دوازده سیزده ساله یا کمترند. چیز عجیبی بین دخترانگی و زنانگی توی صورتشان خیرهات میکند. یکی بالای سر دیگری ایستاده که دارد بند کفشش را میبندد، میگوید: «آره منم هیچ خوشم از زیبای خفته نیومد». آن یکی پوزخند میزند و میگوید: «اینم شد قهرمان؟ همش خواب بود!» رو میکنم بهش و میگویم: «دمت گرم واقعاً». میخندند: «تو از کی خوشت میاد؟« میگویم:«اون موقرمزه کی بود که تیرکمون داشت؟ با اون خواستگارای چلمنش؟» با هم میگویند: «آهااا مریدااا! آرههههه اون خیلی خوبه!»
من همسن اینها که بودم مریدا نبود. آن زمان میان دخترهای مهربان و عشوهای اما به شدت خنگ و تکراریِ والت دیزنی، از بل خوشم میآمد، خلوچل فرهیخته و شجاعی بود.
دو چیز توی این دنیا فشارخون من را دستخوش نوسان جدی میکنند، هیچ هم شوخی ندارم. اولی سرعت پایین اینترنت (که البته عوارضش خیلی بیشتر از فقط یک نوسان فشارخون است). دومی غلط هکسره، یا به قول خانم طائب «بحرانِ چگونه بهراحتی از چشم دیگران بیفتیم!»(مخصوصاً موردِ «ماله من»!)
پینوشت: مالهٔ تو حوالهٔ خودت!
Daddy says you can predict exactly when Mars will be in the sky, even in a hundred years. But the funny thing is that Daddy doesn't know what will happen to him two minutes from now.
(Mr Nobody)
سالگردها عجیبند، کلا گردها!
آدم را به مقایسه و مرور وا میدارند. به چه فکر میکردی چی شد. توی گرد دیگری هستم. گرد تلخی.
می شود دنیا را از بی نهایت دایره ساخت.
La pace sia con te
دارم یک پلیلیست حسابی میچینم. درهم. اپرا، کلاسیک، پاپ خوب، راک بهتر... . با جان و دل میپذیرم پیشنهادهای شما را هم.
مثلا اگر از اینها بلدید پیشنهاد بدهید:
(Je crois entendre encore (Rolando Villazon
چو چند صباحی با جرکان بنشستی، تو نیز جرک خواهی شد. نه به شیوهٔ جرکیدگی آن جرکان، که در شاْن ضمیر خویشتن و به رسم گُهذاتی های پیشینت، لیک دوصد بیش از پیش!
و چون جرکان در گرد تو بسیار گشتندی، دیگر از آن سوراخی که به وادی جرکزدگی دخول کردی خروجت میسر نیست.
پس ای چشمقشنگ، موقشنگ، کمرباریک! چون علیایةحال در تو خلوص پیشین به هرزگی دوران سر در خاک نکشیده و یک دو روزیات هنوز امید وارستگی مانده، از صحبت ناجنس اعراض دار و بدان دو روز دنیای دون نیارزد که با خلق جرکپیشگی کنی و ذات خویشتن را به پلشتی لذایذی که دردسر بندگان خدا بیبروبرگرد نوک دمشان است، در پیشگاه حق و حقیقت سرافکنده گردانی.
حالا دیگه خوددانی برو هرکار دلت میخواد بکن.
اسپینوزا می نویسد:آکادمی هایی که به خرج دولت تاسیس می شوند برای تربیت استعدادهای مردم نیست بلکه برای جلوگیری از آن است.
کی بود میگفت اسپینوزا اصلا فیلسوف حساب نمی شود؟ آها آن یارو برادر دیوانه ی نامزد سابق انیشتن توی آن سریال. خواستید ببینید سریال بدی نیست: Genius
اسپینوزا هم فیلسوف است. خوبش هم است!
پی نوشت اگر سریال را دیدید یا چیزی از زندگی خصوصی انیشتین می دانید: برادرم می گوید کاری که انیشتین با زندگی میلوا کرد از تاثیرش در ساخت بمب اتم بدتر بود.
