-
تجربیات
شنبه 21 مهر 1397 18:09
هرگز منتظر خبر خوب نمونید. منتظر خبر بدم نمونید. کلا منتظر نمونید. درستش اینه. به چپ مبارک بگیرید آنچه که نمیرود رو، و آنچه که میرود رو بهش بچسبید و باهاش برید. در غیر اینصورت چشاتونو وا می کنید میبینید هرگز تو اون دفتر فانتزی خوشگله چیزی ننوشتید، هرگز از اون عطر گرونه نزدید، هرگز تو اون مغازه شیکه نرفتید، هرگز اون...
-
It’s not the wall but what’s behind it
جمعه 20 مهر 1397 22:25
بای د وی این یارو خوشگله (نمیدونم خوشگله یا نه ندیدم یارو رو) که اون آهنگه take me to church رو خونده بود یه آهنگ جدید خونده گفتم از دست ندید. اسم آهنگه Nina cried power ه . بد نیست. مخصوصا اگه موقع شنیدنش تو نور ضعیف یه چراغ چپ و چول شده وسط دل یه شنبه شب پاییزی به چشمای مشکی و درشت خودتون تو شیشه ی یه پنجره ی بزرگ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 مهر 1397 16:26
Whenever you need a home
-
نه به این سختی ها
جمعه 13 مهر 1397 01:08
جمعه تون به آرامش. کار به اونجا کشید آخرش که جمعه هم خودش رو باخت. من؟ از خر افتاده ام، نه از خریت! پس مونده یه زندگی تا باختنم.من اگر ببازم ساده میبازم، نه، نه به این سختی ها.
-
من
پنجشنبه 5 مهر 1397 21:46
من؟ هزار رنج، هزارها امید.
-
ترک و پیوستگی
چهارشنبه 28 شهریور 1397 17:11
رفتن دو رو دارد. یکی ترک و یکی پیوستگی. آسوده ام، با اینکه بخش بزرگی از کارهام خارج از پیش بینی و کنترلم پیش رفت و خیلی از ترس هام حتی بدتر از آنچه تصور کرده بودم پیش آمدند. اما (گفته بودم) من تمامم را بخشیدم. و حالا بیشترم. بیشتر از قبل خودم هستم و این پیروزی است. از آینده نمی ترسم. گیرم که دنیا باز بخواهد یک جا، یک...
-
به این میگن معجزه ی دماغ!
دوشنبه 26 شهریور 1397 21:11
سوییشرتمو از تو لباسای زمستونی بیرون کشیدم بذارم تو چمدون. هنوز بوی نرم کننده لباسی که اون روزا استفاده میکردمو میده. تموم پاییز پارسالو یهو بو کشیدم. همشو تو کمتر از ثانیه ای زندگی کردم.
-
جهشی
جمعه 23 شهریور 1397 22:28
تخمینم زده بودند و فکر کرده بودند آن تابستان درس بخوانم و از کلاس دوم مستقیم بفرستندم چهارم. خرذوق شده بودم و برای جهش پرافتخارم دل توی دلم نبود که مامان منصرف شد. منِ شاکی را نشاند روبرویش و گفت ببین اگر الان اینکار را کنی کلاس پنجم تنبل کلاس میشوی میخواهی؟ گفتم نه. اما کلاس پنجم فهمیدم مامان اشتباه کرده بود و...
-
تا دیگر بار بتواند که برخیزد
جمعه 16 شهریور 1397 13:09
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید از عادات انسانی اش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند ... مارگوت بیگل- ترجمه شاملو
-
فرداست که بر وسعت این بام کشد تن/ آن صبح که از باور چشمان تو دور است
پنجشنبه 15 شهریور 1397 19:18
عجیب است که دلم می آید حافظ را نبرم. دلم نمی آید سیمین را نبرم. *عنوان از سیمین بهبهانی
-
تو خواستی؟ من انجام دادم. تو میخواهی؟ اجابت کن.
چهارشنبه 14 شهریور 1397 20:49
خسته ام آنقدری که دیگر نگران نباشم. حالا هر چقدر هم نگرانی آن بیرون ریخته باشد. خستگی چنان سرریز شده که جای چیز دیگری نمی گذارد. من تمامم را بخشیدم. دیگر حتی اگر بخواهم، مضطرب نمیشوم. دستم را روی قلبم میگذارم و تعجب میکنم، چه بی اعتنا ساز خودش را میزند، کند و سنگین. حتی فکرم، هیچ بیراهه نمیرود، دراز کشیده روی پشت بام،...
