-
ما اینجوری بلا شدیم
جمعه 1 تیر 1397 12:55
آن ضبط صوت نوک مدادی که درست اندازهٔ کلهٔ شش سالهام بود با آن تق دلانگیزش موقع چپاندن نوارکاست، ته تمام تفریح های دنیا بود. آن وقت اندی شروع میکرد به خواندن: بلااا اااای بلاا ااای. وسط گل قالی میایستادم و هیچ چیز بیشتر از چین دامنم دلخوشم نمیکرد.
-
به گمونم
دوشنبه 28 خرداد 1397 23:28
من همیشه گمان کردهام رابطههای خوب مادرزادی خوبند. هنوز هم گمانم همان است.
-
صبوحی
شنبه 26 خرداد 1397 12:29
از جزوهٔ دوستداشتنیم عکس گرفتم. صفحه به صفحه. خسته شدم اون آخراش و اومدم صفحههای آخرو بیخیال شم. اما نمیشد که جزوه دمبریده بمونه. آخرین عکس ارزید به آخرین صفحه که اون گوشهٔ بالاش نوشته بودم: به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانههایم از توان سنگین بال خمیده بود
-
You're here, there's nothing I fear
پنجشنبه 24 خرداد 1397 23:23
آن صحنه از تایتانیک را به خاطر بیاورید که رز میخواهد خودش را از کشتی بیندازد توی دریا و جک سر میرسد و باقی ماجرا. حالا یک جایی دمدست توی ذهنتان نگهش دارید تا جانم برایتان بگوید امروز چی شد. یک پل هوایی سر خیابان ماست که بیتردید یکی از مکانهای خیلی خیلی مورد علاقهٔ من در همهٔ گُندگی این جهان هستی است. کمتر پیش...
-
چیستیِ زیبایی
دوشنبه 21 خرداد 1397 21:27
کاملاً سیه چرده بود. با دستکم بیست تا جوش بزرگ و کوچک سفید روی صورتش. از عابری اگر میپرسیدی زیباست یا نه، حتماً میگفت: نه اصلاً. چشمهاش سیاه و درخشان بودند مثل صافترین شب تاریخ. کنار مأمور کشیدن کارت اتوبوس منتظر ایستاده بود. کارتم را که از کیفم درمیآوردم شبش را دوخته بود به دستهام. مأمور گفت: برای این خانم...
-
حتی بدکار نیستند، فقط سستاند
شنبه 19 خرداد 1397 01:03
دن ژوان در جهنم، جرج برنارد شاو
-
سالها بعد
شنبه 19 خرداد 1397 00:00
... و نه هیچ چیز دیگری جز پوسته ای توخالی از نام ها، اشیاء، داستان های مرده.
-
عجیبن غریبا!
چهارشنبه 16 خرداد 1397 10:20
میدانی ما همه چیز را از روبرو از برعکسِ حقیقت میبینیم. چپ جای راست افتاده و برعکس.میخواهم بگویم در اصل این منم که دنبال تو میدوم و این تویی که میگریزی. توی تو، اینطوری است. بعد که میخواهی به دنیا نشانش بدهی اینطور به نظر میآید که تو دنبال منی.
-
گاهی اونقد میبخشم که تهش دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم
چهارشنبه 9 خرداد 1397 19:09
میدونی بزرگترین قدرت من چیه؟ اهمیت ندادن. میدونی چهجوری بهش رسیدم؟ با بیش از اندازه اهمیت دادن.
-
لالایی
دوشنبه 7 خرداد 1397 01:36
بالغ شده بودم وقتی به تلخی فهمیدم که خواننده میگه: «گل زود خوایبد مثل همیشه / قورباغه ساکت! خوابیده بیشه! » و نه چیزی که من با ذهن کودکانهام صدها شب، صدها بار به شیرینی شنیده بودم: «گل زود خوابید مثل همیشه / قورباغه ساکت، خوابیده پیشش »
-
کلهٔ دنیل بنوآ فرناند
چهارشنبه 2 خرداد 1397 17:17
داشتم خرت و پرتهام را مرتب میکردم که کپی پاسپورت یک یاروی فرانسوی را، بازمانده از محل کار قبلیم، میانشان دیدم. پشت کپی یکی دوتا از شعرهای بهار را نوشتهام و احتمالا برای همین نگهاش داشتهام. اسمش دنیل بنوآ فرناند است. فقط اسمش. فامیلش یک چیز سخت دیگری است. این تازه یکی از آن آسانهایش بود. هر کدام شش متر اسم...