ما خانوادگی جیگریم!
شاعر میگه: خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است!
و اینگونه است که میدل فینگری تقدیمِ تفرقه میکنی و به حبلِ متین پوستکلفت و کرگدنی خودت چنگ انداخته و مثل تارزان از مود آههای سوزان و لبولوچهٔ آویزان شلنگ تخته میندازی به مود شنگولْملنگِ اوسکلِ روزگار و ختم میشی به یه پست دیگه تو یکی از وبلاگهای بیصاحابت روی سرورهای وسیع اما تق و لقِ جمهوری اسلامی ایران.
آها فقط اینگونه نیست. بوی کیک همسایه هم بیتاثیر نبوده خب!
ادعای قلندری ندارم. فقط سالهاست دیگر اشیاء برنمیانگیزانندم. میخواهی خوشحالم کنی؟ حرف تازهای بهم بزن. چیز جدیدی یادم بده، مثلا یک مدل سوت زدن. من را جای ویژهای ببر. با جوک مخصوص سرآشپز حسابی بخندانم. از حقیقتی پنهان پرده بردار و شگفتزده ام کن. یا اصلاً فقط باش و یک عمر بمان!
پینوشت: میتوانیم هم برویم چتربازی! (این را قبلا امتحان کردهام ولی مشتاقانه دعوت تو را هم میپذیرم!).
این خواهر من است. همهٔ رازهای دخترانهٔ من را این میداند. همهٔ آن پچپچها را با این میکنم، هم آن شیرین و شورها، هم آن خیلی تلخهای ناگفتنی به هر کس دیگر.

بالشتم بوی نرم کننده میدهد. دهنم بوی شکلات تلخ. من نمیتوانم از پس خودم بربیایم و این خیلی هم بد نیست. این صدای اذان موذن زاده اردبیلی هیچ مناسب این حال و هوا نیست. ساده ترین چیزها سخت ترینشان هستند. به روزی فکر می کنم که مامان و بابا من را بردند مرکزی ترین میدان شهر توی معروف ترین اسباببازی فروشی و بهم گفتند یک عروسک انتخاب کن. هنوز هم برایم عجیب است.قبل ترها چیزی راجع به همین نوشته بودم و گم شد. لپتاپ قدیمیم برای همیشه قفل شده. چطور بعضی ها از پس خودشان برمی آیند؟ جعبه مدادرنگی هام کشتی بود و بیست و چهارتا سرنشین داشت. توی جزیره ها توقف می کردند و ماجراها داشتند. دفترم با چند جمله وسط هال افتاده. وسطش زد به سرم و خاطره ای را برای خیالی تعریف کردم و از شدت خنده بخیه های لبم باز شد. چرا من از پس خودم برنمی آیم؟ هرگز با آن عروسک بازی نکردم. یک بار بردمش حمام و مژه هاش ریخت. یک بار هم قیچی برداشتم و موهای بلند و پرپشت شرابی اش را کوتاه کردم. همین. من اعتراض کردم، چرا این را زده اید متوسط؟! مامان گفت چون این متوسطش بهتر از خوبش است. من هاج و واج به کلمه ی خوب که آن بغل نوشته شده بود و جلویش تیک نخورده بود نگاه کردم و از خودم پرسیدم پس چرا اینجا نوشته شده خوب؟ به مامان گفتم نه! اگر خوب بد بود که نمی نوشتند خوب! لابد مامان از همان جا فهمید که باید عمری با من دربیفتد. اما لازم نبود. حالا دیر شده است. (خانم و گفت:) هیچکس حل نکنه نازنین میخواد بهمون برسه! میخواستم بهش بگویم دماغت مثل دماغ اسب است. یک بار هم میخواستم به کسی بگویم با این وزنت چطور انقدر جلف و سبکی؟ هرگز نگفتم. گفتم که لازم نبود. مامان نمی دانست همراه من بودایی زاییده. نه آن اندوه میمیرد، نگران نباش، و نه آن شادی. آن بوها دوباره سرمستت می کنند. به گمانم. نترس.