تو ترجیح دادی تو جای بالاتر کمتر باشی
تا بیشتر تو جای پایین تر
پس هیچ خجالت نکش
تو بی پروایی
+ تو فکر میکنی که « فکر میکنی که اینکه بقیه درباره ات چی فکر میکنن برات مهمه» ولی اصلا اینطور نیست. تو واقعا به شخمت نیست که اگه بود الان هیچکدوم از این بی پروایی ها رو نکرده بودی.
و چقدر هی خودتو سرزنش کردی که چرا فکر بقیه در موردم مهمه! نچ! انقد برات مهم بوده که فکر بقیه برات مهم نباشه که به اون یه ذره ها به شدت حساس شدی.
امروز تو وقت ناهار یه گلدون تازه خریدم. همه هیجانم برای خونه رفتن اینه که برم ببینمش و کیف کنم.
گلام به قلبم نور میدن.
اینجا قبلنا یه پستی نوشته بودم این پست: کلیک کن
در مورد تموم کردن رابطه ها.
اون جمله «بی تربیت» دار با همین حس و حال اون پست ازم بیرون زد.
گاهی تو میتونی کسی که به عمد دست یا پات رو شکسته رو ببخشی چون هنوز یه روزنه نور میبینی تو اون ارتباط. اما یه پشت چشم نازک کردن رو نه چون تو سیاهیش دیگه هیچی باقی نمونده.
چون قلب آدم کاری به قراردادهای اجتماعی نداره. اندازه ها و معیارهای خودش رو داره. میتونه حتی یه متجاوز رو ببخشه، اما بی تربیت رو نه!
بعضی وقت ها فقط کلمه «بی تربیت» بسیار قویتر از فحش های خواهرمادره.
+ توی یادداشت های سرکارم به این جمله برمیخورم: تو احتیاجی نداری که با این بی تربیت ارتباط برقرار کنی.
تکبیر
اون کاری که هی میخواستم بکنم و اینجا هم نوشتم که میخوام بکنم رو کردم. خیلی عجیبه که روی سرم احساس سبکی ندارم و هنوز انگار مغزم خاطره موهامو با خودش حمل میکنه.
بالاخره که حقیقت رو حس میکنه
و من که میخواستم با تو به دهکده ای دور در ژاپن بروم!
یکی از خیلی غم انگیزترین کارهایی که آدما بعد از اتمام رابطه میکنن ریبانده.
رسما ناله ی وجوده که داد میزنه کمک تنهام ، کمک نمیتونم تنهایی ، کمک نمیتونم نفس بکشم با خودم… و همه چی وقتی تاریک تر میشه که میری بیرون و اشنا میشی اما مطلقا هیچ لذتی نمیبری. گاهی حتی ذوق هم نداری. حس میکنی رابطه بهت تحمیل شده.
من که میگم ریباند نکنید. نه معنای رابطه نه زندگی کسی دیگه رو به گه نکشید.
دردش میگذره تموم میشه خوب میشید کلیشه است ؟ باشه اما راسته . یه ادم بهتر درمیاد ازتون اگه درست با جدایی برخورد کنید. عوضش بعد از ریباند از خودتون از ضعفتون خجالت میکشید تازه اگه ریبانده به زندگیتون نپیچیده باشه.
بچه مدرسه ای که بودم از اینکه متفاوت باشم با بقیه متنفر بودم. برای همین از ابروهای پیوسته ام و حتی از چال لپم بدم میومد. دوست داشتم قرینه و نرمال و معمولی باشم. چون به نظرم اینجوری بیشتر فیت میشدم تو جمع. اما تقریبا هرگز به این آرزوی بچگیم نرسیدم . تو مدرسه و دانشگاه و سر کار همیشه به یه دلیلی فرق داشتم. بعدها دیگه نه به خاطر ظاهر. و دیگه حالا استاد هندل کردن فرق داشتن شدم. عادت کردم. اگه جایی برم و تک نیفتم عجیبه.
فردا دوشنبه است و دوباره عین جوجه اردک زشت تِک تِک تِک میرم سرکارقاطی اردکای بی مزه و بورینگ نامشابه ناهموطن.
بعد از بیست سال مدل ابروم رو چند روز پیش عوض کردم.
دارم فکر میکنم چرا اینهمه سال اشتباه میزدم!
باورتون شاید نشه یه دلیل بزرگش یه تار خیلی ظریف تک افتاده ی ضعیف روی تاج ابروی چپم بود. میترسیدم اینو بکنم بی تاج بشم! دورش رو پر میکردم و ابروی راستم رو هم با اون تنظیم میکردم.
