نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

و اینگونه است که به خیال خودمان از رنج می گریزیم اما در رنج زندگی می کنیم


این همه تفاوت میون حقیقت و چیزی که ما با حواس پنجگانه مون برداشت می کنیم حیرت انگیزه. 

ما تو شبکه ی عظیمی از دروغ ها زندگی می کنیم.

writing

 ...writing was my home, because I loved writing more than I hated failing at writing, which is to say that I loved writing more than I loved my own ego, which is ultimately to say that I loved writing more than I loved myself.


Elizabeth Gilbert

The choice

(Playing video games)
Leonard: What are you doing?
Sheldon: The light is red so I came to a stop
Leonard: You're in a stolen cop car with a dead hooker in the trunk. You don't have to obey traffic laws
Sheldon: I know I don't have to. The fun is choosing to.

The big bang theory 

جونی وسط آن همه در و گوهر

 داشت جیغ می‌زد که تو فلان را خوردی بهمان را خوردی و... تو چی و... چی و... 

 آقا من فحش‌دانی‌ام محدود است به یک کون و حواشی‌اش. این چیزهایی که این خانم گفت را یادم نمی‌آید. خلاصه حرف‌های بد زد دیگر. آخرش گفت: ببین مهسا جون! دور برادر منو خط بکش!

حالا من کار ندارم به اینکه برادره دیگر چه بی اختیار بدبختی بوده، یا مهسا چرا انقدر خر است که دارد با این‌ها مراوده می‌کند، خب لابد خودش هم از قماش این‌هاست، ها؟ کار ندارم به این ها، من فقط مانده‌ام حیران: مهسا «جون»؟! واقعاً «جون»؟!

شمشیر سینا

سینا از توی درخت ها داد میزند: میدونم اون بالایی! 

مادرش به دنبال صدا میگردد و سینا را پایین تر میان برگها می بیند:

سینا همونجا واسا یه عکس ازت بگیرم.

نیا بالا 

نیا دیگه

میگم همونجا واسا میخوام ازت عکس بگیرم

سینا نیا بالا!

سینا دیگر رسیده به مادرش: اومدم شمشیرمو بگیرم! 

مادرش شمشیر صورتی توی غلاف بزرگ نارنجی اش را دستش میدهد. سینا دوباره آن همه راه را پایین میرود میان درخت ها و با شمشیرش ژست میگیرد.


*سینا نام اصلی قهرمان نیست


بدانید و آگاه باشید

چسناله کردن آدم رو روشنفکر نمی‌کنه.

زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست

همه‌اش بستگی به هنرت دارد. به بکارت روحت در کشف. به تلاش جسمت در خلق هارمونی.


مرا به بی زمان ببر

شمع قرمزه نمیسوزد، حرف میزند. 

بهش خیره میشوم، همه ی هزارویک شبش را از برم. قبل از این سالها فکر میکردم هر وقت چیزی آنقدر آشناست و نمی توانی توی گذشته پیدایش کنی، حتماً جایی توی آینده است. 

حالا که می بینم برای داستان های شمع قرمزه توی آینده هیچ جایی نیست، فرضیه جدیدی به ذهنم آمده: وقتی چیزی آنقدر آشناست و نه توی گذشته میتوانی پیدایش کنی نه توی آینده، حتماً توی بی زمان زندگی اش کرده ای، خواهی کرد، اصلاً داری زندگی اش می کنی. 

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم

به من بگو چرا؟

اسم آن کتاب جلدسبزه بود که خیلی دوستش داشتم. . روی جلدش هم "به من" را سرهم اینجوری نوشته بود: 

بمن بگو چرا؟


مرهمی همدمی

چرا وقتی یک بخت برگشته تنهاست همه روی بخت برگشتگی اش انگشت می گذارند اما وقتی دوتا بخت برگشته با هم اند هیچکس چیزی نمیگوید؟

چرا آدم تنها که باشد حق درجا زدن ندارد و باید دنبال هدف  بگردد برای زندگی اش، اما اگر تنها نبود می تواند یک عمر درجا هم نزند، اصلاً همانجا دراز بکشد! 

چون آدم ها معنی خودشان را توی چشم های همدیگر پیدا می کنند. کافی است یکی باشد که بلد باشد معنی ات کند، که معنی اش کنی، تو گویی به غایت خودتان رسیده اید، بخت رو کرده، طی الارض کرده اید.

The Shawshank Redemption

The truth is, I don’t want to know. Somethings are best left unsaid. 

I like to think they were singing about something so beautiful, it can’t be expressed in words, and makes your heart ache because of it.


هزینه‌-فرصت‌های کتابخانهٔ کوچهٔ ما

اگر می‌دانستند که آن سرمایهٔ بین‌المللی برمی‌گردد خانه، بیخیال همه چیز، کوله‌اش را می‌گذارد، آن یکی کوله‌اش را برمی‌دارد، دوباره می‌زند بیرون، این‌بار به مقصد دَدَر، هرگز پنج‌شنبه عصر کتابخانه را تعطیل نمی‌کردند. 

روز آخر

آن سوال تکراری را می پرسند اگر امروز روز آخر بود چه کار می کردی.

شاید سه چهار تا نامه برای سه چهار نفر می نوشتم  شاید هم نه...و بعد با اولین پرواز میرفتم ساحل تمیزی توی جنوب و بقیه روزم را کالاماری و هشت پا میخوردم، به صدای دریا گوش میدادم و آفتاب میگرفتم. 


از حافظ یاد بگیریم لااقل!

حافظ میگه:  به شمشیرم زد و با کس نگفتم، نه که خیلی صبور یا منزوی یا حتی عاشق باشم، فقط چون، که راز دوست از دشمن نهان به!

حافظ خیلی شعور داره. و حد و مرز و اندازه ی دوستی ها و روابط هم همینجوری سنجیده میشه. معیار اینه: تو حرفت رو به کی میگی.

و البته که حافظ همه ی دنیا رو دشمن فرض نکرده، فقط مقام اون دوست فاصله اش انقدی بوده که چاره ی دیگه ای نذاشته.