نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

غربت

ریشه این کلمه ها را در نیاورده ام اما برای من دوری یک چیز است غربت یک چیز دیگر. چادرنشین هم که باشی چیزی پشت سرت جا نمی ماند. کوچنده که غریب نیست. 

غربت چندپارگی است. نه که دلت جایی و خودت جایی دیگر. نه این هم نه. غریب که باشی هر تکه از دلت جایی است. زندگی ات، حتی امیدهایت. حتی امروز و فردایت هر کدام سویی. یک روز با خودت عهد می‌بندی که دیگر منتظر چیزی و کسی نمانی و فکرت را از گوشه گوشه های این دنیا جمع کنی و پیش خودت نگه داری هر جا که خودت هستی. فقط آنجا. 

کجا فکر گریزپای تو اما به پای عهدها می ماند...


دلتنگ غریب ترین نقطه های زمینم

دلتنگ ماجراهای نزیسته‌ام در شب خیابانهایی که لازمانی بارانی قراری پنهایی داشته‌ام. 

دورهای نزدیک

گفته بودم یک روز برمی‌گردیم به خودمان می‌بالیم. 

فقط نبالیدیم. الهام گرفتیم. 


انقلاب یکجانشینی

همیشه فکر می‌کردم تصویر باران از پشت پنجره توی اتاق نیمه تاریکی کنار شعله ای کوچک لذت بیشتری دارد از تماشای شرشرِ آب‌ازسرگذشتگی‌اش توی بیشهء ناآشنایی. حالا اما دیدن عکس‌های باران‌های سرد و خاکستری توی مکان‌های نامعلوم و دور و بی آدم و تصور خودم توی آغوش آن دیوانگی بیشتر آرامم می‌کند. رهایی مگر توی دل راه‌های بی‌بازگشت نیست؟

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

داشتم فکر میکردم که این شعر حزین لاهیجی رو اولین بار کجا دیدم یا شنیدم تو ذهنم بود که ربطی به درس ادبیات فارسی دبیرستان داشت... و باز یادم اومد چیز خنده داری در رابطه باهاش وجود داشت که شعر به این لطیفی و حزینی رو تو ذهنم شکل کاریکاتور سخیفی کرده بود... و بله یادم اومد! معلم ادبیات دوستی سر کلاس براشون تعریف کرده بوده که ادبیات در تک تک لحظه های زندگیش حضور پررنگ و زنده ای داره در این حد که وقتی  یه بار اسهال شده همون‌طور که دم مستراح خونشون خیمه زده بوده عاشقانه میخونده: بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود.. داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود!  خلاصه اون وسطا آب قطع میشه و دبیر ادبیات خوش ذوق و فرهیخته شروع می‌کنه در وصف حال خودش این شعر حزین لاهیجی رو خوندن که:

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد 

و خب قاعدتاً

در گه مانده باشد آب هم رفته باشد!

اگه بگذریم ازینکه اسهال جناب دبیر ادیب به تصویر زیبای شعر لاهیجی توی ذهن منم رید، میخواستم بگم این شعر یه چیزی رو یه جوری میگه که من تا حالا ندیدم کسی اون چیزو انقد خوب گفته باشه...


به خانه من اگر آمدی

برای من اما ای مهربان!

چند شمع و شبی ابدی 



سیاه کلاژ

صدای شب را می شناسید؟ شب‌هایی را می‌گویم که هوا صاف و شهر خسته است. یکجور صدای یکنواخت عجیب و غریبی است. تو گویی صدای نفس‌های آرام باد است که دلزده از هیاهوی روزها از تک و تا افتاده و در دنیای نامعلومی گم شده است. 

کاش می‌شد آدم عمرش را قیچی کند.


عجب

«آنچه اهمیت دارد این است که زندگی از ما چه میخواهد نه اینکه ما از زندگی چه انتظاری داریم»

ویکتور فرانکل

بسان خوابی، بسان دروغ شیرینی


می‌دانی عشق آن داستانی است که تو در زندگی دیگری زیسته‌ای‌اش و آن کفایت هزار بار تولد دیگرت بوده.

تنها لحظه‌ای چون یادی بسان نوشی به جان زهر کنونت می ریزد و آن کفایت تمام لحظه های عمرت است.

