نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

فصل دیگری

کی مثل من دلش برای زمستان تنگ شده است؟  زمستانی خیلی سرد. صدای سوختن چوب.  بوی عطری شیرین. خزیدن توی لباس پشمی بزرگی و خود را گم کردن توی چشم‌های آدم دیگری.  و شور و بی‌خبری. و جنون و بی‌خبری. و تب کردن و بی‌خبری.

البته تا قبل از اینکه حسن خزش کند

معروف است توی دنیا که آتش‌نشانی شغلی سکسی برای مردهاست. از من می‌شنوید؟ نچ! هیچ شغلی سکسی‌تر از کلیدسازی نیست. 


پی‌نوشت: و نه به خدا! نه از آن جنبهٔ بصری که احتمالاً برخی از اذهان منحرف شما طرفش رفته. از بُعد معناگرایانه‌اش. از جهتی که یارو می‌تواند در بسته‌ای را باز کند. و حالا دست کم که اینطور به نظر می‌اید که حل مسئله ای مهم به شکلی همزمان ذهنی و دستی انجام می‌گیرد. 


معلم

خانم ط در چشم های ده ساله ی من آدم غمگینی بود. مادرم که دفتر مشقم را امضاء میزد زیرش برایش مینوشت: با تشکر از زحمات بی دریغ همکار گرامی، معلم فرهیخته و مهربان که... هر چقدر این جمله طولانی تر میشد خانم ط آن روز با من مهربان تر بود. و مهربانی اش البته باز با توجه به درازای جمله چند روزی طول می کشید. مادرم که حوصله نداشت و زیر امضا می نوشت: با تشکر و تقدیر، خانم ط دفتر را پرت میکرد روی میز. برای همین همیشه مینشستم  بغل دست مادرم و اصرار میکردم: بیشتر بنویس، بیشتر بنویس! مادرم گاه سر ذوق بود: نون میخوام یه کاری کنم خانم ط تا آخر ماه برات بندری برقصه. برایش یک جعبه شیرینی پنجره ای اعلای خانگی می پخت و خوشگل میکرد و میفرستاد در خانه شان. خانم ط صبح روز بعد خود شموئیل مقرب بود.

روزهای من زیر دست خانم ط بسته به حال و حوصله مادرم در فراز و نشیب میگذشت تا روز معلم که آن دخترعموهای پولدار و سوگلی کلاسمان برای خانم ط تابلو فرش هدیه آوردند.  ظهر همان روز تا رسیدم خانه به مادرم گفتم: باید سه متر برای خانم ط بنویسی..

اما خانم ط از آن روز به بعد دیگر هیچکس و هیچ چیز را جز دخترعموها ندید و نشناخت. 


ما اینجوری بلا شدیم

آن ضبط صوت نوک مدادی که درست اندازهٔ کلهٔ شش ساله‌ام بود با آن تق دل‌انگیزش موقع چپاندن نوارکاست، ته تمام تفریح های دنیا بود. آن وقت اندی شروع می‌کرد به خواندن: بلااا اااای بلاا ااای. وسط گل قالی می‌ایستادم و هیچ چیز بیشتر از چین دامنم دلخوشم نمی‌کرد. 

به گمونم

من همیشه گمان کرده‌ام رابطه‌های خوب مادرزادی خوبند. هنوز هم گمانم همان است. 


صبوحی

از جزوهٔ دوست‌داشتنیم عکس گرفتم. صفحه به صفحه. خسته شدم اون آخراش و اومدم صفحه‌های آخرو بی‌خیال شم. اما نمی‌شد که جزوه دم‌بریده بمونه. 

آخرین  عکس ارزید به آخرین صفحه که  اون گوشهٔ بالاش نوشته بودم:


به پرواز شک کرده بودم

به هنگامی که شانه‌هایم 

از توان سنگین بال 

خمیده بود


You're here, there's nothing I fear

آن صحنه از تایتانیک را به خاطر بیاورید که رز میخواهد خودش را از کشتی بیندازد توی دریا و جک سر می‌رسد و باقی ماجرا.

حالا یک جایی دم‌دست توی ذهنتان نگهش دارید تا جانم برایتان بگوید امروز چی شد.

یک پل هوایی سر خیابان ماست که بی‌تردید یکی از مکان‌های خیلی خیلی مورد علاقهٔ من در همهٔ گُندگی این جهان هستی است. کمتر پیش می‌اید از رویش رد بشوم و وسطش نایستم و به درازای بزرگراه و عبور ماشین‌ها و تک تک چراغ‌های اطراف و آسمان و آسفالت زیر پایم و مردمی که از بغلم رد می‌شوند و پنجره‌های ساختمان‌ها و الباقی خیره نشوم.

