نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

درد میکشیم

بلاهای احمقانه ای که سر خودمون میاریم بیشتر وقتا ناخودآگاه دو دلیل اصلی دارن، به عبارتی دوتا ریشه اصلی:

۱ به این دلیل که خودمون رو از کار بندازیم، نابود کنیم

۲ به این دلیل که خودمون رو به کار بندازیم، رشد بدیم

هردوش با همه و از هم جدا نیست. در واقع ناخودآگاه ما داره فریاد میزنه اونی که هست رو نمی‌خواد باشه، حالا یا میخوای از بین ببرش یا درستش کن. من اینو یه چیزی مشابه انتخاب طبیعی در نظر میگیرم. 

در واقع گه زدن ، فریادی اعتراضی از درون ماست‌ . همینه که تو همین وبلاگ قبلاً نوشتم بهترین چیزی که برای انسان میتونه رخ بده شکسته.

نوشتم حاضرم هرچی تا حالا گفته و نوشته ام رو پس بگیرم و به جاش چند خط بگم و امیدوار باشم که لال از دنیا نرفتم (قبلاً مودبانه تر گقته‌ بودم): ریدن های خود را در آغوش بگیرید چون هیچ چیز اندازه اونا واقعا بهتون کمک نمیکنه. هنوز سر حرفم هستم. 

دقت کردید؟ ما درد میکشیم و سرنگون می‌شیم.

ما درد می‌کشیم و دگرگون می‌شیم.


و در تخمی ترین زمان برای مکانی متولد شده ام. (و یا برعکس!)

به گمانم ماهی بوده‌ام. یک ماهی آبی کوچولو. بی‌آنکه کسی گذرم را ببیند اقیانوس را سفر کرده‌ام. یک روز پیر و خسته روی دریا دراز کشیده‌ام به آسمان یکدست آبی چشم دوخته‌ام (حالا ماهی یه چشمش این وره یه چشمش اونور نمی‌دونم چه جوری  به اسمان چشم دوخته‌ام ولی دوخته‌ام)

و آبی مرده‌ام. 

داری نفس می‌کشی توی این هوا می‌دانم وگرنه این آسمان متروک کجا و این نسیم کجا...


تو در شهری می‌دانم وگرنه این تابستان کجا و این باران کجا...

بارون تابستونی می‌زنه و اگر بگم بارون تابستونی  جز ده تا چیز اول خوب تو دنیاست هیچ بیراه نگفتم. اینه که شاعر شدم. اگر می‌تونستم تابستون رو بغل می‌کردم نمی‌ذاشتم بره. در گوشش می‌گفتم بیا امتحانا رو دو برابر کن. بیا بی‌حادثه و پرملال باش. بیا پرپشه‌تر شو! فقط بمون. 


تعبیر

چقدر یه آدم باید خوش‌شانس باشه که یه خواب رو دو بار زندگی کنه؟


شما سرمادوستان بعضی چیزا رو نوفهمین

چی اندازه صدای جیرجیرکا تو سکوت ظهر تابستون اینجوری آرامش بخشه؟ خب چندتا چیز دیگه م هست، مثلا صدای ویز ویز مورچه بزرگا که دارن زمینو سوراخ میکنن تو سکوت ظهر تابستون!  من این تابستون داغ شرجی بی کولر رو با هیچی عوض نمیکنم. با ورژنای بهتر خودش البته چرا. 


چقدر دورتر از ساعت یک و نیم ظهر تابستون به اضطراب میشه شد؟ هیچی. اینجا نقطه آخره. 


تو رو به خدا حوصله کن!


دلم یه تنوعی می‌خواد. تو شیوه زندگیم. یه بهبودی‌ای. و خوب می دونم تصمیمای لحظه‌ای کاری از پیش نمی‌برن. بعد اندوهگین می‌شم که انقد تغییر کردن سخته. و سختیش به فلانم، زمان بره. زمان‌بریش رو دیگه واقعا نمی‌تونم حواله کنم. چون من الان دلم تغییر می خواد. و خب برمی‌گردم به گذشته نگاه می‌کنم ببینم چقد تغییر کردم. بعد می‌بینم چقد کم، چقد کم. بعد اندوهگین‌تر میشم. ما تو ژن‌هامون اسیریم. شاید یه روزی بشه طرح  ژنوم دلخواهمون رو دستمون بگیریم بریم دکتر بگیم بیا من می خوام این باشم. فعلا ولی باید بجنگیم. اما نه اون جنگ هیجان‌انگیز و پر سروصدا و پرشوری که تو کارتونا می‌دیدیم و تو فیلما می‌بینیم. نه. باید مث مورچه‌ها که به صف. هی میرن هی میان. چقد طول بکشه که برن چقد طول بکشه که بیان... بجنگیم. تنها سلاحمون صبر و پافشاری و حوصله است. سلاحمون خیلی سلاح تخمی بیخودیه. ولی همینه که هست. اینو زمین بذاریم نابود میشیم. 

