نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

حتی بدکار نیستند، فقط سست‌اند





دن ژوان در جهنم، جرج برنارد شاو


سال‌ها بعد

... و  نه هیچ چیز دیگری جز پوسته ای توخالی از نام ها، اشیاء، داستان های مرده.


عجیبن غریبا!

می‌دانی ما همه چیز را از روبرو از برعکسِ حقیقت می‌بینیم. چپ جای راست افتاده و برعکس.می‌خواهم بگویم  در اصل  این منم که دنبال تو می‌دوم و این تویی که می‌گریزی. توی تو، اینطوری است. بعد که می‌خواهی به دنیا نشانش بدهی اینطور به نظر می‌آید که تو دنبال منی. 

گاهی اونقد می‌بخشم که تهش دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم

می‌دونی بزرگ‌ترین قدرت من چیه؟ اهمیت ندادن.

می‌دونی چه‌جوری بهش رسیدم؟ با بیش از اندازه اهمیت دادن. 



لالایی

بالغ شده بودم وقتی به تلخی فهمیدم که خواننده میگه: «گل زود خوایبد مثل همیشه /  قورباغه ساکت! خوابیده بیشه! » و نه چیزی که من با ذهن کودکانه‌ام صدها شب، صدها بار به شیرینی شنیده بودم: «گل زود خوابید مثل همیشه / قورباغه ساکت، خوابیده پیشش »


کلهٔ دنیل بنوآ فرناند

داشتم خرت و پرت‌هام را مرتب می‌کردم که کپی پاسپورت یک یاروی فرانسوی را، بازمانده از محل کار قبلیم، میانشان دیدم. پشت کپی یکی دوتا از شعرهای بهار را نوشته‌ام و احتمالا برای همین نگه‌اش داشته‌ام.  اسمش دنیل بنوآ فرناند است. فقط اسمش. فامیلش یک چیز سخت دیگری است. این تازه یکی از آن آسان‌هایش بود. هر کدام شش متر اسم داشتند. از قضا من با این دنیل بنوآ فرناند آشنا شدم و شام هم خوردم . گوگولی‌ترین و جنتلمن‌ترین فرد جمع بود. فقط حیف زیادی ساکت بود و الان که دارم کپی پاسش را نگاه می‌کنم می‌بینم متولد ۱۹۴۳ هم بوده که! یک بیت از شعری که پشت کلهٔ این بابا نوشته‌ام این است:

هر طبیبی نکند چارهٔ این مرده‌دلان

که دوای دل ما در کف عیسی‌نفسی است


فیسات و ادات

داشتم فکر میکردم که لابد من با سرانگشت هزار الهه تقدیس شده ام که میتوانم هر وقت دلم برای کسی (گیرم نه همه)  تنگ شد، گوشی را بردارم و بهش زنگ بزنم. بعد مثلاً از این ملکه های نیمه‌خدا باشم کمری صاف کرده با صندل های ده سانتی محکم قدم برداشته رفتم سمت تلفن. زانو که روی زانو انداختم، شماره را گرفتم و تلفن را میزان کردم روی پام  زرتی سوکت شکست و پریز و سیم و همه اش با هم کشیده شد ییرون.  

تقدس هم به گ ا رفت. با همان دلِ تنگ آمدم دراز کشیدم منتظر که خود مقدس ترش به موبایلم زنگ بزند.


استاد م

عجیب نیست که من تو تمام زندگیم هرگز انقد آروم نبودم؟ باید یه شیشه جای مربا بیارم بشورم و خشک کنم و هفت‌هشت ثانیه نمونه بردارم بندازم توش، نگه دارم برای بعدها، روزهایی در آینده که شاید دیگه انقد آروم نباشم و احتیاج پیدا کنم به سرنخی از آرامش. یا نه؟ من به صلح ابدی رسیدم؟ 

...

اینجوریه که آدم به یه چیز خوب پی می‌بره و تصمیم می‌گیره که از این به بعد همون چیز خوب رو پی بگیره. بعد خب پی نمی‌گیره. نه چون اراده‌شو نداشته. چون اون چیز خوب برای ابدالاباد خوب نبوده. بعد آدم به چیزای خوب دیگه‌ای پی می‌بره و باز همون روال. یه روزی میاد که آدم می‌بینه چیزی که پی گرفته مجموع همهٔ اون پی‌ریخته‌شده‌ها بوده. اینجوریه که آدما تصمیمای خوب می‌گیرن و پاش وانمیسن اما نهایتاً بعد از مدتی آدم بهتری میشن. واسه همینه که نباید از تصمیم گرفتن امتناع(این از کجا اومد الان؟!) کرد از ترس اینکه ممکنه پاش نمونیم. 

...

من در این بخشِ سه، هزارتا چیز نوشتم و پاک کردم. یا سیو کردم جای دیگه. فقط دلم نمی‌خواد خالی باشه. یعنی از اساس اگر این سه تا نقطهٔ بالا رو نمی‌ذاشتم بخش سه‌ای نبود که بخواد خالی باشه. هوومممم... انگار حتی خالی‌های زندگیمون رو خودمون به وجود میاریم. 


