نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

استاد م

عجیب نیست که من تو تمام زندگیم هرگز انقد آروم نبودم؟ باید یه شیشه جای مربا بیارم بشورم و خشک کنم و هفت‌هشت ثانیه نمونه بردارم بندازم توش، نگه دارم برای بعدها، روزهایی در آینده که شاید دیگه انقد آروم نباشم و احتیاج پیدا کنم به سرنخی از آرامش. یا نه؟ من به صلح ابدی رسیدم؟ 

...

اینجوریه که آدم به یه چیز خوب پی می‌بره و تصمیم می‌گیره که از این به بعد همون چیز خوب رو پی بگیره. بعد خب پی نمی‌گیره. نه چون اراده‌شو نداشته. چون اون چیز خوب برای ابدالاباد خوب نبوده. بعد آدم به چیزای خوب دیگه‌ای پی می‌بره و باز همون روال. یه روزی میاد که آدم می‌بینه چیزی که پی گرفته مجموع همهٔ اون پی‌ریخته‌شده‌ها بوده. اینجوریه که آدما تصمیمای خوب می‌گیرن و پاش وانمیسن اما نهایتاً بعد از مدتی آدم بهتری میشن. واسه همینه که نباید از تصمیم گرفتن امتناع(این از کجا اومد الان؟!) کرد از ترس اینکه ممکنه پاش نمونیم. 

...

من در این بخشِ سه، هزارتا چیز نوشتم و پاک کردم. یا سیو کردم جای دیگه. فقط دلم نمی‌خواد خالی باشه. یعنی از اساس اگر این سه تا نقطهٔ بالا رو نمی‌ذاشتم بخش سه‌ای نبود که بخواد خالی باشه. هوومممم... انگار حتی خالی‌های زندگیمون رو خودمون به وجود میاریم. 


وقتی کائنات طرف منه!

دیشب یه کره‌خری به خوابم اومد و گفت: تو همش انتخاب‌های غلط می‌کنی! نمی‌دونم شاید کره‌خر نبود اصلاً خر نبود یا کره نبود. چون من ندیدمش و فقط یه صدا بود. برای همینم صبح که چشامو باز کردم وحشت کرده بودم، انگار صداها مثلاً قوی‌تر یا واقعی‌تر از تصویرا باشن. خلاصه ما از  صبح تا حالا در درون هی به خود پیچیدیم و تکرار کردیم: غلط کرده. خودش غلط کرده. هفت جدش غلط کرده. کره‌خر!

تا الان که این تیکه از سریال Person of interest رو نسبتاً تصادفی دیدم:



(Playing chess)

Each possible move represents a different game

A different universe in which you make a better move

By the second move, there are 72,084 possible games. By the third, 9 million. By the fourth 318 million. there are more possible games of chess than there are atoms in the universe. No one could possibly predict them all, even you. Which means that that first move can be terrifying. It's the furthest point from the end of the game, there's a virtually infinite sea of possibilities between you and the other side. But it also means that if you make a mistake, there's a nearly infinite amount of ways to fix it


So you should simply relax and play



Siddhartha

What could I say to you that would be of value, except that perhaps you seek too much, that as a result of your seeking you cannot find.





عکس رو از تیتراژ بیگ بنگ تئوری اسکرین شات گرفتم.


الان از دنیا فقط موهای بلندم را می خواهم

تجربه را باید از گوشش آویزان کرد

یعنی تو می‌گویی اگر من الان خودم را خواب‌چپان کنم فردا می‌توانم پنج صبح بیدار شوم؟! یک عمر تجربه، افراشته، قاطع، راسخ، فرمند و گران مقابلم ایستاده می‌گوید: نع!

پس تو می‌‌گویی چه رانگ‌ است با من که هیچ وقت خدا نمی‌توانم به کاروبارم برسم؟ صبح که خوابم. عصرهم  که یا ملولم یا زیادی ملنگم، شب هم که اتاق فرمان کلاً توسط نیروهای شورشی اشغال است. یک عمر تجربه انگشت سبابه‌اش را توی گوشش می‌کند، درمی‌آورد، به انگشت شستش می‌چسباند و خیره می‌شود به نقطه‌ای بین آن دو انگشت و حال من را به‌ هم می زند، هی لب و لوچه‌اش را کج و معوج می کند و در همان حال قوز می‌کند و  زیرلب چیزهای نامفهومی را نشخوار می‌کند. 


from best vows ever

Amy: From that first moment in that coffee shop, I knew that there was something special between us. Even thought I did work on a study that disproved love at first sight!

Sheldon: I loved that study the moment I read it! Ironic , huh?!

Amy: Clearly It was wrong, because I felt something that day and those feelings have only gotten stronger with time. I can't imagine loving you more than I do right now but I felt that way yesterday, and the day before yesterday, and the day before that.

Sheldon: Is that growth linear or accelerating?

Amy: Accelerating.

Sheldon: Oh, maybe we can graph it out.


