نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

the fun of being with someone

من همیشه یکی را خواسته بودم که «ما و بقیه» شدن را بفهمد و بلد باشد. بقیه آدم ها، بقیه جهان، بقیه زمان‌ها. 


بیا ای همگناه من در این برزخ*

سوز اول پاییز، و تو تخت سوپ خوردن و بعدش چای هل خوردن و شمع روشن کردن و... اینجوری سرما رو  میشه تحمل کرد (می‌دونم جورای دیگه هم میشه ولی بیاید دست رو دلای هم نذاریم). تاروندن دلتنگیها با پرت کردن  عمدی حواس،  و شعر خوندن و گشتن و گشتن میون شعرای  اخوان ثالث  دنبال یه شعر شاد و آخرش دل خوش کردن به همین:

نمی‌خواهم ببیند هیچکس ما را/ نمیخواهم بداند هیچکس ما را / و نیلوفر که سر برمی‌کشد از آب / پرستوها که با پرواز و با اواز / و ماهی ها که با آن رقص غوغایی / نمی خواهم بفهمانند بیدارند


*اخوان ثالث

کلاسیک باارزش


عالم بی عمل به چه ماند؟  به زنبور بی عسل


جاروبرقیت رو از برق کش


سرزنش کردن آدمها برای کاری که در حقتون میکنن یا حرفی که بهتون میزنن حماقته. نه از نظر کارکردی، یعنی نه صرفاً چون سودی نداره، بلکه ذاتأ توجیه ناپذیره. آدم ها صرفاً خودشون رو به نمایش میذارن. یا به بیانی،  ابراز می‌کنند. اکثر وقتها خصومت شخصی ندارند. یعنی اگر هم دارند دلیلش خصومت داخلی درون خودشونه. شما خارج از محدوده تصمیمات اونها هستید. چه بسا بیشتر وقت ها بهترین خودشون رو هم به نمایش میذارن. وقتی مثلا توی رابطه کسی بهت دروغ میگه تو با یه دروغگو سروکار داری چه توقعی داری؟ کنار تو تبدیل بشه به مجسمه ی راستی و درستی؟ مگه جنابعالی کی باشی؟ 

یا اگه کسی یه بار یه روزی عاشق بوده و انقد یبوسته که نمیتونه عن و گه گذشته اش رو دفع کنه و آزاد بشه و این بار بهتر از قبل عشق بورزه، تو چرا به خودت میگیری؟ ضعف از تو نیست، ایرادی هم به اون نیست که انقد مریضه که نمیتونه دسته گل به این تازگی رو بو کنه!  

پس مشکل کجاست؟ عزیزم مشکل تویی که جاروبرقی و آشغال جمع کنی. 

حرف‌های خوب به من بگو. فقط حرف‌های خوب به من بزن. 

And bruising us

نمی‌دونم تا حالا چندبار اون قسمت بیگ بنگ  که شلدون توش L'Chaim رو میخونه  رو شر کردم. خیلی. اما الان تو این هوای ابری آخر شهریور بازم میچسبه. یه چیز عجیبی تو این تیکه است که مسخرگی ش  رو تو خودش حل می‌کنه. علاوه بر اینکه شلدون با اون صدای داغونش خیلی خوب میخونه اون لیریک رو شخصیت شلدون با یه کنتراست خیلی دل انگیزی نشسته. 



بوس!

آیا این توقع زیادیه که آدم بخواد اولین بوسه‌اش مثل تو فیلما باشه؟  

+ترجیحاً در فضای باز؟


می دانید «امکان نوشتن توی آشپزخانه» در خودش تحقق یک عالم نیازهای اساسی و اولیه من را دارد. 

صحیح است

اینکه من دلم نمی‌خواد برم سایتای اداری حتی اگه برام منفعنی هم داشته باشن به نظرم یه موضوع غریزیه. خیلی ساده یعنی از اعماق وجود نمی خوام به دولت یا ارگانی آویزون باشم. 


+ اینکه علاقه‌ای به تموم کردن تزم ندارم چی؟!

بهتر نبود شاعر می‌گفت «اکه تو شاه خوبان بودی منظور گدایان نمیشدی عامو!»؟


آیا منظور گدایان شدن اساسا شاه خوبان رو از مرتبه‌اش نمیندازه؟



لابد به دامن بی اعتنای نسیم روی پوست تنم


اگر کور و کر بودم توی آن خاموشی به چی فکر می‌کردم؟



6:34


احتیاج دارم چشمام رو ببندم و آزادانه و بی محدودیت، ساعت‌ها با یکی حرف بزنم. از همه چی، هر چیز کوچیک یا بزرگ، عالی، معمولی یا سخیفی.



بدی اش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود*

یکی می آمد و می‌گفت یک زمانی وسط جیک جیک مستان تو، وسط سرانجام آن سفرت بعد از سال های سال، یکهو جایی می‌خوانی که معروفی مُرد. چقدر به نظر عجیب می رسید. می‌دانی زندگی هنوز بلد است جعبه‌های شگفت آور باز کند. بلد است داستان بسازد. بلد است... .


*سمفونی مردگان




بستنی حصیری میخوام

زعفرانی میهن


مدت هاست دیگه اهمیتی نمیدم

صبح آفتابی به شدت روشن یکی از آخرین روزای آگوسته.تو دل گرمای دلپذیری نسیم خنکی میاد. 

به مرگ فکر می‌کنی. 

تصور اینکه کسی بتونه تو این صبح بمیره ممکن نیست. 

چقدر یکی باید از هم شکسته باشه که تو این آبی یکدست تنها ایده ای که به ذهنش میرسه مردن باشه. 

...

خوشحالی به شکل حقیرانه ای ساده است: خودت رو دوست داشته باش. همین.