نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

بانوان

بوستان کوچکی توی شهرمان بود که اسمش را گذاشته بودند پارک بانوان. ریاضیاتم انقدری خوب نیست که برایتان اندازه دقیقش را به متر مربع تخمین بزنم. همین قدری بگویم که اگر وسطش می‌ایستادی و دنبال دوستت در دورترین نقطه پارک می‌گشتی با چشم‌های هفتاد و پنج صدم هم پیدایش می‌کردی. 

مگر نه اینکه فصل‌ها تکرار می‌شوند؟

کاش میشد بعضی از موسیقی‌ها را بگذاری روی متن روزهایت تا هی تکرار شوند. همیشه و همه جا. می‌شد تصمیم بگیری بعضی از حرف‌ها را روزی سه نوبت بشنوی. یا بعضی از آدم‌ها را سنجاق کنی به زندگی‌ات. یا اصلا کاش می‌شد خودت را همه چیزت را خلاصه کنی توی خاطره‌ای و از ازل تا ابد زندگی‌اش کنی. 

ای جون به اون تصمیم!

از تصمیم ساده ای برای ایستادن، دو قدم برگشتن، سرک به راه کسی کشیدن و گفتن اینکه: خانم میخوان رد شن! تا «فقر و فنا» دو قدم راه است.

اپیدمی نگاری

هنوز باد داره پشت این پنجره تا آخرین نفس خودش ناله می‌کنه.یه هفته است روز و شب همینجوری داره سینه خودشو تو کوچه های خالی این شهر چاک میده. تو خیابون که راه میری سخته که باور داشته باشی بلایی نازل نشده و هنوز مردم زنده هستن و تو جز بازمانده های اندک بعد از بلا نیستی. و سخته که باور کنی این اتفاقا واقعا افتادن و کل ماجرا فقط یه خیال‌پردازی دیگه ی تو نیست. باد، این بادی که تمومی نداره با این صدای عجیبش مرزی برای خواب و بیداریم نذاشته. 

little beautiful arguments

The internal argument smuggles across the external one...


علم النحو!

تازه پنج دقیقه به سه عصره. اومدم کتابخونه دانشکده ادبیات و علوم انسانی درس بخونم چون اینجا حواس پرتی ندارم (فکر میکردم ندارم). جو اینجا بیخودی پراسترسه و منم گرفته. آخه امتحان ادبیاتم استرس داره؟ مخصوصا وقتی علاقمند باشی، که دانشجوهای ادبیات معمولا هستن. کلا هلوتر از این هست مگه؟

من اما دارم سکسی ترین درس دنیا رو میخونم که اسمش سینتکسه! اونایی هم که مخالفن برن شیرشونو بدوشن.

توقف

ترم اول کارشناسی‌ام توی خوابگاه ۱۶ آذر اتاقمان هشت نفره بود. معمولا وقتی چهارپنج نفرمان بیرون بودند مهناز توی واکمنش نوار کاست همیشگی اش را می‌گذاشت و وقتی می‌رسید به  ‌Born to make you happy ی بریتنی من کز می‌کردم گوشه تختم و خودم را می سپردم به اهنگی که برایش مخاطب درست و درمانی نداشتم. فرض ناگفته و نانوشته‌ام این بود که زندگی همانطور توی همان زمان ادامه پیدا خواهد کرد. کش خواهد آمد و عبور نخواهد کرد. 

سرچراغی

عکس بازار میوه ای را میبینم به وقت سرچراغی و یاد بازارهای تهران می افتم دم غروب. فکر میکنم به آجیل فروشی که تا بستن مغازه اش ساعتی بیشتر نمانده و زیر نور زردی خسته به خشکبارش خیره شده و دیگر حتی هیاهوی بازار را نمی شنود. فکر میکنم چه کسی توی چه حالی میتواند از او در آن لحظهٔ به خصوص خوشبخت تر باشد؟ 

و اینگونه روی تن و روانمان لکه می‌افتد.

ما آدم‌ها مرضی داریم به نام و توضیحِ «سر زخم را کندن». این کار را هم فیزیکی و هم روانی و هم اجتماعی انجام می‌دهیم. 

تصویر درون

پیرمرد غمگینی درون من است که نوزادی را در بغل دارد. 