(The big bang theory)

 

*Let the rain come down and wash away my tears

آن شب سرد برفی که از درد بخیه‌های لبم بیدار شدم دقایقی گمان کردم که من هرگز دیگر روی خوشی و آرامش را نمی بینم. لااقل حالا حالاها نه. هرچند درد شدیدِ لب پاره‌ام کم‌اهمیت، مثل آخرین تودهنی‌ای بود که به کتک‌خورده ای در مرز بیهوشی بزنند.

یک ژلوفن خوردم و چند دقیقه بعد خوابم برد.

ولی خوشبختی هیچ دور نیست، یک بار مثل قرص قرمز خوشگلی توی مشتت می افتد، می‌بوسی‌اش، تو را به عمیق‌ترین خواب زندگی‌ات می برد. 

 

* عنوان  یه تیکه از ترانهٔ  A new day has come  ِ  سلین دیونه.

 


پیشنهاد

این را بیل گیتس به من پیشنهاد داد که ببینم! من هم به شما پیشنهادش می‌دهم: سایت Dollar street . مسحورش شدم. عکس‌هایی است از خانواده‌هایی در نقاط مختلف دنیا. از هر خانواده، خانه و وسایل زندگی‌شان کلی عکس هست. خوراک آنهایی است که مثل من توی تاریکی از دور به پنجره‌ای روشن نگاه می‌کنند و با خودشان فکر می‌کنند الان توی آن خانه چه خبر است. و البته که دیدن اشیا خانه قدرت خیال‌پردازی‌ را چندصد برابر خواهد کرد. حالا گیریم اصلا هدف سایت چیز دیگری باشد. 

Sadness! Nun needs you

Inside out را حتماً دیده اید؟  ندیده اید؟  خب ببینید. 

من هم یک Joy لنگه ی جوی رایلی توی وجودم دارم. همانقدر احمقانه و لج درار به زور میخواهد من همش هپی باشم. اتفاقاً زورش هم به بقیه می چربد. حالا تا نزند همه ی جزیره های درونم را نیست و نابود کند ول کن نیست. 

Consequences of a careless act

جرج مایکل را توی ویدئوی careless whisper یادتان است؟ الان کله‌ام شکل همان کلهٔ لامصبش شده، کمی تیره‌تر! 

همانا کاری نکنید که سه ماه  بعد به هیئت جرج مایکل در زمزمه‌های بی‌پروا درآمده و  جز صبوری چاره‌ای نتوانید کرد. حالا هر چقدر هم آن اول‌هاش ملوس شده بوده باشید!  به این روزهاش نمی‌ارزد.

To the Emperor

اشو میگه تنهاییتون رو قدر بدونید تا جایی که از ارزشمندی احساس امپراطور بودن کنید. تنهایی رو فقدان نبینید که در اون صورت گدا خواهید بود.

 میگه امپراطورها با هم ملاقات میکنند و گداها با هم. تو رابطه ای که آدما سیر هستند به سلامتی هم پیک میزنن و تو رابطه ای که آدما گرسنه هستند از هم بهره جویی می کنن. میگه گدای محبت تا آخر عمرش دنبال تغذیه از بقیه است اما هرگز سیر نمیشه. چون منبع تغذیه هر آدمی درون خودشه. ما هستیم که ببخشیم نه که بگیریم. و هیچ آدمی نمیخواد مورد استفاده قرار بگیره چون با وجود همه ی گیرو گورای روانشناختی، ته ته ته وجود هر آدمی چشمه ی آزادی خواهی غل میزنه. 


نقل به مضمون 


خانم م میگفت همیشه حتما تحت هرشرایطی عنوان بزن!

خودم را به ایستگاه ها می سپارم. شالم را باد می برد. سی تا خیابان را زیرپا میگذارم تا دفترم را پیدا کنم. برمیگردم دفتر به بغل روی دیوار سایه هایم را میبینم: هرقدر لوند و زیبا، همانقدر مصمم و قوی. یک دیوار و این همه ملکه ی بی کم و کاست! 

این ها همه بازتاب پیکر زنی است که توی ایستگاه ها جامانده،  شالش را باد برده، پاهایش تاول زده و دست آخر به این نتیجه رسیده که: یک دفتر واقعاً این همه دوردور نداشت! 

و اینگونه است که به خیال خودمان از رنج می گریزیم اما در رنج زندگی می کنیم


این همه تفاوت میون حقیقت و چیزی که ما با حواس پنجگانه مون برداشت می کنیم حیرت انگیزه. 

ما تو شبکه ی عظیمی از دروغ ها زندگی می کنیم.

writing

 ...writing was my home, because I loved writing more than I hated failing at writing, which is to say that I loved writing more than I loved my own ego, which is ultimately to say that I loved writing more than I loved myself.


Elizabeth Gilbert

The choice

(Playing video games)
Leonard: What are you doing?
Sheldon: The light is red so I came to a stop
Leonard: You're in a stolen cop car with a dead hooker in the trunk. You don't have to obey traffic laws
Sheldon: I know I don't have to. The fun is choosing to.

The big bang theory