نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

دِین های ابدی به ساده ترین حضورها

چندتا چرکنویس، من را بردند به روزهایی که توی سیاهی دلم کسی چراغی روشن کرد و من توانستم توی آن شب‌های تاریک و تلخ، خودم را دوباره ببینم، خودم را دوباره بیابم. هرچند چراغ زود کور شد اما حقیقت دیدار با خودم نه. 

شاید به ناچار توی سرزمین کسی دولت مستعجل باشی اما کاش بتوانی خوش بدرخشی. در روزگاری که آن آدم دارد باز تصویر خودش را فراموش می‌کند، ناگاه نوشته‌ای می‌بیند: گوشه‌ای از دلش را زنده می کنی، حتی اگر خود مرده باشی. آنوقت لحظه‌ای تو مسیح کسی می‌شوی. 


این معصومیت گناه آلود

اعتراف کنم؟ من جادوگر بودم توی زندگی قبلیم. میخواستند آتشم بزنند گریختم. بی تاوان ماندم. 



تخس ترسوی درونم

بچگی نکردن، پذیرفتن مسئولیت علاقه و استعدادم و حتی تصور یک کار جدی کردن تا سر حد میل به مرگ مضطربم می‌کند. و این اضطراب من را همیشه زیر آب، در دست‌وپازدنی دائمی نگه می‌دارد. و راه حلش ساده است: باز هم جدی نگرفتن.

بچه یک روزه بزرگ نمی‌شود و چاره‌ای هم نیست. دست‌کم می‌شود اسباب‌بازی‌هایش را عوض کرد. آن توپ قلقلی را برداشت و با  لگوی خوشگلی سرگرمش کرد. 

آنچه فرا می‌گیرد رهایی از آموخته‌هاست






تائوت چینگ (دائو د جینگ)، لائوتزو


آن ها که دوستشان داشتم

 این ته تمام بی‌معرفتی‌های دنیاست که مارمولک‌هایی که دوستشان داشتم، آنقدر زیاد، یکی از روزهای پاییز بی خبر گذاشتند و رفتند و هرگز برنگشتند. نه دیگر حتی توی گرم‌ترین فصل سال. و گاه و بیگاه رفتن و سرک کشیدن به انباری به هوای شاید دیدن یکی‌شان، و در عوض هربار یافتن جنازهٔ خشکیدهٔ یک سوسک، ته تمام فقدان‌های غم‌انگیز دنیاست. 


سرانجام

همیشه تهش این میشود که هیچکار نمیکنی. فیلم هایی که میخواهی ببینی. زبان هایی که یاد بگیری. کتابهایی که بخوانی. چیزهایی که بنویسی...چشم باز میکنی میبینی چندسال گذشته از اولین باری که فلان ایده به ذهنت رسید. بعد چشمت را بازتر می کنی میبینی آن ایده را اجرایی نکردی که هیچ هزارتا کار دیگر را به بهانه اش نافرجام گذاشته ای. 

...

هیچ کار جدیدی نمیخواهم بکنم. هیچ دم تازه ای، تا وقتی بازدم قبلی هنوز توی سینه ام دست و پا می زند. فقط میخواهم سرانجام، سرانجامِ گذشته را ببینم.


نوشته های بی ملاحظه

فکر کرده بودم با جمله ها چه کنم. جمله هایی که گفتنشان بهتر بود. نگفتنشان هم دنیای کسی را ناتمام نمی گذاشت.جمله هایی که حوصله نمیکردم سر و رویشان را بشورم و مویشان را شانه کنم اما سینه ام را روی سرشان می گذاشتند که میخواهند بروند بیرون و برای خودشان بچرخند. خودم را راحت کردم و اسمش را گذاشتم: نوشته های بی ملاحظه. که کسی کاری به کار این توله سگ های دم بریده نداشته باشد و بابت کاما و نقطه و نیم فاصله و سر خط و ته خط شان سرزنشم نکند. فقط به همین دلیل هفت هشت سال پیش برای اولین بار گوشه ی پرتی از بلاگفا برای نوشته های بی ملاحظه ام چادری زدم و آخرش هم که ختم شدیم به اینجا. 