-
خودمان را گول نزنیم
جمعه 9 شهریور 1397 19:35
مسئله قراردادها نیست. مسئله بدیهیات است. اینکه ما قرار گذاشته ایم لبخند و جوابش یعنی چیز مشترک خوبی بین ماست یک وجه قضیه است. اینکه واقعاً هست یک وجه دیگر. حالا غریزه خودش سر در می آورد که کدام لبخند صرفاً قراردادی است و کدام نه. قراردادها در خور توجه اند چون بیشترشان بر پایه بدیهیات هستند. نمی شود بار مسئولیت را از...
-
تا نباشد هر دمی تیغی به اندامت هنوز!
پنجشنبه 8 شهریور 1397 10:13
بالاخره وقت شد و دسکتاپم را جارو کشیدم. حالا مانده تا مرتب کردن تک تک فایلها. ولی همین که این چهارتا برگ سبز توی پسزمینه به چشم میآیند حالم خوب میشود. هیچ نباید گفت. هیچ نباید گفت.
-
کمرباریک!
سهشنبه 6 شهریور 1397 17:34
یادم رفته بود می شود رقصید. واقعاً یادم رفته بود!
-
گمگشته
یکشنبه 14 مرداد 1397 22:59
کابوس می دیدم، پشت هم، از هر دری. وسط کابوس هام یکی آمد و یک نوشته ام را دستم داد، پر از غلط هکسره. آب گوارا را نوشته بودم آبه گوارا. در گشوده را نوشته بودم دره گشوده. آن وقت برای "که" ی. معمولی خودمان ه نگذاشته بودم. هرگز آنگونه احساس گمگشتگی نکرده بودم! از اینجا خسته شده ام. صفحه مدیریت بلاگ اسکای دیگر...
-
دِین های ابدی به ساده ترین حضورها
شنبه 13 مرداد 1397 22:56
چندتا چرکنویس، من را بردند به روزهایی که توی سیاهی دلم کسی چراغی روشن کرد و من توانستم توی آن شبهای تاریک و تلخ، خودم را دوباره ببینم، خودم را دوباره بیابم. هرچند چراغ زود کور شد اما حقیقت دیدار با خودم نه. شاید به ناچار توی سرزمین کسی دولت مستعجل باشی اما کاش بتوانی خوش بدرخشی. در روزگاری که آن آدم دارد باز تصویر...
-
این معصومیت گناه آلود
شنبه 13 مرداد 1397 13:00
اعتراف کنم؟ من جادوگر بودم توی زندگی قبلیم. میخواستند آتشم بزنند گریختم. بی تاوان ماندم.
-
تخس ترسوی درونم
شنبه 13 مرداد 1397 09:39
بچگی نکردن، پذیرفتن مسئولیت علاقه و استعدادم و حتی تصور یک کار جدی کردن تا سر حد میل به مرگ مضطربم میکند. و این اضطراب من را همیشه زیر آب، در دستوپازدنی دائمی نگه میدارد. و راه حلش ساده است: باز هم جدی نگرفتن. بچه یک روزه بزرگ نمیشود و چارهای هم نیست. دستکم میشود اسباببازیهایش را عوض کرد. آن توپ قلقلی را...
-
آنچه فرا میگیرد رهایی از آموختههاست
جمعه 12 مرداد 1397 11:39
تائوت چینگ (دائو د جینگ)، لائوتزو
-
آن ها که دوستشان داشتم
پنجشنبه 11 مرداد 1397 22:54
این ته تمام بیمعرفتیهای دنیاست که مارمولکهایی که دوستشان داشتم، آنقدر زیاد، یکی از روزهای پاییز بی خبر گذاشتند و رفتند و هرگز برنگشتند. نه دیگر حتی توی گرمترین فصل سال. و گاه و بیگاه رفتن و سرک کشیدن به انباری به هوای شاید دیدن یکیشان، و در عوض هربار یافتن جنازهٔ خشکیدهٔ یک سوسک، ته تمام فقدانهای غمانگیز دنیاست.
