نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

آن ها که دوستشان داشتم

 این ته تمام بی‌معرفتی‌های دنیاست که مارمولک‌هایی که دوستشان داشتم، آنقدر زیاد، یکی از روزهای پاییز بی خبر گذاشتند و رفتند و هرگز برنگشتند. نه دیگر حتی توی گرم‌ترین فصل سال. و گاه و بیگاه رفتن و سرک کشیدن به انباری به هوای شاید دیدن یکی‌شان، و در عوض هربار یافتن جنازهٔ خشکیدهٔ یک سوسک، ته تمام فقدان‌های غم‌انگیز دنیاست. 


سرانجام

همیشه تهش این میشود که هیچکار نمیکنی. فیلم هایی که میخواهی ببینی. زبان هایی که یاد بگیری. کتابهایی که بخوانی. چیزهایی که بنویسی...چشم باز میکنی میبینی چندسال گذشته از اولین باری که فلان ایده به ذهنت رسید. بعد چشمت را بازتر می کنی میبینی آن ایده را اجرایی نکردی که هیچ هزارتا کار دیگر را به بهانه اش نافرجام گذاشته ای. 

...

هیچ کار جدیدی نمیخواهم بکنم. هیچ دم تازه ای، تا وقتی بازدم قبلی هنوز توی سینه ام دست و پا می زند. فقط میخواهم سرانجام، سرانجامِ گذشته را ببینم.


نوشته های بی ملاحظه

فکر کرده بودم با جمله ها چه کنم. جمله هایی که گفتنشان بهتر بود. نگفتنشان هم دنیای کسی را ناتمام نمی گذاشت.جمله هایی که حوصله نمیکردم سر و رویشان را بشورم و مویشان را شانه کنم اما سینه ام را روی سرشان می گذاشتند که میخواهند بروند بیرون و برای خودشان بچرخند. خودم را راحت کردم و اسمش را گذاشتم: نوشته های بی ملاحظه. که کسی کاری به کار این توله سگ های دم بریده نداشته باشد و بابت کاما و نقطه و نیم فاصله و سر خط و ته خط شان سرزنشم نکند. فقط به همین دلیل هفت هشت سال پیش برای اولین بار گوشه ی پرتی از بلاگفا برای نوشته های بی ملاحظه ام چادری زدم و آخرش هم که ختم شدیم به اینجا. 

دلیلم اما هنوز همان است که بود. تا روزی که این دلیل باشد اینجا هم هست. و اگر روزی برای وبلاگ نوشتنم دلیل دیگری پیدا شد در اینجا را گل خواهم گرفت و اسم درخور دیگری انتخاب خواهم کرد.


ببخشید اگر پیامی بی جواب می ماند

چه اینجا، چه چندجای دیگری که صندوق پیام دارم گاه و بیگاه برایم نوشته ها، جمله های خوب می رسد. کلماتی که با دقت و شوق میخوانمشان و ساده لوحانه گمان میکنم دانگ خودم را گذاشته ام. اما اینطور نیست آدم ها از تو جواب می خواهند. بعد تازه یادم می آید اولین اصل ارتباط را فراموش کرده ام! ازم دلخور می شوند. گاه بهم برچسب میزنند. گاه ندیده ام می گیرند (گرچه حواسم هست که زیرچشمی حواسشان هست!). اما همیشه،  همیشه ی خدا تعدادی هستند که درکم می کنند. سکوتم را پای هیچی نمیگذارند و همینی که هستم را ساده و بی بهانه می پذیرند.

از فانتزی‌های خیلی قدیمی‌ام

۴ مرداد ۱۳۹۷ است و من به جوانی جاودان معتقدم. هیچ ایده‌ای، خیالی، آرزویی جز توقف، توقف میان ساعت ۴:۳۰ و ۵:۳۰ بعدازظهر برنمی‌انگیزاندم.

دارم فکر می‌کنم مثل سینما که به عنوان هنر هفتم بعد از رشد تکتولوژی آمد، هنری بیاید به زودی، مثلاً به نام انجماد در لحظه. تو را در فضایی قرار بدهد که ببینی، ببویی، بشنوی، لمس کنی، 

و دیگر تا هر وقت دلت خواست آنجا بمانی. 


