نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

متعلقاتت را دوست بدار. لق آنچه مال تو نشد

مثل خوره به جانت می افتد که: می‌توانست بهتر باشد. می‌توانست خیلی بهتر باشد. می‌توانست چنین باشد و چنان باشد. به خاطر بیاورید زمانی را که خواستید چنین و چنان شود و شد.حظش را بردید نه؟  و زمانی که چنین و چنان نشد.  واقعیت ناگوار پیش‌بینی نشده‌ای تف شد توی صورتتان. درهم شکستید؟ 

مثل لگویی فروریخته‌ام. باز می‌خواهم از نو بچینم خودم را. و راستش از این بازی مسخره حسابی خسته‌ام. اما مگر سیزیف چاره‌ای  داشت مثلاً جز اینکه با خودش آواز بخواند یا خیال بپردازد. یا باران و سایه و آفتاب را بالای سرش جشن بگیرد؟ 

میتوانست بهتر باشد. کون لقش نشد. همین را دوست می‌دارم. احمقانه یا حتی محقر؟ اما صادقانه متعلق به من است. 


quote


!Go fail as fast as you can


خواب

شبی که از فردا صبحش همهٔ این بساط به بهانه‌ای آغاز شد با کابوسی از خواب پریده بودم: مردی محکوم را دهان و دست بسته به تیرکی بسته بودن تا اعدامش کنند. مرد گریخته بود و حالا سر از اتاق من درآورده و می‌خواست من را بکشد. با همان دهان بسته و دست‌های که هنوز طناب بهشان آویزان بود. تشنهٔ کشتن من بود. 

از صبح فردایش من به این روزگار سیاه افتادم. 

I don't need to fulfill the highest expression of myself

Oprah you're wrong. I don't need to fulfill the highest expression of myself. sometimes I simply can't express myself and that's ok. sometimes I even can't use the right words or the right grammar or the right attitude and I can't communicate with the world outside, and guess what! "Right" here means what belongs to me or what is part of me. Sometimes I even can't introduce me cause i can't find any dictionary for my very own language.

You said you heard from Obama form Bush from heroes and from housewives, from victims and perpetrators of crimes. and even from Beyonce "in all her Beyonce-ness" after their interviews that: "Was that okay?" which means  Did you hear me? Did you see me? Did what I said mean anything to you?. And your solution is to try to fulfilling their truest and highest expression of themselves. Expression? aren't you stuck in a vicious circle?


موقت دیگری

دلم میخواد برگردم خونه. خونه ای که نداشتم. پیش یاری که نداشتم. کارایی کنمو که نمیکردم.

میخوام برگردم همون ایران کوفتی خودم. با یه پسر کوفتی ایرانی دوست شم. یه مدت بچرخیم این ور اونور. بعد دیگه تسلیم شم و شوهر کنم. 

بعدشم نمیدونم چی میشه. لابد تصمیم میگیریم مهاجرت کنیم. بعد من بهش میگم اولا ما دیگه پیر شدیم دیره بعدشم من قبلا ازینکارا کردم و فایده نداره. اصلا شاید خودش قبلا از این کارا کرده باشه و بدونه. 

بعد من حامله میشم. بعدشم میزام. بعد میریم با هم شهروند پوشک و نواربهداشتی باکسی میخریم. 

همه اینا تو تهران اتفاق میفته. چون هر دومون از شهر کوچیک و فک و فامیل خوشمون نمیاد. 

من مانتو بلند جلوباز میپوشم و ماهی یه بار میرم هایلند رژ قرمز میخرم. با خیال راحت بدون اینکه بترسم حالا بقیه چی فکر میکنن میزنم. تازه یه برق لبم روش. 

بچه که بزرگتر میشه میگیم اه چه غلطی کردیم موندیم ایران. هوا آلوده. غذاها همه پالمی و نگهدارنده و رنگ مصنوعی. پراید صد میلیون. وضع جامعه خراب. معلما بکن. آخر تفریحمون رستوران. آینده بچه چی میشه. 

بعد خب طبیعتا یه نفس راحت میکشیم که اینده خودمون تموم شد راحت شدیم. حالا هرچی هست واسه بچه است. این کلاس میفرستیمش. اون کلاس میفرستیمش. اون بهش نصیحت های خردمندانه میکنه. من براش تزای روشنفکرانه میدم...

بعد یه عصر زمستونی کنار یه پنجره دارم قهوه می‌خورم یاد اینجا میفتم. با خودم میگم اگه برنمیگشتم ایران چطور میشد.


!On Denoting by Noun

Choose a description for yourself and respect that. Of course you can have a cluster of them, but the key is to be loyal to a single definite one. At this point you will be disposed to sacrifice many things. The reward that you will receive is your meaning. 


همه هیچ

شما فکر نمی‌کنید که زیادی جدی‌اش گرفته‌ایم؟ زندگی را می‌گویم. 

