-
دریغ
شنبه 31 فروردین 1398 20:12
همهٔ ما ترس از دست دادن داریم. و تا وقتی از دست ندهیم نمیدانیم که می شد بدون آن هم زندگی کرد. اما وقتی چیزی از اولش مال تو نیست، چیزی از اولش مثل امانتی است، ترس نگه داشتنش انگار بیشتر است. رابطههای موقتی مثلاً. آدمهایی که مثل سکهای گوشهٔ تاریکی توی خیابان پیدایشان کردهای. توی دستت را نگاه کردهای و هیجانت توی...
-
Pan comforting Psyche
چهارشنبه 28 فروردین 1398 01:02
مردم با فیلم و آهنگ و رمان گریه میکنن. من با این!
-
اینستاگارم
سهشنبه 27 فروردین 1398 02:59
هی بیشتر به اینستاگرام دقت میکنم و هی ازخودم میپرسم یعنی چیزی بهگارفتهتر از اینستاگرام هست؟
-
غروب یکشنبه در قبرستان. عکساشم موجوده.
دوشنبه 26 فروردین 1398 22:17
من شعرهایم را توی باغچهٔ پشت قبرستان زیر درخت سروی که همزادم است خاک کردهام. دیروز درخت دو بار خجلتزده به من گفت که باکرهای باردار است. مردی را میشناسم که هزاران سال است دربستر جانم با چشمان بسته همآغوشی میکند. همین روزهاست که درخت رستاخیزی بسراید.
-
کش کشانی به سمت روزانه نویسی
جمعه 23 فروردین 1398 11:36
طبق معمول... میترسم پیر شم و دم مرگ ازم بپرسن زندگی خود را چگونه گذراندی بگم طبق معمول! یه ذره برام عجیبه با وجود اینکه توی خودم خیلی طبق معمولی ام اما شرایطم کم و بیش یه تغییراتی میکنه. شاید به خاطر اینه که لااقل حرصشو میخورم! تلاشام پیشاپیش محکوم به شکستن. دراز کشیدم پشت پنجره ای که مه غلیظی پشتش تا خود شیشه هاش...
-
پولمن نوشته
پنجشنبه 15 فروردین 1398 17:55
فکر میکنم فهمیدم چرا دیگر دست و دلم به نوشتن نمیرود. میان دست و پا زدنم برای گریز از بیهودگی بدجوری لگدمال شده. اعتراف میکنم بیشتر نوشتن هایم میانه ی بطالت هایم حادث شده اند و حالا که سر آن دارم (یا خودِ خودِ اسطوخودوس) که دیگر تن نسپارم به نکردن، به هیچ نکردن، نوشتن پا پس کشیده. ... به هرحال اینطوری نیست که یک روز...
-
quote
دوشنبه 12 فروردین 1398 18:08
Nino is late. Amelie can only see two explanations: 1 - he didn't get the photo. 2 - before he could assemble it, a gang of bank robbers took him hostage. The cops gave chase. They got away. but he caused a crash. When he came to, he'd lost his memory. An ex-con picked him up, mistook him for a fugitive, and shipped...
-
ایدئالهای پانزده تا بیست و پنج سالگی
چهارشنبه 7 فروردین 1398 18:10
رنجی که افسردگی به روان فرد وارد میکنه به عنوان بیماری یه وجه قضیه است. وجه بزرگیش فاصلهایه که بین فرد و دنیای بیرون میندازه. تلاش فرساینده و ناموفقی که افسرده جان یا افسرده خان میکنه در جهت اینکه اعلام کنه من نرمالم. .... جوونتر که بودم نسبت به عشق، آدما، رابطهها نگاهی خیلی غیرواقعی داشتم. البته که کاشکی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 فروردین 1398 23:09
زمین رو کندی و رسیدی به سنگ سیاهی. چه کار میکنی؟
-
غلط املایی
پنجشنبه 16 اسفند 1397 12:03
در حوزه فعالیت می کنند. در حوضه می شاشند.
-
این روزها
پنجشنبه 16 اسفند 1397 01:52
این روزها با لحظه ها نشسته ام یک جرعه من یک جرعه آنها به سلامتی هرچه به فنا رفته و آنچه به فنا نخواهد رفت شراب رنگارنگ مهیجی می نوشیم. زندگی ام رنگی به خود گرفته باز، که به چپم نیست که چه از سر گذرانده بودم قبلاً، که گذشته چه بود و چرا. و به راستم نیست که اگر فلان و اگر... اگرها مانده اند بیرون گود و سفیهانه و نومید...