دو روز پیش گفتم بذار اینو بکنم گور بایای کلیشه ی تاج ابرو !
چشمام ضربدر دو شدن. اصلا یه چیز دیگه شدم!
قدرت این روزهای من اینه که صبح ها با بیشترین اکراه برای شروع روز بیدار میشم و ساعت 11 روحم Dragonfly out in the sun ه .
۶ رسیدم خونه وقت کشتم تا هشت و نیم که به ضرب و زور پا شدم تا ۹ دور خودم چرخیدم که تصمیم بگیرم یه چیزی بخورم یا یه کاری بکنم یا چه جوری اصلا خودمو آروم کنم. دیدم چی بهتر از آشپزی.
جونم براتون بگه خوراک مرغ مخصوص خودم رو درست کردم که فردا صبح تنگش باقلی پلو بذارم ببرم سرکار سر ظهر گرم کنم بوش همه جا رو برداره و این کون نشسته ها اخ و پیف کنن.
بعد همونجور که اون قل میزد شروع کردم ده شب پیلاتس کار کردن. من ده سال پیش با پیلاتس اشنا شدم. تنها ورزشی بود که دیگه هرگز ازم جدا نشد. انگار بخشی از خودمه.
الان یه مگس خودش رو انداخت رو لامپ بالای تختم و به دیار باقی شتافت.
دیروز خیلی حالم بد بود. انقد پایین بودم که فکر کردم برای بیرون اومدنم به این زودی ها امیدم رو قطع کنم. امروز صبح هم همین بود جوریکه به شرکت خبر دادم دیرتر میرسم. چون فکر کردم نمیتونم… اما ورق برگشت. سر کار هم به موقع رسیدم. انرژیم خوب بود و کاملا خارج از توقعم با دیروز از زمین تا آسمون فرق داشتم.
الان یه لحظه حس کردم اوه چه رمانتیک بوی روستا و دود و چوب سوخته و اینا میاد. فهمیدم بوی مگس سوخته است!
پشت خونمون یه مدرسه بود. بعداز ظهرا که سر و صدای بچه های سری بعدازظهر میومد، دوست داشتم.
شنبه یکشنبه ها اینجا نمیدونم از کجا صدای بچه ها میاد. فارسی که حرف نمیزنن ولی اصلا هیچ فرقی نداره سر و صداشون با اون صداهای اونموقع. بیشتر از بیست سال پیش بچه های ابتدایی یه شهرستان تو ایران بودن. اینا چندتا بچه پولدار ایتالیایین که احتمالا شنبه روزی جمع شدن خونه باغ پدربزرگشون (چه خوبه که اینا اینکارو میکنن زیاد) چون درسته خونه من کوچیکه اما این محله ای که توشم پر از خونه ویلایی های بزرگ و خونه باغه.
گاهی که سرم به کار خودمه پس ذهنم اینه که صداها از مدرسه پشت خونمون میان. مو نمیزنن. تو زمان ومکان گم میشم.
اون چندماه اولی که وارد شرکت فعلی شدم رسما ۷۰ تا ۸۰ درصد مواقع تظاهر میکردم که میفهمم. حتی معنی ساده ترین کلماتی که مربوط به کارمون بود رو نمیدونستم. با اصطلاحات به شکل x و y و z تو ذهنم برخود میکردم و مسائل عینی رو به شکل انتزاعی پیش میبردم تا به نتیجه برسم.
مطلقا اظهار نظر نمیکردم حتی اگه نظر داشتم یا جواب رو میدونستم چون میترسیدم نتونم خودمو توضیح بدم و احمق به نظر برسم.
اونوقتا باید تلفن ها رو هم جواب میدادم… تظاهر میکردم که قوی ام که بلدم.
و وسط همه این ها از نظر ارتباطاات بین شخصی با همکارهام مشکل داشتم. مشکلات جدی نه شوخی و سطحی.
مهاجر بودن داستان پیچیده و خیلی سختیه. انگار خودت خودتو میذاری لای چرخ دنده. قرچ قرچ روحت رو هر روز میشنوی.
پوست من کلفته؟ گمونم خیلی.
گاهی از خودم میپرسم میتونستم بهتر باشم؟ میتونستم انتخاب های دیگه ای بکنم. شاید. ولی به همینی که هستم ۱۱۰ میدم از ۱۱۰.