-
روزهای هات داگی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 15:02
دیروز رفته ای کاهو و گوجه و لوبیاسبز و بادمجان و کدو و لیمو ترش و کلی چیزهای رنگی و تازه ی دیگر خریده ای و امروز ساعت دو نیم ظهر زنگ میزنی هات داگ ویژه سفارش میدهی اگر اسم این فروپاشی و بحران نیست، پس فروپاشی و بحران توامان چه چیز دیگری می تواند باشد؟! زده به سرم. زدم به خاکی... . دروغ؟ بلدم. بهترش را هم بلدم! وقتی...
-
In Bruges
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 20:57
چند شب پیش In Bruges رو دیدم. حرف نداشت. دلم میخواست اسکرین شاتای بیشتری میذاشتم، و البته موسیقیش رو که درجه یکه. محصول 2008 هستش و من از جاماندگان بودم. ضمنا من جوونی هام فکر میکردم از رالف فاینس خوشم نمیاد. جوونیه و جهالت دیگه!
-
I do not avoid life no matter how shitty it is
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 23:07
اعتراف می کنم این چند روز گذشته انقدر ترسیده بودم و ناامید بودم که هیچ کاری نکردم. هیچی. الانم هنوز ناراحتم. ولی به هرحال فردا باز شروع می کنم. یعنی قدمم سرجاشه. اولین کاری که هر روز انجام میدم شونه کردن موهامه. یعنی پا میشم از رو میز برس رو برمیدارم. میشینم رو تخت، با دقت و باملاحظه، با طمانینه موهامو شونه می کنم....
-
À coups de pourquoi
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 22:27
Il faut oublier Tout peut s’oublier Qui s’enfuit déjà Oublier le temps Des malentendus Et le temps perdu À savoir comment Oublier ces heures Qui tuaient parfois À coups de pourquoi Le cœur du bonheur
-
روزها
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 18:56
روزها دیر می گذرند. به صبح که فکر می کنم انگار دارم به پریروز فکر می کنم. پس چرا سالها انقدر زود می گذرند؟! بعضی وقت ها از کاه برای خودم کوه می سازم. نامه ی ساده ای رو که باید چهار روز پیش می نوشتم هنوز ننوشتم و الان هم داره سنگینی می کنه. امشب می نویسم و فردا صبح حتما میفرستم. قانون جذب میگه اگر زندگیت رو دوست داشته...
-
وبلاگ آری اینستا نه
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 23:29
چرا اینستاگرام نه؟ چون شلوغه و من اصولا از جاهای شلوغ خوشم نمیاد. چون اگر کسی عکست رو دید و خوندت و لایکت کرد یه درصد فکر کن واقعا از عکست و مطلبت و خودت خوشش اومده! چون تو نمیخوای خصوصی بنویسی اما عمرا هم نمیخوای غلام بوقی وحسن گولاخ و اسی شل مغز، زیر قدومت گل و بوس وقلب بنفش بریزن و چپ و راست به به و چه چه ات کنن....
-
کفش ها
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 11:44
این ها کفش های گلی شلیِ یک عدد آدم سرگردان و نگران است که زیر باران رفته به تصمیم های زندگی اش می اندیشد! Little do you know how) I'm trying to pick myself up piece by piece)
-
راهی جز شدنت نیست
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 14:02
از دو روز گذشته بهترم. خیلی بهترم. راستش هیجان و استرسم سر جایش است اما لااقل دقیقا می دانم که برای چی استرس دارم و ناراحت هم نیستم. همین که شروع کنم به از سر گرفتن کارها استرسم هم کمتر و کمتر میشود. از صبح تا حالا تعطیل کرده بودم و داشتم خودم را روبراه می کردم آخه. این دو هفته ی گذشته من یکی از بزرگترین درس های زندگی...
