نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

جهشی

تخمینم زده بودند و فکر کرده بودند آن تابستان درس‌ بخوانم و از کلاس دوم مستقیم بفرستندم چهارم. خرذوق شده بودم و برای جهش پرافتخارم دل توی دلم نبود که مامان منصرف شد. منِ شاکی را نشاند روبرویش و گفت ببین اگر الان اینکار را کنی کلاس پنجم تنبل کلاس می‌شوی می‌خواهی؟ گفتم نه. اما کلاس پنجم فهمیدم مامان اشتباه کرده بود و قرار نبوده من هرگز تنبل کلاس بشوم  مگر اینکه خودم بخواهم و مدت‌ها غصهٔ آن یک سالی که می شد جلو بیفتم را خوردم. 

بعدها فهمیدم جلو و عقبش هیچ فرقی نمی‌کند. آنقدر عقب ماندم اینجا و آنجا که شیرفهم شدم. 

چیزهای دیگری حتی فهمیدم. اینکه اصولاً کسی جلوتر و کسی عقب‌تر نیست. هر کسی فقط سر جای خودش است. حتی نسبت به خودش.

تا دیگر بار بتواند که برخیزد

از کسی نمی پرسند

چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانی اش نمی پرسند 

از خویشتنش نمی پرسند

...

مارگوت بیگل- ترجمه شاملو

فرداست که بر وسعت این بام کشد تن/ آن صبح که از باور چشمان تو دور است


عجیب است که دلم می آید حافظ را نبرم. دلم نمی آید سیمین را نبرم.

*عنوان از سیمین بهبهانی 



تو خواستی؟ من انجام دادم. تو میخواهی؟ اجابت کن.

خسته ام آنقدری که دیگر نگران نباشم. حالا هر چقدر هم نگرانی آن بیرون ریخته باشد. خستگی چنان سرریز شده که جای چیز دیگری نمی گذارد. 

من تمامم را بخشیدم. دیگر حتی اگر بخواهم، مضطرب نمیشوم. دستم را روی قلبم میگذارم و تعجب میکنم، چه بی اعتنا ساز خودش را میزند، کند و سنگین. حتی فکرم، هیچ بیراهه نمیرود، دراز کشیده روی پشت بام، زیر شب پرستاره ای، بی آنکه حتی دیگر یکی از آن ستاره ها را به نام آرزویی نشان کند. هیچ جای دیگری جز حوالی خودش پرسه نمی زند. میداند تمام خودش را بخشیده است. 

و روحم جان دارد. هرچه خستگی بود همه اش زندگی شد و قطره قطره به رگهای روحم ریخت. من تمامم را به روحم بخشیدم. 

تنم خیلی خسته است، فکرم خیلی خسته است، اما دروغ چرا خیلی زنده ام. 

حالا دیگر میدانم صلح با زندگی ات یعنی سرسپرده ی روح خودت بشوی. به هر قیمتی،  به هر زحمتی. 


+ منتظر آخرین نتیجه ی آخرین دویدن هامم. 

خودمان را گول نزنیم

مسئله قراردادها نیست. مسئله بدیهیات است. 

اینکه ما قرار گذاشته ایم لبخند و جوابش یعنی چیز مشترک خوبی بین ماست یک وجه قضیه است. اینکه واقعاً هست یک وجه دیگر. حالا غریزه خودش سر در می آورد که کدام لبخند صرفاً قراردادی است و کدام نه. قراردادها در خور توجه اند چون بیشترشان بر پایه بدیهیات هستند. نمی شود بار مسئولیت را از گردن خودمان به آسانی باز کنیم با این بهانه که به قراردادها وقعی نمی گذاریم چون خیلی باحالیم. نه، هیچ باحالی نیست و همه اش بزدلی است.

تا نباشد هر دمی تیغی به اندامت هنوز!‍

بالاخره وقت شد و دسکتاپم را جارو کشیدم. حالا مانده تا مرتب کردن تک‌ تک فایل‌ها. ولی همین که این چهارتا برگ سبز توی پس‌زمینه به چشم می‌آیند حالم خوب می‌شود.

هیچ نباید گفت.

هیچ نباید گفت. 



کمرباریک!

یادم رفته بود می شود رقصید. 

واقعاً یادم رفته بود!

گمگشته


 کابوس می دیدم، پشت هم، از هر دری. وسط کابوس هام یکی آمد و یک نوشته ام را دستم داد، پر از غلط هکسره. 

آب گوارا را نوشته بودم آبه گوارا.

در گشوده را نوشته بودم دره گشوده. 

آن وقت برای "که" ی. معمولی خودمان ه نگذاشته بودم. 


