-
راه ها و رسم ها
یکشنبه 16 مهر 1396 10:44
اگر راه و رسم کاری را به جا بیاوری جای نگرانی نیست، نه که همیشه همه چیز طبق قاعده پیش برود، نه! تو کارت را درست انجام داده ای همین. اما زندگی که همیشه این همه کسالت بار نمیشود. وقتی چیزی برایت مهم می شود و تهش مهم نیست که فقط کارت را درست انجام داده باشی، بلکه مهم است که چی بشود و چطور بشود، آن وقت خوب است قانون شکنی...
-
کلیشه ای به نام شنبه
شنبه 15 مهر 1396 09:54
خیلی چیزها را میسپاریم به شنبه امروز شنبه است و من هرچند دست و پایم را گم کرده ام اما چشم شنبه توی چشم هام افتاده و جسمم مقاومت می کند، لج کرده، نمی خواهد خوب شود، راه نمی آید و می کشانمش. و دلم بی اعتناست به من، سر باز می زند، هوای خودش را دارد، افسارگسیخته و شرور است، من هم بهش اعتنا نمی کنم. توی سرم اما هزارتا چشم...
-
شمعها شگفت انگیزند
جمعه 14 مهر 1396 21:19
تا حالا شده یک عالمه شمع روشن کنید و موسیقیشان را بشنوید؟ خل نشدم! به خدا شنیدم، آنقدر هم قشنگ و قوی بود که نمیشد باهاش نرقصید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 مهر 1396 21:21
E all'improvviso non resisto più alle tentazioni e ricomincio a vivere
-
بابا
چهارشنبه 12 مهر 1396 20:32
دلم برای شهر پدری ام، خانه ی پدرم، صورت پدرم، آغوش پدرم تنگ شده. دلم برای وقتی تنگ شده که روی مبل یک وری دراز کشیده ام و به تلویزیون خیره شده ام بی آنکه بفهمم چی دارد پخش می کند، یکهو سایه ای روی سرم می افتد قامت پدرم را میبینم روبرویم ظاهر شده، خم میشود با دو دست صورتم را میگیرد پیشانی ام را می بوسد و می گوید:...
-
اومم...عنوان مناسب نمییابم!
یکشنبه 9 مهر 1396 14:01
Christof, let me ask you, why do you think that Truman has never come close to discovering the true nature of his world until now? - We accept the reality of the world with which we're presented. It's as simple as that. The Truman Show ... شاید جالبترین قسمت این فیلم برای من اونجاییه که همهٔ نشونهها از درو دیوار...
-
A real laugh, I could agree
یکشنبه 9 مهر 1396 11:11
از مریلین مونرو، خوشگل دو عالم نقل است که: If you can make a woman laugh, you can make her do anything دارم فکر میکنم چقدر دشواره خندوندن زنی که خودش میتونه مردی رو راحت بخندونه...
-
انتخابها
شنبه 8 مهر 1396 19:38
Non scegliere mai. Anche nell'amore è meglio essere scelto.* *La dolce vita * هرگز انتخاب نکن. حتی توی عشق هم بهتره انتخاب بشی. (البته نظر نگارنده اینه که !Comunque mai dire mai )
-
لینک مطلب
پنجشنبه 6 مهر 1396 18:14
هربار که خواستم از اینجا بگذرم نتونستم. الان دیگه دلیل پست کردن نوشته های قدیمم از وبلاگای قبلیم خالی بودن عریضه نیست. خیلی از این پستا مثل همین لینک پایین حرف یا نوشته خاص یا جالبی هم نیستن. دلیلم بیشتر اینه که بعد از سال ها اینور اونور نوشتن و هی وبلاگ بستن بالاخره جایی رو پیدا کردم (یا بهش رسیدم) که تونستم...
