-
اندر زدن توی سر اون اداهای مسخره!
پنجشنبه 23 فروردین 1397 22:22
به عقیده ی نگارنده ی این سطور مرموز بودن هیچم قشنگ نیست خیلی هم دمده و ضایع و انتخابِ سطح پایین ادمهای درون تهی برای پوشاندن همان درونِ تهی شان است. هیچی هم زیباتر از حقیقت روشن jتوی دستان پاک صراحت نیست. چون بسی شجاعانه است. بعله!
-
یک لیست دُمبریده
چهارشنبه 22 فروردین 1397 23:15
چنین پستی را چندسال پیش توی وبلاگ دیگری نوشته بودم، خیلی گشتم پیدایش کنم اما نشد خلاصه امشب دیدم حوصله اش را دارم دوباره بنویسمش، من بیشتر چیزهای دنیا را دوست دارم، یعنی اگر از من بپرسند چی را خیلی دوست داری توی این دنیا، احتمالا مجبور می شوم چندتا چیز را ردیف کنم بگویم به جز این چندقلم همه چیز را. اما خب حتماً میان...
-
همه چیز روبراه میشد اگر بزرگ نمیشدم
چهارشنبه 22 فروردین 1397 14:42
همه چیز روبراه میشد اگر دوباره پنج ساله میشدم و پاهایم را توی آب سرد رودخانه فرو میکردم. و هیچ نمیدانستم که آدمهای دوروبرم دارند به حجم بازوهایم نگاه میکنند و من را برمیدارند میگذراند توی دستهٔ بیاهمیتها. به مژههای پرپشتم نگاه میکنند و من را برمیدارند میگذارند توی دستهٔ خطرناکهای بالقوه. به حرفهایم گوش...
-
راه آخر یا آخر راه
چهارشنبه 15 فروردین 1397 20:58
انسان ها توانایی دیگری هم دارند به نام توانایی "فرض کردن". هیچ راهی که نماند، اصلاً فرض می کنیم.
-
یک درک خوبی!
دوشنبه 13 فروردین 1397 21:57
یادم نیست چندسال پیش «سیمای زنی در جمع» را خواندم، ولی خوب خاطرم است که منش لنی را در کل میپسندیدم و باهاش ارتباط برقرار میکردم اما سلوکش در زمان جنگ برایم غریب بود: «لنی هرگز اهل صرفهجویی نبود... درآمدش کفایت خرجش را نمیکرد... او بیست هزار مارک مدیون طلبکارانی است که روزبهروز صبر و حوصلهشان کمتر میشود و درست...
-
فیلمی که دیدنش یک هفته طول میکشد
دوشنبه 13 فروردین 1397 16:16
راستش را بگویم؟ از وودی الن غرغروتر یک نفر را میشناسم. اما از او کسلکنندهتر هیچکس را.
-
مجحوف!
پنجشنبه 9 فروردین 1397 00:41
میدونید "اجحاف" یعنی چی؟ یعنی پارسال که من میتونستم کلاه قرمزی ببینم، خبری نبود. امسال که من نمیتونم ببینم داره پخش میشه.
-
چراغهایی روشنن اما چراغهای من نیستن
یکشنبه 5 فروردین 1397 23:01
روزی که میخواستم این لپتاپو سفارش بدم دوتا مدل ازش بود. توی چندتا چیز از جمله صفحه کلید فرق داشتن. یکی روی کیبورد حروف فارسی داشت اما چراغ نداشت. یکی چراغ داشت اما کیبورد فارسی نداشت. من با اینکه خیلی با اون روشن شدنِ حروف تو تاریکی حال میکنم اما مدلی که کیبورد فارسی داشت رو انتخاب کردم. سفارش اشتباه اومد. لپتاپ رو...