-
Love
جمعه 8 اردیبهشت 1396 18:41
I felt like we had a secret, just the two of us, you know like that thing when you just want to be with the one person the whole time and you feel like the two of you understand something that nobody else gets. American hustle
-
دلم گرفته است
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 22:00
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر تن سرد غروب می کشم کسی مرا به دریا معرفی نخواهد کرد کسی مرا به آفتابی موج ها نخواهد برد فروغ بود با دخل و تصرف های بی ریخت شخصی! هایده میخونه: تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی.... در بزم من شکسته ای در کام او نشسته ای، نوشی تو بر سنگین دلان، زهری به کام...
-
دنیا پر از چیزهای دیگر است
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 12:14
گاه چیزی را میخواهی و شدنی نیست. می خواهم ساده بنویسم. گاهی چیزی که میخواهی رسما وجود ندارد و اگر بخواهی به وجودش بیاوری عمری را از تو خواهد گرفت. بشود یا نشود. اما تو آن چیزی که "نیست" را میخواهی. و چون آن چیز نیست تو هم جان می کنی انگار که بودن تو هم به بودن آن بسته باشد. می شود عمری جان کند. غصه خورد گریه...
-
ترانه ی نیمه شب
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 01:16
City of stars are you shining just for me City of stars there's so much that I can't see who knows? is this the start of something wonderful and new or one more dream that I can not make true
-
and wait
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 21:49
Here, the fortunate ones through money or influence or luck might obtain exit visas and scurry to Lisbon. And from Lisbon to the new world But the others wait in Casablanca. And wait. And wait. And wait
-
نازنینم
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 15:58
داشتم ترجمه می کردم طبق معمول وسطش پنچر شدم و پس سرمو خاروندمو چشامو خمار کردمو نق زدمو... پاشدم بستنی اوردمو زدم زیر آواز بعد دیدم خونه ساکته ظهر قشنگیه سیمین غانم می چسبه. خلاصه رفتم فولدر ایرانی قدیمی ها رو باز کردم و گوش دادم و خوندم که یهو یه ترک دیدم اسمش نازنینم بود. میخونه: نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو...
-
از فیلم ها و کتاب ها
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 23:52
فیلم های مزخرف از کتاب های مزخرف بدترند. با اینکه از هر زاویه ای که نگاه کنی هزینه ی یک کتاب مزخرف بیشتر است. اگر بخواهی تمامش کنی وقتت را از یک فیلم بیشتر می گیرد، اگر خواستی بزنی جلو باید حواست را بیشتر بهش بدهی، چشم و چالت را بیشتر درمی آورد و حتی پولی هم که حساب کنی قیمتش از قیمت یک فیلم بیشتر است. تازه بعدش...
-
مجسمه
سهشنبه 29 فروردین 1396 19:48
اگر باید تبدیل به شی میشدم و حق انتخاب داشتم که چی بشوم، میشدم مجسمه، تزیینی و بی کاربرد. یک گوشه ای تنها می نشستم و به هیچ جایم نبود که بقیه وسایل پشت سرم چه اراجیفی می بافند. من به هرحال زیبا بودم و سرد و مغرور. با جایی به هرحال از جای بقیه بهتر. یک روزی بچه ی شر و شیطانی میدوید و بهم طعنه میزد و می افتادم پایین....
-
بوم
جمعه 25 فروردین 1396 10:16
زندگی ام مثل بوم سفید یک نقاش شده. همان هراس و همان سرگردانی و همان هیجان را دارم. دیروز همه چیز را مرتب کردم. من مانده ام و یک هدف. حتی توی قفسه ی کتاب هام دیگر خبری از دفترچه یا حتی یادداشتی اضافی نیست. من مانده ام و بوم. نوشته بودم: "برای هیچ چیز سرزنش نمی شوی چون این زندگی خودت است. هر جوری که میخواهی سپری اش...
-
سنگ صبور
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:50
حالا حتما باید بنویسم؟ این روزها آدم ها سنگ صبور همدیگر نمیشوند. یادم نمی آید آخرین بار سنگ صبور چه کسی شدم. اما یادم می آید که فرار کرده باشم از شنیدن چسناله های آدم ها، یا حتی توی ذوقشان زده باشم یا مسخره شان کرده باشم بلکه بیخیال شوند. حتی جرئت و نیرو هم بهشان داده ام. اما ازینکه ساکت بنشینم و گوش کنم یا همدردی کنم...