-
رنج ها بیشتر از نظرها
چهارشنبه 5 مهر 1396 22:14
-
گزارش گزگردی
سهشنبه 4 مهر 1396 19:07
از میدان تا ساعی، ولیعصر را گز کردم. بعد یکی از بهترین کافه روی های عمرم را رفتم، به بهترین قسمت تولد یک دختربچه رسیدم، نه! کادو گرفتن نه، خواننده ی من نیستید اگر فکر کردید این بهترین قسمت یک تولد است! بهترینش آن وقتی است که هنوز همه نیامده اند، دارند بادکنک ها را باد میکنند و صدای ظریف پچ پچ و خنده های ریز دختربچه ها...
-
هنر
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:58
میدانید چی از نفرت و حتی حسادت قوی تر است؟ تشنگی ما برای کشف معنی، که منجرمان می کند به ستایش هنر. وقتی مقابل اثر تکان دهنده ای قرار بگیریم ناگزیریم از اینکه سپاسگزار بودنِ خالقش باشیم. حالا آن یارو هر خری که می خواهد باشد!
-
یکشنبه
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:42
یکشنبه روز من بود، تمام دوران دبیرستانم... به هزار دلیل. یکیش اینکه مثلا اول دبیرستان یکشنبه دو ساعت اول ورزش داشتیم و من میتوانستم نیم ساعت دیرتر بروم... بعدها یکشنبه های ت..می زیادی را از سر گذراندم. امروز به نظر می رسد یکی دیگر از آنها باشد. با جوراب و جین دراز کشیده ام توی رختخواب و به ساعت موبایلم خیره شده ام که...
-
فانتزی ها
شنبه 25 شهریور 1396 13:25
الان میتونست سال 1330 باشه. من یه زن خوشگل از یه خونواده معمولی باشم. توی شونزده سالگی دزدکی عاشق یه مرد سی ساله شده باشم و از قضای روزگار و بخت بلندم تو هفده سالگی زن همون مرد سینه فراخ و سبیل چخماقی شده باشم. حالا مادر چهارتا توله ی چشم و ابرو مشکی باشم که اولیشون دیگه واسه خودش داره مردی میشه. الان که ساعت نزدیک دو...
-
یک تنهایی دیگر حوالی خیابان بهشتی
سهشنبه 21 شهریور 1396 09:47
دیدن آن همه سکون در وجود یک آدم، تکان دهنده است! دختر به پشت افتاده بود توی مسیر ویژه ی اتوبوس. و تکان نمیخورد. مطلقا تکان نمیخورد. کسی بهش دست نمیزد، دختر دیگری بالای سرش سعی می کرد باهاش حرف بزند. او اما مطلقا حرکتی نمیکرد. نمیدانم چرا تنها چیزی که از آن سکون عظیم برداشت کردم، تنهایی اش بود و نه حتی مرگ.
-
آزادی به تمام معنای کلمه
چهارشنبه 15 شهریور 1396 22:42
یه پیام بازرگانی بذارم وسط این نوشته های قدیمی! یه اصطلاحی هست توی شرکت ما همگارام زیاد به کار میبرن. من نشنیده بودم شاید شما هم نشنیده باشید. وقتی چیزی خیلی بد عجیب و رو مخ و وقت گیر و خسته کننده و مهمتر از همه ی اینا "بی معنی" باشه بهش میگن چیز یا شرایط یا موقعیتِ -منو به خاطر ادبیات همکارام ببخشید: - تخمی...
-
سیگار و ستاره
شنبه 4 شهریور 1396 21:18
سیگارش را به دیوار میچسباند و فشار می دهد، دانه های نور می ریزند پایین. - چه کار می کنی؟ - به خدا علامت میدم. بهش میگم منم همین طور! عین خودت! - ؟! - مگه نمیبینی خداخودشم امشب حوصله ش از همه چی سر رفته و همین کارو کرده؟ شب پرستاره ای است...