-
پیشامدها
شنبه 4 فروردین 1397 15:36
وقتی از چیزی خیلی بترسید یا بیزار باشید حتماً سرتان میآید تا بهتان ثابت شود شما قویتر از اینها هستید. سپاسگزار باشید، برای تکتک آن اتفاقات بد یا ادمهای بدتر که معلوم نیست تلپی از ک...نِ بلند کی افتادند توی زندگیتان. سپاسگزار باشید چون دقیقاً همان چیزی بوده که بهش نیاز داشتهاید. و البته اگر میخواهید دیگر مجبور...
-
ذهن ماشین ها را نمی شود قلقلک داد
دوشنبه 14 اسفند 1396 02:37
چی من را می رهاند از وحشت اینکه شاید فقط و فقط یک ماشین ام، معلوم نیست ساخته ی دست چه کسی؟ طنز پنهانی و معصومی میان خودمانی ترین نوشته هام در روزهایی دورتر.
-
یازده سالگی
شنبه 12 اسفند 1396 02:13
شکل و شمایل اولین خط اختراعی ام توی یازده سالگی چیزی شبیه این عکس بود. آن زمان هیچ فضای پسورد یا کلیدداری نداشتم، یادداشتهایم را به این خط مینوشتم که کسی نتواند بخواند. به دوتا از دوستهایم یادش دادم و با استقبالشان روبرو شد. کلی به این خط نامه رد و بدل کردیم. از حروف (صدادار و بیصدا)،هجاها و کلماتِ کامل تشکیل شده...
-
خداقوت پهلوون«ها»
جمعه 11 اسفند 1396 16:47
مربی من توی باشگاه هفتماهه باردار است و پلانکها را با وزنه سه کیلویی میزند! و من وسط تمرینم مثل مرغ حقی در دورهٔ پرریزی خیره بهش خشکم میزند و هی هیچ آن صحنهها برایم هضم نمیشوند.
-
کریس
جمعه 11 اسفند 1396 11:34
شما هم فکر میکنید کریستین بیل خوب بازی نمیکند یا فقط منم؟ نمیگویم بازیگر خوبی نیست. بازیگری که برای یک فیلم به نظر من خیلی متوسط (این یعنی به نظر من متوسط رو به پایین!)* آنهمه وزن کم میکند خب حتما بازیگر خوبی است دیگر! ولی خب خوب بازی نمیکند! *The machinist
-
peace
چهارشنبه 9 اسفند 1396 19:13
از چیزهای خوب زندگی چیست؟ سر شب. آن قرص ژله ای خوشگله را بخوری، همه ی چراغ های خانه را، زرد و سفید روشن کنی، کش موهایت را دربیاوری و بروی گوشه ی تخت زیر پتو کز کنی هدفونت را توی گوشت بگذاری و ترانه ی مورد علاقه ی بچگی ات را گوش بدهی. و احساس کنی توی امن ترین نقطه ی تمام عالم هستی قرار داری.
-
دخترهای باشگاه، قسمت ۲ (مریدا)
چهارشنبه 9 اسفند 1396 10:35
دوازده سیزده ساله یا کمترند. چیز عجیبی بین دخترانگی و زنانگی توی صورتشان خیرهات میکند. یکی بالای سر دیگری ایستاده که دارد بند کفشش را میبندد، میگوید: «آره منم هیچ خوشم از زیبای خفته نیومد». آن یکی پوزخند میزند و میگوید: «اینم شد قهرمان؟ همش خواب بود!» رو میکنم بهش و میگویم: «دمت گرم واقعاً». میخندند: «تو از...
-
اینطوریها...
سهشنبه 8 اسفند 1396 13:20
دو چیز توی این دنیا فشارخون من را دستخوش نوسان جدی میکنند، هیچ هم شوخی ندارم. اولی سرعت پایین اینترنت (که البته عوارضش خیلی بیشتر از فقط یک نوسان فشارخون است). دومی غلط هکسره، یا به قول خانم طائب «بحرانِ چگونه بهراحتی از چشم دیگران بیفتیم!»(مخصوصاً موردِ «ماله من»!) پینوشت: مالهٔ تو حوالهٔ خودت!