-
کرگدن بنفش مخملی، یادداشت صدم
دوشنبه 21 فروردین 1396 17:27
من خودم را چه شکلی می بینم؟ شکل یک کرگدن بنفش مخملی، با یک جفت چشم قهوه ای کاملا بی ربط. این خواب هم تمام می شود. بیدار می شوم و می بینم عجب! گاهی حس می کنم بخار آبم یک جایی توی آسمان سرگردان. از دورها مرا شکل ابری گیج می بینند که معلوم نیست چرا باران نمی شود. هر کسی جوری که دوست دارد می بیندم. یکی شکل یک بوته ی هویچ،...
-
stars
چهارشنبه 16 فروردین 1396 16:58
نمیترسم. قبلا هم گفته بودم که نمی ترسم. بیزارم. نمیخواهم ادای ادمهای افسرده را دربیاورم. خلقم تنگ است اما افسردگی به قبر باباش بخندد. دیشب شاخ شدم و سشوار نکشیدم. موهای خیسم را مثل دخترهای شر و شیطان و پرشور فیلم های هالیوودی ریختم روی شانه و مشغول کارهای دیگرم شدم. دیشب از سردرد سه بار بیدار شدم. امروز صبح با یک قرص...
-
کودکی
دوشنبه 14 فروردین 1396 08:35
... مثل آن روزهایی که صبح خیلی زود از خانه بیرون می زدم،هوا تاریک و بارانی بود. از هیچ چیز نمی ترسیدم، میدانستم باید چه کار کنم. با اینکه فقط یک دخترکوچولو توی لباس مدرسه بودم. میدانستم با هوا با کوچه با آدمها با باران با زندگی چه باید بکنم. دانستنی بی هیچ تردید. گذشته آنقدر بزرگ نبود که رنجم بدهد و آینده آنقدر نزدیک...
-
?who cares
شنبه 12 فروردین 1396 21:59
نوشتن چیزی را حل نمی کند. من هم نمی نویسم که چیزی را حل کنم. خوش شانسی، جسارت، و حال و حوصله این ها چیزها را حل می کنند. یک دختر هم خانه ای داشتم ، بعد از اینکه دوست پسرش باهاش به هم زده بود یک شب میخواست از خانه بزند بیرون که یک پاکت سیگار بخرد، با شلوار گشاد خانه و تاپی که از نافش بالا زده بود و گیسهای نامرتب. دوست...
-
یک روز بعد از موعود
جمعه 11 فروردین 1396 17:16
"مسیح نمی آید مگر هنگامی که دیگر به آمدنش نیازی نیست. او یک روز بعد از موعود خواهد آمد..." پیام کافکا، هدایت
-
نقل قول
چهارشنبه 9 فروردین 1396 22:48
...and now someone else is going to be living in it and that someone else is not me and you know how I feel about people who aren't me! "Sheldon Cooper"
-
خیال
جمعه 4 فروردین 1396 20:29
میتوانی خیال کنی دو تا بال بزرگ، خیلی قوی و طلایی داری غروب ها پر می کشی سمت بلندترین قله ای که میشناسی. می نشینی آنجا، پایت را روی پایت می اندازی و چشم میدوزی به شهری که چراغ هایش را روشن می کند. چندتا بال کوچک میزنی که خستگی شانه هایت دربیاید یا غبار را از روی بالهایت بتکانی. در آن سوی شهر کسی چشم دوخته به قله بلندی...
-
بی امید
جمعه 4 فروردین 1396 12:38
تعطیلات، امروز برای من تمام می شود. امسال احساس و فکرم نسبت به همه چیز فرق دارد. از همان قبل از عید. بی اعتقادی شیرینی دارم. سالها پیش در اوایل دهه ی بیست زندگی ام هم مدتی به این سمت و سو آمده بودم. اما آن روزها بی تجربه و بعدهایش ترسو بودم. و البته بعدترهایش فکر می کردم که لازمه ی امید داشتن، معتقد بودن است. این...
