-
نون حکیم
شنبه 29 مرداد 1401 20:54
حالا بعد از نیمه عمری چپ و چول دست کم به این واقف شده ام که شجاعت از دانایی فضیلت بالاتری است. دستکم برای خوشبختی فضیلت کارآمدتری است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 مرداد 1401 18:44
از تغییر یا صرف نظر از کوچکترین عادت ذهنی شروع میشود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 مرداد 1401 12:54
من تابستانی ابدی می خواهم. توی پیراهن نازک گلداری و کوچه های داغ بی هیاهویی.
-
ضررهای سودده
شنبه 14 خرداد 1401 18:17
میگن جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته، اما گاهی اگه زود جلوشو بگیری ممکنه هیچوقت نفهمی واقعا ضرر بوده، با این شک بمونی که اگه... که اگه فرصت میدادم اگه تلاش بیشتری میکردم... بعد منجر میشه به اینکه خودتو مقصر بدونی اون ماجرا فراموش بشه اما تو فکر کنی تویی که نتونستی و قابل نبودی... گاهی بهتره جلوی ضرر رو یه کم دیرتر...
-
آپشنی به نام شانه
پنجشنبه 4 فروردین 1401 20:37
تا حالا به شانه خودم دقت نکرده بودم. شانه ای است بس پسندیده.
-
همان بهتر که کودک نمیمانیم
یکشنبه 29 اسفند 1400 20:40
فکر کنم بخشی از بلوغ پذیرفتن و بخش بزرگتریش کنار اومدن و بخش مهم تریش به پنجه درانداختن با این موضوعه که دنیا هیچ هیچ هیچ عادلانه نیست.
-
اسبی در دشتی بدون مرز
سهشنبه 17 اسفند 1400 12:43
این جا و آن پر است از تحسین و تشویق آدم هایی که رویایی داشته اند و برایش جنگیده اند و خلاصه خودشان را سرتاپا وقف چیزی کرده اند. این فرهنگ حاکم این سال هاست. من اما خسته شده ام. از اینکه خودم را با هدف هایم تعریف کنم. از اینکه خودم را با میزان جان کندنم برای رسیدن به خواستههایم اندازه بگیرم. اصلا از اینکه خود کوفتیام...
-
من همه گریه هایم را قبل از فاجعه میکنم
شنبه 7 اسفند 1400 12:38
من قبل از فاجعه گریه هایم را می کنم. آنوقت مرا می بینی که مثل توده ابر سیاهی تو خالی دور میشوم . تو گویی همه آن شور دروغ شگفتی بوده است. فاجعه در من چند وعده زودتر می آید.
-
اختلال زیستی
دوشنبه 11 بهمن 1400 12:48
میدانی اشکالش کجاست؟ اینکه هوس زندگی داری. مثل دیابتیای که هوس کیک دارد. مثل کودک کم بهره ای که عزم نمره بیست میکند. مثل افلیجی که تشنه دویدن است. مثل پیرزنی که دلش برای فرزند از دست رفته اش پر میکشد.
-
طعم تصنیف
جمعه 24 دی 1400 12:51
همیشه فکر میکزدم اگر موسیقی نبود آدم تو ناامیدیهاش چه خاکی تو سر میکرد. یادم نبود شعر هست. تو امید و ناامیدی.
-
عمری که اجل در پی اوست
سهشنبه 11 آبان 1400 18:40
صبح عمرمو میذارم روی میز کنار تخت سرمو برمیگردونم پتو رو رو شونه م میکشم و زیرلب میگم برش دار، خواهش میکنم برش دار. دو ساعت بعد قهوه م تنها شریک حالم میشه تنها کسی که به زور نگهم میداره آماده م میکنه راهی روزم میکنه. ناهار نمیخورم. و عصر تو داستانی که خدا با مهربونی عجیبی برام سرهم کرده غرق میشم. (ازون دست مهربونی...
-
هدیه
چهارشنبه 5 آبان 1400 18:45
شانزده سالگی ام را هدیه کن زمانی که تنها ترانه ای مرا حماسهای عشقی بود. یا شش سالگی را که من و تصاحب تمام شگفتیها، هیچ غریب نبود. نوزادی ام را آنوقت که خواب کوتاه ظهرم روی سینه مادر سفری بیانتها بود. هشت سالگیام که برای پاهای خسته ی کوچکش هیچ مقصدی دور نبود و هیچ راهی نرفتنی. مرا ببر به بیست سالگی و بیخیالگی... ....
