میدونید کجای Frozen خیلی خوبه؟ خیلی جاهاش! ولی اون قسمتی که آدم برفی آرزوی تابستون میکنه خداست!

بعضی از آدم ها می روند بالای یک برج بلند زرتی خودشان را می اندازند پایین.
این ها اینجوری از چشمت می افتند.
این ها اگر نمیرند ممکن است دوباره به چشمت بیایند چون خب افتادنشان توی یک لحظه ی جوانی و جهالت بوده و سگ خورد توی دلت را یک لحظه خالی کردند، بیخیال.
اما بعضی دیگر میروند بالای مثلا صخره ای زرت خودشان را می اندازند، می افتند روی صخره ی پایینی، باز زرت خودشان را می اندازند روی صخره ی پایین تری. همین طوری زرت و زرت می روند پایین تا جایی که دیگر کاملا از چشمت افتاده باشند و نبینی شان. این ها دیگر هرگز دوباره به چشمت نخواهند آمد. چون یکی از افتادن هایشان را فراموش کرده باشی، دوتا را فراموش کرده باشی... این ها بارها و بارها توی دلت را خالی کرده اند. افتادن این ها فراموش شدنی و به چشم آمدن دوباره شان ممکن نیست.
Dai fallimenti che per tua natura normalmente attirerai Ti solleverò dai dolori e dai tuoi sbalzi d'umore Dalle ossessioni delle tue manie Supererò le correnti gravitazionali Lo spazio e la luce Per non farti invecchiare E guarirai da tutte le malattie Perché sei un essere speciale Ed io, avrò cura di te
میدانید "صبح" چی دارد به من می گوید؟
دست تو نیست. خودت هم دست خودت نیستی. تنها چیزی که از این کش و واکش نصیبت می شود شکست و تباهی است. شمشیرت را زمین بینداز. خودت را بیشتر از این زخم نزن.
Murphy's law: "Anything that can go wrong will go wrong"
فرض کنید کسی هدیه ای، چیزی که خیلی دوست دارید، سالها دنبالش بوده اید و خودتان نمیتوانسته اید تهیه اش کنید، را بهتان می دهد.
هدیه را توی کاغذکادو نپیچیده، مثلا توی پلاستیک پاره نارنجی جای میوه هایی که ظهر خریده گذاشته اش. بهتان لبخند نمیزند. و هلش می دهد سمتتان.
می پذیرید؟
یا باز هم ذهن من وسواسی و خر است؟
لوازم آرایشم را میریزم توی کیسه. زیاد نیستند. گره میزنم شوت میکنم توی کارتون ته کمد. فقط یک رژ قرمز مخملی را جدا کرده ام. میگذارمش روی میز کنار عطرهام برای روزهایی که می خواهم توی خلوتم ادا دربیاورم و برقصم. توی آینه نگاه میکنم و برای خودم بوس میفرستم.
فرصت نیست. فرصت نیست و من می خواهم همهٔ دنیا را یکجا در آغوش کوچک خودم بکشم.
از کتابای فیلمنامه نویسی که خیلی سال پیشا میخوندم یه درسی خوب یادمه: اگر میخواید فیلم، قوی و خاطره انگیز و بزرگ بشه، ماجرای اصلیتون رو تو بستر واقعه ای بزرگتر قرار بدید. مثلا عشق جک و رز تو بستر غرق شدن تایتانیک یه مثال دم دستیشه. و خب میشه لیست بلندبالایی تهیه کرد از فیلمای به یاد موندنی که ماجراهاشون تو بستر جنگ، انقلاب و وقایع مهم تاریخی میگذره، گاهی حتی بدون اینکه ماجرای اصلی ربطی داشته باشه به اون واقعه تاریخی و باز حتی گاهی بدون گرفتن هیچ تاثیر خاصی هم ازش.
هیچی، زندگی منم انگار داره فیلم جالبی میشه.
خب وقتی کسی میگه زیبا مثلا مهتاب کرامتی، من کاملا درکش میکنم ولی هیچ سلیقه اش رو و استعداد زیباییشناسیش رو تحسین نمیکنم و البته تو این مقوله کاملا ازش ناامید میشم. میپرسین پس به کی میگی خوشگل؟ (میدونم همه اینجور مواقع همینو میپرسن و تازه اون کلهتهیهاشم اضافه میکنن که: لابد خودت!). کسی که به قول مندنیپور «آن» داشته باشه. یعنی ورای مثلا دندونای کجوکوله یا بینی قوزدار و موهای وزوزیش تو برق نگاهش یا گوشهٔ لبخندش یه چیز تکرارنشدنی باشه.
مدت ها بود کسی رو اندازه این درک نکرده بودم:
"کودک: بابا کتاب قصه رو برام از آخرش بخون!
(فاطمه معصومه ۴ ساله)"*
*منبع: کانال کودکان اندیشه
@ChildrenOfIdea
نگارنده این سطورم انقد عطش آخردانی ش زیاده که فیلم میخواد ببینه میزنه جلو، اول یه ربع از تهشو نگاه میکنه.
به این بستگی دارد که خوشحال باشی یا نه، حتی کمی خوشحال...
