ساعت دو بعدازظهر، نون هنوز شلوار مدرسه اش را عوض نکرده، پلو خورش کرفس را تندی خورده آمده دراز کشیده توی اتاق پرنور جلویی سرگذشت آخرین تزار روس را میخواند. مثل همیشه دو روح دارد یکی بیخودی ناآسوده و یکی دست نخورده و مطمئن. نون نمیداند میخواهد با زندگی اش چه کند اما مهم نیست. خودش را میسپارد به تیغ آفتابی که پنجره را می بُرد و تا مردمک چشم او تو می آید و به بوی کاغذ آن کتاب قطور و به سکوت خیلی موقتی خانه.
هوا هنوز سرده و منم یاد گرفتم که قبول کنم که دیگه انتظار گرما نداشته باشم. البته نه مثل دفعه اولی که تو خوابگاه ۱۶ آذر رفتم حموم! برای اولین بار تو خوابگاه رفته بودم حموم و آب یخ بود. بدون اینکه هیچ فرضیه دیگهای به ذهنم برسه با خودم گفتم: «ببین تو الان اومدی زندگی خوابگاهی و دانشجویی رو تجربه کنی قراره بعد از اینها با سختیهای زندگی روبهرو بشی همینه که هست تو خوابگاه خبری از آب گرم نیست باید عادت کنی غر هم نزن مشکلات بزرگتری هستن که از این پس باید باهاشون دستو پنجه نرم کنی»! و مثل یک قهرمان البته از نوع اوسکولش رفتم دوش گرفتم و کبود و لرزون اومدم بیرون و بعد فهمیدم تو زندانم مجبورت نمیکنن با آب سرد دوش بگیری چه برسه به خوابگاه. اما حالا فرق داره از اول اپریل هر روز هی به خودم میگم فردا دیگه هوا یه ذره گرمتر میشه و هی فردا یه ذره سردتر میشه که گرمتر نمیشه. و بالاخره بعد از یک ماه و هشت روز به روش استقرا به این نتیجه رسیدم که دیگه بیخیال!
بازم غر دارم. دلمم درد میکنه. و یک ساعت و نیمه اومدم سالن مطالعه واسه و هیچ. الان فقط دلم میخواد میتونستم حرکت دنیای خارج از خودم رو متوقف کنم تو فیلما بهش میگن متوقف کردن زمان. ازونا که بقیه خشک میشن تو نمیشی! من اگر احتمالا بتونم یه بار این کارو کنم دیگه عمرا برگردونمش به حالت اولش. میرم میخوابم تا همیشه.
احمقانهترین چیزی را که میخواهی بنویس اما تکراری نباشد!
مثلاً... من اگر مرد بودم توی رابطه با دخترها چطور می شدم؟ اولین باری نیست که بهش فکر میکنم. هربار بیفایده است. نمیتوانم تصورش کنم. اما گمان کنم به هرحال مرد خوشمشربی میشدم. دلبر و دستودلباز . اگر از یکی خوشم میآمد و میخواستم باهاش بمانم حسود هم میشدم... چیزهای خاک بر سری هم دارند به ذهنم میآیند...
آنقدر احمق نیستم که همه چیز را به تو منحصر کنم. هیچ اولینی را. اولین بوسه یا اولین لرزش یا اولین بازی دیوانهواری. هیچ فیلم معرکهای. اسم خیلی خلاقانهای. یا حتی سفر به قشنگترین شهر دنیا را. من همه چیز را پیش از تو دیدهام، دانسته، شنیده یا بوسیدهام.
تو سر وقت نمیرسی. مثل دانشآموزی که نصف کلاس را از دست داده میآیی. من تو را گیج و منگ وسط کرده و نکردههام کشف میکنم. اما تو در تکراریترین تجربههای من منحصربهفردی. و این تو را کسی دیگرم میکند.
خانوادگی آمدند پسر لابد هجده سالهشان را گذاشتند توی خوابگاه. باباهه زودتر از بقیه آمد بیرون و توی پارکینک ایستاد. شروع کرد به سیگار کشیدن. عینکش را هم درآورد. پشتش به من بود. نمیدانم.
یاد بابای خودم افتادم که چهارده سال پیش من را گذاشت توی خوابگاه و بعد رفت نشست روی پلههای جلوی خوابگاه و گریه کرد. حتماً عینکش را درآورده بود.
من نمیفهممشان چون به قول معروف خودم بچه ندارم که بفهمم. اما گمان میکنم اینها برای خودشان گریه میکنند. حتماً یاد این میافتند که روزگاری پوشک این بچه را عوض میکردهاند. آن روزهایی که روی سرشان مو داشت. تنشان گرم بود و صبح تا شب دنبال چیزی که نمیدانستند چیست الکی میدویدند و آن بچهه خوشحالشان میکرد که لااقل دلیلی دارند. بعد حالا برای اینکه هیچوقت نفهمیدند واقعا چرا میدویدند گریه میکنند. من چه میدانم.
امروز که به آن بچه خیره شدم، با آن صورت تپلی و چشمان گرد و سیاه. همانی که شبیه محصول بالقوهٔ من و یک بنده خدایی بود، فکر کردم یک بچه، بچهٔ من توی این دوره از زندگیام میتواند آسانترین پایان من باشد.