-
شعر
پنجشنبه 2 شهریور 1396 11:22
وزین تعلق بیهوده تا به من چه رسد وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد همه خطای منست این که می رود بر من ز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد سعدی
-
اندازه ها
چهارشنبه 1 شهریور 1396 18:18
یه رفیق گرمابه و گلستان داشتم دوره ابتدایی. ما و این رفیقمون تو عالم دوستی های پراحساس بچگی مبادله دل و قلوه داشتیم در سطح کشتار، بسته بندی، توزیع! یه بار تو راه مدرسه به خونه، هر دو داشتیم از گشنگی می مردیم ته جیبامونو گشتیم و خرده بیسکوییت پیدا کردیم، بعد خرده بیسکوییت ها رو با هم نصف کردیم و با افتخار اعلام کردیم...
-
تصمیمات زپرتی
شنبه 28 مرداد 1396 22:42
تصمیم دارم یه مدت اینجا ننویسم. یا لااقل کمتر بنویسم. هم این تصمیم رو دارم هم یه سری تصمیمای زپرتی دیگه. الانم اینو نوشتم اینجا که فردا روزی روم نشه باز بیام یه پست بیخود دیگه بذارم! امشب حال و هوای یه شب بهاری رو برام داره اگر یه سری دغدغه مزخرفو نداشتم. من اشتباه می کردم در مورد زندگی خودم. یه دشت بزرگ رو میدیدم زیر...
-
پست طولانی!
شنبه 28 مرداد 1396 12:23
مرداد برود، و شهریور نعش کش بیاید... قبلا یه شعر ناتمام نوشته بودم که این جمله توش بود :"من از شهریور نعش کش می ترسم "! الان داشتم دنبالش میگشتم که بذارمش اینجا به جاش یه نوشته از وبلاگ قدیمیم پیدا کردم، بد نیست: شهریور بود وسطهاش یا شاید هم دیگر آخرهاش نشسته بودم زیر سایه ی یک درخت توی حیاط پشتی کافه تریا،...
-
شعر و زندگی
پنجشنبه 26 مرداد 1396 10:21
_ قایقی می سازم _* خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند ... دور باید شد دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود _ هیچ آیینه تالاری سرخوشی ها را دیدار نکرد _* چاله آبی حتی مشعلی را ننمود ... پشت دریاها شهری است که در آن...
-
روابط عمومی!
چهارشنبه 25 مرداد 1396 12:13
خیلی جالبه هر چی بیشتر خودتو از آدما بیرون میکشی فروتر میشی، چون راه و روششونو بلد نیستی و اهمیتی هم نمیدی، اون وقت توی نابلدِ بی خیال میشی امن ترین سوراخ واسه رفع و رجوع حسابگری های بقیه. همین اتفاقا دست مایه ی خیلی از داستان های جذاب هم هست. قهرمان داستان آدم جامعه گریزیه که از ناشی گری و بیخیالیش تو پیچیدگی های...
-
امروز به گمانم هر کدام توی سوراخی قایم شده تا از مجازات گند گذشته شان بگریزند
دوشنبه 23 مرداد 1396 14:03
یک دسته بچه شر و شیطان توی وجود من زندگی می کنند، بعضی روزها توی کوچه ی دلم هلهله ای به پاست، قلبم را با دو سنگ اندازه و دروازه کرده اند و هی: گل! گل!، خون به رگهایم میدوانند و قرار ازم میگیرند. پا به پایشان دنبال توپی خیالی این ور و آن ور میدوم. بعضی روزها حوصله شان نمیکشد، ظهر گرم جمعه ای است و هر کدام بیخیال _بی...
-
نسبیت حماقت
یکشنبه 22 مرداد 1396 22:03
آب را توی ظرفش، هوا را توی محیطش، و حتی یک تکه سنگ را بسته به جایی که هست میشود معنی کرد. لااقل توی این ساختاری که ما هستیم توی همین سه بعدی زندگی، بستگی دارد کجا باشی تا تصمیم هایت، حرفهایت، تا خود بودنت چه باشد. به خاطر همین بعضی وقتها آدم خودش را هم درک نمی کند. نمی فهمد چرا چه شد که فلان دقیقه فلان جا چنان حماقتی...
-
...