هیش :/

حتما من هم یک جا چیزی نوشته ام که از چشم کسی افتاده باشم. یا شاید بقیه مثل من نیستند؟ چشمشان اینهمه لیز نیست؟! مثلا گاه و بیگاه وبلاگی را میخوانی و از اینکه بادقت می نویسد و پربیراه نمی گوید خوشت می آید. بعد یکهو زرت پست سخیفی میگذارد مثلا در رابطه با اینکه دماغ فلانی کج است یا فلانی سلیقه ندارد و از من تقلید می کند! یا فلانی هیچی نیست و من همه چیزم چون فلان فیلم را دو ماه زودتر از او دیده ام!

دیگر دست و دل و چشم و چالی به آدم  می ماند این عامو یا خاله را بخواند باز؟ نه والا نه بِلا!


رفت و گم شد تو تگرگ!

حال پرنده ی لانه گم کرده ای را دارم توی تگرگ.

فقط میداند که خانه نزدیک نیست. لعنتی نزدیک نیست. 



شب بماند

اصلاً خدا شب را قرار داد که آدم خل تویش چراغ روشن کند بعد راه بیفتد و در یک‌درمیان نور و تاریکی قدم بزند. 


توپ قلقلی نباشیم

البته  این احمقانه است که چیزی را به زور توی حلق خودمان فرو کنیم.  اما احمقانه‌تر  این است که سراغ هیچی نرویم و  توپ بادیِ کوچک، متوسط یا بزرگی بمانیم که به همان طریقی که قل می‌خورد سمت چیزی به همان طریق هم ازش دور می‌شود. 

Le tue parole

بیست سالم بود و می‌خواستم حرف‌های این ترانه رو توی مخ خودم فرو کنم. می‌خواستم فقط باهاش لب نزنم. می‌خواستم باورش کنم خودش بشم. 

می‌خونه:

Non è giusto che una donna / per paura di sbagliare /  non si possa innamorare /  si deve accontentare/  di una storia sempre uguale

*انصاف نیست که یه زن

از ترس اشتباه کردن

نتونه عشق بورزه

مجبور باشه همیشه به داستانی تکراری تن بده


عنوان اسم ترانه است و خواننده‌اش هم Andrea Bocelli ست.


پایان بخش بزرگی

من سرانجام به اون درجه از عرفان رسیدم که دیگه از هیچکس و در هیچ جا غلط املایی نمیگیرم!

?But is their best really good enough*

به خودم سخت گرفته‌ام دوباره؟ داگویل را یک بار دیگر ببینم.


*Dogville


حافظ

میگه:

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

آخه جز حافظ کی میتونه انقد قشنگ جواب رد بده؟ آدم دلش می‌خواد لپشو بکشه بگه اشکال نداره میرم یکی دیگه رو می‌کُشم تو حیفی!

و خوشگلی توی چشم صاحب نظر نباشد چرا؟

خوشگلی بعضی از دخترها توی برق چشم هاشان است. توی استقلال نگاهشان. و جور دیگر بودن حرفشان. 

عکس‌های جذاب دختره،  مدیر بخش مد مجلهٔ معروف فرانسوی‌ را نگاه می‌کنم. خوشگلی اش توی دماغ بزرگ، قوزدار و عقابی‌اش است که احتمالاً برای زیر تیغ بردنش اول باید سرش از زیر تیغ بگذرد. خوشگلی لیز توی جوانی جاودانش است. اینکه توی ۵۰ سالگی عاشق زنی دیگر شده و به خودش خندیده و ماجرا را هم برای همه با همان خنده تعریف کرده است. از خوشگلی آن دختر چهارشانه و هیکلی وقتی پرده برافتاد که جرئت کرد بگوید دست از تلاش برای لاغری کشیده چون بدنش همین‌طوری است و برای همین وزن ساخته شده. دیروز که از کنار آن جمع پسرها رد شدم و شنیدم دارند خوشگلی زن یکی از دوست‌هایشان را با دوست‌دختر همان دوستشان مقایسه می‌کنند، هی فکر کردم و فکر کردم که چرا حرف از زن که می‌شود فی‌الفور! هنوز نفس تازه نشده، حرف خوشگلی‌اش به میان می‌آید.  احساسات فمینیستی‌ام دچار غلیان شده بود که دیدم دارم بی‌انصافی می‌کنم. آدم مرد را هم که می‌بیند اول به ظاهرش نگاه می‌کند و مقولهٔ خوشگلی مقوله‌ای ضدزن یا حتی ضد انسانی نیست. آدمیزاد است و نظر دارد. منتها یکی کم دارد و یکی بیش. یکی دید می‌زند و یکی رویت می‌کند. یکی کوته‌نظر است و یکی صاحب‌نظر.