بارانی است. نشسته ام توی سالن مطالعه کوچک اینجا. سکوت انگار سکوتِ قبل از محاکمه ی بعد از مرگ است. جز من کسی توی سالن نیست. جیبی اینجا بود رفت. جیبی اسم پسر سیاهی بود که همین یک ربع پیش شناختم. از آن پسرهایی که تخم دارند ازت بپرسند چرا داشتی توی پارکینگ راه میرفتی. بگذریم که اول تو تخم کردی و لبخند زدی!
دلم برای کتاب به فارسی (رمان، داستان، ترجمه ی خوب، شعر) تنگ شده. توی پارکینگ راه میرفتم و فکر میکردم با کی خوشحال بوده ام. چند روز پیش شعر تازه ای نوشتم. در رسای امتحانی که خراب کرده بودم و من را خراب و مریض و ایضا دگرگون کرد. شعر خوبی شد. هر چی کونت پاره تر شعرت غنی تر.
دلم سفره انداخته. توی تراس دلبازی. گل گذاشته و سبزی و نمک و نان گرم. والا من اگر بدانم چه خبر است!
حالا که هیچکس خودش را مسئول درست کردن این افتضاح نمیداند من مسئولم. آره من. هر کاری هم بلدم میکنم تا درستش کنم. حیف از من نیست آخه که کون لقانی چنان، چنان حقی را داشته باشند نسبت به من؟
هیچکدامتان هم طرف من نیستید؟ نباشید.
همهٔ ما ترس از دست دادن داریم. و تا وقتی از دست ندهیم نمیدانیم که می شد بدون آن هم زندگی کرد.
اما وقتی چیزی از اولش مال تو نیست، چیزی از اولش مثل امانتی است، ترس نگه داشتنش انگار بیشتر است. رابطههای موقتی مثلاً. آدمهایی که مثل سکهای گوشهٔ تاریکی توی خیابان پیدایشان کردهای. توی دستت را نگاه کردهای و هیجانت توی ناامیدیِ «این که مال من نیست» یا «این که به کار من نمی آید» رنگ باخته. بعد ترسیدهای که آن چیز غریب یک طوریاش باشد و «من اصلاً چه میدانم این از کجا آمده و...».
...
دلم میخواست حرف تازهای داشتم. از خودم. از خود خودم.
دریغ بزرگی است.
هی بیشتر به اینستاگرام دقت میکنم و هی ازخودم میپرسم یعنی چیزی بهگارفتهتر از اینستاگرام هست؟
من شعرهایم را توی باغچهٔ پشت قبرستان زیر درخت سروی که همزادم است خاک کردهام.
دیروز درخت دو بار خجلتزده به من گفت که باکرهای باردار است.
مردی را میشناسم که هزاران سال است دربستر جانم با چشمان بسته همآغوشی میکند.
همین روزهاست که درخت رستاخیزی بسراید.
طبق معمول...
میترسم پیر شم و دم مرگ ازم بپرسن زندگی خود را چگونه گذراندی بگم طبق معمول!
یه ذره برام عجیبه با وجود اینکه توی خودم خیلی طبق معمولی ام اما شرایطم کم و بیش یه تغییراتی میکنه. شاید به خاطر اینه که لااقل حرصشو میخورم!
تلاشام پیشاپیش محکوم به شکستن. دراز کشیدم پشت پنجره ای که مه غلیظی پشتش تا خود شیشه هاش اومده. وسوسه ی ناچیز تصمیم دوباره ای تو سرم میچرخه و بهش بی اعتنام چون میدونم تلاشام پیشاپیش محکوم به شکستن. غرق در ناامنی و اضطراب و نامطمئنی امورم. این شده بک گراند زندگیم. و دیگه پذیرفتمش و مثل گذشته خیلی رنجم نمیده.
برای اولین بار بعد از ماه ها دلم غذای ایرانی میخواد. خورش قیمه. پلو آبکش شده.
برای اولین بار بعد از سال ها، ناتوانی هام تو بدیهی ترین امور زندگیِ روزمره، دل شکسته ام نمی کنن.
فکر میکنم فهمیدم چرا دیگر دست و دلم به نوشتن نمیرود. میان دست و پا زدنم برای گریز از بیهودگی بدجوری لگدمال شده. اعتراف میکنم بیشتر نوشتن هایم میانه ی بطالت هایم حادث شده اند و حالا که سر آن دارم (یا خودِ خودِ اسطوخودوس) که دیگر تن نسپارم به نکردن، به هیچ نکردن، نوشتن پا پس کشیده.
...
به هرحال اینطوری نیست که یک روز صبح توی اتوبوس تصمیم بگیری دیگر "نکردن" را تمام کنی و پستی درباره اش بنویسی. با حالتی فلسفی از اتوبوس پیاده بشوی و ظهر آن روز وقتت واقعنی طلا شده باشد و به جای آفتاب توی آن روز بارانی که روز قبلش چترت را گم کرده بودی بدرخشد. چون من میدانم. هزارتا از این تصمیم ها گرفته ام.
آقا من خیلی فکر کردم کلمه درخوری به جای "نکردن" پیدا کنم. اگر ذهنتان خراب نباشد این بهترین و کاملترین توصیف حال زار امثال من است. ماهایی که به تعبیر آکاپاتوییوی آبی* درک خوبی گاهی خیلی خوبی گاهی متاسفانه خیلی خیلی خوبی از دنیا داریم اما الکنیم و ته هنرمان وبلاگی است پیدانشدنی.
*دنبال این عبارت نگردید. من به قدر کافی گشته ام تا پیدایش کنم.