-
نان خشکی (نمکی) های تاجر
سهشنبه 8 اسفند 1396 00:27
بیشتر چیزا اولش کار می کنن. بعضی چیزا که کیفیت خوبی دارن تا وسطاش هم کار میکنن. اما همه چیزا آخراش از کار میفتن (مگر اینکه made in Japan باشن اونم تو دوره ی بروبیای دمینگ تو دهه های شصت و هفتاد میلادی، این دسته تا ابدالاباد کار می کنن!). همه ی چیزا من جمله (الان این چی بود؟!) احساسات. یه روز صبح یه صدا از تو کوچه...
-
quote
شنبه 5 اسفند 1396 01:46
Daddy says you can predict exactly when Mars will be in the sky, even in a hundred years. But the funny thing is that Daddy doesn't know what will happen to him two minutes from now. (Mr Nobody)
-
دایره ها
چهارشنبه 2 اسفند 1396 15:34
سالگردها عجیبند، کلا گردها! آدم را به مقایسه و مرور وا میدارند. به چه فکر میکردی چی شد. توی گرد دیگری هستم. گرد تلخی. می شود دنیا را از بی نهایت دایره ساخت.
-
اسفند
دوشنبه 30 بهمن 1396 15:36
اسفند گمونم ماه مورد علاقه منه.
-
oggi e per sempre
یکشنبه 29 بهمن 1396 11:05
La pace sia con te دارم یک پلیلیست حسابی میچینم. درهم. اپرا، کلاسیک، پاپ خوب، راک بهتر... . با جان و دل میپذیرم پیشنهادهای شما را هم. مثلا اگر از اینها بلدید پیشنهاد بدهید: (Je crois entendre encore ( Rolando Villazon
-
نصایح خوشگلان به خودشان
شنبه 28 بهمن 1396 00:09
چو چند صباحی با جرکان بنشستی، تو نیز جرک خواهی شد. نه به شیوهٔ جرکیدگی آن جرکان، که در شاْن ضمیر خویشتن و به رسم گُهذاتی های پیشینت، لیک دوصد بیش از پیش! و چون جرکان در گرد تو بسیار گشتندی، دیگر از آن سوراخی که به وادی جرکزدگی دخول کردی خروجت میسر نیست. پس ای چشمقشنگ، موقشنگ، کمرباریک! چون علی ایة حال در تو خلوص...
-
ور وری با خودم، پیشنهادی برای شما
جمعه 27 بهمن 1396 15:06
اسپینوزا می نویسد:آکادمی هایی که به خرج دولت تاسیس می شوند برای تربیت استعدادهای مردم نیست بلکه برای جلوگیری از آن است. کی بود میگفت اسپینوزا اصلا فیلسوف حساب نمی شود؟ آها آن یارو برادر دیوانه ی نامزد سابق انیشتن توی آن سریال. خواستید ببینید سریال بدی نیست: Genius اسپینوزا هم فیلسوف است. خوبش هم است! پی نوشت اگر سریال...
-
برم پنکیک درست کنم با نوتلا پوز همسایه رو بزنم؟
چهارشنبه 25 بهمن 1396 19:04
شاعر میگه: خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکی است! و اینگونه است که میدل فینگری تقدیمِ تفرقه میکنی و به حبلِ متین پوستکلفت و کرگدنی خودت چنگ انداخته و مثل تارزان از مود آههای سوزان و لبولوچهٔ آویزان شلنگ تخته میندازی به مود شنگولْملنگِ اوسکلِ روزگار و ختم میشی به یه پست دیگه تو یکی از وبلاگهای بیصاحابت روی...
-
میمیرم برای وقتی که آسمان رعدوبرق میزند، سگی پارس میکند، اسبی شیهه میکشد
چهارشنبه 25 بهمن 1396 11:08
آنقدر خسته بودم که با ماسک روی صورتم خوابیدم. بابی دارد از ته دل پارس میکند و هرچی آن خانمه صدایش میکند، داد میزند، عصبانی میشود، بابی بس نمی کند. بابی عصیان کرده و کاش من هم میتوانستم مثل او بروم توی بالکن و هر چقدر میخواهم دادوبیداد کنم.