-
بی زمان
شنبه 4 اسفند 1397 13:54
به نظرم خیلی عجیبه که نمیشه خاطرات رو تکرار کرد. نمیشه من بخوام الان هشت سالم باشه یه صبح پاییزی باشه تو کوچه صدای اتیشی که واسه قیرگونی روشن کردن بیاد و بوی زننده قیر. هیچ دلیلی پیدا نمیکنم واسه اینکه چرا نباید اون خاطره با جزییات مو به مو تکرار بشه. اگر قرار بوده بیاد که بره چرا اومده اصلاً. جایی توی بی زمان تمام...
-
بچه ی بی تکلیف
جمعه 3 اسفند 1397 12:20
دراز کشیده ام وسط دردهام. تسلیم و آزاد. _چرا مواظب خودت نیستی؟ _حوصله اش نیست. راه فراری نیست برای بچه ای که تکلیفش را ننوشته. مدرسه برود معلم بازخواستش می کند. خانه بماند مادر ملامتش. کوچه بگریزد آخر شب گناهش دوچند شده . آه طفلک، طفلک.
-
یعنی انقد درکم بالاست!
سهشنبه 23 بهمن 1397 01:49
همهتان را درک میکنم! باور کنید هر ۷.۷ میلیاردتان را.
-
ولی خانم شما برقصین!
یکشنبه 21 بهمن 1397 18:24
سخن از پچپچ ترسانی در ظلمت نیست. اما سخن از روز و پنجرههای باز و هوای تازه و فلان هم نیست و همچنین تولد و تکامل و غرور. اما خب شما به چمنزار بیا
-
لابد حالا اگر مردم خیلی هم در پوچی نمردهام!
جمعه 19 بهمن 1397 17:02
دلم می خواد براتون بنویسم. بگم حالم خوب شده بعد از چند وقت. ولی به نظرم خیلی لوس میاد گزارش دقیقه به دقیقه احوالات دادن. چند روز پیش یه چی نوشتم براتون (آره هی براتون هی براتون!) اما منتشر نکردم. ترسیدم حال موقتی مسخرهای باشه. شعاری و بی پایه و اساس. اما حالا میبینم نه نبوده. این بود: «اگر منو خوندید تا اینجا. اگر...
-
و احساس میکنم هیچ سخت نیست که سروسامانش بدهم
چهارشنبه 17 بهمن 1397 01:48
ایده جالبی به ذهنم رسید. بیایید این طور بهش نگاه کنیم. این یک بازی است. زندگیتان. همه چیز از صفر شروع شده است. شما را ناگهان صاف گذاشتهاند توی شرایط فعلیتان. یعنی فرض کنید هر گندی تا حالا زدهاید خودتان نزدهاید و هر گلی هم که کاشتهاید خودتان نکاشتهاید. برداشتهاند شما را با عقل الانتان گذاشتهاند توی تن...
-
متعلقاتت را دوست بدار. لق آنچه مال تو نشد
یکشنبه 14 بهمن 1397 18:32
مثل خوره به جانت می افتد که: میتوانست بهتر باشد. میتوانست خیلی بهتر باشد. میتوانست چنین باشد و چنان باشد. به خاطر بیاورید زمانی را که خواستید چنین و چنان شود و شد.حظش را بردید نه؟ و زمانی که چنین و چنان نشد. واقعیت ناگوار پیشبینی نشدهای تف شد توی صورتتان. درهم شکستید؟ مثل لگویی فروریختهام. باز میخواهم از نو...
-
quote
جمعه 12 بهمن 1397 22:51
!Go fail as fast as you can
-
خواب
جمعه 12 بهمن 1397 01:56
شبی که از فردا صبحش همهٔ این بساط به بهانهای آغاز شد با کابوسی از خواب پریده بودم: مردی محکوم را دهان و دست بسته به تیرکی بسته بودن تا اعدامش کنند. مرد گریخته بود و حالا سر از اتاق من درآورده و میخواست من را بکشد. با همان دهان بسته و دستهای که هنوز طناب بهشان آویزان بود. تشنهٔ کشتن من بود. از صبح فردایش من به این...