-
امروز
شنبه 21 اسفند 1395 17:59
آسمان از ان آسمان هایی است که متعلق به هیچ فصلی نیست. اگر از بی زمانی ولت می کردند و می انداختندت توی امروز محال بود بتوانی بگویی یکی از روزهای دو هفته ی آخر اسفند است. حتی شاید نمی توانستی ساعتش را هم بگویی. فقط میشود گفت که ابر است باران است خاکستری است و بو... بوی خواب های خیسی می آید که شاید اصلا خواب نبوده اند.
-
شلدون لی کوپر
سهشنبه 17 اسفند 1395 11:13
تا به حال کاراکترهای نه خیلی زیادی را ازمیان قهرمانان و شخصیت های کتاب ها و داستان ها، فیلم ها و سریال ها، خیلی دوست داشته ام. و برای اینکه همه ی آنهایی که خیلی دوست داشته ام را به خاطر بیاورم هم کمی وقت لازم دارم اما از میان آنها این یکی قبل از همه، سریع و بی زحمت به ذهنم می رسد: دکتر شلدون لی کوپر. اما من چرا شلدون...
-
دو سه گزارش
سهشنبه 10 اسفند 1395 20:53
خسته ام خوابمم میاد، کارای فردا رو هم انجام ندادم، گرسنمه و نمیتونم پاشم چیزی بخورم. میدانید یکی از بیریخت ترین چیزهای دنیا چیست؟ ترکیب مانتو و شلوار و روسری، چون چادر سر نمیکنم نمیخواهم نظرم را نسبت به اضافه کردن آن هم به این ترکیب اضافه کنم! اما نظر است خب گفتنش ایرادی ندارد...به هرحال بگذریم. فردا کتاب دوم متروییم...
-
اندر اندوخته های من در باب عشق
دوشنبه 9 اسفند 1395 23:01
اول اینکه عشق تحسینه، نه ترحم. و عشق شیفتگیه، نه عادت. اونایی که میخوان همو ترک کنن اما نمیتونن، عاشق هم نیستن، اونا فقط ترسو هستن همین! عشق میون اوناییه که میتونن اما هر چی هم که بشه، نمیخوان همو ترک کنن. حالا فرضا عاشق شدی میخوای بدونی عشقت درست کار میکنه؟ کافیه بیقراری ها و آروم و قرارت یه اندازه باشه...یه زمان...
-
To Life, Sheldon's version
جمعه 6 اسفند 1395 20:33
To life To life L'chaim! life has a way of amusing us blessing and bruising us God would like us to be joyful, even when our hearts lie panting on the floor It gives you something to think about something to drink about Drink l'chaim to life!
-
عنوان ندارم
جمعه 6 اسفند 1395 10:26
منبر رفتن بسه. این بار باید به خلوت بروم! با سردرد بیدار شدم. سردرد ضربه ای یکطرفه با تشعشعات دور چشم و پیشانی، مخلوط میگرن و سینوزیت! من نمی ترسم. شاید غصه دار باشم. شاید که نه. غصه دار هستم. اما نمی ترسم. من با سیاه ترین ترس های زندگی ام روبرو شده ام. یک جورهایی حالا دیگر حتی از سر گذرانده امشان هم! دیروز بعد از...
-
خودآگاهی
دوشنبه 2 اسفند 1395 22:50
دنیا به شکل عجیبی بی رحمه زندگی آدمها توی ساختار و محیط های از پیش تعیین شده پی گرفته میشه. توقعات برابر در شرایط نابرابر. به گمان من فقط رسیدن به یک نقطه است که میتونه ورق رو برای کسی برگردونه، و اون نقطه، خودآگاهیه. و تازه بعدش جنگ و تقلایی سخت و شجاعانه شروع میشه
-
اندر احوالات صبح های شنبه
شنبه 30 بهمن 1395 20:54
خسته ام. یعنی در واقع بهتره بگم به کمبود خواب دچارم. هر چی صبح ها زودتر بیدار میشم شبا دیرتر خوابم می بره. امروز صبح به پارکینگ که رسیدم یه قمری خوشگل درست جلو در بود. جوری نشسته بود انگار روی تخمش نشسته و درو که باز کردم نپرید. پشت سرش از تو نورگیر یه عالمه پر سفید و خاکستری میریخت. گیج شدم. دعوا کرده اومده اینجا؟!...
