نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

این داستان: ...

یه دوره‌ای تو زندگیم افتادم تو قعر. معتاد نشدم یا نیفتادم به بی بندو باری. از نظر روانی به هم ریختم. خل شدم. تازه ارشدمو گرفته بودم و یکی دو سال برگشتم شهر خودمون. هر دری زدم که یه موقعیت خوب پیدا کنم نشد. تو خونه وضع خوبی نداشتم. از یه طرفی هم از یه رابطه بلند مدت سمی تازه اومده بودم بیرون. طرف اون آخراش دورم هم زد. تو یه شوک و درد عظیمی بودم از همه نظر. خودمو نمی‌شناختم. یهو به خودم اومدم دیدم پاک خل شدم. یه حال روانی عجیب توصیف ناپذیری بود. انگار دو نفر بودم. و انگار کسی رو مغز من کنترل نداشت. انگار خارج از کنترل خودم زندگی می‌کردم. گاهی حرکات بدنم غیرارادی بود. خرد بودم. تیکه تیکه. تو نت میزدم: اختلال تشخیص هویت! که شاید یه چیزی پیدا کنم که توصیف حال من باشه. بعدها فهمیدم دپرشن خیلی خیلی پیشرفته بوده تا مرز خل شدن و به هم ریختگی کامل روانی. 

من از نوشتن اینا دیگه ابایی ندارم. 

من ذره ذره خودمو کشیدم بیرون. از اون وضع. نه که بعدش حالا قله خاصی فتح کردم. از اون وضع نجات دادم خودمو. اگه تو اون حال خودمو می‌کشتم به جرات می‌تونم بگم اسمش خودکشی نبود. من اصلا کسی نبودم. من خودم رو نمی‌شناختم. من چیز قابل توضیح یا دارای هویتی نبودم. 

اینکه نم نم چه کارا کردم رو یادم نیست. یا لااقل باید بشینم فکر کنم تا یادم بیاد. اما اینو یادمه که یه برگه اوردم و خیلی ساده و بچه گانه زندگیم رو بخش بندی کردم. چیزایی که برام خوب بودن و باید انجام می‌دادم. مثلا نوشتم ورزش ، کار، دوست، بیرون رفتن ،نوشتن،  فعالیت مورد علاقه و... اون زمان من تو شهرمون دیگه هیچ دوستی نداشتم. چند سال نبودم و اون قدیمی ها هم دیگه رفته بودن. پاشدم رفتم چندتا کلاس و دوره ثبت نام کردن فقط چون می‌خواستم آدم ببینم. با هر کی به پستم می‌خورد سر صحبت باز می‌کردم و زورکی میکشوندمش که بریم بیرون یا بیان خونه ما. دقیقا مثل بچه کلاس اولی نقشه دوست یابی کشیدم. هر هفته ملزم میکردم به هر قیمتی شده تو اون شهر هیچی ندار برم حداقل یه دور پاساژگردی. یه پارک کوچیک پیزوری نزدیکمون بود میرفتم هر روز اونجا برای ورزش. بعد هم نهایتا به بهونه کار برگشتم تهران. تو تهران دوره خوبی شروع شد. سخت شروع شد اما دیگه خل و چل نبودم. 


اینارو برای شما ننوشتم. اینارو برای خودم نوشتم. اولا نوشتم که ثابت کنم به خودم که من از خودم خجالت نمی‌کشم. منو اینجا خیلیا میشناسن شخصا. نوشتم که به خودم نشون بدم  واقعا رسیدم به اون نقطه‌ای که برام مهم نیست بقیه چی فکر می‌کنن و دیگه لازم ندارم ادای آدمای قوی و تودار رو دربیارم. 

برای خودم نوشتم همچنین برای یادآوری. اینکه تو وقتی کسی نبودی خودت رو پیدا کردی و تیکه تیکه جمع کردی. از اون بدتر نیستی. با کمترین توان روحی و عقلی هم می‌تونی یه ورق بیاری توش بنویسی: دوستان جدید! یا هر چیز به ظاهر کوچک احمقانه دیگه ای که تو رو به خودت برمی‌گردونه. 



تا حالا اینجوری از خودم ناامید نشده بودم!

اومدم میخوام بخوابم، یادم نمیاد سیفون رو کشیدم یا نه. همین امروز بود داشتم از پله‌ها بالا میومدم... یا دیروز بود؟ و فکر می‌کردم می‌خوام آدم بهتری باشم. حالا دغدغه‌ام اینه آیا برم چک کنم توی توالت رو یا نه. 