-
I don't need to fulfill the highest expression of myself
سهشنبه 9 بهمن 1397 13:40
Oprah you're wrong. I don't need to fulfill the highest expression of myself. sometimes I simply can't express myself and that's ok. sometimes I even can't use the right words or the right grammar or the right attitude and I can't communicate with the world outside, and guess what! "Right" here means what...
-
موقت دیگری
جمعه 5 بهمن 1397 17:51
دلم میخواد برگردم خونه. خونه ای که نداشتم. پیش یاری که نداشتم. کارایی کنمو که نمیکردم. میخوام برگردم همون ایران کوفتی خودم. با یه پسر کوفتی ایرانی دوست شم. یه مدت بچرخیم این ور اونور. بعد دیگه تسلیم شم و شوهر کنم. بعدشم نمیدونم چی میشه. لابد تصمیم میگیریم مهاجرت کنیم. بعد من بهش میگم اولا ما دیگه پیر شدیم دیره بعدشم...
-
!On Denoting by Noun
جمعه 28 دی 1397 01:36
Choose a description for yourself and respect that. Of course you can have a cluster of them, but the key is to be loyal to a single definite one. At this point you will be disposed to sacrifice many things. The reward that you will receive is your meaning.
-
همه هیچ
پنجشنبه 27 دی 1397 17:54
شما فکر نمیکنید که زیادی جدیاش گرفتهایم؟ زندگی را میگویم. این روزها گمانم بر این است که این همه معنا ساختن و به تعالی کشاندن زندگی کاری از اساس احمقانه است. همهٔ تلاش ما، اینهمه تکاپو، مگر جز برای گریز از رنج نیست؟ (و شاید... نه! لذت جز فقدان رنج چه میتواند باشد؟) به این بزرگانگاری از اندازه گریخته دیگر چه...
-
Self-control
شنبه 22 دی 1397 03:31
یه سری چیزا هستن هزاربار میخوای تمومشون کنی. یه سری چیزام هستن هزار بار میخوای شروعشون کنی. اولیها هیچوقت تموم نمیشن. دومیها هیچوقت شروع نمیشن. وقتی که این چهارستون سفت و سخت پایین بریزه وقتیه که میتونی ادعا کنی آقا یا خانم خودتی.
-
مسائل حلشدنی
سهشنبه 18 دی 1397 19:15
قبلاً گفته بودم حتماً. بقیه هم هزاربار گفتهاند: داروی اضطراب نه توی داروخانه است نه توی مطب روانپزشک نه توی شعرهای خیام. توی کون مبارک خودتان است. بله درست همانجاست. هر وقت آن لامصب را تکان دادی و آن کارهای نکرده را کردی از خودت راضی خواهی بود. غصهُ چیزی را نخواهی خورد. دلشورهُ چیزی را هم نخواهی داشت. به همین سادگی....
-
وبلاگهای دفترخاطراتی
یکشنبه 16 دی 1397 22:04
بعد از مدتها دلم میخواهد وبلاگ تازهای بخوانم. از آنها که روزمرههایشان را مینویسند. ماجرایی دارند و هر روز پیاش را میگیرند. حالا میدانم چرا ما خواندن همدیگر را دوست داریم، چرا قصهٔ کسی دیگر را دنبال میکنیم: از اضطراب زندگی خودمان میگریزیم. حواسمان را میدهیم به ماجرایی زنده، درخور، مهم، که خوشبختانه قهرمانش...
-
از برکههای آینه راهی به من بجو
یکشنبه 16 دی 1397 01:05
آه ای یقین گمشده شاملو
-
شعر
جمعه 14 دی 1397 00:30
که زیستن تهی از عشق برزخی است عظیم که زندگی است به نام ار چه بدتر از عدم است حسین منزوی
-
و اینهمه احساس غربت نکرد و نترسید.
دوشنبه 10 دی 1397 19:14
نه فقط خود ژوکو رو بلکه دوست پسرشم دوست دارم. یه اقیانوس اون ورتر تو برزیل، اول تابستون، کنار دریا، بدون اینکه منو حتی دیده باشه، بدون اینکه یه کلمه از سه تا زبونی که کم و بیش بلدمو بلد باشه، از جزییات حال بد و نگرانی من خبر داره. کاش میشد ژوکو و دوست پسرش را توی جعبه گذاشت و با خود به جاهای غریبه و ترسناک برد :(
-
شلغم بخاری
جمعه 7 دی 1397 19:41
دو ساعت نشستم با ضرب و زور و با هر چه در چنته داشتم برای غلبه بر محدودیت های زبانی و فرهنگی، و همچنین با استفاده از انواع مدیا، فضای "شلغم _بخاری " رو توضیح دادم. اه اینا چه میفهمن از شلغم بخاری آخه!
