-
توقف
پنجشنبه 3 بهمن 1398 21:14
ترم اول کارشناسیام توی خوابگاه ۱۶ آذر اتاقمان هشت نفره بود. معمولا وقتی چهارپنج نفرمان بیرون بودند مهناز توی واکمنش نوار کاست همیشگی اش را میگذاشت و وقتی میرسید به Born to make you happy ی بریتنی من کز میکردم گوشه تختم و خودم را می سپردم به اهنگی که برایش مخاطب درست و درمانی نداشتم. فرض ناگفته و نانوشتهام این...
-
سرچراغی
چهارشنبه 2 بهمن 1398 21:06
عکس بازار میوه ای را میبینم به وقت سرچراغی و یاد بازارهای تهران می افتم دم غروب. فکر میکنم به آجیل فروشی که تا بستن مغازه اش ساعتی بیشتر نمانده و زیر نور زردی خسته به خشکبارش خیره شده و دیگر حتی هیاهوی بازار را نمی شنود. فکر میکنم چه کسی توی چه حالی میتواند از او در آن لحظهٔ به خصوص خوشبخت تر باشد؟
-
و اینگونه روی تن و روانمان لکه میافتد.
پنجشنبه 19 دی 1398 20:56
ما آدمها مرضی داریم به نام و توضیحِ «سر زخم را کندن». این کار را هم فیزیکی و هم روانی و هم اجتماعی انجام میدهیم.
-
تصویر درون
دوشنبه 2 دی 1398 20:42
پیرمرد غمگینی درون من است که نوزادی را در بغل دارد. به گمانم ترکیب امیدوارکننده ای است. اینطوری هاست که هر قدر هم شکسته باشم فاز چسناله برنمیدارم هیچ وقت. نوزاد مجالش را نمیدهد که پیرمرد فغان کند. از طرفی پرواضح است چرا پای رفتنم نیست... اما هیچ دیر نیست روزی که کودک به پا خیزد، اگر پیرمرد شکیبا باشد.
-
دوتایم کن
دوشنبه 25 آذر 1398 17:09
رفتم زیر پتو و برای خودم سنگرم را ساختم. یا مأمن یا غارم را. بعد یگانه آدم توی هستی شدم. مثل وقتهایی که توی جمعی با خودم فکر میکنم اینها چه معنایی دارند این شکل هایی که شبیه منند و بعد فکر میکنم هیچ، راستی راستی هیچ. نوشته بودم کارکرد عشق این است که تو را از گمان یگانگیات میرهاند. تو اگر کار نکنی من اگر کار...
-
بهشت
شنبه 2 آذر 1398 17:04
هر آدمی توی زندگی اش لحظه ای ، دوره ای، روزی ، ماهی، ساعتی حقیقی، شگرف و سراسر نیک داشته یا خواهد داشت که پس از مرگش آنجا توی آن زمان توی آن تجربه برای همیشه خواهد ماند. هیچ فرق ندارد که ثانیه ای بوده یا سالی، آن زمان جاودانه است.
-
عاشق که میشوی اول یعنی خودت را بی حد و حصر دوست داشته ای
یکشنبه 26 آبان 1398 02:07
نوشتهای، عکسی، صفحهای... تو را میبرد و فکر میکنی چقدر دوستش داشتم چقدر دوست داشتم چقدر دوست داشتم وای خدا چقدر من این یارو را دوستش داشتم. و گیرم که حالا هیچ دوستش نداری و گیرم که اصلا آنی نبود که فکر میکردی و گیرم که هیچ لایق نبود. خوب میدانی تو برندهء بازی بودهای اگر به راستی نرد عشق باختهای. هیچکس از...
-
چطوری حواسم جمع میشد؟
شنبه 25 آبان 1398 02:12
بعد از چهار روز صفحه چهار مقاله ای ام که هفته آینده باید ارایه بدهم. قرار این شده امشب بیدار بمانم و تمامش کنم. قهوه خوردم و خرما! و حواسم همچنان پروانه است. سیگار را آفریده اند برای همین وقت ها. اما چند ماه پیش که با هم خانه ای قبلی سیگارخرابم آشنا شدم بی آنکه بخواهم ترکم شد. از زیر پتو میکشید مرا بیرون که باهاش بروم...
-
وودی آلن حق داره که میخواد وارونه زندگی کنه
پنجشنبه 23 آبان 1398 02:03
نشستم تو سالن مطالعه ساختمون. بوی خوابگاه کوی دانشگاه تهرانو میده. بوی آشپزخونه ش. رب گوجه سرخ شده. فکر کنم ما به سمت زوال میریم. چشم بسته غیب نگفتم. تصور عمومی اینه که جسم تحلیل میره اما روح رشد میکنه در گذر زمان. پس چطور من تو اون اتاقای چهار نفره و اون سالنای سبز بودار جزوه تو یه دست و گوشی تو دست دیگه و نگاهم...