پس قهرمان خان سلحشوری‌های تو استقامت توی همین لحظه های کوچک کوفتی است.


Strongly suggested

Did you light up every lantern
Your flame whipping against the wind

Or did you fall back to the alleys
With all your secrets to defend



Gregory Alan Isakov
Wa I just another one

زن بودن

اعترافی می‌کنم خوشایند که برای آن نصفهٔ زندگی درگذشته‌ام غم‌انگیز است:

 زن هستم بی آنکه کسی چپ نگاهم کند.


عینکتو بذار عشقم

عینک که می‌زنم تازه می فهمم مردم چقد نزدیکن و فکر می‌کردم چقدر دورن. به خدا!

خواندن و نوشتن

یادمه وقتی کارشناسی قبول شدم یعنی از دبیرستان رفتم دانشگاه چندسال ننوشتم. اون  وقتا کمتر وبلاگ نویسی می‌کردم (گذشته از وبلاگ ترجمه ترانه‌های ایتالیایی که خیلی فعال بود) و کمتر هم حواسم به شعر و داستان بود. شعر و داستانم محدود شده بود به دو سه تا در سال. یهو به خودم اومدم دیدم جوهر قلمم به کلی خشکیده. بعد از لیسانس باز برگشتم به روال دبیرستان و اونجاها بود که فهمیدم من هرگز نخواهم ننوشت. 

از وبلاگ نوشتن خسته نشدم ولی یه جورایی شرم‌زده‌م میکنه. این روزا تنها چیزایی که می‌نویسم همینان. از اون حسا دارم که: «انگار دیگه قرار نیست چیز خوبی بنویسم». با وبلاگ ننوشتن این موضوع حل نمی‌شه. با دانشگاه نرفتن ممکنه!

حتی زبان و ادبیات  رو (که به معنای واقعی کلمه منو به زندگی برگردوند)  انقدی که الان زبانشناسی رو دوست دارم، دوست نداشتم. دانشگاه نرفتن ممکن نیست! 

چاره چیز دیگه‌ایه.


یک جون

امروز یک جونِ 2019، من تو بلوزی پر از گلهای صورتی که وسطشون نوشته شده "رویاپرداز" روبروی قبرستون کاتولیکی خیلی خوشگلی که از قضا چون شنبه است، شلوغم هست، منتظر اتوبوس نشستم. به شیش تا امتحانی فکر میکنم که تا بیست روز دیگه باید براشون آماده باشم و قلبم تند میشه. پیرزن خوش برخوردی میاد کنارم و میگه که پیر شده و باید بشینه و پیری و فلان... منم فقط لبخند میزنم چون نمیدونم وقتی یکی واقعاً پیره و به خودش میگه پیر چی باید بگم، اونم تو یه فرهنگ دیگه با یه زبون دیگه. خدایا شکرت که لبخند رو آفریدی وگرنه من تو هشتاد و سه درصد مواقع تو زندگیم نمیدونستم باید چه کار میکردم. امروز بالاخره گرمه. همون گرمی که نه ماهه منتظرشم. دخترا دامنای گل گلی کوتاه و بلند پوشیدن. فکر میکنم که این زندگی منه، همونی که هی فکر میکردم یعنی چه جوری میشه. 

باور میکنی؟

تو هیچ باور می‌کنی؟ 

مگر نه اینکه دست‌های حقیقت کوتاه است. مگر نه اینکه حقیقت مثل من زیر آب‌هاست و نفس نمی‌کشد. 

چه ساده‌لوح است آنکه می گوید ما به دنبال حقیقتیم. ما فقط دنبال آرامشیم. و گمان می‌بریم حقیقت آراممان می‌کند. 

تو هیچ باور می‌کنی که کسی کنار این در صادقانه بایستد و به بودن تو نگاه کند؟ 


Home

عکس‌ها آرومم نمیکنن.  دلم بی حد و حساب برای خونه تنگه. 

ما درخت نیستیم که ریشه داشته باشیم اما ما  دی ان ای‌ای کوفتی و  حافظه‌ای کوفتی‌تر و  ناخودآگاه کلفتی داریم. ریشه می‌خوایم چی کار؟!


آسوده نباش. شاد نباش. فقط باش.

اه چه زیبا بود باران!

من باور نمی‌کردم یه زمانی. اما واقعاً یه جاهایی تو دنیا هست که آدم حالش از بارون به هم می خوره. نه رمانتیکه نه هیچی. فقط رو مخه.