دلیلم اما هنوز همان است که بود. تا روزی که این دلیل باشد اینجا هم هست. و اگر روزی برای وبلاگ نوشتنم دلیل دیگری پیدا شد در اینجا را گل خواهم گرفت و اسم درخور دیگری انتخاب خواهم کرد.


ببخشید اگر پیامی بی جواب می ماند

چه اینجا، چه چندجای دیگری که صندوق پیام دارم گاه و بیگاه برایم نوشته ها، جمله های خوب می رسد. کلماتی که با دقت و شوق میخوانمشان و ساده لوحانه گمان میکنم دانگ خودم را گذاشته ام. اما اینطور نیست آدم ها از تو جواب می خواهند. بعد تازه یادم می آید اولین اصل ارتباط را فراموش کرده ام! ازم دلخور می شوند. گاه بهم برچسب میزنند. گاه ندیده ام می گیرند (گرچه حواسم هست که زیرچشمی حواسشان هست!). اما همیشه،  همیشه ی خدا تعدادی هستند که درکم می کنند. سکوتم را پای هیچی نمیگذارند و همینی که هستم را ساده و بی بهانه می پذیرند.

از فانتزی‌های خیلی قدیمی‌ام

۴ مرداد ۱۳۹۷ است و من به جوانی جاودان معتقدم. هیچ ایده‌ای، خیالی، آرزویی جز توقف، توقف میان ساعت ۴:۳۰ و ۵:۳۰ بعدازظهر برنمی‌انگیزاندم.

دارم فکر می‌کنم مثل سینما که به عنوان هنر هفتم بعد از رشد تکتولوژی آمد، هنری بیاید به زودی، مثلاً به نام انجماد در لحظه. تو را در فضایی قرار بدهد که ببینی، ببویی، بشنوی، لمس کنی، 

و دیگر تا هر وقت دلت خواست آنجا بمانی. 


هیش :/

حتما من هم یک جا چیزی نوشته ام که از چشم کسی افتاده باشم. یا شاید بقیه مثل من نیستند؟ چشمشان اینهمه لیز نیست؟! مثلا گاه و بیگاه وبلاگی را میخوانی و از اینکه بادقت می نویسد و پربیراه نمی گوید خوشت می آید. بعد یکهو زرت پست سخیفی میگذارد مثلا در رابطه با اینکه دماغ فلانی کج است یا فلانی سلیقه ندارد و از من تقلید می کند! یا فلانی هیچی نیست و من همه چیزم چون فلان فیلم را دو ماه زودتر از او دیده ام!

دیگر دست و دل و چشم و چالی به آدم  می ماند این عامو یا خاله را بخواند باز؟ نه والا نه بِلا!


رفت و گم شد تو تگرگ!

حال پرنده ی لانه گم کرده ای را دارم توی تگرگ.

فقط میداند که خانه نزدیک نیست. لعنتی نزدیک نیست. 



شب بماند

اصلاً خدا شب را قرار داد که آدم خل تویش چراغ روشن کند بعد راه بیفتد و در یک‌درمیان نور و تاریکی قدم بزند. 


توپ قلقلی نباشیم

البته  این احمقانه است که چیزی را به زور توی حلق خودمان فرو کنیم.  اما احمقانه‌تر  این است که سراغ هیچی نرویم و  توپ بادیِ کوچک، متوسط یا بزرگی بمانیم که به همان طریقی که قل می‌خورد سمت چیزی به همان طریق هم ازش دور می‌شود. 

Le tue parole

بیست سالم بود و می‌خواستم حرف‌های این ترانه رو توی مخ خودم فرو کنم. می‌خواستم فقط باهاش لب نزنم. می‌خواستم باورش کنم خودش بشم. 

می‌خونه:

Non è giusto che una donna / per paura di sbagliare /  non si possa innamorare /  si deve accontentare/  di una storia sempre uguale

*انصاف نیست که یه زن

از ترس اشتباه کردن

نتونه عشق بورزه

مجبور باشه همیشه به داستانی تکراری تن بده


عنوان اسم ترانه است و خواننده‌اش هم Andrea Bocelli ست.