-
انقلاب
دوشنبه 19 مهر 1400 20:56
من از کجا گم شدم؟ چرا زمان جاده گمراهی شد؟ و مگر این راه رو میشه برگشت؟ خوب که فکر میکنم میبینم شاید از اول همین بودم. فقط فرصت بیشتری داشتم. «همین» دایره ای بود توی دل دایره ی فرصتم. و هی بزرگتر شد و هی فرصت رنگ باخت. تهش یه روز یه شب یه لحظه میرسه که دیگه فرصتی نیست و زندگی من میشه: همین! به هرحال نمیدونم فرضیه...
-
quote
شنبه 13 شهریور 1400 20:59
Ti ride negli occhi La stranezza di un cielo che non è il tuo Cesare Pavese
-
نقطه ها
سهشنبه 19 اسفند 1399 20:29
چرا نشود؟ چرا یک عمر وامدار لحظهای نشود؟ چرا ناامیدی تو را در نقطهای همجوهر مرگ باشد؟ اما آرزومندی همواره فقط یک خیال؟
-
غربت
پنجشنبه 7 اسفند 1399 20:33
ریشه این کلمه ها را در نیاورده ام اما برای من دوری یک چیز است غربت یک چیز دیگر. چادرنشین هم که باشی چیزی پشت سرت جا نمی ماند. کوچنده که غریب نیست. غربت چندپارگی است. نه که دلت جایی و خودت جایی دیگر. نه این هم نه. غریب که باشی هر تکه از دلت جایی است. زندگی ات، حتی امیدهایت. حتی امروز و فردایت هر کدام سویی. یک روز با...
-
دلتنگ غریب ترین نقطه های زمینم
جمعه 1 اسفند 1399 20:36
دلتنگ ماجراهای نزیستهام در شب خیابانهایی که لازمانی بارانی قراری پنهایی داشتهام.
-
دورهای نزدیک
دوشنبه 27 بهمن 1399 20:46
گفته بودم یک روز برمیگردیم به خودمان میبالیم. فقط نبالیدیم. الهام گرفتیم.
-
انقلاب یکجانشینی
دوشنبه 27 بهمن 1399 19:44
همیشه فکر میکردم تصویر باران از پشت پنجره توی اتاق نیمه تاریکی کنار شعله ای کوچک لذت بیشتری دارد از تماشای شرشرِ آبازسرگذشتگیاش توی بیشهء ناآشنایی. حالا اما دیدن عکسهای بارانهای سرد و خاکستری توی مکانهای نامعلوم و دور و بی آدم و تصور خودم توی آغوش آن دیوانگی بیشتر آرامم میکند. رهایی مگر توی دل راههای بیبازگشت...
-
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
جمعه 17 بهمن 1399 20:42
داشتم فکر میکردم که این شعر حزین لاهیجی رو اولین بار کجا دیدم یا شنیدم تو ذهنم بود که ربطی به درس ادبیات فارسی دبیرستان داشت... و باز یادم اومد چیز خنده داری در رابطه باهاش وجود داشت که شعر به این لطیفی و حزینی رو تو ذهنم شکل کاریکاتور سخیفی کرده بود... و بله یادم اومد! معلم ادبیات دوستی سر کلاس براشون تعریف کرده بوده...
-
به خانه من اگر آمدی
پنجشنبه 16 بهمن 1399 20:39
برای من اما ای مهربان! چند شمع و شبی ابدی
-
سیاه کلاژ
پنجشنبه 18 دی 1399 03:52
صدای شب را می شناسید؟ شبهایی را میگویم که هوا صاف و شهر خسته است. یکجور صدای یکنواخت عجیب و غریبی است. تو گویی صدای نفسهای آرام باد است که دلزده از هیاهوی روزها از تک و تا افتاده و در دنیای نامعلومی گم شده است. کاش میشد آدم عمرش را قیچی کند.