-
per sempre? si per sempre
جمعه 7 دی 1397 13:43
یه دوستم واسه تعطیلات برگشته ایران. الان فرودگاست. دارم فکر میکنم که امشب تو تخت خودش میخوابه. به ژوکو میگم من باید تختمو واسه همیشه فراموش کنم. چه برگردم چه برنگردم اون دیگه تخت من نیست. یه روزی شاید بیاد، شاید دیر شاید زود، شاید نه خیلی دیر شاید نه خیلی زود که یه "تخت خودم" جدید بسازم. فعلا اما باید با این...
-
من با خودم فرق دارم
سهشنبه 4 دی 1397 21:57
فرق میکنیم. با خود دیروزمان. با خود همین صبحمان. با خود یک ساعت پیشمان.
-
سه آدرس در سه ساعت سخت
پنجشنبه 22 آذر 1397 21:56
time.ir روزهای زیادی همدمم بود.روزای از نه تا چهار و نیم تو شرکت کار کردن. از ساعت یک و دو تا چهارونیم time.ir سی بار باز و بسته می شد. تیکههایی از کتابهای خوبی، جملههایی از نویسندههای خوبی زیر ساعت گِردش میذاشت. پایینشم تا جایی که یادمه معرفی کتاب بود. همیشه با خودم میگفتم چه باسلیقه بوده این یارویی که این صفحه...
-
in italiano
پنجشنبه 8 آذر 1397 15:51
È che hai avuto delle cose. Cose come l'odore di cibo, come le ombre che le nuvole fanno dietro una finestra, sulle tue lenzuola pulite in un pomeriggio calmo d'ottobre. come un posto eterno per mai pensare. li hai persi tutti con le stesse mani. Ti senti come se avessi tirato via qualche pezzo di te, dal tuo petto....
-
قالی
یکشنبه 4 آذر 1397 23:40
قالی. مسئله این است.
-
لابد کیفیت زندگی به کِیفش بستگی دارد
جمعه 2 آذر 1397 12:25
بچه که بودم، با بابا که دشتی، تپه ای، کوهی میرفتیم، بابا عادت داشت جایی توی مسیر دستم را محکم بگیرد و بدود. سخت بود پابه پایش دویدن. می ترسیدم، جیغ میزدم، اعتراض میکردم و می خندیدم و کِیف می کردم. بابا هیچکدام را انگار نمی شنید. فقط می دوید و یک جمله را _مثلا: بدویم، بدویم را_ هی تکرار می کرد (دستم را هم البته از جا...
-
totally agree
چهارشنبه 23 آبان 1397 23:54
این خانم باحاله میگه تنها کاربرد سوتین اینه که پولاتو توش بذاری. یکی از اون حرف قشنگای تمام زمانها بود.
-
ما چی از هم میدونیم؟ هیچی.
چهارشنبه 23 آبان 1397 02:09
دوستم داشت درباره زندگی هامون حرف میزد و یهو درباره مهاجرت من گفت : «تو هم باید قدر این موقعیتی که نصیبت شده رو بدونی...» «نصیبم »شده؟! خدا خیرت بده! «نصیب»م شده؟! من عادت ندارم تمرکز کنم رو اینکه کی چی گفت و فلان. یا اینکه اصلا به شکل کلاس بالاترش تز اجتماعی بدم و مثلا درباره مهاجرت و سختیهاش سخنرانی کنم. فقط به یک...
-
تناسب نداریم اما دل داریم
سهشنبه 22 آبان 1397 13:39
انار هست. پونه و گلپر هم با خودم اوردم. چرا نخرم دون نکنم نمک و گلپر و پونه نزنم؟ چرا صبر کنم تا یه پاییز دیگه که شاید جام بهتر باشه دلم خوشتر باشه یا فلان؟! اصلا تا پاییزی دیگه این یه مشت پونه مگه میمونه؟ من، کشف که کرده بودم به وضوح دیدم دیگه که چقدر مکان ها و شاید بهتر بگم فضاها برام مهم ان. شاید نشستن روبروی این...