نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

نوشته های بی‌ ملاحظه

هم سابق هم فعلی

وقتی میبینم آدم‌ها توی ۷۰ سالگی با داشتن زندگی سر و سامان گرفته ای هنوز از اضطراب رنج میبرن میفهمم علت ها واقعا در بیرون نیستن. یعنی خب آدم فکر میکنه چرا کسی که دغدغه خاصی برای بچه هاش نداره وضع مالی اش کفاف رفاهش رو میده . سر کار نمیره و اضطراب شغل و رییس و همکار نداره. خیلی تنها نیست و کم و بیش آدم هایی تو زندگیش داره. بیماری خطرناکی نداره و سر پای خودشه. خب این ادم چرا باید مضطرب باشه.  

هیچی دیگه. درستش نکنی هر‌چی که هم پیش بیاد تو زندگیت تا آخر تا روز آخر نادرست میمونه.

همون کاری رو انجام بده که از ترس قلبت رو‌میاره تو گلوت

خدایا با من حرف بزن

از صبح خودمو ول دادم رو تخت و مبل. ایندفعه بدون عذاب وجدان. یعنی یه لحظه عنتر درونم گفت پاشو… زدم تو دهنش. 

چند هفته است خونه رو تمیز نکردم. اونقدی کثیفم نمیشه دیگه چون آشپزی نمیکنم. حالم بالا و پایین داره اما بهترم در کل. دیگه درد عمیق نمیکشم و فقط فکر میکنم ‌ و غمگینم . سر کارم ول دادم. قبول کردم همه چیز رو. 

بلیط گرفتم برای ایران. به اولین چیزی که فکر میکنم سه تارمه. 

دیشب خواب عجیبی دیدم که اینجا احساس امنیت نمیکنم برای تعریف کردنش. مشابهش رو‌‌دیده بودم ولی جالبه الان یه پرده جدید افتاده بود. من یه ایشوی حل نشده بزرگ دارم در ناخوداگاهم که اصلا نمیدونم چه کارش میتونم کنم. و خب باید بیست سال پیش لااقل پونزده سال پیش دنبالشو میگرفتم و نمیذاشتم انقد برینه به زندگیم.  از وقتی هم فهمیدم زیاد نتونستم براش کاری کنم.فقط  دست از سرزنش خودم برداشتم. 

من فکر میکردم آدم‌ها رو دوست ندارم. ولی این درست نیست. خداروشکر لااقل فهمیدم این درست نیست. خیلی احساس خالی بودن بهم میداد. اینو از اونجایی فهمیدم که در اوج ناراحتی و‌خشم‌و‌نفرتم از کسی دلم می‌خواد بهش کمک کنم. نمیکنم چون نمیخوام خودمو خراب کنم. 

میدونی دلم میخواست یکی دو سطح از خودم برم بالاتر تن و ذهن و روحم رو بگیرم و هرچی فکر و احساسه رو ازش بتکونم. عینهو‌یه لباس هی بتکونم خودمو تا جایی که هیچ فکر و احساسی نمونه. چون به نظرم میاد بیشترش غلط و ساختگی و مزاحمه. انقد آت و آشغال این مدت توی خودم ساختم که دیگه نمیتونم با سطوح بالاتر خودم ارتباط بگیرم انگار همه چی کیپ شده. 


میدونی کلمات با همه بزرگیشون و زایندگیشون در عین حال محدود کننده و مخرب هستن. منظورم این نیست که کلمه ای سازنده و کلمه ای دیگه مخربه. نه همون عبارت خوب که برای نجات میاد میتونه ناقض خودش باشه. 

و شاید این ارتباطی به کلمات نداره. شاید این مفاهیم هستند که در ذات خودشون اینجوری آن. هرچیزی نقض خودش رو در درون خودش داره. 

«تصمیم نگیر» «رها باش» تصمیم نگیر خودش یه تصمیمه یه دستوره . رها باش کجا در خودش رهایی داره. 

سکوت درست ترین حقیقته. ولی چطور میشه در سکوت بالندگی کرد. برای همین حتی سکوت اشتباه ترین گزینه است. 



شما مسئول خیانت کسی نیستید. ایضا شما قادر به کنترل خیانت کسی نیستید.بخواد بکنه با کمترین فرصت ها میکنه بخواد نکنه با تمام فرصت ها هم نمیکنه.

 شما ناجی هیچکس نمیتونید باشید اگر کسی تمایل به کمک شما نداشته باشه. شما هرگز قلب کسی رو نمیتونید تسخیر کنید اگر درهای قلبش رو بسته باشه. 

شما هرگز نمیتونید محبت و توجه کسی رو جلب کنید اگر میلش به شما نباشه. شما نمیتونید احساستون رو به کسی بفهمونید اگر نخواد بفهمه. 