-
درد میکشیم
سهشنبه 9 مهر 1398 18:04
بلاهای احمقانه ای که سر خودمون میاریم بیشتر وقتا ناخودآگاه دو دلیل اصلی دارن، به عبارتی دوتا ریشه اصلی: ۱ به این دلیل که خودمون رو از کار بندازیم، نابود کنیم ۲ به این دلیل که خودمون رو به کار بندازیم، رشد بدیم هردوش با همه و از هم جدا نیست. در واقع ناخودآگاه ما داره فریاد میزنه اونی که هست رو نمیخواد باشه، حالا یا...
-
و در تخمی ترین زمان برای مکانی متولد شده ام. (و یا برعکس!)
یکشنبه 10 شهریور 1398 17:59
به گمانم ماهی بودهام. یک ماهی آبی کوچولو. بیآنکه کسی گذرم را ببیند اقیانوس را سفر کردهام. یک روز پیر و خسته روی دریا دراز کشیدهام به آسمان یکدست آبی چشم دوختهام (حالا ماهی یه چشمش این وره یه چشمش اونور نمیدونم چه جوری به اسمان چشم دوختهام ولی دوختهام) و آبی مردهام.
-
داری نفس میکشی توی این هوا میدانم وگرنه این آسمان متروک کجا و این نسیم کجا...
چهارشنبه 19 تیر 1398 15:51
تو در شهری میدانم وگرنه این تابستان کجا و این باران کجا... بارون تابستونی میزنه و اگر بگم بارون تابستونی جز ده تا چیز اول خوب تو دنیاست هیچ بیراه نگفتم. اینه که شاعر شدم. اگر میتونستم تابستون رو بغل میکردم نمیذاشتم بره. در گوشش میگفتم بیا امتحانا رو دو برابر کن. بیا بیحادثه و پرملال باش. بیا پرپشهتر شو! فقط...
-
تعبیر
دوشنبه 17 تیر 1398 23:59
چقدر یه آدم باید خوششانس باشه که یه خواب رو دو بار زندگی کنه؟
-
شما سرمادوستان بعضی چیزا رو نوفهمین
یکشنبه 9 تیر 1398 16:16
چی اندازه صدای جیرجیرکا تو سکوت ظهر تابستون اینجوری آرامش بخشه؟ خب چندتا چیز دیگه م هست، مثلا صدای ویز ویز مورچه بزرگا که دارن زمینو سوراخ میکنن تو سکوت ظهر تابستون! من این تابستون داغ شرجی بی کولر رو با هیچی عوض نمیکنم. با ورژنای بهتر خودش البته چرا. چقدر دورتر از ساعت یک و نیم ظهر تابستون به اضطراب میشه شد؟ هیچی....
-
تو رو به خدا حوصله کن!
چهارشنبه 5 تیر 1398 17:37
دلم یه تنوعی میخواد. تو شیوه زندگیم. یه بهبودیای. و خوب می دونم تصمیمای لحظهای کاری از پیش نمیبرن. بعد اندوهگین میشم که انقد تغییر کردن سخته. و سختیش به فلانم، زمان بره. زمانبریش رو دیگه واقعا نمیتونم حواله کنم. چون من الان دلم تغییر می خواد. و خب برمیگردم به گذشته نگاه میکنم ببینم چقد تغییر کردم. بعد میبینم...
-
Strongly suggested
شنبه 1 تیر 1398 20:51
Did you light up every lantern Your flame whipping against the wind Or did you fall back to the alleys With all your secrets to defend Gregory Alan Isakov Wa I just another one
-
زن بودن
دوشنبه 27 خرداد 1398 15:41
اعترافی میکنم خوشایند که برای آن نصفهٔ زندگی درگذشتهام غمانگیز است: زن هستم بی آنکه کسی چپ نگاهم کند.
-
عینکتو بذار عشقم
پنجشنبه 23 خرداد 1398 12:42
عینک که میزنم تازه می فهمم مردم چقد نزدیکن و فکر میکردم چقدر دورن. به خدا!