-
قلندرِ چترباز!
یکشنبه 15 بهمن 1396 23:40
ادعای قلندری ندارم. فقط سالهاست دیگر اشیاء برنمیانگیزانندم. میخواهی خوشحالم کنی؟ حرف تازهای بهم بزن. چیز جدیدی یادم بده، مثلا یک مدل سوت زدن. من را جای ویژهای ببر. با جوک مخصوص سرآشپز حسابی بخندانم. از حقیقتی پنهان پرده بردار و شگفتزده ام کن. یا اصلاً فقط باش و یک عمر بمان! پینوشت: میتوانیم هم برویم چتربازی!...
-
کمدی
یکشنبه 15 بهمن 1396 00:21
من سرزنشت نمی کنم. سالهای سال سرزنش هیچ نبخشید. سوزاند و سیاه کرد. من فقط مسخره ات می کنم.
-
Sisters
جمعه 13 بهمن 1396 15:10
این خواهر من است. همهٔ رازهای دخترانهٔ من را این میداند. همهٔ آن پچپچها را با این میکنم، هم آن شیرین و شورها، هم آن خیلی تلخهای ناگفتنی به هر کس دیگر.
-
خاطره ها
پنجشنبه 12 بهمن 1396 13:05
بالشتم بوی نرم کننده میدهد. دهنم بوی شکلات تلخ. من نمیتوانم از پس خودم بربیایم و این خیلی هم بد نیست. این صدای اذان موذن زاده اردبیلی هیچ مناسب این حال و هوا نیست. ساده ترین چیزها سخت ترینشان هستند. به روزی فکر می کنم که مامان و بابا من را بردند مرکزی ترین میدان شهر توی معروف ترین اسباببازی فروشی و بهم گفتند یک عروسک...
-
پستی که وسطش از دستم سرید و شاعرانه شد!
پنجشنبه 12 بهمن 1396 00:30
دست من را می گیری از این جا ببری؟ اصلا بیا با من تصادف کن، از آن تصادف هایی که آدم تویشان به کما می رود و هر چه رفته و می رود را فراموش می کند. بعد من را بغل کن و ببر. به سالی که امسال نباشد، به ماجرایی که هرگز به خواب ندیده باشم. برای من دانایی جهان را کنار بگذار. خوب می دانم آن دو نقطه ی سیاه درون دو چشم تو وحدت...
-
بیداری و خواب
چهارشنبه 11 بهمن 1396 01:44
چراغ را روشن می کنی، نصف شبی وسوسه ی رقصیدن داری. وسط اتاق می نشینی و به خاک افتادن هیجان و دانایی ات را به پای عادت و حماقت نظاره می کنی.
-
حرف هایی با خودم
دوشنبه 9 بهمن 1396 19:35
آشوب پاسخ همه ی پرسش های توست. چقدر زور بزنی تا منطقی پیدا کنی...نه، نه! تا منطقی بسازی. هیچ دایره ای کامل نیست. این همه خودم را کاویدم و این همه دور شدم از خودم. غریبه ای ته وجودم توی صورتم تف انداخت و من نتوانستم بهش بگویم تو همه چیز و همه کس نیستی. این همه خودم را باختم. اما حالا همه ی چاله ها را دوباره پر میکنم و...
-
حسود
یکشنبه 8 بهمن 1396 15:10
این هایی که بلدند مثلا اثبات های استقرایی کنند مثل "جون"! یا الگوریتمی طراحی کنند: "عآه"! و در عین حال می نویسند بهتر از من! این ها را دلم میخواهد از موی سرشان بگیرم و کله شان را تا جایی که می توانم تکان بدهم بلکه کمی از محتویات مخچه شان از سوراخ دماغشان بریزد بیرون و هم سطح بشویم!
