اگر روز جمعهای دلتان پیکنیک خواست اما فراختر از این حرفها بودید برایتان پیشنهادی دارم.
اگر بالکن ندارید سعی کنید کش آن قسمت را بکشید(چقدرش بستگی دارد به وسعتش)!
اما اگر بالکن دارید: هرچه دارید و ندارید بپوشید چون بیرون خیلی سرد است و قرار است بستنی بخورید. در بالکن را باز کرده، بستنی ترجیحاً شکلاتی و سیگارتان را آماده کنید. یک قاشق بستنی، یک لرز، یک پک سیگار. حالا دور بعدی: همان است دیگر!
جمعه آبیتان دلانگیز
شاعر یه زمانی می گفت:
Look at the stars
Look how they shine for you
شاعر دیگه شعر نگفت، حالا کمبود امکانات داشت یا ذوقش کور شد یا صرفاً خنگ شد شاعری رو گذاشت کنار، به ما خیلی ربطی نداره.
ولی ستاره ها هنوز می درخشن.
And actually they aren't all yellow!
برف! برف خوب. برف سفید. می آیی برویم یک جایی یک عالمه برف پیدا کنیم، سرمان را بکنیم زیرش و دیگر بیرون نیاییم؟ لااقل تا سالها، تا وقتی که کله هامان مثل دوتا بذر فراموش شده سبز بشوند. و توی بهاری که هیچکدام از این آدمها دیگر اینجا نیستند بروییم. می آیی برویم به پیشواز زمستان؟ منتظرش نمانیم کفش و کلاه کنیم و برویم مثلا قطب. حاضری آنجا دوتا کبک بشویم؟
برگهها را که بیرون میکشم قلبم را توی تمام بدنم حس میکنم. خودم را حس میکنم که توی بدن خودم جاری میشوم. و سرخوشی، مستی بینظیری به جانم میافتد. ناگهان چیزی، مثل سطل آب سردی توی سرم میریزد که: تهش؟ به تهش فکر کردی؟ این به احتمال قریب به یقین به ناکجا میرسد. بیهودگی در پس هیجان و تلاشت، اصلاً وسط هر دویشان خوابیده!
اما من داغتر از این حرفها هستم. هیچ مهم نیست. باور کن هیچ مهم نیست این بار، حتی اگر یک نفر هم نتیجه کارم را نبیند. این را راستی راستی دارم برای خودم میکنم. و من هیچ دگر به پایان نیندیشم...
کودک: مامان به من نگو "کیان، دوستت دارم" بگو "دوستت دارم، کیان"
مادر: چه فرقی می کنه؟
کودک: وقتی می گی "کیان..." فکر می کنم کار دیگه ای باهام داری.
(کیان، پنج ساله)
"کودکان اندیشه "
@ChildrenOfIdea
مادرم بهم می گوید لیوان باز. نیستم واقعا.
واژه باز؟ شاید باشم.
خب فقط خوشم می آید از چیزی که بتواند چیز دیگری را در خود حفظ کند. مثلا از کیف هم خوشم می آید. لیوان ها را به گمانم به این دلیل دوست دارم. با اینکه کار اصلی شان مواظبت از نوشیدنی گرم دل انگیزی است اما در عین حال خودشان می توانند رنگ، شکل و وجهه ی خودشان را داشته باشند. شخصیت ویژه ی خودشان. میتوانند بی هیچ دخالتی در ترکیب و محتوا، طعم نوشیدنی را عوض کنند!
و مثلا کیف ها هم همین جوری جالب و جذاب اند! در شش سالگی ام شاید هیچ چیز به اندازه ی یک کیف کوچک با یکی دوتا زیپ مخفی نمی توانست خوشحالم کند. فضایی شخصی که جابجاشدنی و در عین حال _ به قول خاله هام در آن زمان_ ژستی بود!
پاکباز؟ پتانسیلش را دارم.
به نظر شما تفاوت میان تفکر سالم و تفکر ناسالم در چیست؟
پاسخ خود را به ... پیامک کنید!
تفکر ناسالم؟!
یا خودِ تفکر ناسالم!!