تنها آدمی  رو‌که میتونید تغییر بدید خودتون هستید و تازه اگر بتونید شاخ غول شکستید. 

اگر کسی رو دوست دارید دوست داشته باشید بدون ذره ای توقع و امید. وقتی امیدتون رو می برید اونوقته که تازه میفهمید تنها راه آرامش داشتن و ‌خوشحال بودن تو رابطه ، بودن با آدم درست تونه. دیگه به خودتون اجازه عاشق آدم اشتباهی شدن  رو نمیدید.


I’’m gonna show you this one is gonna be a miracle 


سپر انداختن بخشی از داستانه

خیلیا میگن زندگی جنگه. حالا کار ندارم به اینکه جنگ اصطلاح خوبیه یا نه یا مثلا نباید به زندگی اینجور نگاه کرد و فلان… فقط اگه واقعا هم قراره از اون منظر نگاه کرد به زندگی به عقیده من فقط جنگ نیست بلکه زندگی جنگ و تسلیم توامانه

زندگی داشتی درباره دادن و گرفتنه

درباره تحمیل و پذیرش 



Quote

LISA: Tu non ti scoraggi mai?
GILLES: Altroché.
LISA: E allora?
GILLES: Ti guardo e mi chiedo se malgrado i miei dubbi, i miei sospetti, le mie inquietudini e la mia stanchezza ho davvero voglia di perdere questa donna. E la risposta mi viene sempre. Sempre la stessa. E insieme a lei mi viene il coraggio. Amare è irrazionale, è una fantasia che non appartiene alla nostra epoca, non si giustifica, non è pratico, la sua unica giustificazione è che c’è.

برای همین دستی از بالا باید باشه

هشت صبح افتادم رو مبل گوشی به دست. ناهار مهمون دارم. میخوام سعی کنم بهم خوش بگذره. 

چی در کنترل منه؟ فرض کنیم اصلا کنترل دنیا و ادمها رو میدادن دست من. من مگه تو کنترل خودم هستم؟ فکر میکنی دنیا رو کی  اداره می‌کرد تو اون شرایط؟ من؟ نچ. مادر و پدر و جامعه و همه اونایی که ناخودآگاه من رو پی ریزی کردن. گیر و گورای روانی و عقده های به جا مانده از کودکی دنیا رو اداره میکردن. من دارم مثل سگ میدوم و رنج میکشم که انتظارات خیالی موجوداتی که اساسا وجود ندارن رو برآورده کنم. 

چطور آدم میتونه از این نفس تحمیلی آزاد بشه؟ 

مدتی بود به این نتیجه رسیده بودم نخوام از دنیا که هدفهام عملی بشن چون واقعا واقف نیستم به انگیزه هام. فقط بخوام که بی نهایت شاد باشم. حالا میبینم نتیجه بهتری هم هست. شادی من احتمالا در گرو‌ ارضای یه سری نیاز ریشه دوونده از خیلی سال پیشه. بهتره بخوام که از بند گره های درونی آزاد شم . از نفس خودم رها شم. بندهای درونم پاره بشن و من سگ قلاده بسته ی هزاران نیاز و عقده جامونده از قرن ها زندگی آدمیزاد نباشم. 

بعدش؟ 

بعدش نمیدونم چی بشه. شاید شادی بی نهایت خودش بیاد. شاید اصلا بفهمم شادی بی نهایتی وجود نداره شادی یا غم وجود ندارن. 

حیف که میدونم اینکه بخوام کافی نیست. اینکه من تو این مرداب روزمرگی اسیرم. دستی از بالا منو فقط میتونه بیرون بکشه. 



آیا باید از لحظه ها آغاز کرد یا از مکان ها ؟ 

یا از فکر ها؟

یا از احساس ها؟


یه دیواره… که خیلی چیزا داره

من یه خواننده دارم به اسم «دیوار»، نمیدونم واقعا منظورش از اسمش دیواره یا مثلا چیز شاعرانه ای مثل دی واره. 

اما اگه دیواره تنها دیوار شگفت انگیزیه که نه تنها برای جدایی و انزوا ساخته نشده که کاملا برعکس. تنها کسیه که منو از انزوای اختیاریم تو این وبلاگ تونست بیرون بکشه و باعث بشه براش بنویسم که دیوار عزیزم نمیدونم زنی یا مردی جوونی یا پیری بلندی یا کوتاهی یا هر ویژگی  دیگه ای از این دست داری  که در برابر مهربونی و شعور تو هیچ اهمیتی ندارن. تو در هرحال دیوار عزیز منی. سپاسگزارم از پیامت منم فقط دلم خواست بهت بگم که برام ارزشمندی و پیامت واقعا روی من تاثیر داشت. 