-
عجب
پنجشنبه 29 آبان 1399 18:10
«آنچه اهمیت دارد این است که زندگی از ما چه میخواهد نه اینکه ما از زندگی چه انتظاری داریم» ویکتور فرانکل
-
بسان خوابی، بسان دروغ شیرینی
شنبه 24 آبان 1399 15:16
میدانی عشق آن داستانی است که تو در زندگی دیگری زیستهایاش و آن کفایت هزار بار تولد دیگرت بوده. تنها لحظهای چون یادی بسان نوشی به جان زهر کنونت می ریزد و آن کفایت تمام لحظه های عمرت است.
-
به تو خود را مدیونم
سهشنبه 6 آبان 1399 15:09
برای دیگران نقش باختم و با تو* نقش بردم. این کیفیت تو بود یا استعداد من؟ هرچه بود این ریشه به آن خاک تن میداد. *حالا دیگر «او» + کاورش را عوض کرده بود به عکسی از آسمانی و پرنده ای و روی عکس نوشته بود: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. من آن وقت لجم گرفته بود و میگفتم: آخه توی چلغوز را چه به بلغور کردن فروغی که...
-
حاجی و شرکتش
جمعه 25 مهر 1399 23:20
خواب حاجی را دیدم. وسط اتاق من ایستاده بود و جوری که حواسش به من هم باشد داشت با کسی با هیجان از آخرین پروژهاش حرف میزد. توضیح می داد که یک جور قبری در دست تولید دارد که آدم مرده را تویش بگذاری زنده میشود و بیرون میآید. توی عالم خواب من گوشه اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم. دستهایم را روی سینهام گذاشته بودم و به او...
-
در جستجوی زمان از دست رفته
شنبه 22 شهریور 1399 22:13
با همان شورت و تیشرت توی رختخوابم لپتاپ به بغل زدم بیرون و لق لق کنان آمدم نشستم توی سالن مطالعه. وسواس بیرون کشیدن موی زیر پوستی کنار ابروم که غلبه کرد آینه و موچین را کشیدم بیرون و یک لحظه با خودم فکر کردم که درست روبروی دوربین مداربسته نشستهام و یکهو خاطره سالن مطالعه فرهنگسرای اندیشه همان که بغل پالیزی است جلو...
-
آشپزخانه ها
شنبه 8 شهریور 1399 23:28
از دید زدن پنجرههای روشن خانههای مردم سیر نمیشوم. مردی با رکابی مشکی این طرف دارد چیزی سرخ میکند و گهگاه برمیگردد رو به کسی که احتمالا آن گوشه آشپزخانه نشسته . توی خانه دیگری کسی تلویزیون را روشن گذاشته و رفته. از خانه دیگری فقط ردیف ظرفهای چیده شده توی آبچکان پیداست و من فکر میکنم چه چیز یک اشپزخانه را...
-
جمعکن
یکشنبه 19 مرداد 1399 15:52
کاش دستگاهی وجود داشت به اسم «جمعکن»، هر وقت زهوار همه چیزت از همه طرف در رفته بود جمعت میکرد. مثلا شکل یک صندلی بود مینشستی رویش و اول از همه عقلت را میاورد سر جایش، بعد هورمونهایت را تنظبم میکرد، بعد موهای زایدت را میزد، بعد انرژی و انگیزه بهت تزریق میکرد، دوز امید و خوشبینی ات را بالا میبرد البته فقط تا حد...
-
صبح روز تعطیل
شنبه 11 مرداد 1399 20:08
صندلی را پای پنجره و پاهایم را روی لبه آن گذاشته ام. خنکای صبح را با پوست تنم میمکم. زیرچشمی حواسم به بالکن خانه ای است که دیشب نوری آبی از در شیشه اش مدام چشمک میزد، تو گویی پارتی شبانه مخفیانهای در آن اتاق به پا باشد. حالا زنی با تاپ و شلوراکی فسفری آمده و به گلهای توی بالکن رسیدگی میکند. در همه چیزش به نظر زنی...
