نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

پایان بخش بزرگی

من سرانجام به اون درجه از عرفان رسیدم که دیگه از هیچکس و در هیچ جا غلط املایی نمیگیرم!

?But is their best really good enough*

به خودم سخت گرفته‌ام دوباره؟ داگویل را یک بار دیگر ببینم.


*Dogville


حافظ

میگه:

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

آخه جز حافظ کی میتونه انقد قشنگ جواب رد بده؟ آدم دلش می‌خواد لپشو بکشه بگه اشکال نداره میرم یکی دیگه رو می‌کُشم تو حیفی!

و خوشگلی توی چشم صاحب نظر نباشد چرا؟

خوشگلی بعضی از دخترها توی برق چشم هاشان است. توی استقلال نگاهشان. و جور دیگر بودن حرفشان. 

عکس‌های جذاب دختره،  مدیر بخش مد مجلهٔ معروف فرانسوی‌ را نگاه می‌کنم. خوشگلی اش توی دماغ بزرگ، قوزدار و عقابی‌اش است که احتمالاً برای زیر تیغ بردنش اول باید سرش از زیر تیغ بگذرد. خوشگلی لیز توی جوانی جاودانش است. اینکه توی ۵۰ سالگی عاشق زنی دیگر شده و به خودش خندیده و ماجرا را هم برای همه با همان خنده تعریف کرده است. از خوشگلی آن دختر چهارشانه و هیکلی وقتی پرده برافتاد که جرئت کرد بگوید دست از تلاش برای لاغری کشیده چون بدنش همین‌طوری است و برای همین وزن ساخته شده. دیروز که از کنار آن جمع پسرها رد شدم و شنیدم دارند خوشگلی زن یکی از دوست‌هایشان را با دوست‌دختر همان دوستشان مقایسه می‌کنند، هی فکر کردم و فکر کردم که چرا حرف از زن که می‌شود فی‌الفور! هنوز نفس تازه نشده، حرف خوشگلی‌اش به میان می‌آید.  احساسات فمینیستی‌ام دچار غلیان شده بود که دیدم دارم بی‌انصافی می‌کنم. آدم مرد را هم که می‌بیند اول به ظاهرش نگاه می‌کند و مقولهٔ خوشگلی مقوله‌ای ضدزن یا حتی ضد انسانی نیست. آدمیزاد است و نظر دارد. منتها یکی کم دارد و یکی بیش. یکی دید می‌زند و یکی رویت می‌کند. یکی کوته‌نظر است و یکی صاحب‌نظر.


دیگرها

به عکس‌های مردم دیگر در جاهای دیگر توی صفحهٔ نشنال جئوگرافیک که  نگاه می‌کنم نمی‌توانم باور کنم این‌ها به اندازهٔ‌ من یا به اندازهٔ «ما» اضطراب دارند. تو گویی دوردست همیشه جایی است به مثابه بهشت. گاه توضیحات عکس‌ها را نمی‌خوانم. در کسری از ثانیه قصهٔ پری‌واری برای تصویر آن سه دختر روبروی آینه می‌سازم. و فکر می‌کنم کی می‌تواند بی‌خیال‌تر از دختری باشد با تنی پُر و  لباسی این همه رنگی، که کنار دو خواهرش توی یک آینه ریمل می‌کشد؟ خیره به عکس در رویای دوری مراقبه می‌کنم. نمی‌خواهم حتی کوچکترین خیال ناخوشی را به این قصه راه دهم: آن سه بی‌گمان خوشبخت‌ترین مردمان روی زمین‌اند. 

a very hidden dream


حالا به کجای دنیا برمی‌خورد اگر من خواننده می‌شدم؟!

بمن بگو چرا

از مادرم می‌پرسم: چرا؟ واقعا چرا؟ چرا من به وجود آمدم؟ می‌گوید: برای اینکه اظهار نظر کنی.


فصل دیگری

کی مثل من دلش برای زمستان تنگ شده است؟  زمستانی خیلی سرد. صدای سوختن چوب.  بوی عطری شیرین. خزیدن توی لباس پشمی بزرگی و خود را گم کردن توی چشم‌های آدم دیگری.  و شور و بی‌خبری. و جنون و بی‌خبری. و تب کردن و بی‌خبری.

البته تا قبل از اینکه حسن خزش کند

معروف است توی دنیا که آتش‌نشانی شغلی سکسی برای مردهاست. از من می‌شنوید؟ نچ! هیچ شغلی سکسی‌تر از کلیدسازی نیست. 


پی‌نوشت: و نه به خدا! نه از آن جنبهٔ بصری که احتمالاً برخی از اذهان منحرف شما طرفش رفته. از بُعد معناگرایانه‌اش. از جهتی که یارو می‌تواند در بسته‌ای را باز کند. و حالا دست کم که اینطور به نظر می‌اید که حل مسئله ای مهم به شکلی همزمان ذهنی و دستی انجام می‌گیرد. 


معلم

خانم ط در چشم های ده ساله ی من آدم غمگینی بود. مادرم که دفتر مشقم را امضاء میزد زیرش برایش مینوشت: با تشکر از زحمات بی دریغ همکار گرامی، معلم فرهیخته و مهربان که... هر چقدر این جمله طولانی تر میشد خانم ط آن روز با من مهربان تر بود. و مهربانی اش البته باز با توجه به درازای جمله چند روزی طول می کشید. مادرم که حوصله نداشت و زیر امضا می نوشت: با تشکر و تقدیر، خانم ط دفتر را پرت میکرد روی میز. برای همین همیشه مینشستم  بغل دست مادرم و اصرار میکردم: بیشتر بنویس، بیشتر بنویس! مادرم گاه سر ذوق بود: نون میخوام یه کاری کنم خانم ط تا آخر ماه برات بندری برقصه. برایش یک جعبه شیرینی پنجره ای اعلای خانگی می پخت و خوشگل میکرد و میفرستاد در خانه شان. خانم ط صبح روز بعد خود شموئیل مقرب بود.