به گمانم ترکیب امیدوارکننده ای است. اینطوری هاست که هر قدر هم شکسته باشم فاز چسناله برنمی‌دارم هیچ وقت. نوزاد مجالش را نمی‌دهد که پیرمرد فغان کند. از طرفی پرواضح است چرا پای رفتنم نیست... اما هیچ دیر نیست روزی که کودک به پا خیزد، اگر پیرمرد شکیبا باشد. 


دوتایم کن

رفتم زیر پتو و برای خودم سنگرم را ساختم. یا مأمن یا غارم را. بعد یگانه‌ آدم توی هستی شدم. مثل وقت‌هایی که توی جمعی با خودم فکر می‌کنم این‌ها چه معنایی دارند این شکل هایی که شبیه منند و بعد فکر می‌کنم هیچ، راستی راستی هیچ. 

نوشته بودم کارکرد عشق این است که تو را از گمان یگانگی‌ات می‌رهاند. تو اگر کار نکنی من اگر کار نکنم... ما فقط اَشکال شبیه بی قواره‌ای خواهیم بود.

بهشت

هر آدمی توی زندگی اش لحظه ای ، دوره ای، روزی ، ماهی، ساعتی حقیقی، شگرف و سراسر نیک داشته یا خواهد داشت که پس از مرگش آنجا توی آن زمان توی آن تجربه برای همیشه خواهد ماند. 

هیچ فرق ندارد که ثانیه ای بوده یا سالی، آن زمان جاودانه است.


عاشق که می‌شوی اول یعنی خودت را بی حد و حصر دوست داشته ای

نوشته‌ای، عکسی، صفحه‌ای... تو را می‌برد و فکر می‌کنی چقدر دوستش داشتم چقدر دوست داشتم چقدر دوست داشتم وای خدا چقدر من این یارو را دوستش داشتم. و گیرم که حالا هیچ دوستش نداری و گیرم که اصلا آنی نبود که فکر می‌کردی و گیرم که هیچ لایق نبود. خوب می‌دانی تو برندهء بازی بوده‌ای اگر به راستی نرد عشق باخته‌ای. 

هیچکس از عاشقی‌هایش پشیمان نیست. اصلا مگر شدنی است؟ 

چطوری حواسم جمع می‌شد؟

بعد از چهار روز صفحه چهار مقاله ای ام که هفته آینده باید ارایه بدهم. قرار این شده امشب بیدار بمانم و تمامش کنم. قهوه خوردم و خرما! و حواسم همچنان پروانه است. سیگار را آفریده اند برای همین وقت ها. اما چند ماه پیش که با هم خانه ای قبلی سیگارخرابم آشنا شدم بی آنکه بخواهم ترکم شد. از زیر پتو میکشید مرا بیرون که باهاش بروم توی بالکن او بکشد و با هم حرف بزنیم. بعد از چند وقت دیگر نمی‌توانستم دود را تحمل کنم. روز و شبش، خوشی و ناخوشی اش دود بود و من بی اراده بیزار شدم.

حتی چند شب پیش میانه ی الکل و سرما آن یک نخی که خودم طلب کردم هیچ بهم نچسبید.حالا چیزی که حواسم را جمع کند و خستگی را از تنم بتکاند کم دارم. 

و فعلا همینطور حواس شلنگ تخته ای زنهار مخسب امشب ام. 

وودی آلن حق داره که میخواد وارونه زندگی کنه

نشستم تو سالن مطالعه ساختمون. بوی خوابگاه کوی دانشگاه تهرانو میده. بوی آشپزخونه ش. رب گوجه سرخ‌ شده. 

فکر کنم ما به سمت زوال می‌ریم. چشم بسته غیب نگفتم. تصور عمومی اینه که جسم تحلیل میره اما روح رشد میکنه در گذر زمان. پس چطور من تو اون اتاقای چهار نفره و اون سالنای سبز بودار جزوه تو یه دست و گوشی تو دست دیگه و نگاهم سمتی و ذهنم جایی و دلم سویی تند و تند می‌رفتم و می‌اومدم و هیچ غمم نبود؟ اون زمان غایت خودمو تو این می‌دیدم که روحم اندازه روح وقتی بچه مدرسه‌ای بودم بزرگ شه. همونقد آروم شم و بلد بشم دوباره آدمیزادی زندگی کنم. حالا فکر می‌کنم همین که شیوهٔ همون روزای اول بیست سالگیم یادم بیاد هنر کردم.

چرا جای آموختن، زندگی کردن هی داره بیشتر یادم میره؟