-
فیسات و ادات
چهارشنبه 2 خرداد 1397 16:20
داشتم فکر میکردم که لابد من با سرانگشت هزار الهه تقدیس شده ام که میتوانم هر وقت دلم برای کسی (گیرم نه همه) تنگ شد، گوشی را بردارم و بهش زنگ بزنم. بعد مثلاً از این ملکه های نیمهخدا باشم کمری صاف کرده با صندل های ده سانتی محکم قدم برداشته رفتم سمت تلفن. زانو که روی زانو انداختم، شماره را گرفتم و تلفن را میزان کردم روی...
-
استاد م
چهارشنبه 2 خرداد 1397 12:16
عجیب نیست که من تو تمام زندگیم هرگز انقد آروم نبودم؟ باید یه شیشه جای مربا بیارم بشورم و خشک کنم و هفتهشت ثانیه نمونه بردارم بندازم توش، نگه دارم برای بعدها، روزهایی در آینده که شاید دیگه انقد آروم نباشم و احتیاج پیدا کنم به سرنخی از آرامش. یا نه؟ من به صلح ابدی رسیدم؟ ... اینجوریه که آدم به یه چیز خوب پی میبره و...
-
وقتی کائنات طرف منه!
سهشنبه 1 خرداد 1397 11:57
دیشب یه کرهخری به خوابم اومد و گفت: تو همش انتخابهای غلط میکنی! نمیدونم شاید کرهخر نبود اصلاً خر نبود یا کره نبود. چون من ندیدمش و فقط یه صدا بود. برای همینم صبح که چشامو باز کردم وحشت کرده بودم، انگار صداها مثلاً قویتر یا واقعیتر از تصویرا باشن. خلاصه ما از صبح تا حالا در درون هی به خود پیچیدیم و تکرار کردیم:...
-
Siddhartha
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 11:29
What could I say to you that would be of value, except that perhaps you seek too much, that as a result of your seeking you cannot find. Hermann Hesse , Siddhartha عکس رو از تیتراژ بیگ بنگ تئوری اسکرین شات گرفتم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 01:34
الان از دنیا فقط موهای بلندم را می خواهم
-
تجربه را باید از گوشش آویزان کرد
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 00:29
یعنی تو میگویی اگر من الان خودم را خوابچپان کنم فردا میتوانم پنج صبح بیدار شوم؟! یک عمر تجربه، افراشته، قاطع، راسخ، فرمند و گران مقابلم ایستاده میگوید: نع! پس تو میگویی چه رانگ است با من که هیچ وقت خدا نمیتوانم به کاروبارم برسم؟ صبح که خوابم. عصرهم که یا ملولم یا زیادی ملنگم، شب هم که اتاق فرمان کلاً توسط...
-
from best vows ever
سهشنبه 25 اردیبهشت 1397 13:35
Amy: From that first moment in that coffee shop, I knew that there was something special between us. Even thought I did work on a study that disproved love at first sight! Sheldon: I loved that study the moment I read it! Ironic , huh?! Amy: Clearly It was wrong, because I felt something that day and those feelings...
-
*Let the rain come down and wash away my tears
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 22:59
آن شب سرد برفی که از درد بخیههای لبم بیدار شدم دقایقی گمان کردم که من هرگز دیگر روی خوشی و آرامش را نمی بینم. لااقل حالا حالاها نه. هرچند درد شدیدِ لب پارهام کماهمیت، مثل آخرین تودهنیای بود که به کتکخورده ای در مرز بیهوشی بزنند. یک ژلوفن خوردم و چند دقیقه بعد خوابم برد . ولی خوشبختی هیچ دور نیست، یک بار مثل قرص...
-
پیشنهاد
جمعه 21 اردیبهشت 1397 23:53
این را بیل گیتس به من پیشنهاد داد که ببینم! من هم به شما پیشنهادش میدهم: سایت Dollar street . مسحورش شدم . عکسهایی است از خانوادههایی در نقاط مختلف دنیا. از هر خانواده، خانه و وسایل زندگیشان کلی عکس هست. خوراک آنهایی است که مثل من توی تاریکی از دور به پنجرهای روشن نگاه میکنند و با خودشان فکر میکنند الان توی آن...