-
۳۱ جولای ۲۰۲۰
جمعه 10 مرداد 1399 20:13
فلج خواب شدم دوباره. و حالا پرده چوبی اتاق جدیدم را پایین کشیده ام و توی نیمه تاریکی لم داده ام گوشه تخت و امیدوارم سرانجام از آن حالت گهی بعد از تقلاهای مثل جان دادنِ میان خواب و بیداری بیرون بیایم. هنوز سرم درد دارد و با بدنم آشتی نکرده. دوست ندارم شب بشود. دوست ندارم امروز را ببازم. فکر میکنم تا آفتاب نرفته چاره...
-
مشق
دوشنبه 6 مرداد 1399 20:06
آنسپلش را باز می کنم. میخواهم خودم را به تحریک خیال و تخلیه قلم وادار کنم. دنبال عکسی میگردم ساده، اصیل و پرداخته نشده. عکس زن زیبای بزک کردهای نظرم را جلب می کند. واضح است که هم عکس با وسواس گرفته شده و هم زن فیگور گرفته اما آن حالت ناشیانهٔ «ببین من چه زیبا هستم» توی چشمهای نیمه بسته و دهان نیمه باز زن، خودش...
-
چه بدانم
پنجشنبه 2 مرداد 1399 20:16
دارم به این نتیجه میرسم (اینداکتیولی پس از عمری) که ظاهر ساده آدم ها با ریاکاری شان نسبت مستقیم دارد.
-
در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان
چهارشنبه 11 تیر 1399 17:30
گیجم این روزها. مترصد فرصتی که به خود بیایم. (خوشم می آید از این مترصد. یاد داستانهای دهه بیست و سی شمسی میاندازدم که توی دهه هفتاد میخواندمشان. گرچه بیشتر توی متون کلاسیک پیدایش است) *عنوان از گلستان
-
بانوان
شنبه 10 خرداد 1399 20:42
بوستان کوچکی توی شهرمان بود که اسمش را گذاشته بودند پارک بانوان. ریاضیاتم انقدری خوب نیست که برایتان اندازه دقیقش را به متر مربع تخمین بزنم. همین قدری بگویم که اگر وسطش میایستادی و دنبال دوستت در دورترین نقطه پارک میگشتی با چشمهای هفتاد و پنج صدم هم پیدایش میکردی.
-
مگر نه اینکه فصلها تکرار میشوند؟
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 20:48
کاش میشد بعضی از موسیقیها را بگذاری روی متن روزهایت تا هی تکرار شوند. همیشه و همه جا. میشد تصمیم بگیری بعضی از حرفها را روزی سه نوبت بشنوی. یا بعضی از آدمها را سنجاق کنی به زندگیات. یا اصلا کاش میشد خودت را همه چیزت را خلاصه کنی توی خاطرهای و از ازل تا ابد زندگیاش کنی.
-
ای جون به اون تصمیم!
چهارشنبه 13 فروردین 1399 18:25
از تصمیم ساده ای برای ایستادن، دو قدم برگشتن، سرک به راه کسی کشیدن و گفتن اینکه: خانم میخوان رد شن! تا «فقر و فنا» دو قدم راه است.
-
اپیدمی نگاری
چهارشنبه 6 فروردین 1399 18:22
هنوز باد داره پشت این پنجره تا آخرین نفس خودش ناله میکنه.یه هفته است روز و شب همینجوری داره سینه خودشو تو کوچه های خالی این شهر چاک میده. تو خیابون که راه میری سخته که باور داشته باشی بلایی نازل نشده و هنوز مردم زنده هستن و تو جز بازمانده های اندک بعد از بلا نیستی. و سخته که باور کنی این اتفاقا واقعا افتادن و کل...
-
little beautiful arguments
جمعه 2 اسفند 1398 20:50
The internal argument smuggles across the external one...
-
علم النحو!
دوشنبه 7 بهمن 1398 21:03
تازه پنج دقیقه به سه عصره. اومدم کتابخونه دانشکده ادبیات و علوم انسانی درس بخونم چون اینجا حواس پرتی ندارم (فکر میکردم ندارم). جو اینجا بیخودی پراسترسه و منم گرفته. آخه امتحان ادبیاتم استرس داره؟ مخصوصا وقتی علاقمند باشی، که دانشجوهای ادبیات معمولا هستن. کلا هلوتر از این هست مگه؟ من اما دارم سکسی ترین درس دنیا رو...