به تو خود را مدیونم

برای دیگران نقش باختم و با تو* نقش بردم.

این کیفیت تو بود یا استعداد من؟ هرچه بود این ریشه به آن خاک تن میداد. 

*حالا دیگر «او»

+

کاورش را عوض کرده بود به عکسی از آسمانی و پرنده ای و روی عکس نوشته بود: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. 
من آن وقت لجم گرفته بود و میگفتم: آخه توی چلغوز را چه به بلغور کردن فروغی که یک کلمه اش را هم نفهمیدی. چطور میشود پرنده ای که خالق پرواز است را اینطوری بکشی پایین؟ یعنی فروغ هم مثل تو آنقدر کندذهن بوده که پرنده را اسم خاص گرفته و فکر کرده گربه خورد آن پرنده را هزارتای دیگر آن بالا دارند بال بال میزنند؟ و اگر اینطور نیست و پرنده یکی و پرواز یکی است چطور میشود مخلوق جاودان باشد و خالق بمیرد؟ 

خلاصه که این بالایی ها را دلم میخواست تف کنم توی صورت طرف با اینکه می‌دانستم یک کلمه اش را هم نخواهد فهمید! اما حالا میبینم کوته نظری کرده بودم و احساساتی شده بودم. میشد اینطور هم گفت که کتاب می ماند و نویسنده می میرد گرچه باز هم معتقدم که حرف خیلی درستی نیست.

کتاب که میماند نویسنده را تا ابد به کالبد خودش میکشد. پرواز پرنده را ابدیت می‌بخشد. 

حاجی و شرکتش


خواب حاجی را دیدم. وسط اتاق من ایستاده بود و جوری که حواسش به من هم باشد داشت با کسی با هیجان از آخرین پروژه‌اش حرف می‌زد. توضیح می داد که یک جور قبری در دست تولید دارد که آدم مرده را تویش بگذاری زنده می‌شود و بیرون میآید. توی عالم خواب من گوشه اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم. دست‌هایم را روی سینه‌ام گذاشته بودم و به او نگاه می کردم. بعد بلند شدم بی‌آنکه لحظه‌ای درنگ کنم راه افتادم و از کنارش رد شدم. چیزی زمزمه کردم. درست یادم نیست چی... چیزی توی این مایه‌ها: من مردهٔ تو نیستم



در جستجوی زمان از دست رفته

با همان شورت و تیشرت توی رختخوابم لپ‌تاپ به بغل زدم بیرون و لق لق کنان آمدم نشستم توی سالن مطالعه. وسواس بیرون کشیدن موی زیر پوستی کنار ابروم که غلبه کرد آینه و موچین را کشیدم بیرون و یک لحظه با خودم فکر کردم که درست روبروی دوربین مداربسته نشسته‌ام و یکهو خاطره سالن مطالعه فرهنگسرای اندیشه همان که بغل پالیزی است جلو چشمهام زنده شد. 

بخش زنانه را می‌گویم: مثلا هفت هشت تا ردیف بود. هر ردیف شامل نیمکت سفید یکدست درازی بود با شش هفت تا صندلی. روبروی صندلی یعنی روی نیمکت حائل بلندی بود به موازات نیمکت کشیده شده. یعنی توی هر ردیف که می‌نشستی دیگر ردیف جلویی یا پشتی‌ات را نمی‌دیدی. دیدت محدود می‌شد به بغل دستی‌هات. پوشیدن شال ممنوع بود. فقط با مقنعه راهت می‌دادن. 