و چی جلوی خوشحالیات را میگیرد؟ خطکشی کردن. طرح کشیدن. همین این توی این پست.
بعضی دیوانهها مثل من سالهای طولانی خوشحالی را مثل یک گوی بلورین میبینند که باید از توی دل غاری، زمینی، صندوقچهای چیزی بکشندش بیرون. و بعد اگر، اگر، اگر پیدایش کردند تازه باید مواظبش باشند از دستشان نیفتد بشکند.
اما دیوانهها! مثل من عاقل بشوید.خوشحالی ماهی توی دریاست. به هوای به تور زدن بزرگتریناش می روید اما یا بخت و یا اقبال! روزش که نباشد حتی یک بچه ماهی کوچولو هم از هیچی بهتر است. دست خالی برنمی گردید و تازه، روزهای دیگر هم هست. فرصت ماهیگیری نمی میرد. همینکه توی آن تور چیزی جستوخیز کند روزتان را با لبخندی، گیرم نه بزرگترین لبخند عمرتان، سپری میکنید.
از من چی میخوای؟ میخوای گولومبه بنویسم؟ اینجوری: «شکست قاعدهٔ همدم، نیز همبازدمیمان، در عطفِ تابع شارشهای بندگسیختهٔ رهپویگیهای جنونزده، تلخترین شوکران تاریخ را به جام ما نوش میکند»*. ؟ آیا؟! نه خب این هنر نیست. تکنیکه. من منکر ضرورتِ دونستن تکنیک، غلط بکنم که بشم! که بیتکنیک صددرصد بیهنره اما! اما هر «همهچیزدان»ی هنرمند نیست. گولومبهنویسی ضرورتِ همیشه و هرجا نیست. پس بذار اگر کسی داره مشق میکنه مشقشو بکنه و به رخ من نکشش. نه که خودمو کلاس بالایی بدونم (توبه! توبه!) ولی خب چه کنم که من این سری از مشقامو قبلاً نوشتم.
*اینی که الان اینجا از خودم در وکردم به زبون آدمیزادی یعنی: با هم نباشیم دنیا زهرماره
رختکن را بوی عرقشان برداشته، تازهواردی را دوره کردهاند و بلندبلند می خندند.
تازهوارد کش چادرش را دور گردن می اندازد، چادر را رو به جلو میچرخاند و آن
زیر مشغول تعویض لباسهایش میشود. سربهسرش می گذارند:«حالا چرا انقد آروم حرف میزنی؟»
تازهوارد با خندهٔ بقیه لبخند میزند و گونههاش گل میاندازد. همه اتفاق نظر
دارند که شبیه سارا است. سارا هم قدش بلند بوده، هیچ حرف نمی زده و موقع خندیدن تا
بناگوش سرخ می شده. و بعد میگویند:«فکر نکن این سارا کم کسی بودا، قهرمان
کشوری بود». و تعریف میکنند که سارا دو سال آمد، اما یکهو همه چیز را رها کرد،
کمربند سیاه را، مسابقهها را، دوستهایش را. آن آخرها همه دیگر فهمیده بودند
موضوع "امر خیر" بوده. یکیشان با خنده و با لحنی که من تشخیص نمیدهم
شوخ است یا طعنهآمیز یا شاید اندوهناک، میگوید:«من قشنگ یادمه روز آخری که اومده
بود اتوی موش رو با خودش اورده بوده. بعدِ کلاس نشست با حوصله موهاشو اتو کرد...».
حالا دیگر همه لباسهای سفید و خیسشان را درآوردهاند، مانتوهای
کوتاه و بلند مشکی را تن کردهاند و از رختکن بیرون میروند.
آهنگی رو نزدیک ده ساله نشنیدی. اگه دیگه هرگز نمیشنیدیش محال بود تا آخر عمرت یادت بیاد این آهنگِ نه چندان معروف -که روزگاری بیدلیل به هیجان میاوردت- اصلاً وجود داشته. یه شب واقعاً احتیاج داری یه چیز درستحسابی بشنوی، اپ رادیو رو روشن کردی هی از این کانال به اون کانال میزنی ولی دو ساعته فقط داره شت پخش میکنه. دست آخر بیخیال میشی و یهو... آه ای الههٔ خنیا! آره، خودخودش! اون ترانهٔ فراموششده رو درست سر وقت، کاملاً حسابشده و بینقص شلیک میکنه تو شبت،تو موقعیتت،تو فکرت، تو قلبت...
ته تهش اما فقط یه ترانه است، مگه نه؟
اگر روز جمعهای دلتان پیکنیک خواست اما فراختر از این حرفها بودید برایتان پیشنهادی دارم.
اگر بالکن ندارید سعی کنید کش آن قسمت را بکشید(چقدرش بستگی دارد به وسعتش)!
اما اگر بالکن دارید: هرچه دارید و ندارید بپوشید چون بیرون خیلی سرد است و قرار است بستنی بخورید. در بالکن را باز کرده، بستنی ترجیحاً شکلاتی و سیگارتان را آماده کنید. یک قاشق بستنی، یک لرز، یک پک سیگار. حالا دور بعدی: همان است دیگر!
جمعه آبیتان دلانگیز