زمانی که تو ایران سر کار میرفتم به دختره همکار داشتم انقد رو مخم بود که وقتی به بیرون رفتن از شرکت فکر میکردم بهترین تصورم این بود که این رو از همه جا میندازم بیرون و فرض میگیرم که هرگز تو زندگی من وجود نداشته و واقعا این زیباترین تصویری بود که برای بعد از خروج از شرکتم تصور میکردم. و اعتراف میکنم هنوز هم وقتی فکر میکنم دیگه مجبور نیستم اون آدم رو تو زندگیم تحمل کنم یه احساس لاکچری طور خوبی بهم دست میده !
ببین قضیه این نیست که اون آدم چقد مهمه. تو میتونی تو یه اتاقی باشی ومشغول کار مهم یا غیرمهمی تو اوضاع خوب یا بدی باشی اما یه پشه ای هی ویز ویز ویز بچرخه و تو نتونی کاری جهت ساکت کردنش بکنی. دیگه اولین مسئله ات میشه اون پشه!
…
نمیدونم شاید من واقعا باید به گیرنده هام دست بزنم.