-
Sadness! Nun needs you
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 11:33
Inside out را حتماً دیده اید؟ ندیده اید؟ خب ببینید. من هم یک Joy لنگه ی جوی رایلی توی وجودم دارم. همانقدر احمقانه و لج درار به زور میخواهد من همش هپی باشم. اتفاقاً زورش هم به بقیه می چربد. حالا تا نزند همه ی جزیره های درونم را نیست و نابود کند ول کن نیست.
-
Consequences of a careless act
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 22:29
جرج مایکل را توی ویدئوی careless whisper یادتان است؟ الان کلهام شکل همان کلهٔ لامصبش شده، کمی تیرهتر! همانا کاری نکنید که سه ماه بعد به هیئت جرج مایکل در زمزمههای بیپروا درآمده و جز صبوری چارهای نتوانید کرد. حالا هر چقدر هم آن اولهاش ملوس شده بوده باشید! به این روزهاش نمیارزد.
-
To the Emperor
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 00:25
اشو میگه تنهاییتون رو قدر بدونید تا جایی که از ارزشمندی احساس امپراطور بودن کنید. تنهایی رو فقدان نبینید که در اون صورت گدا خواهید بود. میگه امپراطورها با هم ملاقات میکنند و گداها با هم. تو رابطه ای که آدما سیر هستند به سلامتی هم پیک میزنن و تو رابطه ای که آدما گرسنه هستند از هم بهره جویی می کنن. میگه گدای محبت تا آخر...
-
خانم م میگفت همیشه حتما تحت هرشرایطی عنوان بزن!
سهشنبه 18 اردیبهشت 1397 21:29
خودم را به ایستگاه ها می سپارم. شالم را باد می برد. سی تا خیابان را زیرپا میگذارم تا دفترم را پیدا کنم. برمیگردم دفتر به بغل روی دیوار سایه هایم را میبینم: هرقدر لوند و زیبا، همانقدر مصمم و قوی. یک دیوار و این همه ملکه ی بی کم و کاست! این ها همه بازتاب پیکر زنی است که توی ایستگاه ها جامانده، شالش را باد برده، پاهایش...
-
و اینگونه است که به خیال خودمان از رنج می گریزیم اما در رنج زندگی می کنیم
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 11:51
این همه تفاوت میون حقیقت و چیزی که ما با حواس پنجگانه مون برداشت می کنیم حیرت انگیزه. ما تو شبکه ی عظیمی از دروغ ها زندگی می کنیم.
-
writing
شنبه 15 اردیبهشت 1397 15:13
...writing was my home, because I loved writing more than I hated failing at writing, which is to say that I loved writing more than I loved my own ego, which is ultimately to say that I loved writing more than I loved myself. Elizabeth Gilbert
-
The choice
شنبه 15 اردیبهشت 1397 00:18
(Playing video games) Leonard: What are you doing? Sheldon: The light is red so I came to a stop Leonard: You're in a stolen cop car with a dead hooker in the trunk. You don't have to obey traffic laws Sheldon: I know I don't have to. The fun is choosing to. The big bang theory
-
جونی وسط آن همه در و گوهر
جمعه 14 اردیبهشت 1397 22:01
داشت جیغ میزد که تو فلان را خوردی بهمان را خوردی و... تو چی و... چی و... آقا من فحشدانیام محدود است به یک کون و حواشیاش. این چیزهایی که این خانم گفت را یادم نمیآید. خلاصه حرفهای بد زد دیگر. آخرش گفت: ببین مهسا جون! دور برادر منو خط بکش! حالا من کار ندارم به اینکه برادره دیگر چه بی اختیار بدبختی بوده، یا مهسا چرا...
-
شمشیر سینا
شنبه 8 اردیبهشت 1397 15:01
سینا از توی درخت ها داد میزند: میدونم اون بالایی! مادرش به دنبال صدا میگردد و سینا را پایین تر میان برگها می بیند: سینا همونجا واسا یه عکس ازت بگیرم. نیا بالا نیا دیگه میگم همونجا واسا میخوام ازت عکس بگیرم سینا نیا بالا! سینا دیگر رسیده به مادرش: اومدم شمشیرمو بگیرم! مادرش شمشیر صورتی توی غلاف بزرگ نارنجی اش را دستش...