تازه فحشم نمیده بی ادبم نیست

یه نفر درون منه که از من قویتره . 

همیشه کار درست رو نمیکنه ولی تو بعضی از زمینه ها کارش حرف نداره . شگفت زده ام میکنه.

مثلا من تصمیم میگیرم در رابطه با یه شرایط یا شخصی  ساکت و صبور باشم و اهمیت ندم، یهو در لحظه مثل شیر گرسنه ازم میزنه بیرون و انگار دهنم مال من نیست بدنم مال من نیست یه چیزایی رو با یه لحن و صدایی میگم که خودمم در همون لحظه نمیفهمم چرا دارم اینجوری میکنم. رسما انگار منو هل میده عقب میگه تو زر نزن من جواب این عنتر (وقتی مسئله یه آدم دیگه باشه)رو میدم. 

راستش من نمیدونم از کجا اومده و چی شده که یه وحشی درون دارم اما خب حقیقتا  دمش هم گرم که اونجاست که ازم مثل شیر دفاع میکنه و حقم رو میگیره و بعد میچپونه تو مشتم.

میخوام از صفر شروع کنم. 

گرچه تمام جونم خسته است. 


من و دروغ های تو از تو کسی را آفریدیم که هیچکس نه حتی حقیقت تو از من جدایش نخواهد کرد.به دلم خواهم گفت، همچنان که به کودکی که والدش مرده میگویند، که او رفته ولی تو را تا آخر دوست خواهد داشت. 

کبری میگیرم صغری میچینم

تصمیم کبری گرفتم یه سفر برم ایران. سه تارم رو بردارم بیارم. با یه سری چیز میزی که جاموندن. 

میخوام ایضا یه لیست درست کنم باشه و نباشه. چیزایی که باشن تو زندگیم و چیزایی که نباشن. این وبلاگ باشه است.

یه تصمیم جدید دیگه هم دارم که هنوز خیلی تصمیم نیست ولی دارم خیلی بهش فکر میکنم. تصمیم نیست یعنی اینکه بیشتر تجلیه. یه چیزی که هیچوقت در من نبوده و خودمم نخواستم باشه و فکر هم کردم که نباشه بهتره و اصلا حتی زیر سوال هم نبردمش. چند روز پیشا نفهمیدم چطور به ذهنم رسید که چرا من  اون بخش رو خاموش کردم یعنی از پریز کشیدم بیرون اساسا. نمیتونم بگم چیه چون میتونید حدس بزنید چه حساسیتی میتونم داشته باشم  به موضوعی که سال‌های ساله از پریز کشیدمش بیرون.اگر یه بخشی از تو همیشه تو سایه بوده فعال کردنش به این آسونیا نباید باشه. مهارتش رو نداری اصلا. ولی من تنها کاری که میخوام کنم اینه که قلبم رو به روش باز کنم و سعی کنم پیش داوری هام رو کنار بذارم. و البته خودم رو‌هم زور نمیکنم. 

شاید یه روزی اومدم نوشتم چی بود.

و اینکه حالم داره خوب میشه. 

و خدا راست میگفت که خوب میشی. 

و اینکه هرکی هستی که منو میخونی: بوس.


Never care for what they know

دلم برای روزای خوب بودنم تنگ شده. مثلا اون بهاری که تهران دنبال کارای ایتالیا اومدن میدوییدم. با همه استرس و اضطرابی که داشت هر وقت به اون روزا فکر میکنم حال خوبی میشم. دگردیسی بزرگی در من رخ داد. 

یا دوره ای که تو فلت دانشگاه بودم و اون بهاری که پنج تا امتحان سخت رو تو دوماه دادم. با همه تنهایی و غصه ای که داشتم… با همش جنگیدم. 

این یه بهار دیگه است نازنین. یه بهار به ظاهر غمگین دیگه. 

ابعاد چیزی که روبرومه بزرگ‌تر از همیشه است. اما من قویتر از همیشه ام. شنبه شش صبح بیدار میشم و تا هشت تو رختخواب میچرخم و فکر میکنم چطور از پسش بر بیام. 

وقتی دارم صبحانه رو ‌حاضر میکنم میفهمم فقط باید یه روایت عمیق تر درخشان تر ، با ارزش تر رو بچپونم تو کله ام و انقد تکرارش کنم که باورم بشه. 

تو اینجا هستی که از اینجا عبور کنی. اهمیتی نداره بازی آدمایی که میخوان این بازی رو بارها و بارها تکرار کنن. تو اینجا هستی که یاد بگیری و بری. 

از رنج کشیدن هر مدلی که باشه نترس. فقط تو میتونی ذاتش رو عوض کنی. برای همین پیش تو اومده.