-
یک چیزهایی توی سر آدم یا دل آدم
پنجشنبه 28 بهمن 1395 23:10
یک وقت هایی هم آدم دلش نمیخواهد آنچه توی سرش است را روی کاغذ بریزد. یا آنچه توی دلش است را... انگار که فرقی نکند. حتی اگر دلی بلرزد. دریچه ای به روی فکر کسی باز شود. چیز تازه ای توی سینه کسی دوباره نفس بکشد. اما انگار برای آن کسی که مینویسد هیچ فرقی نکند... .آن آدم نمینویسد. صف کلمه ها توی کله اش درازتر و شلوغ...
-
لحظه ها
یکشنبه 24 بهمن 1395 20:15
امروز به لیوان ته رنگی بزرگی که شستم و گذاشتم رو آبچکان و برق میزد، نگاه کردم و حس کردم چه حس خوبی دارم! شاید به نظر مسخره بیاد اما همه چیز از لیوان از برق تنش و ماتحت رنگیش بیرون میزد و توی وجود من ریخته می شد. مثل اینکه یه جایی یه روزی یه لحظه هایی با کسی گفته باشی و خندیده و باشی و همون لحظه ها چشمت رو دوخته باشی...
-
برف خوب
شنبه 23 بهمن 1395 22:59
دیدید بعضی وقتا هست که آدم نمی دونه چه مرگشه، الان همون مرگمه. امروز یه کلمه اشتباهی به شاگردم یاد دادم. تقصیر من نیست! به منم از اول همونجوری اشتباهی یاد داده بودن. رفته مرکز مخم نشسته، تکونم نمی خوره! اونقدم مهم نیست که جلسه بعد بخوام اصلاحش کنم. کسی هم واسه من اصلاحش نکرد. بعدا خودم فهمیدم غلط بوده! اما امروز زور...
-
اصالت
سهشنبه 19 بهمن 1395 12:12
من هیاهو را دوست ندارم. هیچ چیز درست و حسابی در بستر کم عمق هیاهو ریشه نمی گیرد، بزرگ نمی شود. مثلا من آدم هایی را دوست دارم که از نقطه ای در زندگی خودشان را پیدا کرده اند، به چیزی چسبیده اند، بهش رسیده اند، ذره ذره ، آرام و سمج رشدش داده اند، بزرگ و ریشه دار و قوی اش کرده اند. بی آنکه وقتشان را تلف کنند تا برای...
-
از یک جایی به بعد
شنبه 16 بهمن 1395 21:38
از یک جایی به بعد باید جرئت بکنی و بگویی:"روزهای خوب من شروع شده اند" مگر از یک جایی به بعد تصمیمت را نگرفتی؟ مگر از یک جایی به بعد جرئت نکردی و گذشته را سپردی به خودش؟ مگر از یک جایی به بعد جرئت نکردی و آینده را امانت دادی به خودش ؟ مگر از یک جایی به بعد خوشحالی را با همه ی سخت بودنش ، انتخاب نکردی؟ مگر از...
-
قایق
پنجشنبه 14 بهمن 1395 22:06
گاهی انگار سوار یک قایق کوچکی. موجی بلندت می کند. کیف می کنی. بالاتر که بُرد ات می ترسی. توی دلت خالی می شود. جیغ می کشی، بیشتر از سر سرخوشی تا ترس. چشمهایت را باز میکنی موج نشسته پایین. توی دلت همه چیز برگشته سرجای اول: راکد و غمگین. اما هنوز هراست از رسیدن موج بعدی جای خودش را توی دلت پیدا نکرده که آن موج بزرگتر از...