیاجی نداری که با این بی تربیت ارتباط برقرار کنی.
تکبیر
اون کاری که هی میخواستم بکنم و اینجا هم نوشتم که میخوام بکنم رو کردم. خیلی عجیبه که روی سرم احساس سبکی ندارم و هنوز انگار مغزم خاطره موهامو با خودش حمل میکنه.
بالاخره که حقیقت رو حس میکنه
و من که میخواستم با تو به دهکده ای دور در ژاپن بروم!
یکی از خیلی غم انگیزترین کارهایی که آدما بعد از اتمام رابطه میکنن ریبانده.
رسما ناله ی وجوده که داد میزنه کمک تنهام ، کمک نمیتونم تنهایی ، کمک نمیتونم نفس بکشم با خودم… و همه چی وقتی تاریک تر میشه که میری بیرون و اشنا میشی اما مطلقا هیچ لذتی نمیبری. گاهی حتی ذوق هم نداری. حس میکنی رابطه بهت تحمیل شده.
من که میگم ریباند نکنید. نه معنای رابطه نه زندگی کسی دیگه رو به گه نکشید.
دردش میگذره تموم میشه خوب میشید کلیشه است ؟ باشه اما راسته . یه ادم بهتر درمیاد ازتون اگه درست با جدایی برخورد کنید. عوضش بعد از ریباند از خودتون از ضعفتون خجالت میکشید تازه اگه ریبانده به زندگیتون نپیچیده باشه.
بچه مدرسه ای که بودم از اینکه متفاوت باشم با بقیه متنفر بودم. برای همین از ابروهای پیوسته ام و حتی از چال لپم بدم میومد. دوست داشتم قرینه و نرمال و معمولی باشم. چون به نظرم اینجوری بیشتر فیت میشدم تو جمع. اما تقریبا هرگز به این آرزوی بچگیم نرسیدم . تو مدرسه و دانشگاه و سر کار همیشه به یه دلیلی فرق داشتم. بعدها دیگه نه به خاطر ظاهر. و دیگه حالا استاد هندل کردن فرق داشتن شدم. عادت کردم. اگه جایی برم و تک نیفتم عجیبه.
فردا دوشنبه است و دوباره عین جوجه اردک زشت تِک تِک تِک میرم سرکارقاطی اردکای بی مزه و بورینگ نامشابه ناهموطن.
بعد از بیست سال مدل ابروم رو چند روز پیش عوض کردم.
دارم فکر میکنم چرا اینهمه سال اشتباه میزدم!
باورتون شاید نشه یه دلیل بزرگش یه تار خیلی ظریف تک افتاده ی ضعیف روی تاج ابروی چپم بود. میترسیدم اینو بکنم بی تاج بشم! دورش رو پر میکردم و ابروی راستم رو هم با اون تنظیم میکردم.
دو روز پیش گفتم بذار اینو بکنم گور بایای کلیشه ی تاج ابرو !
چشمام ضربدر دو شدن. اصلا یه چیز دیگه شدم!
قدرت این روزهای من اینه که صبح ها با بیشترین اکراه برای شروع روز بیدار میشم و ساعت 11 روحم Dragonfly out in the sun ه .