جمعه 13 مرداد 1396 13:47
شر بود یا شیطان نمیدانم من فقط اعتماد کردم
-
سقف سفید
دوشنبه 9 مرداد 1396 07:44
صبوری کردن را بلد شدم، و باز هم میشوم! و این گنجی است که هیچ آسان به دست نمی آید. دراز کشیده ام توی تخت و منتظرم اولین چایی روزم خنک شود، به سقف سفید خیره می شوم، و دلم میخواهد مرا به جایی ببرد که خواب هایم دیشب نبردند. یک طرف سرم می کوبد. شب ها آن گوشه ی زیر قفسه ی کتاب ها را در هم ریخته نگه می دارم و دست نمیزنم و می...
-
می شود؟
جمعه 6 مرداد 1396 15:32
نمی دانم که نه، می دانم چرا پی این کار را تا حالا نگرفتم. به چند دلیل. مهم ترینش اینکه: "که چی؟!" خب احمقانه ترینش هم همین بود! می شود؟ میشود دوباره تازه شوم؟ می شود خود را دوباره بسپارم به شعر، موسیقی، هنر، خیال و گیجی و وهم؟ و واقعیت را از خودم بکنم و برگردم به روزهایی که توی افتاب های داغ تابستان بارش...
-
ed Io avro' cura di te
جمعه 6 مرداد 1396 08:44
استرس وقتی سراغ آدم میاد که آدم از کارهایی که قرار بوده انجام بده عقب افتاده. اون وقت استرس مثل یه هاپوی کوچولو ولی سمج میاد هی دورتو میگیره و پارس میکنه. گرچه به هرحال سگه و پاچه ات رو گرفته، ولی خیلی بامعرفته. دیگه دفترای یادداشتم هم یاری نمیدن، هی مینویسم این کارو اون کارو ولی هیچکدوم تیک نمیخورن. آیا من با خودم بد...
-
تباهی
پنجشنبه 5 مرداد 1396 20:58
به گمانم تباهی باید وقف اندیشه و انرژی برای چیزی باشد که نباید. و همیشه از آنجا آغاز می شود که تو آنچه برای تو باید باشد را نمی یابی.و در نهایت چه اندوهناک تن می دهی. غروب ها به نقطه ای تهی در افق نگاه می کنی و هیچ سر در نمی آوری، هیچ سر در نمی آوری. و صبح ها به جای زنگ ساعت، گرومپ گرومپِ قلبت بیدارت می کند و نمی فهمی...
-
از آدمها
سهشنبه 3 مرداد 1396 12:12
هیچکس دوست ندارد وسط بنشیند، همه ترجیح میدهند به پنجره بچسبند، یا از در بیفتند ولی لااقل یک طرفشان آدم ننشسته باشد. ما در پی هم ایم ولی سخت از هم می گریزیم. ما همیشه در تلاشیم تا خود را به شکل هم درآوریم ولی از جزییات همدیگر بیزاریم. ما ساعت ها و روزها و سالها می گردیم تا کسی شبیه خودمان را بیابیم چون کمترین تفاوت را...
-
دنیا
یکشنبه 1 مرداد 1396 22:40
دنیایی که من شناختم با آنچه در پندارم پرورانده بودم هزارها سال نوری فاصله دارد. همه ی تعریف ها را باید پاک کنم از نو بنویسم. خوبی ، بدی، شجاعت، حقارت، قدرت، عشق، و حتی آزادی. و بی شک مقاومت خواهم کرد و به این زودی یاد نخواهم گرفت. سال ها پیش به کسی گفتم: من برای این دنیا ساخته نشده ام و او باور داشت که برعکس اتفاقا من...
-
میدل فینگرم تقدیم تو باد
شنبه 31 تیر 1396 22:27
بی شک یکی پشت صحنه نشسته تخمه میشکند و میخندد. و اصلا خبر ندارد چقدر لوث و مزخرف شده. میدل فینگرم را برای نویسنده ی احمق این کمدی سیاه بالا می برم و با همان چهره ی رنگی و دماغ قرمز و لباس های مسخره ای که تنم کرده رو سویش میکنم و با صدای غمگینی که روی کاراکترم گذاشته زمزمه میکنم: You think I fucking care?!