امروز خلوت بود و نم نم بارانی هم می‌زد و غروب هم که سفره پهن کرده بود به چه بزرگی. نمی‌شد همین‌جوری از پل گذشت. از چپ و راست بررسی‌اش کردم، بالا و پایین، از هر زاویه ای که تا حالا از دیدم پنهان مانده بود. حواسم بود سه تا پلیس راهنمایی و رانندگی خیره شده‌اند بهم اما هرگز گمان نمی‌کردم تا آن حد مرا خر فرض کرده باشند. خلاصه قرارم که گرفت وسط پل، اول خیره شدم به دوردست‌ها و آخر سر هم خودم را آویزان کردم رو به پایین دید آخرم را بزنم که جک داستان ما در یونیفرم راهنمایی و رانندگی با آن جلیقه‌های نجات سبز چمنی نفس‌زنان از راه رسید...! نه به چشم برادری که درست به چشم رزبه‌جکی، لئوناردو دی کاپریو جلوی وجهه و هیبت این سرباز وطنی لنگ می‌انداخت. لامصب. آمد آنی بشود که باید (همانی که توی تایتانیک شد) که متاسفانه کله من این طرف نرده‌ها بود، خنده‌ام هم گرفت، خجالت هم کشیدم و دستم را هم توی دست خوشگله نگذاشتم. حسنعلی (روی جلیقه‌اش اسمش را زده بودند)، روکم‌کنِ دی کاپریو، نیز ضایع شدگی خود را با لبخندهای دلبرانه رفع و رجوع کرد. هیچی دیگر قصه‌مان خیلی ایرانی با نگاه و لبخند و شرم و حیا به آخر رسید. دنبال چیز خاصی نباشید.


 

چیستیِ زیبایی

کاملاً سیه‌چرده بود. با دست‌کم بیست‌ تا جوش بزرگ و کوچک سفید روی صورتش. از عابری اگر می‌پرسیدی زیباست یا نه، حتماً می‌گفت: نه اصلاً. چشم‌هاش سیاه و درخشان بودند مثل صاف‌ترین شب تاریخ. کنار مأمور کشیدن کارت اتوبوس منتظر ایستاده بود. کارتم را که از کیفم درمی‌آوردم شبش را دوخته بود به دست‌هام. مأمور گفت: برای این خانم کارت می‌کشید؟ گفتم: آره حتماً. کارت را که زدم دختر جوان رد شد. برای خودم که کارت زدم چراغ دستگاه قرمز شد. رو کردم به دختر ملتمسانه گفتم: شرمنده... من دیرمه... خودم برم...

خندید. خندیدم. برگشت این طرف دستگاه. شوخ و شرمگین بهم خیره شده بود. معصومانه لبخند می‌زد و زیباترین صورت دنیا را داشت. 


حتی بدکار نیستند، فقط سست‌اند





دن ژوان در جهنم، جرج برنارد شاو


سال‌ها بعد

... و  نه هیچ چیز دیگری جز پوسته ای توخالی از نام ها، اشیاء، داستان های مرده.


عجیبن غریبا!

می‌دانی ما همه چیز را از روبرو از برعکسِ حقیقت می‌بینیم. چپ جای راست افتاده و برعکس.می‌خواهم بگویم  در اصل  این منم که دنبال تو می‌دوم و این تویی که می‌گریزی. توی تو، اینطوری است. بعد که می‌خواهی به دنیا نشانش بدهی اینطور به نظر می‌آید که تو دنبال منی. 

گاهی اونقد می‌بخشم که تهش دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم

می‌دونی بزرگ‌ترین قدرت من چیه؟ اهمیت ندادن.

می‌دونی چه‌جوری بهش رسیدم؟ با بیش از اندازه اهمیت دادن. 



لالایی

بالغ شده بودم وقتی به تلخی فهمیدم که خواننده میگه: «گل زود خوایبد مثل همیشه /  قورباغه ساکت! خوابیده بیشه! » و نه چیزی که من با ذهن کودکانه‌ام صدها شب، صدها بار به شیرینی شنیده بودم: «گل زود خوابید مثل همیشه / قورباغه ساکت، خوابیده پیشش »


کلهٔ دنیل بنوآ فرناند

داشتم خرت و پرت‌هام را مرتب می‌کردم که کپی پاسپورت یک یاروی فرانسوی را، بازمانده از محل کار قبلیم، میانشان دیدم. پشت کپی یکی دوتا از شعرهای بهار را نوشته‌ام و احتمالا برای همین نگه‌اش داشته‌ام.  اسمش دنیل بنوآ فرناند است. فقط اسمش. فامیلش یک چیز سخت دیگری است. این تازه یکی از آن آسان‌هایش بود. هر کدام شش متر اسم داشتند. از قضا من با این دنیل بنوآ فرناند آشنا شدم و شام هم خوردم . گوگولی‌ترین و جنتلمن‌ترین فرد جمع بود. فقط حیف زیادی ساکت بود و الان که دارم کپی پاسش را نگاه می‌کنم می‌بینم متولد ۱۹۴۳ هم بوده که! یک بیت از شعری که پشت کلهٔ این بابا نوشته‌ام این است:

هر طبیبی نکند چارهٔ این مرده‌دلان

که دوای دل ما در کف عیسی‌نفسی است


فیسات و ادات

داشتم فکر میکردم که لابد من با سرانگشت هزار الهه تقدیس شده ام که میتوانم هر وقت دلم برای کسی (گیرم نه همه)  تنگ شد، گوشی را بردارم و بهش زنگ بزنم. بعد مثلاً از این ملکه های نیمه‌خدا باشم کمری صاف کرده با صندل های ده سانتی محکم قدم برداشته رفتم سمت تلفن. زانو که روی زانو انداختم، شماره را گرفتم و تلفن را میزان کردم روی پام  زرتی سوکت شکست و پریز و سیم و همه اش با هم کشیده شد ییرون.  

تقدس هم به گ ا رفت. با همان دلِ تنگ آمدم دراز کشیدم منتظر که خود مقدس ترش به موبایلم زنگ بزند.