معده‌ام میسوزه. و به خودم می‌خندم. و دلم واسه خودم می سوزه. ایندفعه نه جور دراماتیک توحسی. یه جور بد رقت‌بار ایضا خنده داری... . یه جور واقعی‌ای. هر کدومتون الان هر حس بدی نسبت به خودتون دارید بذارید کنار لطفا. هر چی که می خواد باشه. مطمئن باشید هر چقدر هم شوت و ضایع و خاک توسر بوده باشید نسبت به الان من شاه‌اید! اصلا این خر بدبخت درونمو اصلا دیگه از دستش عصبانی هم نیستم میخوام بگیرم بغلش کنم انقد اوسکوله. 




یه هیولا هرگز یه فرشته به دنیا نمیاره نازنین. 


چقدر خواب لازمه که آدم عمرش رو فراموش کنه؟

Do not believe half truths

Do not love half lovers
Do not entertain half friends
...
Do not live half a life

and do not die a half death

....

If you refuse then be clear about it
for an ambiguous refusal is but a weak acceptance


Do not accept half a solution
Do not believe half truths
Do not dream half a dream


Do not fantasize about half hopes
Half a drink will not quench your thirst
Half a meal will not satiate your hunger

Half the way will get you no where

Half an idea will bear you no results


Your other half is not the one you love
It is you in another time yet in the same space

It is you when you are not


Half a life is a life you didn't live,
A word you have not said
A smile you postponed
A love you have not had
A friendship you did not know
To reach and not arrive

....

The half is a mere moment of inability

but you are able for you are not half a being

You are a whole that exists to live a life
not half a life


Khalil Jibran 



The wall

دیواری درون توست. روزی سنگریزه‌ای، روزی آجری، روزی بلندای قامتی... فرو خواهد ریخت. 


انگار یکی روحمو گرفته تا می‌تونسته زده. 


شبیه مردن است. همان‌قدر ماورایی. اما مردن نیست.

خانه‌ای واقعی

موسیقی روزهای دور مثل خانه است. تو را می‌برد به سرزمینی که برای توست. با دست خودت از اولین روز زندگی‌ات ساخته ای‌اش. جایی که کسی نمی‌تواند تو را تهدید به نماندن‌ات کند. جایی که کسی نمی‌تواند برای تو هیچ تعیین و تکلیفی کند. جایی که فرقی نمی‌کند خوشحالی خسته‌ای یا غمزده. همیشه برای تو امن‌ترین و ماندنی‌ترین گوشهٔ دنیاست. 

یادآوری

هیچوقت هیچوقت و هرگز توی حال و روز بدتون با کسی باب آشنایی باز نکنید. اینو من خیلی به چشم دیدم. بدترین آدما همون وقتا وارد زندگی آدم میشن. 


در پاسخ به پیام برای اون پست شعر حافظ (مسلمانان مرا وقتی دلی بود...)

قضیه این نیست که اون تنهایی از پسش برنمیاد، قضیه این نیست که اون میخواد آویزون تو بشه، قضیه این نیست که اگه تو نباشی دنیاش تموم میشه، نه هیچ طوری نمیشه اگر تو پیشش نباشی، چه بسا براش بهتر هم هست. 

قضیه به سادگی اینه که تو ازش جدایی اگه اونجا نباشی. 

"There is no such thing as "unconditional

یک چراغ راهنمایی در خیابان روبرویی از پنجره اتاق من پیداست. فقط وقتی سبز می‌شود که کسی بخواهد عبور کند. 


قلب آدم می‌داند

قلب آدم می‌داند. از همان لحظهٔ اول. مشکل این است که قرار است یک بار بشود... . و آن یک بار اولین و آخرین نیست. آن یک بار فقط آخرین است. 


دختر امروز روز دیگری است. تو آدم دیگری هستی. و کسی چه می‌داند که آیا دیروز تو گدایی بوده‌ای یا شاهی. بچه که بودم فکر میکردم اصلا از کجا معلوم؟ از کجا معلوم من یک دقیقهٔ پیش آدمی بوده‌ام با زندگی دیگری و الان هیچی از آن را به خاطر ندارم. همهٔ این خاطرات کنونی را همین یک دقیقه پیش چپانده‌اند توی مغز من. ساخته‌اند و چپانده‌اند. یا من ساخته‌ام اما... اما هزاران خاطرات دیگر را هم در دنیاهای دیگری باز دارم و یادم نیست. اما چه فرقی می‌کند؟ من اینم و اینجا. دل‌کنده از آدمهایی که بهشان خوش‌گمان بودم. دل‌ خوش کرده به خودم. و به دنیا. آره این بار «و به دنیا»....


مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود




How can I say I'm not happy? I've been insanely happy all the time. But also madly sad...  That's fuckin me!