هرگز آنگونه احساس گمگشتگی نکرده بودم! از اینجا خسته شده ام. صفحه مدیریت بلاگ اسکای دیگر شنگولم نمی کند. این روزها بیقرارم و این آبی اینجا حالم را بدتر می کند. هنوز نمیدانم چه تصمیمی دارم.


دِین های ابدی به ساده ترین حضورها

چندتا چرکنویس، من را بردند به روزهایی که توی سیاهی دلم کسی چراغی روشن کرد و من توانستم توی آن شب‌های تاریک و تلخ، خودم را دوباره ببینم، خودم را دوباره بیابم. هرچند چراغ زود کور شد اما حقیقت دیدار با خودم نه. 

شاید به ناچار توی سرزمین کسی دولت مستعجل باشی اما کاش بتوانی خوش بدرخشی. در روزگاری که آن آدم دارد باز تصویر خودش را فراموش می‌کند، ناگاه نوشته‌ای می‌بیند: گوشه‌ای از دلش را زنده می کنی، حتی اگر خود مرده باشی. آنوقت لحظه‌ای تو مسیح کسی می‌شوی. 


این معصومیت گناه آلود

اعتراف کنم؟ من جادوگر بودم توی زندگی قبلیم. میخواستند آتشم بزنند گریختم. بی تاوان ماندم. 



تخس ترسوی درونم

بچگی نکردن، پذیرفتن مسئولیت علاقه و استعدادم و حتی تصور یک کار جدی کردن تا سر حد میل به مرگ مضطربم می‌کند. و این اضطراب من را همیشه زیر آب، در دست‌وپازدنی دائمی نگه می‌دارد. و راه حلش ساده است: باز هم جدی نگرفتن.

بچه یک روزه بزرگ نمی‌شود و چاره‌ای هم نیست. دست‌کم می‌شود اسباب‌بازی‌هایش را عوض کرد. آن توپ قلقلی را برداشت و با  لگوی خوشگلی سرگرمش کرد. 

آنچه فرا می‌گیرد رهایی از آموخته‌هاست






تائوت چینگ (دائو د جینگ)، لائوتزو


آن ها که دوستشان داشتم

 این ته تمام بی‌معرفتی‌های دنیاست که مارمولک‌هایی که دوستشان داشتم، آنقدر زیاد، یکی از روزهای پاییز بی خبر گذاشتند و رفتند و هرگز برنگشتند. نه دیگر حتی توی گرم‌ترین فصل سال. و گاه و بیگاه رفتن و سرک کشیدن به انباری به هوای شاید دیدن یکی‌شان، و در عوض هربار یافتن جنازهٔ خشکیدهٔ یک سوسک، ته تمام فقدان‌های غم‌انگیز دنیاست. 


سرانجام

همیشه تهش این میشود که هیچکار نمیکنی. فیلم هایی که میخواهی ببینی. زبان هایی که یاد بگیری. کتابهایی که بخوانی. چیزهایی که بنویسی...چشم باز میکنی میبینی چندسال گذشته از اولین باری که فلان ایده به ذهنت رسید. بعد چشمت را بازتر می کنی میبینی آن ایده را اجرایی نکردی که هیچ هزارتا کار دیگر را به بهانه اش نافرجام گذاشته ای. 

...

هیچ کار جدیدی نمیخواهم بکنم. هیچ دم تازه ای، تا وقتی بازدم قبلی هنوز توی سینه ام دست و پا می زند. فقط میخواهم سرانجام، سرانجامِ گذشته را ببینم.


نوشته های بی ملاحظه

فکر کرده بودم با جمله ها چه کنم. جمله هایی که گفتنشان بهتر بود. نگفتنشان هم دنیای کسی را ناتمام نمی گذاشت.جمله هایی که حوصله نمیکردم سر و رویشان را بشورم و مویشان را شانه کنم اما سینه ام را روی سرشان می گذاشتند که میخواهند بروند بیرون و برای خودشان بچرخند. خودم را راحت کردم و اسمش را گذاشتم: نوشته های بی ملاحظه. که کسی کاری به کار این توله سگ های دم بریده نداشته باشد و بابت کاما و نقطه و نیم فاصله و سر خط و ته خط شان سرزنشم نکند. فقط به همین دلیل هفت هشت سال پیش برای اولین بار گوشه ی پرتی از بلاگفا برای نوشته های بی ملاحظه ام چادری زدم و آخرش هم که ختم شدیم به اینجا. 

دلیلم اما هنوز همان است که بود. تا روزی که این دلیل باشد اینجا هم هست. و اگر روزی برای وبلاگ نوشتنم دلیل دیگری پیدا شد در اینجا را گل خواهم گرفت و اسم درخور دیگری انتخاب خواهم کرد.