-
خواندن و نوشتن
چهارشنبه 15 خرداد 1398 16:14
یادمه وقتی کارشناسی قبول شدم یعنی از دبیرستان رفتم دانشگاه چندسال ننوشتم. اون وقتا کمتر وبلاگ نویسی میکردم (گذشته از وبلاگ ترجمه ترانههای ایتالیایی که خیلی فعال بود) و کمتر هم حواسم به شعر و داستان بود. شعر و داستانم محدود شده بود به دو سه تا در سال. یهو به خودم اومدم دیدم جوهر قلمم به کلی خشکیده. بعد از لیسانس باز...
-
یک جون
شنبه 11 خرداد 1398 13:59
امروز یک جونِ 2019، من تو بلوزی پر از گلهای صورتی که وسطشون نوشته شده "رویاپرداز" روبروی قبرستون کاتولیکی خیلی خوشگلی که از قضا چون شنبه است، شلوغم هست، منتظر اتوبوس نشستم. به شیش تا امتحانی فکر میکنم که تا بیست روز دیگه باید براشون آماده باشم و قلبم تند میشه. پیرزن خوش برخوردی میاد کنارم و میگه که پیر شده و...
-
باور میکنی؟
دوشنبه 6 خرداد 1398 17:39
تو هیچ باور میکنی؟ مگر نه اینکه دستهای حقیقت کوتاه است. مگر نه اینکه حقیقت مثل من زیر آبهاست و نفس نمیکشد. چه سادهلوح است آنکه می گوید ما به دنبال حقیقتیم. ما فقط دنبال آرامشیم. و گمان میبریم حقیقت آراممان میکند. تو هیچ باور میکنی که کسی کنار این در صادقانه بایستد و به بودن تو نگاه کند؟
-
Home
یکشنبه 5 خرداد 1398 17:04
عکسها آرومم نمیکنن. دلم بی حد و حساب برای خونه تنگه. ما درخت نیستیم که ریشه داشته باشیم اما ما دی ان ایای کوفتی و حافظهای کوفتیتر و ناخودآگاه کلفتی داریم. ریشه میخوایم چی کار؟!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 16:04
آسوده نباش. شاد نباش. فقط باش.
-
اه چه زیبا بود باران!
یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 22:49
من باور نمیکردم یه زمانی. اما واقعاً یه جاهایی تو دنیا هست که آدم حالش از بارون به هم می خوره. نه رمانتیکه نه هیچی. فقط رو مخه.
-
نوجوانی ام
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 15:44
ساعت دو بعدازظهر، نون هنوز شلوار مدرسه اش را عوض نکرده، پلو خورش کرفس را تندی خورده آمده دراز کشیده توی اتاق پرنور جلویی سرگذشت آخرین تزار روس را میخواند. مثل همیشه دو روح دارد یکی بیخودی ناآسوده و یکی دست نخورده و مطمئن. نون نمیداند میخواهد با زندگی اش چه کند اما مهم نیست. خودش را میسپارد به تیغ آفتابی که پنجره را می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 01:43
بی هیچ از لذت خواب گفتن...
-
خوابی چنانم آرزوست
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 21:38
هوا هنوز سرده و منم یاد گرفتم که قبول کنم که دیگه انتظار گرما نداشته باشم. البته نه مثل دفعه اولی که تو خوابگاه ۱۶ آذر رفتم حموم! برای اولین بار تو خوابگاه رفته بودم حموم و آب یخ بود. بدون اینکه هیچ فرضیه دیگهای به ذهنم برسه با خودم گفتم: «ببین تو الان اومدی زندگی خوابگاهی و دانشجویی رو تجربه کنی قراره بعد از اینها...
-
Mr Noon
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 22:38
احمقانهترین چیزی را که میخواهی بنویس اما تکراری نباشد! مثلاً... من اگر مرد بودم توی رابطه با دخترها چطور می شدم؟ اولین باری نیست که بهش فکر میکنم. هربار بیفایده است. نمیتوانم تصورش کنم. اما گمان کنم به هرحال مرد خوشمشربی میشدم. دلبر و دستودلباز . اگر از یکی خوشم میآمد و میخواستم باهاش بمانم حسود هم میشدم......
-
Complexity is a matter of time and memory
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 21:53
-
کسی دیگرم
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 16:10
آنقدر احمق نیستم که همه چیز را به تو منحصر کنم. هیچ اولینی را. اولین بوسه یا اولین لرزش یا اولین بازی دیوانهواری. هیچ فیلم معرکهای. اسم خیلی خلاقانهای. یا حتی سفر به قشنگترین شهر دنیا را. من همه چیز را پیش از تو دیدهام، دانسته، شنیده یا بوسیدهام. تو سر وقت نمیرسی. مثل دانشآموزی که نصف کلاس را از دست داده...
