نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

Sadness! Nun needs you

Inside out را حتماً دیده اید؟  ندیده اید؟  خب ببینید. 

من هم یک Joy لنگه ی جوی رایلی توی وجودم دارم. همانقدر احمقانه و لج درار به زور میخواهد من همش هپی باشم. اتفاقاً زورش هم به بقیه می چربد. حالا تا نزند همه ی جزیره های درونم را نیست و نابود کند ول کن نیست. 

Consequences of a careless act

جرج مایکل را توی ویدئوی careless whisper یادتان است؟ الان کله‌ام شکل همان کلهٔ لامصبش شده، کمی تیره‌تر! 

همانا کاری نکنید که سه ماه  بعد به هیئت جرج مایکل در زمزمه‌های بی‌پروا درآمده و  جز صبوری چاره‌ای نتوانید کرد. حالا هر چقدر هم آن اول‌هاش ملوس شده بوده باشید!  به این روزهاش نمی‌ارزد.

To the Emperor

اشو میگه تنهاییتون رو قدر بدونید تا جایی که از ارزشمندی احساس امپراطور بودن کنید. تنهایی رو فقدان نبینید که در اون صورت گدا خواهید بود.

 میگه امپراطورها با هم ملاقات میکنند و گداها با هم. تو رابطه ای که آدما سیر هستند به سلامتی هم پیک میزنن و تو رابطه ای که آدما گرسنه هستند از هم بهره جویی می کنن. میگه گدای محبت تا آخر عمرش دنبال تغذیه از بقیه است اما هرگز سیر نمیشه. چون منبع تغذیه هر آدمی درون خودشه. ما هستیم که ببخشیم نه که بگیریم. و هیچ آدمی نمیخواد مورد استفاده قرار بگیره چون با وجود همه ی گیرو گورای روانشناختی، ته ته ته وجود هر آدمی چشمه ی آزادی خواهی غل میزنه. 


نقل به مضمون 


خانم م میگفت همیشه حتما تحت هرشرایطی عنوان بزن!

خودم را به ایستگاه ها می سپارم. شالم را باد می برد. سی تا خیابان را زیرپا میگذارم تا دفترم را پیدا کنم. برمیگردم دفتر به بغل روی دیوار سایه هایم را میبینم: هرقدر لوند و زیبا، همانقدر مصمم و قوی. یک دیوار و این همه ملکه ی بی کم و کاست! 

این ها همه بازتاب پیکر زنی است که توی ایستگاه ها جامانده،  شالش را باد برده، پاهایش تاول زده و دست آخر به این نتیجه رسیده که: یک دفتر واقعاً این همه دوردور نداشت! 

و اینگونه است که به خیال خودمان از رنج می گریزیم اما در رنج زندگی می کنیم


این همه تفاوت میون حقیقت و چیزی که ما با حواس پنجگانه مون برداشت می کنیم حیرت انگیزه. 

ما تو شبکه ی عظیمی از دروغ ها زندگی می کنیم.

writing

 ...writing was my home, because I loved writing more than I hated failing at writing, which is to say that I loved writing more than I loved my own ego, which is ultimately to say that I loved writing more than I loved myself.


Elizabeth Gilbert

The choice

(Playing video games)
Leonard: What are you doing?
Sheldon: The light is red so I came to a stop
Leonard: You're in a stolen cop car with a dead hooker in the trunk. You don't have to obey traffic laws
Sheldon: I know I don't have to. The fun is choosing to.

The big bang theory 

جونی وسط آن همه در و گوهر

 داشت جیغ می‌زد که تو فلان را خوردی بهمان را خوردی و... تو چی و... چی و... 

 آقا من فحش‌دانی‌ام محدود است به یک کون و حواشی‌اش. این چیزهایی که این خانم گفت را یادم نمی‌آید. خلاصه حرف‌های بد زد دیگر. آخرش گفت: ببین مهسا جون! دور برادر منو خط بکش!

حالا من کار ندارم به اینکه برادره دیگر چه بی اختیار بدبختی بوده، یا مهسا چرا انقدر خر است که دارد با این‌ها مراوده می‌کند، خب لابد خودش هم از قماش این‌هاست، ها؟ کار ندارم به این ها، من فقط مانده‌ام حیران: مهسا «جون»؟! واقعاً «جون»؟!

شمشیر سینا

سینا از توی درخت ها داد میزند: میدونم اون بالایی! 

مادرش به دنبال صدا میگردد و سینا را پایین تر میان برگها می بیند:

سینا همونجا واسا یه عکس ازت بگیرم.

نیا بالا 

نیا دیگه

میگم همونجا واسا میخوام ازت عکس بگیرم

سینا نیا بالا!

سینا دیگر رسیده به مادرش: اومدم شمشیرمو بگیرم! 

مادرش شمشیر صورتی توی غلاف بزرگ نارنجی اش را دستش میدهد. سینا دوباره آن همه راه را پایین میرود میان درخت ها و با شمشیرش ژست میگیرد.


*سینا نام اصلی قهرمان نیست


بدانید و آگاه باشید

چسناله کردن آدم رو روشنفکر نمی‌کنه.

زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست

همه‌اش بستگی به هنرت دارد. به بکارت روحت در کشف. به تلاش جسمت در خلق هارمونی.


مرا به بی زمان ببر

شمع قرمزه نمیسوزد، حرف میزند. 

بهش خیره میشوم، همه ی هزارویک شبش را از برم. قبل از این سالها فکر میکردم هر وقت چیزی آنقدر آشناست و نمی توانی توی گذشته پیدایش کنی، حتماً جایی توی آینده است. 

حالا که می بینم برای داستان های شمع قرمزه توی آینده هیچ جایی نیست، فرضیه جدیدی به ذهنم آمده: وقتی چیزی آنقدر آشناست و نه توی گذشته میتوانی پیدایش کنی نه توی آینده، حتماً توی بی زمان زندگی اش کرده ای، خواهی کرد، اصلاً داری زندگی اش می کنی. 

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم

به من بگو چرا؟

اسم آن کتاب جلدسبزه بود که خیلی دوستش داشتم. . روی جلدش هم "به من" را سرهم اینجوری نوشته بود: 

بمن بگو چرا؟


مرهمی همدمی

چرا وقتی یک بخت برگشته تنهاست همه روی بخت برگشتگی اش انگشت می گذارند اما وقتی دوتا بخت برگشته با هم اند هیچکس چیزی نمیگوید؟

چرا آدم تنها که باشد حق درجا زدن ندارد و باید دنبال هدف  بگردد برای زندگی اش، اما اگر تنها نبود می تواند یک عمر درجا هم نزند، اصلاً همانجا دراز بکشد! 

چون آدم ها معنی خودشان را توی چشم های همدیگر پیدا می کنند. کافی است یکی باشد که بلد باشد معنی ات کند، که معنی اش کنی، تو گویی به غایت خودتان رسیده اید، بخت رو کرده، طی الارض کرده اید.

The Shawshank Redemption

The truth is, I don’t want to know. Somethings are best left unsaid. 

I like to think they were singing about something so beautiful, it can’t be expressed in words, and makes your heart ache because of it.