-
این دیگه بارون نیست، و بله اصلاُ من اساساً برفندیدهام
یکشنبه 8 بهمن 1396 09:35
این بالکن منه. درکم میکنید چرا عاشق این خونهمون هستم؟ خیلی خیلی حیفه آدم روبروی همچین منظرهای نتونه شکلات داغ بخوره. صاف دیروزِ همین تصویر زده باشن لب و لوچه اش رو داغون کرده باشن و حالا با وجود گلودرد مجبور باشه شیر یخزده و نووفن و آموکسی سیلین با بستنی قورت بده! ولی این آدم تمام سال خواب این روز رو دیده، هیچی...
-
سال نو مبارک!
شنبه 7 بهمن 1396 08:55
اتاق را مرتب نمی کنم. مثل گذشته مثل پارسال همین موقع، همین ماه. هر کس تقویم خودش را دارد. خیلی ها طبق تقویم شخصی شان هزارساله اند. روزی به سالی گذشته یا حتی لحظه ای ناگهان بالغشان کرده. بعضی ها دو روزه اند؛ همه ی آن سالهای دراز سخت در دو روز اعجازگر رنگ باخته اند و چون پیر حافظ به بوسه ی شکرینی ناگه جوان شده اند. آغاز...
-
(Blue is the warmest color (La vie d'Adèle
چهارشنبه 4 بهمن 1396 00:30
مدتهاست میخواهم دربارهاش بنویسم، هی افکارم کلمه نمیشوند؛ ناچار دستوپاشکسته مینویسم: به نظر من این فیلم بیشتر از آنکه دربارهٔ همجنسگرایی یا مسائل اجتماعی و دغدغه های فرانسهٔ امروز باشد، دربارهٔ عشق است. دربارهٔ قدرتی که عشق در زایش شادی و اندوه واقعی آدمها دارد. دربارهٔ قدرتی که عشق در کشف وهویتبخشی به...
-
دامن کشان
سهشنبه 3 بهمن 1396 09:46
چرا که نه؟ گاهی به نفع آدم است که صورت مسئله را پاک کند. قرار نیست ما جواب همه سوال های دنیا را بدانیم. یا بهتر بگویم مجبور نیستیم حتما برای هر چیزی جوابی داشته باشیم. حیف عمر آدم. بعد نوشتی مرتبط! : Leonard: Sheldon gave me a brain teaser. It's kind of fun. It's about a group of people at dinner, and you have to...
-
این به شجاعت تو بستگی دارد
یکشنبه 1 بهمن 1396 10:02
نه آن دلیلهای روشن، بلکه همیشه آن جزئیاتی که ازشان میگذریم، میبینیم اما نادیدهشان میگیریم، سرنخی از حقیقت هستند. چرا؟ چون حقیقت درست به همان اندازه که وسوسهٔ پردهپوشیاش را دارد، تشنهٔ پردهدریاش است. و درنهایت سرنوشت این جدال را به تو میسپارد. تا زمانی که ازش بترسی پوشیده خواهد ماند. بخواهیاش بیگمان تسلیم...
-
خانمِ فیلسوف!
شنبه 30 دی 1396 10:33
تصمیمم را گرفتهام میخواهم زن یک فیلسوف بشوم!
-
نور آبی توی بیرنگی یک شب توخالی مُرد
سهشنبه 26 دی 1396 17:16
آسوده می نویسم و چی بهتر از این؟ یک نور بزرگ آبی بود. شبیه آسمان. تمام مدت. گاهی تیره و تار میشد و گاه آفتابی. و چند صدا بودند. هر چه می گفتند حقیقت داشت، گیریم که همه اش را نمی گفتند. من چشم و گوشم را سپردم به این ها. هر چقدر راست تر بودند و حقیقی تر بودند من ناگزیرتر میشدم از پیش رفتن توی اشتباه و دروغ. حالا آن...