-
سرانجام
پنجشنبه 11 مرداد 1397 15:03
همیشه تهش این میشود که هیچکار نمیکنی. فیلم هایی که میخواهی ببینی. زبان هایی که یاد بگیری. کتابهایی که بخوانی. چیزهایی که بنویسی...چشم باز میکنی میبینی چندسال گذشته از اولین باری که فلان ایده به ذهنت رسید. بعد چشمت را بازتر می کنی میبینی آن ایده را اجرایی نکردی که هیچ هزارتا کار دیگر را به بهانه اش نافرجام گذاشته ای....
-
نوشته های بی ملاحظه
چهارشنبه 10 مرداد 1397 01:29
فکر کرده بودم با جمله ها چه کنم. جمله هایی که گفتنشان بهتر بود. نگفتنشان هم دنیای کسی را ناتمام نمی گذاشت.جمله هایی که حوصله نمیکردم سر و رویشان را بشورم و مویشان را شانه کنم اما سینه ام را روی سرشان می گذاشتند که میخواهند بروند بیرون و برای خودشان بچرخند. خودم را راحت کردم و اسمش را گذاشتم: نوشته های بی ملاحظه. که...
-
دیدهنواز میآید، موی دراز میآید! همچو امید از زندگیام رفته و بازمیآید!
شنبه 6 مرداد 1397 17:08
مهم این است دماسبی بشود!
-
ببخشید اگر پیامی بی جواب می ماند
شنبه 6 مرداد 1397 14:05
چه اینجا، چه چندجای دیگری که صندوق پیام دارم گاه و بیگاه برایم نوشته ها، جمله های خوب می رسد. کلماتی که با دقت و شوق میخوانمشان و ساده لوحانه گمان میکنم دانگ خودم را گذاشته ام. اما اینطور نیست آدم ها از تو جواب می خواهند. بعد تازه یادم می آید اولین اصل ارتباط را فراموش کرده ام! ازم دلخور می شوند. گاه بهم برچسب میزنند....
-
از فانتزیهای خیلی قدیمیام
پنجشنبه 4 مرداد 1397 17:28
۴ مرداد ۱۳۹۷ است و من به جوانی جاودان معتقدم. هیچ ایدهای، خیالی، آرزویی جز توقف، توقف میان ساعت ۴:۳۰ و ۵:۳۰ بعدازظهر برنمیانگیزاندم. دارم فکر میکنم مثل سینما که به عنوان هنر هفتم بعد از رشد تکتولوژی آمد، هنری بیاید به زودی، مثلاً به نام انجماد در لحظه. تو را در فضایی قرار بدهد که ببینی، ببویی، بشنوی، لمس کنی، و...
-
هیش :/
سهشنبه 2 مرداد 1397 13:03
حتما من هم یک جا چیزی نوشته ام که از چشم کسی افتاده باشم. یا شاید بقیه مثل من نیستند؟ چشمشان اینهمه لیز نیست؟! مثلا گاه و بیگاه وبلاگی را میخوانی و از اینکه بادقت می نویسد و پربیراه نمی گوید خوشت می آید. بعد یکهو زرت پست سخیفی میگذارد مثلا در رابطه با اینکه دماغ فلانی کج است یا فلانی سلیقه ندارد و از من تقلید می کند!...
-
رفت و گم شد تو تگرگ!
سهشنبه 2 مرداد 1397 12:29
حال پرنده ی لانه گم کرده ای را دارم توی تگرگ. فقط میداند که خانه نزدیک نیست. لعنتی نزدیک نیست.
-
شب بماند
دوشنبه 1 مرداد 1397 21:22
اصلاً خدا شب را قرار داد که آدم خل تویش چراغ روشن کند بعد راه بیفتد و در یکدرمیان نور و تاریکی قدم بزند.
-
توپ قلقلی نباشیم
پنجشنبه 21 تیر 1397 14:29
البته این احمقانه است که چیزی را به زور توی حلق خودمان فرو کنیم. اما احمقانهتر این است که سراغ هیچی نرویم و توپ بادیِ کوچک، متوسط یا بزرگی بمانیم که به همان طریقی که قل میخورد سمت چیزی به همان طریق هم ازش دور میشود.