وقتی کائنات طرف منه!

دیشب یه کره‌خری به خوابم اومد و گفت: تو همش انتخاب‌های غلط می‌کنی! نمی‌دونم شاید کره‌خر نبود اصلاً خر نبود یا کره نبود. چون من ندیدمش و فقط یه صدا بود. برای همینم صبح که چشامو باز کردم وحشت کرده بودم، انگار صداها مثلاً قوی‌تر یا واقعی‌تر از تصویرا باشن. خلاصه ما از  صبح تا حالا در درون هی به خود پیچیدیم و تکرار کردیم: غلط کرده. خودش غلط کرده. هفت جدش غلط کرده. کره‌خر!

تا الان که این تیکه از سریال Person of interest رو نسبتاً تصادفی دیدم:



(Playing chess)

Each possible move represents a different game

A different universe in which you make a better move

By the second move, there are 72,084 possible games. By the third, 9 million. By the fourth 318 million. there are more possible games of chess than there are atoms in the universe. No one could possibly predict them all, even you. Which means that that first move can be terrifying. It's the furthest point from the end of the game, there's a virtually infinite sea of possibilities between you and the other side. But it also means that if you make a mistake, there's a nearly infinite amount of ways to fix it


So you should simply relax and play



Siddhartha

What could I say to you that would be of value, except that perhaps you seek too much, that as a result of your seeking you cannot find.





عکس رو از تیتراژ بیگ بنگ تئوری اسکرین شات گرفتم.


الان از دنیا فقط موهای بلندم را می خواهم

تجربه را باید از گوشش آویزان کرد

یعنی تو می‌گویی اگر من الان خودم را خواب‌چپان کنم فردا می‌توانم پنج صبح بیدار شوم؟! یک عمر تجربه، افراشته، قاطع، راسخ، فرمند و گران مقابلم ایستاده می‌گوید: نع!

پس تو می‌‌گویی چه رانگ‌ است با من که هیچ وقت خدا نمی‌توانم به کاروبارم برسم؟ صبح که خوابم. عصرهم  که یا ملولم یا زیادی ملنگم، شب هم که اتاق فرمان کلاً توسط نیروهای شورشی اشغال است. یک عمر تجربه انگشت سبابه‌اش را توی گوشش می‌کند، درمی‌آورد، به انگشت شستش می‌چسباند و خیره می‌شود به نقطه‌ای بین آن دو انگشت و حال من را به‌ هم می زند، هی لب و لوچه‌اش را کج و معوج می کند و در همان حال قوز می‌کند و  زیرلب چیزهای نامفهومی را نشخوار می‌کند. 


from best vows ever

Amy: From that first moment in that coffee shop, I knew that there was something special between us. Even thought I did work on a study that disproved love at first sight!

Sheldon: I loved that study the moment I read it! Ironic , huh?!

Amy: Clearly It was wrong, because I felt something that day and those feelings have only gotten stronger with time. I can't imagine loving you more than I do right now but I felt that way yesterday, and the day before yesterday, and the day before that.

Sheldon: Is that growth linear or accelerating?

Amy: Accelerating.

Sheldon: Oh, maybe we can graph it out.


(The big bang theory)

 

*Let the rain come down and wash away my tears

آن شب سرد برفی که از درد بخیه‌های لبم بیدار شدم دقایقی گمان کردم که من هرگز دیگر روی خوشی و آرامش را نمی بینم. لااقل حالا حالاها نه. هرچند درد شدیدِ لب پاره‌ام کم‌اهمیت، مثل آخرین تودهنی‌ای بود که به کتک‌خورده ای در مرز بیهوشی بزنند.

یک ژلوفن خوردم و چند دقیقه بعد خوابم برد.

ولی خوشبختی هیچ دور نیست، یک بار مثل قرص قرمز خوشگلی توی مشتت می افتد، می‌بوسی‌اش، تو را به عمیق‌ترین خواب زندگی‌ات می برد. 

 

* عنوان  یه تیکه از ترانهٔ  A new day has come  ِ  سلین دیونه.

 


پیشنهاد

این را بیل گیتس به من پیشنهاد داد که ببینم! من هم به شما پیشنهادش می‌دهم: سایت Dollar street . مسحورش شدم. عکس‌هایی است از خانواده‌هایی در نقاط مختلف دنیا. از هر خانواده، خانه و وسایل زندگی‌شان کلی عکس هست. خوراک آنهایی است که مثل من توی تاریکی از دور به پنجره‌ای روشن نگاه می‌کنند و با خودشان فکر می‌کنند الان توی آن خانه چه خبر است. و البته که دیدن اشیا خانه قدرت خیال‌پردازی‌ را چندصد برابر خواهد کرد. حالا گیریم اصلا هدف سایت چیز دیگری باشد.