غلط خیلی زیاد است. یعنی انتخاب غلط کردن. راه غلط رفتن. همان غلط کردن دیگر! این را همهمان میدانیم. اما «درست»! به نظر میرسد هیچ درستی وجود ندارد. ته کاری آدم ممکن است احساس رضایت کند از انتخابش، اما ذهن ایرادگیرمان کی شده تا حالا کاملا راضی شده باشد؟ «درست»ی وجود ندارد نه؟ حالا چطور کسی یا چیزی میتواند ادعای هدایتگری کند؟
اما با همه اینها من فکر میکنم شاید رستگاری واقعاً ممکن باشد.
رستگاری سوای انتخابهایمان. میدانید چه میخواهم بگویم؟
...
خب موقعی که اینا رو پشت کاغذباطلههای شرکت مینوشتم یه چیزایی میخواستم بگم ولی سخت بود! امروز گوشیمو خونه جا گذاشتم و متوجه شدم متاسفانه دیگه موقع نوشتن با قلم و کاغذ نمیتونم متمرکز شم. البته که تو کاغذ ننوشتن و طبیعت رو پاس داشتن بهتره اما این وابستگی به تایپ کردن هم هیچ خوب نیست.
خلاصه رستگاری سوای انتخابهایمان هم میشه یه چیزی تو مایههای باور به غلط کردن هایمان!
یک روز صبح آفتاب توی چشمت میزند و بیدار می شوی.
ودرمی یابی که دیگر هیچ دلبسته ی شب نیستی.
دلت برای تاریکی پنجره ات، نگاهت و دلت در شب طولانی که از سر گذراندی می سوزد ولی اهمیتی نمی دهی. آفتاب طلوع کرده است. دلت گرم میشود آرام آرام.
هیچ نترس.
اریش فروم بارها تاکید کرده انسانها همیشه منشی دوسویه گرا نسبت به آزادی دارند. بااینکه به پیکاری بی امان برای رسیدن به آزادی دست می زنند، منتظر فرصتی هستند که از آن صرف نظر کنند و به نظامی استبدادی تن دردهند تا از باری که آزادی و تصمیم بر دوش شان نهاده بکاهند.
اروین یالوم
من به گمانم از هیجانی که آزادی برایم به ارمغان می آورد نمی توانم صرف نظر کنم و حالا دیگر آن قدر به خودم اعتماد دارم که پای عواقب تصمیم هایم بایستم.
گاهی چیز فوق العاده ای مثل سورئالیسم از دادائیسم دیوانه به دنیا می آید (بله! اگر البته مجالش باشد).
خیلی به خاطر افتضاحاتِ همه چیز ناامید نباشیم. دانا باشیم به جایش!
اینکه همه ی دنیا تو را در قالب مشخصی ببیند و بسنجد، و تعریفی از تو داشته باشد که با تعریف تو از خودت خیلی فرق داشته باشد فشاری را بهت تحمیل می کند که باید خیلی درست ساخته و پرداخته شده باشی تا خم نشوی.
چند وقت پیش با آدمی صحبت کردم که توی 38 سالگی شروع کرده بود انسان شناسی خواندن توی دانشگاه. و درکش کردم. و شوق توی حرف زدنمان اگر نه بیشتر ولی قطعا هیچ کمتر از شوق دو نوجوان شانزده هفده ساله نبود که در پی کشف جهان تازه ای هستند. هر دویمان شگفت زده شدیم. از اینکه عجب یکی دیگر هم توی این دنیا هست که برای سنجیدن آدمها از اعداد استفاده نمیکند. و البته هر دو کم شدن آن فشار کذایی را روی دوش که نه روی سینه مان حس کردیم. چون این هجمه از روبرو می آید، گستاخانه و بی هیچ ملاحظه ای.
این آقای جیمز آرتور هم پیشنهاد میشه
الان داره میخونه:
I swear that every word you sing, you wrote them for me
Like it was a private show, but I know you never saw me
قبلا Say you won't let go اش رو پیشنهاد داده بودم. اما گمونم این یکی قشنگتره. یا فقط چون تازهتره؟! به هرحال اسم آهنگ و اسم خواننده تو برچسبها هستن