به غیر از ورزشم چی براتون بنویسم که جذاب باشه؟
دوستان I feel like I’m stuck
و دیگه واقعا نمیدونم چکار کنم
ساعت چهار و نیم پنج سر کار تموم میشم. واقعا تموم میشم. مغزم ذهنم تموم میشه. و دیگه دارم تسلیم میشم. دارم تمام و کمال تسلیم میشم.
امروز یه ایمیل اومده از طرف منابع انسانی در مورد ساعت زدن روتیکتا و… یه مشت احمق نشستن اونجا فکر کردن چجوری آدمهایی که از خودشون باهوش ترن رو کنترل کنن. خود محیط کار و ذلت و بردگیش کم بوده حالا باید برای این چندرغاز کل نه ساعت رو چوب تو کونمون بذارن.
میخوام خودم رو نجات بدم ولی جون ندارم :(
خدمتتون عارض بشم که ۴۹ رو روی ترازو دیدم. وخب الان دیگه قضیه ، قضیه ی وزن نیست و داستان پروتئین و وزنه میاد وسط. چون میخوام ورزشکاری و محکم تر و جوون (منظور جوان نیست، منظور جووونه) بشم.
شلوارها به کنار، تنگ ترین دامن هام هم دور کمرم میچرخن. حس خوبیه ولی موندم با لباس هایی که همه بهم گشاد شدن چه کنم.
یه زمانی فکر میکردم اون شلوار کرمی که اندازه ام بشه چه ذوقی کنم. حقیقتا زیاد ذوق نکردم چون نمه نمه بهش نزدیک شدم. رسیدن اینجوری هاست ذوقش کمه چون زحمتش روکشیدی. برا همینه که از دست دادن دردش تا کجاتو میسوزونه اما شادی به دست آوردن هیچ تو اون حد و اندازه ها نیست. چون از دست دادن معمولا یهویی و پدرصلواتی گونه است. اما به دست آوردن ذره ذره است و بابت هر میلیمترش فلانت فلان شده.
اگه شما بلدین غیر از مرغ وماهی و تخم مرغ من از کجا پروتیین بزنم بر بدن بهم بگید. به جز پودر اینا.
رغبت نمیکنم هر روزگوشت بخورم.
حس میکنم کسی هست، آدم خیلی خیلی مهمی هست که باید بروم با او صحبت کنم. برایش تعریف کنم. بهش همه چیز را بگویم. از خود جدیدم حرف بزنم. ازش حمایت بخواهم.
حس میکنم ضروری است که باهاش قرار ملاقاتی داشته باشم.
و او احتمالا از آینده برایم خواهد گفت. از قطعیت ها.
بهم تبریک میگوید و بهم حتما خواهد گفت: خودت را ببخش. تو هرگز اشتباه نبوده ای.
او باید بهم بگوید که حالا چه کار کنم.
ممکن است گریه کنم. ممکن است بهش بگویم من راستی راستی هیچی حالیم نیست. او لبخند خواهد زد وخواهد گفت خودت را خیلی دست کم گرفته ای. هیچ جای نگرانی نیست. هیچ.
ممکن است اما و اگر بیاورم. و اوخواهد گفت: نترس. خیالت راحت. من امضا میکنم. من تضمین میکنم.
و من میدانم که اعتبار او از اعتبار هر آدمی که توی زندگی ام تا به حال شناخته ام و خواهم شناخت بیشتر است.
این آهنگ داریوش که میگه : خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود، تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
براتون پیش اومده؟ همچین آدمی تو زندگیتون بوده؟ میشه یکی انقد خوش شانس باشه یه آدم اینجوری تو زندگیش دیده باشه؟