-
Le tue parole
یکشنبه 17 تیر 1397 11:15
بیست سالم بود و میخواستم حرفهای این ترانه رو توی مخ خودم فرو کنم. میخواستم فقط باهاش لب نزنم. میخواستم باورش کنم خودش بشم. میخونه: Non è giusto che una donna / per paura di sbagliare / non si possa innamorare / si deve accontentare/ di una storia sempre uguale *انصاف نیست که یه زن از ترس اشتباه کردن نتونه عشق...
-
پایان بخش بزرگی
یکشنبه 17 تیر 1397 00:25
من سرانجام به اون درجه از عرفان رسیدم که دیگه از هیچکس و در هیچ جا غلط املایی نمیگیرم!
-
?But is their best really good enough*
پنجشنبه 14 تیر 1397 16:37
به خودم سخت گرفتهام دوباره؟ داگویل را یک بار دیگر ببینم. *Dogville
-
حافظ
چهارشنبه 13 تیر 1397 16:39
میگه: قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود آخه جز حافظ کی میتونه انقد قشنگ جواب رد بده؟ آدم دلش میخواد لپشو بکشه بگه اشکال نداره میرم یکی دیگه رو میکُشم تو حیفی!
-
و خوشگلی توی چشم صاحب نظر نباشد چرا؟
سهشنبه 12 تیر 1397 19:06
خوشگلی بعضی از دخترها توی برق چشم هاشان است. توی استقلال نگاهشان. و جور دیگر بودن حرفشان. عکسهای جذاب دختره، مدیر بخش مد مجلهٔ معروف فرانسوی را نگاه میکنم. خوشگلی اش توی دماغ بزرگ، قوزدار و عقابیاش است که احتمالاً برای زیر تیغ بردنش اول باید سرش از زیر تیغ بگذرد. خوشگلی لیز توی جوانی جاودانش است. اینکه توی ۵۰...
-
دیگرها
دوشنبه 11 تیر 1397 11:12
به عکسهای مردم دیگر در جاهای دیگر توی صفحهٔ نشنال جئوگرافیک که نگاه میکنم نمیتوانم باور کنم اینها به اندازهٔ من یا به اندازهٔ «ما» اضطراب دارند. تو گویی دوردست همیشه جایی است به مثابه بهشت. گاه توضیحات عکسها را نمیخوانم. در کسری از ثانیه قصهٔ پریواری برای تصویر آن سه دختر روبروی آینه میسازم. و فکر میکنم کی...
-
a very hidden dream
دوشنبه 11 تیر 1397 10:39
حالا به کجای دنیا برمیخورد اگر من خواننده میشدم؟!
-
بمن بگو چرا
یکشنبه 10 تیر 1397 12:24
از مادرم میپرسم: چرا؟ واقعا چرا؟ چرا من به وجود آمدم؟ میگوید: برای اینکه اظهار نظر کنی.
-
فصل دیگری
جمعه 8 تیر 1397 01:37
کی مثل من دلش برای زمستان تنگ شده است؟ زمستانی خیلی سرد. صدای سوختن چوب. بوی عطری شیرین. خزیدن توی لباس پشمی بزرگی و خود را گم کردن توی چشمهای آدم دیگری. و شور و بیخبری. و جنون و بیخبری. و تب کردن و بیخبری.
-
البته تا قبل از اینکه حسن خزش کند
یکشنبه 3 تیر 1397 19:41
معروف است توی دنیا که آتشنشانی شغلی سکسی برای مردهاست. از من میشنوید؟ نچ! هیچ شغلی سکسیتر از کلیدسازی نیست. پینوشت: و نه به خدا! نه از آن جنبهٔ بصری که احتمالاً برخی از اذهان منحرف شما طرفش رفته. از بُعد معناگرایانهاش. از جهتی که یارو میتواند در بستهای را باز کند. و حالا دست کم که اینطور به نظر میاید که حل...
-
معلم
یکشنبه 3 تیر 1397 16:45
خانم ط در چشم های ده ساله ی من آدم غمگینی بود. مادرم که دفتر مشقم را امضاء میزد زیرش برایش مینوشت: با تشکر از زحمات بی دریغ همکار گرامی، معلم فرهیخته و مهربان که... هر چقدر این جمله طولانی تر میشد خانم ط آن روز با من مهربان تر بود. و مهربانی اش البته باز با توجه به درازای جمله چند روزی طول می کشید. مادرم که حوصله...