روزهای من زیر دست خانم ط بسته به حال و حوصله مادرم در فراز و نشیب میگذشت تا روز معلم که آن دخترعموهای پولدار و سوگلی کلاسمان برای خانم ط تابلو فرش هدیه آوردند.  ظهر همان روز تا رسیدم خانه به مادرم گفتم: باید سه متر برای خانم ط بنویسی..

اما خانم ط از آن روز به بعد دیگر هیچکس و هیچ چیز را جز دخترعموها ندید و نشناخت. 


ما اینجوری بلا شدیم

آن ضبط صوت نوک مدادی که درست اندازهٔ کلهٔ شش ساله‌ام بود با آن تق دل‌انگیزش موقع چپاندن نوارکاست، ته تمام تفریح های دنیا بود. آن وقت اندی شروع می‌کرد به خواندن: بلااا اااای بلاا ااای. وسط گل قالی می‌ایستادم و هیچ چیز بیشتر از چین دامنم دلخوشم نمی‌کرد. 

به گمونم

من همیشه گمان کرده‌ام رابطه‌های خوب مادرزادی خوبند. هنوز هم گمانم همان است. 


صبوحی

از جزوهٔ دوست‌داشتنیم عکس گرفتم. صفحه به صفحه. خسته شدم اون آخراش و اومدم صفحه‌های آخرو بی‌خیال شم. اما نمی‌شد که جزوه دم‌بریده بمونه. 

آخرین  عکس ارزید به آخرین صفحه که  اون گوشهٔ بالاش نوشته بودم:


به پرواز شک کرده بودم

به هنگامی که شانه‌هایم 

از توان سنگین بال 

خمیده بود


You're here, there's nothing I fear

آن صحنه از تایتانیک را به خاطر بیاورید که رز میخواهد خودش را از کشتی بیندازد توی دریا و جک سر می‌رسد و باقی ماجرا.

حالا یک جایی دم‌دست توی ذهنتان نگهش دارید تا جانم برایتان بگوید امروز چی شد.

یک پل هوایی سر خیابان ماست که بی‌تردید یکی از مکان‌های خیلی خیلی مورد علاقهٔ من در همهٔ گُندگی این جهان هستی است. کمتر پیش می‌اید از رویش رد بشوم و وسطش نایستم و به درازای بزرگراه و عبور ماشین‌ها و تک تک چراغ‌های اطراف و آسمان و آسفالت زیر پایم و مردمی که از بغلم رد می‌شوند و پنجره‌های ساختمان‌ها و الباقی خیره نشوم.

امروز خلوت بود و نم نم بارانی هم می‌زد و غروب هم که سفره پهن کرده بود به چه بزرگی. نمی‌شد همین‌جوری از پل گذشت. از چپ و راست بررسی‌اش کردم، بالا و پایین، از هر زاویه ای که تا حالا از دیدم پنهان مانده بود. حواسم بود سه تا پلیس راهنمایی و رانندگی خیره شده‌اند بهم اما هرگز گمان نمی‌کردم تا آن حد مرا خر فرض کرده باشند. خلاصه قرارم که گرفت وسط پل، اول خیره شدم به دوردست‌ها و آخر سر هم خودم را آویزان کردم رو به پایین دید آخرم را بزنم که جک داستان ما در یونیفرم راهنمایی و رانندگی با آن جلیقه‌های نجات سبز چمنی نفس‌زنان از راه رسید...! نه به چشم برادری که درست به چشم رزبه‌جکی، لئوناردو دی کاپریو جلوی وجهه و هیبت این سرباز وطنی لنگ می‌انداخت. لامصب. آمد آنی بشود که باید (همانی که توی تایتانیک شد) که متاسفانه کله من این طرف نرده‌ها بود، خنده‌ام هم گرفت، خجالت هم کشیدم و دستم را هم توی دست خوشگله نگذاشتم. حسنعلی (روی جلیقه‌اش اسمش را زده بودند)، روکم‌کنِ دی کاپریو، نیز ضایع شدگی خود را با لبخندهای دلبرانه رفع و رجوع کرد. هیچی دیگر قصه‌مان خیلی ایرانی با نگاه و لبخند و شرم و حیا به آخر رسید. دنبال چیز خاصی نباشید.


 

چیستیِ زیبایی

کاملاً سیه‌چرده بود. با دست‌کم بیست‌ تا جوش بزرگ و کوچک سفید روی صورتش. از عابری اگر می‌پرسیدی زیباست یا نه، حتماً می‌گفت: نه اصلاً. چشم‌هاش سیاه و درخشان بودند مثل صاف‌ترین شب تاریخ. کنار مأمور کشیدن کارت اتوبوس منتظر ایستاده بود. کارتم را که از کیفم درمی‌آوردم شبش را دوخته بود به دست‌هام. مأمور گفت: برای این خانم کارت می‌کشید؟ گفتم: آره حتماً. کارت را که زدم دختر جوان رد شد. برای خودم که کارت زدم چراغ دستگاه قرمز شد. رو کردم به دختر ملتمسانه گفتم: شرمنده... من دیرمه... خودم برم...

خندید. خندیدم. برگشت این طرف دستگاه. شوخ و شرمگین بهم خیره شده بود. معصومانه لبخند می‌زد و زیباترین صورت دنیا را داشت.