-
فرزندم!
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 21:36
خانوادگی آمدند پسر لابد هجده سالهشان را گذاشتند توی خوابگاه. باباهه زودتر از بقیه آمد بیرون و توی پارکینک ایستاد. شروع کرد به سیگار کشیدن. عینکش را هم درآورد. پشتش به من بود. نمیدانم. یاد بابای خودم افتادم که چهارده سال پیش من را گذاشت توی خوابگاه و بعد رفت نشست روی پلههای جلوی خوابگاه و گریه کرد. حتماً عینکش را...
-
گزارش دیگری
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 23:11
بارانی است. نشسته ام توی سالن مطالعه کوچک اینجا. سکوت انگار سکوتِ قبل از محاکمه ی بعد از مرگ است. جز من کسی توی سالن نیست. جیبی اینجا بود رفت. جیبی اسم پسر سیاهی بود که همین یک ربع پیش شناختم. از آن پسرهایی که تخم دارند ازت بپرسند چرا داشتی توی پارکینگ راه میرفتی. بگذریم که اول تو تخم کردی و لبخند زدی! دلم برای کتاب...
-
بار امانت
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 18:10
حالا که هیچکس خودش را مسئول درست کردن این افتضاح نمیداند من مسئولم. آره من. هر کاری هم بلدم میکنم تا درستش کنم. حیف از من نیست آخه که کون لقانی چنان، چنان حقی را داشته باشند نسبت به من؟ هیچکدامتان هم طرف من نیستید؟ نباشید.
-
دریغ
شنبه 31 فروردین 1398 20:12
همهٔ ما ترس از دست دادن داریم. و تا وقتی از دست ندهیم نمیدانیم که می شد بدون آن هم زندگی کرد. اما وقتی چیزی از اولش مال تو نیست، چیزی از اولش مثل امانتی است، ترس نگه داشتنش انگار بیشتر است. رابطههای موقتی مثلاً. آدمهایی که مثل سکهای گوشهٔ تاریکی توی خیابان پیدایشان کردهای. توی دستت را نگاه کردهای و هیجانت توی...
-
Pan comforting Psyche
چهارشنبه 28 فروردین 1398 01:02
مردم با فیلم و آهنگ و رمان گریه میکنن. من با این!
-
اینستاگارم
سهشنبه 27 فروردین 1398 02:59
هی بیشتر به اینستاگرام دقت میکنم و هی ازخودم میپرسم یعنی چیزی بهگارفتهتر از اینستاگرام هست؟
-
غروب یکشنبه در قبرستان. عکساشم موجوده.
دوشنبه 26 فروردین 1398 22:17
من شعرهایم را توی باغچهٔ پشت قبرستان زیر درخت سروی که همزادم است خاک کردهام. دیروز درخت دو بار خجلتزده به من گفت که باکرهای باردار است. مردی را میشناسم که هزاران سال است دربستر جانم با چشمان بسته همآغوشی میکند. همین روزهاست که درخت رستاخیزی بسراید.
-
کش کشانی به سمت روزانه نویسی
جمعه 23 فروردین 1398 11:36
طبق معمول... میترسم پیر شم و دم مرگ ازم بپرسن زندگی خود را چگونه گذراندی بگم طبق معمول! یه ذره برام عجیبه با وجود اینکه توی خودم خیلی طبق معمولی ام اما شرایطم کم و بیش یه تغییراتی میکنه. شاید به خاطر اینه که لااقل حرصشو میخورم! تلاشام پیشاپیش محکوم به شکستن. دراز کشیدم پشت پنجره ای که مه غلیظی پشتش تا خود شیشه هاش...
-
پولمن نوشته
پنجشنبه 15 فروردین 1398 17:55
فکر میکنم فهمیدم چرا دیگر دست و دلم به نوشتن نمیرود. میان دست و پا زدنم برای گریز از بیهودگی بدجوری لگدمال شده. اعتراف میکنم بیشتر نوشتن هایم میانه ی بطالت هایم حادث شده اند و حالا که سر آن دارم (یا خودِ خودِ اسطوخودوس) که دیگر تن نسپارم به نکردن، به هیچ نکردن، نوشتن پا پس کشیده. ... به هرحال اینطوری نیست که یک روز...
-
quote
دوشنبه 12 فروردین 1398 18:08
Nino is late. Amelie can only see two explanations: 1 - he didn't get the photo. 2 - before he could assemble it, a gang of bank robbers took him hostage. The cops gave chase. They got away. but he caused a crash. When he came to, he'd lost his memory. An ex-con picked him up, mistook him for a fugitive, and shipped...