-
جهنم
شنبه 31 تیر 1396 21:49
جهنم تکرار من است و تکثیرم آنجا که نباید باشم با آنها که نباید باشم در خوابهایی تکراری ز یر نور مهتابی در ساعت هایی که نمی دانی شان. جهنم آن مقامی است که گناهت را نمیدانی. و دلیل این همه تکرار و این همه تکثیر را در ساعتی که نمیدانی، نمیفهمی.
-
گذشته ها
پنجشنبه 29 تیر 1396 22:58
...همه عاقبت از رودخانه می گذریم، یکی مثل من به آب میزند، یکی سنگ و یکی تخته پیدا می کند. یکی هم به دامن این و آن آویزان می شود. من خیس خیس شده ام، دامنم پاره شده، رنجورم و می لرزم و حتی بغض کرده ام. اما برخلاف تو من زندگی ام را مدیون دامن هیچکس نیستم. از نوشته های روزهایی کمی دورتر؛ اردیبهشت 94
-
طرحی تکراری از خوشبختی
چهارشنبه 28 تیر 1396 18:05
این مسخره نیست که ذهن ما طرحی، طرح مشخصی، از خوشبختی داشته باشد؟ طرحی از خوشی، عشق، پیروزی و یا حتی هیجان و یا حتی آرامش! ذهن ما میتواند دست های زندگی را ببندد؟ یا باید یکی بزنیم پس سرمان و بهش بگوییم دست از سر ما و دنیا بردارد و به حال خود بگذارد؟
-
نقل قول
چهارشنبه 28 تیر 1396 17:20
مندنی پور برای شروع درآمد داستان نو در کتاب ارواح شهرزاد همین قدر خوب و صمیمی نوشته : بعضی از ما، آنقدر اعتماد به نفس داریم که هرچه را نفهمیم، مهمل، بد و چرند می پنداریم. این بخت خوابی یا شاید هم بخت یاری، اندیشه ما را از درگیر شدن، تشویشِ خلاف آمدِ عادت و مصرف نیروی ذهنی، آسوده می کند.
-
...
سهشنبه 27 تیر 1396 13:14
د یوانگی است، نه که من دیوانه باشم. همیشه چیزی آن بیرون بذر دیوانگی ام را باران میشود آفتاب می شود. نه! نه که من دیوانه باشم. خاکم را دو دست توانا باید، برای کندن و بیرون کشیدن آن بذر. و آن وقت بادی بوزد، و بذر تازه ای، و سرزمین تازه ای و آفتاب خوشی و باران سر وقتی... دیشب خواب دیدم دوستی یک گلدان پربرگ داشت کسی جاهای...
-
خودم
چهارشنبه 21 تیر 1396 08:45
دارم سعی ام را می کنم. همه چیز یواش یواش دارد برمیگردد سر جای خودش، برمیگردم به خودم، نگران نیستم که بعد از تحمل این همه فشار لااقل عوض هم نشده ام: این بار خیلی ماهرانه "پوست انداختم". گفته بودم یک روز برمیگردیم به خودمان می بالیم. لازم نیست برگردیم. مگر همین حالا چلاقیم؟!
-
...
سهشنبه 20 تیر 1396 08:44
صبح دوباره لباسِ بیرون پوشیده، نشستم روی زمین و پشتم را به لبه ی تخت تکیه دادم. کتابی را که از یک ماه پیش شروع کرده ام به خواندن دوباره دستم گرفتم، جاهای خوبش بود و چیزی از لابلای کلمه ها و صفحه ها توی وجودم ریخت! سرم خوش و دلم گرم شد، چشمم را بلند کردم و دیدم یک ربع ساعت تمام شده و باید از خانه بزنم بیرون، آن وقت...