-
بدانید و آگاه باشید
جمعه 7 اردیبهشت 1397 11:11
چسناله کردن آدم رو روشنفکر نمیکنه.
-
زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 13:12
همهاش بستگی به هنرت دارد. به بکارت روحت در کشف. به تلاش جسمت در خلق هارمونی.
-
مرا به بی زمان ببر
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 21:44
شمع قرمزه نمیسوزد، حرف میزند. بهش خیره میشوم، همه ی هزارویک شبش را از برم. قبل از این سالها فکر میکردم هر وقت چیزی آنقدر آشناست و نمی توانی توی گذشته پیدایش کنی، حتماً جایی توی آینده است. حالا که می بینم برای داستان های شمع قرمزه توی آینده هیچ جایی نیست، فرضیه جدیدی به ذهنم آمده: وقتی چیزی آنقدر آشناست و نه توی گذشته...
-
جهانی که در آن زندگی میکنیم
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 19:43
به من بگو چرا؟ اسم آن کتاب جلدسبزه بود که خیلی دوستش داشتم. . روی جلدش هم "به من" را سرهم اینجوری نوشته بود: بمن بگو چرا؟
-
مرهمی همدمی
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 01:59
چرا وقتی یک بخت برگشته تنهاست همه روی بخت برگشتگی اش انگشت می گذارند اما وقتی دوتا بخت برگشته با هم اند هیچکس چیزی نمیگوید؟ چرا آدم تنها که باشد حق درجا زدن ندارد و باید دنبال هدف بگردد برای زندگی اش، اما اگر تنها نبود می تواند یک عمر درجا هم نزند، اصلاً همانجا دراز بکشد! چون آدم ها معنی خودشان را توی چشم های همدیگر...
-
The Shawshank Redemption
جمعه 31 فروردین 1397 00:47
The truth is, I don’t want to know. Somethings are best left unsaid. I like to think they were singing about something so beautiful, it can’t be expressed in words, and makes your heart ache because of it.
-
هزینه-فرصتهای کتابخانهٔ کوچهٔ ما
پنجشنبه 30 فروردین 1397 22:47
اگر میدانستند که آن سرمایهٔ بینالمللی برمیگردد خانه، بیخیال همه چیز، کولهاش را میگذارد، آن یکی کولهاش را برمیدارد، دوباره میزند بیرون، اینبار به مقصد دَدَر، هرگز پنجشنبه عصر کتابخانه را تعطیل نمیکردند.
-
روز آخر
پنجشنبه 30 فروردین 1397 12:44
آن سوال تکراری را می پرسند اگر امروز روز آخر بود چه کار می کردی. شاید سه چهار تا نامه برای سه چهار نفر می نوشتم شاید هم نه...و بعد با اولین پرواز میرفتم ساحل تمیزی توی جنوب و بقیه روزم را کالاماری و هشت پا میخوردم، به صدای دریا گوش میدادم و آفتاب میگرفتم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 فروردین 1397 23:56
-
از حافظ یاد بگیریم لااقل!
دوشنبه 27 فروردین 1397 12:21
حافظ میگه: به شمشیرم زد و با کس نگفتم، نه که خیلی صبور یا منزوی یا حتی عاشق باشم، فقط چون، که راز دوست از دشمن نهان به! حافظ خیلی شعور داره. و حد و مرز و اندازه ی دوستی ها و روابط هم همینجوری سنجیده میشه. معیار اینه: تو حرفت رو به کی میگی. و البته که حافظ همه ی دنیا رو دشمن فرض نکرده، فقط مقام اون دوست فاصله اش انقدی...
-
نه به این سیستم اموزشی، هشتگ
جمعه 24 فروردین 1397 20:03
خیلی احمقانه است که ما با آزمونهای یکسان سنجیده میشیم و تو شرایط یکسان بهمون فرصت تحصیل مهارتهای یکسان داده میشه. ماها چیمون یکسانه؟ ما مگه بطری شیریم؟ بله از این نظام آموزشی (حاکم تو کل دنیا) آدمهای گندهٔ زیادی بیرون اومدن. اما مقایسه کنید با تعداد آدمهایی که هیچی نشدن. من عمیقاً معتقدم آدم بیاستعداد وجود...