ظهر مرداد است. مقنعه‌ را توی کبف ‌می اندازم دم در ورودی، پایینِ راه پله یواش شال را سُر می‌دهم عقب و مقنعه را سر می‌کنم و جوری که تا جایی که می‌شود به نگاه آن زن پشت میز دم در ورودی نیفتم سریع میروم تو. آخرین ردیف و آخرین صندلی را انتخاب می‌کنم شال را که توی کیفم پیچیده دور «در جستجوی زمان از دست رفته» کنار می‌زنم. کتاب را مثل آجر بزرگی میکشم بیرون روی میز می‌گذارم و از جایی که کاغذ گذاشته‌ام بازش می‌کنم. یک لحظه بلند می‌شوم از بالای حائل ردیف‌های عقب و جلو و همچنین زن پشت میز را دید میزنم سریع می‌نشینم و دست میبرم دکمه بالای مانتویم را باز می‌کنم و دانه‌های عرق پایین گردنم را فوت می‌کنم. می‌چسبد. یواش کاسه مقنعه را می‌گیرم و کله‌ام را از سوراخ مقعنه می‌کشم بیرون. حالا مقنعه روی سرم شبیه روسری‌های زنان‌های روستایی دوره رنسانس است. دوباره فوت می کنم. یک دکمه دیگر را هم باز می‌کنم و دستم را زیر چانه می‌گذارم و آرنج و بازویم را ولو می‌کنم روی میز. هنوز به خط سوم نرسید‌ه‌ام که صدای پای زن را می‌شنوم و تا بیایم به خودم بجنبم بالای سرم است.

-خانم مقعنه‌ات رو دروردی؟!

-کسی اینجا نیست

-بپوش خانم

- در نیوردم که. رو سرمه. موهام که پیدا نیست. هوا گرمه...

-کارتت رو می گیریم و عضویتت باطل میشه

توی دلم می‌گویم باطل اینجاست. مقنعه را سر می کنم. کاغذ را دوباره می‌گذارم همان صفحه‌ای که بود. کتاب را مثل آجری بلند می‌کنم و می‌گذارم توی کیف. دم در، پایین راه پله، مقنعه را با شال عوض می‌کنم و فکر می‌کنم کجا بروم. 


آشپزخانه ها

از دید زدن پنجره‌های روشن خانه‌های مردم سیر نمی‌شوم. مردی با رکابی مشکی این طرف دارد چیزی سرخ می‌کند و گهگاه برمی‌گردد رو به کسی که احتمالا آن گوشه آشپزخانه نشسته . توی خانه دیگری کسی تلویزیون را روشن گذاشته و رفته. از خانه دیگری فقط ردیف ظرف‌های چیده شده توی آبچکان پیداست و من فکر می‌کنم چه چیز یک اشپزخانه را می‌سازد؟ آدم‌هاش یا ظرف‌های بلورش؟ جواب قطعی است: لعنتی‌ها هردو. آنوقت مثل همیشه دلم آشپزخانه می‌خواهد. 

من خودم هم نمی‌دانم چرا آدم سختی‌ام و کلا حال نمی‌کنم با اینِ خودم. کاش یکی بود من را بلد می‌شد. 

جمع‌کن

کاش دستگاهی وجود داشت به اسم «جمع‌کن»، هر وقت زهوار همه چیزت از همه طرف در رفته بود جمعت می‌کرد. مثلا شکل یک صندلی بود می‌نشستی رویش و اول از همه عقلت را می‌اورد سر جایش، بعد هورمونهایت را تنظبم می‌کرد، بعد موهای زایدت را می‌زد، بعد انرژی و انگیزه بهت تزریق می‌کرد، دوز امید و خوش‌بینی ات را بالا می‌برد البته فقط تا حد متناسبی، لیستی تهیه می کرد از آدم‌هایی که باید بمانند و آن‌هایی که باید بروند و توی جیبت می گذاشت و مجابت می کرد. دست اخر هم ماساژت می‌داد. می‌شد بوست هم بکند ولی خب این آپشن زیادی بود و احتمالا بعد از دوبار استفاده سربوسش خراب می شد و مهم هم نبود. 

بعد کاش من پول داشتم یک جمع‌کن می‌خریدم. 

صبح روز تعطیل

صندلی را پای پنجره و پاهایم را روی لبه آن گذاشته ام. خنکای صبح را با پوست تنم میمکم. زیرچشمی حواسم به بالکن خانه ای است که دیشب نوری آبی از در شیشه اش مدام چشمک میزد، تو گویی پارتی شبانه مخفیانه‌ای در آن اتاق به پا باشد. حالا زنی با تاپ و شلوراکی فسفری آمده و به گل‌های توی بالکن رسیدگی می‌کند. در همه چیزش به نظر زنی معمولی است. 

مردها گاهی از من نوشتن می‌دزدند گاهی به من نوشتن می بخشند. 

دارم به شکل خوابیدنِ مرد آن زن تاپ شلواری فکر میکنم که امروز صبح را تا نزدیک های ده توی رختخواب می ماند.