این روزها گمانم بر این است که این همه معنا ساختن و به تعالی کشاندن زندگی کاری از اساس احمقانه است. همهٔ تلاش ما، این‌همه تکاپو، مگر جز برای گریز از رنج نیست؟  (و شاید... نه! لذت جز فقدان رنج چه ‌می‌تواند باشد؟) به این بزرگ‌انگاری از اندازه گریخته دیگر چه نیازی است؟

کافی نیست بپذیریم که ناچاریم که بزییمش؟ و اگر تن به این ناچاری سپرده‌ایم برای گریز از رنج بیشتر باید رنج کمترش را به جان بخریم. همچون برده‌هایی که برای اجتناب از شلاق و شکنجه به مشقت کار اجباری تن در می‌دهند. و این چه خودفریبی است دیگر برای تزریق مقصودی به این بازی؟  تا کمتر درد بکشیم؟ (و اصلاً مگر شمع اصحاب ره زین شب تاریک بردند برون که ما ببریم؟)

این روزها گمانم بر این است که دانستن این حقیقت خود بزرگترین مرهم، بزرگترین آسودگی است. 

بگذار بدانیم که چیزی نیست و بپذیریمش.


Self-control

یه سری چیزا هستن هزاربار می‌خوای تمومشون کنی.

یه سری چیزام هستن هزار بار می‌خوای شروعشون کنی.

اولی‌ها هیچ‌وقت تموم نمی‌شن. 

دومی‌ها هیچ‌وقت شروع نمی‌شن. 

 وقتی که این چهارستون سفت و سخت پایین بریزه وقتیه که می‌تونی ادعا کنی آقا یا خانم خودتی.


مسائل حل‌شدنی

قبلاً گفته بودم حتماً. بقیه هم هزاربار گفته‌اند:

داروی اضطراب نه توی داروخانه است نه توی مطب روانپزشک نه توی شعرهای خیام. 

توی کون مبارک خودتان است. 

بله درست همانجاست.

هر وقت آن لامصب را تکان دادی و آن کارهای نکرده را کردی از خودت راضی خواهی بود. غصهُ چیزی را نخواهی خورد. دلشورهُ چیزی را هم نخواهی داشت. به همین سادگی. حتی اگر هیچ نتیجه‌ای هم عایدت نشود تهش  آسوده و حق‌به‌جانب شانه بالا می‌اندازی که:  من زور خودم را زدم، کون خودم را هم پاره کردم، بقیه‌اش ک..ن لق شما!

وبلاگ‌های دفترخاطراتی

بعد از مدت‌ها دلم می‌خواهد وبلاگ تازه‌ای بخوانم. از آنها که روزمره‌هایشان را می‌نویسند. ماجرایی دارند و هر روز پی‌اش را می‌گیرند.  حالا می‌دانم چرا ما خواندن همدیگر را دوست داریم، چرا قصهٔ کسی دیگر را دنبال می‌کنیم: از اضطراب زندگی خودمان می‌گریزیم. حواسمان را می‌دهیم به ماجرایی زنده، درخور، مهم، که خوشبختانه قهرمانش دیگر خودمان نیستیم. برای من فقط کافی است داستان زندگی طرف گره به دردبخوری داشته باشد و قلمش خواندنی و کم‌غلط باشد،  دقایقی ارزشمند من را از اضطراب زندگی خودم نجات خواهد داد.


شعر

که زیستن تهی از عشق برزخی است عظیم

که زندگی است به نام ار چه بدتر از عدم است


حسین منزوی

و اینهمه احساس غربت نکرد و نترسید.

نه فقط خود ژوکو رو بلکه دوست پسرشم دوست دارم. یه اقیانوس اون ورتر تو برزیل، اول تابستون، کنار دریا، بدون اینکه منو حتی دیده باشه، بدون اینکه یه کلمه از سه تا زبونی که کم و بیش بلدمو بلد باشه، از جزییات حال بد و نگرانی من خبر داره.

 کاش میشد ژوکو و دوست پسرش را توی جعبه گذاشت و با خود به جاهای غریبه و ترسناک برد 

 :(


شلغم بخاری

دو ساعت نشستم با ضرب و زور و  با هر چه در چنته داشتم برای غلبه بر محدودیت های زبانی و فرهنگی، و  همچنین با استفاده از انواع مدیا، فضای "شلغم _بخاری " رو  توضیح دادم. 

اه اینا چه میفهمن از شلغم بخاری آخه! 


per sempre? si per sempre

یه دوستم واسه تعطیلات برگشته ایران. الان فرودگاست. دارم فکر میکنم که امشب تو تخت خودش میخوابه. به ژوکو میگم من باید تختمو واسه همیشه فراموش کنم. چه برگردم چه برنگردم اون دیگه تخت من نیست. یه روزی شاید بیاد، شاید دیر شاید زود، شاید نه خیلی دیر شاید نه خیلی زود که یه "تخت خودم" جدید بسازم. 

فعلا اما باید با این حقیقت کنار بیام که همه دنیا تخت من است!  گرچه بهتره یه تخت مشخص معمولی داشته باشی تا همه دنیا رو.